حکایتِ گوشیِ هوشمند و مردمانِ خاماندیش
بصیرتخوشاب:
شنیدم که در روزگارِ ما، گوشیای پیدا شده است، بس شگفتانگیز و فریبنده.
نامش "هوشمند" است، و مردمان را چنان واله و شیدا کرده که گویی از آن، بهشتِ برین یافتهاند.
حکایت آن است که روزی، مردی از اهالیِ شهر، به دکانِ بقالی رفت تا نان بخرد.
بقال را دید که سر در گوشیِ هوشمند خویش فرو برده، و از احوالِ نان و نرخِ آن، غافل گشته.
مرد گفت: "ای بقال! نان کجاست؟
شکمِ من از گرسنگی در رنج است."
بقال، سر از گوشی برداشت و گفت: "ای مردِ سادهدل! مگر نمیبینی؟
من در حالِ یافتنِ بهترین نانوا و مناسبترین نرخِ نان در این شهرِ بزرگ هستم!
چه حاجت به این همه عجله و بیصبری؟"
مرد گفت: "اما نانِ واقعی، همینجاست! و شکمِ من، طالبِ نانِ واقعی است، نه عکس و خیالِ آن!"
بقال پوزخندی زد و گفت: "تو هنوز از دنیایِ کهنه و بیفایده رها نشدهای!
دنیا، دنیایِ هوشمندی است.
نانِ هوشمند، پادشاهی میکند و تو هنوز به نانِ سنتی دل بستهای؟!"
مرد، درمانده و گرسنه، از دکان بیرون رفت و به کوچه و بازار نظر افکند.
دید که همه، پیر و جوان، زن و مرد، سر در گوشیهایِ خویش فرو بردهاند و به جایِ دیدنِ جمالِ یکدیگر، به دیدنِ تصاویرِ پوچ و بیارزش مشغولند.
یکی میخندید به جوکی، دیگری میگریست به دروغی، و سومی به دنبالِ لایک و کامنت، خود را به ذلت کشانده بود.
مرد با خود گفت: "عجب! این گوشیِ هوشمند، چنان مردمان را مسخ کرده است که نه از گرسنگیِ شکم خبر دارند و نه از قحطیِ عقل! گویی، همگان، موشهایی هستند گرفتار در تلهای از نور و رنگ..."
و بدین سان، مردِ سادهدل، با شکمِ گرسنه و دلی پر از اندوه، به خانه بازگشت. و ما، هنوز در حیرتیم که آیا این هوشمندی، نجاتبخشِ ماست یا دامِ هلاکت...
والسلام.
#هوش_مصنوعی
🟢از خوشاب تا ایران؛ صدای لحظههای راستین/بصیرتخوشاب
@khoshab1
حکایتِ اشرافزادهای که میخواست خود را به دروغ، ادیب معرفی کند!
بصیرتخوشاب :
شنیدم که در شهری، اشرافزادهای بود، بس بیسواد و نادان، اما خود را ادیب و فاضل میپنداشت. هرگاه که سخنی میگفت، چنان غرقِ لکنت و غلطهای فاحش میشد که هر شنوندهای را به خنده میآورد.
روزگاری، هوسِ آن کرد که در مجلسی از بزرگان و دانایان حاضر شود و با سخنوریِ خویش، همگان را به شگفتی وا دارد. پس، به نزدِ مردی رفت که ادعا میکرد از تمامیِ اشعارِ پارسی، از بر است و او را گفت: "ای مردِ دانا! مرا بیاموز چند بیت شعر، تا در مجلسِ بزرگان، خودی نشان دهم و همگان را به حیرت اندازم."
مرد، چند بیتی از اشعارِ حافظ و سعدی بر زبان راند و به اشرافزاده آموخت. اشرافزاده، از این کار، بسیار شادمان گشت و به تمرینِ آن مشغول شد.
چون روزِ موعود فرا رسید، اشرافزاده، با لباسهای فاخر و ظاهری آراسته، به مجلس رفت. بزرگان، به او خوشامد گفتند و او را به صدرِ مجلس نشاندند.
اشرافزاده، با غرور و تکبر، شروع به سخن گفتن کرد. اما زبانش، چنان در بندِ غلط و لکنت گرفتار شد که گویی ماری سمی، در دهان دارد. سپس، نوبت به خواندنِ اشعار رسید. او، شعر را چنان بیمعنی و غلط خواند که حاضران، خنده را نتوانستند فرو خورند.
یکی، از فرطِ خنده، اشک از چشمانش جاری شد؛ دیگری، دست بر دهان گرفت تا صدایش بلند نشود؛ و سومی، به کنایه گفت: "براستی که این اشرافزاده، در ادب و فضل، یگانه است! اما افسوس که سخن گفتنش، بیش از آنکه فصیح باشد، مُضحک است!"
اشرافزاده، از این سخنان، سخت خشمگین شد و با صدای بلند گفت: "ای نااهلان! شما قدرِ سخنِ من نمیدانید! من، از سَرِ کَرَم و بزرگواری، اشعارِ خود را برای شما میخوانم، اما شما قدر نمیشناسید!"
پس، با عصبانیت، مجلس را ترک کرد و با خود گفت: "این جماعتِ نادان، قدرِ دانش و فضلِ مرا ندانستند! اما من، همچنان بر این باورم که ادیبترینِ زمانهام!"
و بدین سان، اشرافزاده، با جهلِ خویش، خود را به رسوایی کشاند. و ما، در این میاندیشیم که چه بسیارند کسانی که خود را فاضل میپندارند، اما از دانش و ادب، بویی نبردهاند...
والسلام.
#هوش_مصنوعی
🟢از خوشاب تا ایران؛ صدای لحظههای راستین/بصیرتخوشاب
@khoshab1
انسان به کندی تغییر میکند ...
به همان کندی ای که بهار تبدیل به تابستان و تابستان تبدیل به پاییز و پاییز تبدیل به زمستان میشود؛
هرگز کسی نمیفهمد در کدام لحظه بهار تبدیل به تابستان میشود.
یک روز صبح از خواب بیدار میشویم و حس میکنیم هوا گرم است. تابستان وقتی ما در «خواب» بودیم فرارسیده است.
#کتاب
🟢از خوشاب تا ایران؛ صدای لحظههای راستین/بصیرتخوشاب
@khoshab1
حکایت اینفلوئنسر و کلاغ !
بصیرتخوشاب:
شنیدم این روزها #حکایت ها فراوان است، اما حکایتی شنیدم که بهتر است آنرا بخوانید!
حکایتِ یک "اینفلوئنسر". بله، یک موجودِ عجیب الخلقه که کارش چیست جز نمایش دادنِ زندگیاش در فضای مجازی
این اینفلوئنسر، روزی بر درِ کاخی مجلل میرفت. اما نه برای ضیافت، نه!
برای عکس گرفتن با لباسی که هزار سکه قیمت داشت، و بعداً آن را پس می فرستاد! در میانه ی عکسبرداری، کلاغی بر سرش نشست و......شروع کرد به ...!
اینفلوئنسر بیچاره، از خشم به خود پیچید. فریاد زد: "ای وای بر من! این چه مصیبتی است؟ لباسِ هزار سکه ای من! عکسهایم خراب شد! فالوورهایم چه خواهند گفت؟"
در این هنگام، پیرمردی از راه رسید و با لبخندی گفت: "ای جوان! اینهمه اندوه برای چه؟ .... کلاغ، رسمِ طبیعت است. تو که اینهمه خود را بزرگ میپنداری، ارزش یک .... کلاغ را هم نداری؟"
اینفلوئنسر، از این سخن، شرمسار شد. اما هنوز هم به فکر فالوورها بود. به پیرمرد گفت: "اما مردم چه خواهند گفت؟ من با این عکس چه کنم؟"
پیرمرد پاسخ داد: "مردم چه می گویند؟
مردم فراموش می کنند!
امروز می بینند، فردا فراموش می کنند!
تو خودت را اسیرِ نگاهِ مردم کرده ای، در حالی که فراموش کرده ای خودت کیستی."
آه، دوستان!
این حکایت، آینه ی روزگار ماست. پر از اینفلوئنسرهایی که ... کلاغ را هم مصیبتی بزرگ میدانند.
ما هم گاهی در دامِ این دنیای مجازی میافتیم، فراموش میکنیم خودمان باشیم، و ارزش یک ... کلاغ را هم نداریم!
#هوش_مصنوعی
🟢از خوشاب تا ایران؛ صدای لحظههای راستین/بصیرتخوشاب
@khoshab1
از حاج آقا پرسیدم اینکه میگویند دائم الذکر باشید، یعنی چی؟
فرمود: ذکر یعنی یاد.
اینکه به رفیقت میگویي مشهد یادت بودم، تسبیح که نگرفته بودی اسمش را صدا بزنی، یعنی همه جا در نظرت بود.
دائم الذکر یعنی همه جا خدا در نظر و دلت باشد.
هر ذکری از خدا که به زبانت آمد همان ذکر خداست.
بگو خدایا چقدر خوبی، چقدر خوبی، چقدر خوبی!
الهی شکر
#بصیرتخوشاب
@khoshab1
ادعای وزیر جنگ سابق اسرائیل:
🔻ایران در حال آماده سازی برای حمله پیش دستانه بزرگی علیه اسرائیل است؛ ما چاره ای جز حمله مجدد به ایران نداریم.
@khoshab1