eitaa logo
بصیرت خوشاب(سبزوار)
567 دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.2هزار ویدیو
46 فایل
قیامِ کربلا، یک گزارشِ خبریِ ساده نبود؛ منشورِ حیاتِ آزادگان بود که تا قیامت می‌گوید: «زنده‌باد آن‌که معروف را فریاد زد، و مرده‌باد آن‌که منکر را در سکوتِ خود پناه داد!»
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پادشاهی وزیر خویش را روزی گفت: پادشاهی اگر جاودانه بودی، چه نیک بودی. وزیر پاسخ داد: اگر جاودانه بودی، تو هیچ وقت به پادشاه نمی‌رسیدی. @khoshab1
روزگار ما و حکایت های نوین ۳ ✍علی اکبر ملکی شهرِ تاریک و ستاره های پیدا شهری بود که آسمانش همیشه از نورِ صفحه ها روشن میشد. مردمانش چشمانشان به نمایشگرها دوخته بود و قلب هایشان با وایفای می تپید. شبی، برقِ شهر یکسره قطع شد. تاریکی، چون پرده ای سنگین فرود آمد. مردی جوان، دستانش را به تاریکی لمس کرد و فریاد زد: «اینترنتُم مرد! چه کنم؟» ناگاه کودکی شمعی روشن کرد و شعله اش، سایه ی پروانهای بر دیوار انداخت. پیرزنی از پنجره فریاد زد: «همسایه! بیا تو، چای دارم و داستانهای قدیم.» کم کم، خانه ها با نور شمعها و خنده ها روشن شدند. جوانی که همیشه گوشه گیر بود، برای اولین بار گیتارش را برداشت و آوازی خواند. آسمان هم که از نورِ مصنوعی رها شده بود، ستاره های گمشده اش را نشان داد. سحرگاه، برق برگشت، اما بسیاری شمع ها را خاموش نکردند. پند: گاه تاریکی، چراغِ روابطِ از یادرفته را روشن میکند. @khoshab1
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ اللَّهُمَّ یَا مَلِکَ الْقُلُوبِ وَ النِّیَّاتِ، یَا مُنَوِّرَ الظُّلُمَاتِ، یَا مُجِیبَ دَعْوَةِ الْمُضْطَرِّینَ! خدایا! در این دنیای پرآشوب و پر از غفلت، که گاه تکنولوژی و سرعت، جانها را خسته و رابطه ها را سرد کرده است، دلهای ما را به نور معرفتت روشن کن. به ما توفیق ده تا در میان هیاهوی روزمرگی، لحظه ای با تو تنها شویم و آینه ی قلبمان را از زنگار گناه پاک کنیم. خدایا! در عصری که هرکس به فکر خویش است، محبت به همسایه و کمک به نیازمندان را در وجودمان زنده نگه دار. خانواده های ما را از آفت های معنوی و فاصله های عاطفی حفظ کن، و نسل جوانمان را از گردابهای اعتیاد، ناامیدی و بی هدفی نجات ده. پروردگارا! در دنیایی که اطلاعات، گاه همچون سیل ویرانگر، حقیقت و دروغ را درهم می آمیزد، عقل هایمان را از دانش نافع و بصیرتِ راستین پر کن. به ما حکمت بیاموز تا نه اسیر هیجانهای کاذب شویم و نه در دام تعصبات خشک گرفتار آییم. خدایا! در زمانه ای که بسیاری اسیر اضطراب ها و بیماریهای روانند، به ما آرامشی عطا کن که تنها در سایه ی ذکر توست. دردهایمان را شفا ده، نگرانی هایمان را به اطمینان تبدیل کن، و در تنهایی ها یاریمان کن. پروردگارا! همانگونه که امام سجاد(ع) در دعاهایش به محرومان و مظلومان توجه میکرد، ما را نیز از غافلان نسبت به رنجِ همنوعانمان قرار مده. دلهایمان را به رحمتت گِره بزن، تا دستهای بخشنده و چشمانی بیدار برای خدمت داشته باشیم. @khoshab1
روزگار ما و حکایت های نوین ۴ ✍علی اکبر ملکی مردی و روزگارِ دیجیتال! یکی را روزگار سخت بر سرِ مهر آمده بود. هر صبح که چشم می‌گشود، سیلِ اخبارِ بد و ناله‌های مجازی، روانِ او را آشفته می‌ساخت. چنان غرق در دریایِ مقایسه و حسرت شده بود که شیرینیِ لحظه‌هایِ خود را از یاد برده بود. روزی در گذرِ کوچه‌ای، پیرمردِ باغبانی دید که با لبخند، گل‌هایِ خود را آبیاری می‌کرد. مردِ دل‌شکسته پیش رفت و گفت: "ای پیر، چگونه می‌توانی در این روزگارِ پر آشوب، چنین آرام باشی؟" باغبان لبخندی زد و گفت: "فرزندم، هر روز که آفتاب طلوع می‌کند، دو انتخاب پیشِ رویِ ماست. می‌توانیم در سایه‌یِ دیروزِ خود و ترسِ فردا، پژمرده شویم، یا می‌توانیم رو به سویِ نورِ خورشید، شکوفا شویم. من هر روز انتخاب می‌کنم که شکوفا شوم. می‌دانم که باد و طوفان نیز هست، اما ریشه‌هایم را قوی کرده‌ام. به جایِ شمردنِ خارها، چشمم به زیباییِ گل‌هاست." مردِ اندیشه‌ناک پرسید: "اما چگونه می‌توان در این جهانِ مجازی که همه‌ چیز به نمایش گذاشته می‌شود و هر لحظه با دیگری مقایسه می‌شویم، ریشه‌هایمان را قوی کنیم؟" باغبان بیلچه‌اش را بر زمین گذاشت و گفت: "آنگاه که چشمانت به سبزیِ چمنِ همسایه خیره است، یادت می‌رود که گلدانِ خود را آبیاری کنی. به جایِ پرسه زدن در باغِ مجازیِ دیگران، باغِ وجودِ خود را آباد کن. هر روز بذری از مهربانی، دانشی، هنری در آن بکار و با صبوری، رشدش را تماشا کن. آنگاه ثمره‌یِ آن، آرامشی خواهد بود که هیچ طوفانِ مجازی نمی‌تواند از تو بگیرد." مردِ دل‌شکسته با کلامِ باغبان جان گرفت. از آن روز، کمتر به صفحه‌ی مجازیِ دیگران نگاه کرد و بیشتر به باغِ وجودِ خود پرداخت. و آرام آرام دریافت که خوشبختی، نه در تعدادِ لایک‌ها و کامنت‌ها، بلکه در شکوفاییِ روح و رضایتِ خاطر است. @khoshab1
آورده‌اند که نوشین روان عادل را در شکار گاهی صید کبک کردند و نمک نبود. غلامی را به روستا رفت، تا نمک آرد. نوشین روان گفت :نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد. گفتند :از این قدر چه خلل آید! گفت :بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است هر که آمده برو مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده است. " @khoshab1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا