حکایتِ اشرافزادهای که میخواست خود را به دروغ، ادیب معرفی کند!
بصیرتخوشاب :
شنیدم که در شهری، اشرافزادهای بود، بس بیسواد و نادان، اما خود را ادیب و فاضل میپنداشت. هرگاه که سخنی میگفت، چنان غرقِ لکنت و غلطهای فاحش میشد که هر شنوندهای را به خنده میآورد.
روزگاری، هوسِ آن کرد که در مجلسی از بزرگان و دانایان حاضر شود و با سخنوریِ خویش، همگان را به شگفتی وا دارد. پس، به نزدِ مردی رفت که ادعا میکرد از تمامیِ اشعارِ پارسی، از بر است و او را گفت: "ای مردِ دانا! مرا بیاموز چند بیت شعر، تا در مجلسِ بزرگان، خودی نشان دهم و همگان را به حیرت اندازم."
مرد، چند بیتی از اشعارِ حافظ و سعدی بر زبان راند و به اشرافزاده آموخت. اشرافزاده، از این کار، بسیار شادمان گشت و به تمرینِ آن مشغول شد.
چون روزِ موعود فرا رسید، اشرافزاده، با لباسهای فاخر و ظاهری آراسته، به مجلس رفت. بزرگان، به او خوشامد گفتند و او را به صدرِ مجلس نشاندند.
اشرافزاده، با غرور و تکبر، شروع به سخن گفتن کرد. اما زبانش، چنان در بندِ غلط و لکنت گرفتار شد که گویی ماری سمی، در دهان دارد. سپس، نوبت به خواندنِ اشعار رسید. او، شعر را چنان بیمعنی و غلط خواند که حاضران، خنده را نتوانستند فرو خورند.
یکی، از فرطِ خنده، اشک از چشمانش جاری شد؛ دیگری، دست بر دهان گرفت تا صدایش بلند نشود؛ و سومی، به کنایه گفت: "براستی که این اشرافزاده، در ادب و فضل، یگانه است! اما افسوس که سخن گفتنش، بیش از آنکه فصیح باشد، مُضحک است!"
اشرافزاده، از این سخنان، سخت خشمگین شد و با صدای بلند گفت: "ای نااهلان! شما قدرِ سخنِ من نمیدانید! من، از سَرِ کَرَم و بزرگواری، اشعارِ خود را برای شما میخوانم، اما شما قدر نمیشناسید!"
پس، با عصبانیت، مجلس را ترک کرد و با خود گفت: "این جماعتِ نادان، قدرِ دانش و فضلِ مرا ندانستند! اما من، همچنان بر این باورم که ادیبترینِ زمانهام!"
و بدین سان، اشرافزاده، با جهلِ خویش، خود را به رسوایی کشاند. و ما، در این میاندیشیم که چه بسیارند کسانی که خود را فاضل میپندارند، اما از دانش و ادب، بویی نبردهاند...
والسلام.
#هوش_مصنوعی
🟢از خوشاب تا ایران؛ صدای لحظههای راستین/بصیرتخوشاب
@khoshab1
انسان به کندی تغییر میکند ...
به همان کندی ای که بهار تبدیل به تابستان و تابستان تبدیل به پاییز و پاییز تبدیل به زمستان میشود؛
هرگز کسی نمیفهمد در کدام لحظه بهار تبدیل به تابستان میشود.
یک روز صبح از خواب بیدار میشویم و حس میکنیم هوا گرم است. تابستان وقتی ما در «خواب» بودیم فرارسیده است.
#کتاب
🟢از خوشاب تا ایران؛ صدای لحظههای راستین/بصیرتخوشاب
@khoshab1
حکایت اینفلوئنسر و کلاغ !
بصیرتخوشاب:
شنیدم این روزها #حکایت ها فراوان است، اما حکایتی شنیدم که بهتر است آنرا بخوانید!
حکایتِ یک "اینفلوئنسر". بله، یک موجودِ عجیب الخلقه که کارش چیست جز نمایش دادنِ زندگیاش در فضای مجازی
این اینفلوئنسر، روزی بر درِ کاخی مجلل میرفت. اما نه برای ضیافت، نه!
برای عکس گرفتن با لباسی که هزار سکه قیمت داشت، و بعداً آن را پس می فرستاد! در میانه ی عکسبرداری، کلاغی بر سرش نشست و......شروع کرد به ...!
اینفلوئنسر بیچاره، از خشم به خود پیچید. فریاد زد: "ای وای بر من! این چه مصیبتی است؟ لباسِ هزار سکه ای من! عکسهایم خراب شد! فالوورهایم چه خواهند گفت؟"
در این هنگام، پیرمردی از راه رسید و با لبخندی گفت: "ای جوان! اینهمه اندوه برای چه؟ .... کلاغ، رسمِ طبیعت است. تو که اینهمه خود را بزرگ میپنداری، ارزش یک .... کلاغ را هم نداری؟"
اینفلوئنسر، از این سخن، شرمسار شد. اما هنوز هم به فکر فالوورها بود. به پیرمرد گفت: "اما مردم چه خواهند گفت؟ من با این عکس چه کنم؟"
پیرمرد پاسخ داد: "مردم چه می گویند؟
مردم فراموش می کنند!
امروز می بینند، فردا فراموش می کنند!
تو خودت را اسیرِ نگاهِ مردم کرده ای، در حالی که فراموش کرده ای خودت کیستی."
آه، دوستان!
این حکایت، آینه ی روزگار ماست. پر از اینفلوئنسرهایی که ... کلاغ را هم مصیبتی بزرگ میدانند.
ما هم گاهی در دامِ این دنیای مجازی میافتیم، فراموش میکنیم خودمان باشیم، و ارزش یک ... کلاغ را هم نداریم!
#هوش_مصنوعی
🟢از خوشاب تا ایران؛ صدای لحظههای راستین/بصیرتخوشاب
@khoshab1
از حاج آقا پرسیدم اینکه میگویند دائم الذکر باشید، یعنی چی؟
فرمود: ذکر یعنی یاد.
اینکه به رفیقت میگویي مشهد یادت بودم، تسبیح که نگرفته بودی اسمش را صدا بزنی، یعنی همه جا در نظرت بود.
دائم الذکر یعنی همه جا خدا در نظر و دلت باشد.
هر ذکری از خدا که به زبانت آمد همان ذکر خداست.
بگو خدایا چقدر خوبی، چقدر خوبی، چقدر خوبی!
الهی شکر
#بصیرتخوشاب
@khoshab1
ادعای وزیر جنگ سابق اسرائیل:
🔻ایران در حال آماده سازی برای حمله پیش دستانه بزرگی علیه اسرائیل است؛ ما چاره ای جز حمله مجدد به ایران نداریم.
@khoshab1
حکایت موشِ زیرک، گربهی سیاستمدار و انبار دیجیتال
بصیرت خوشاب:
روزی روزگاری، در انباری بزرگ و پر زرقوبرق که به جای گونیهای گندم، سرورهای دیجیتال و کابلهای رنگارنگ داشت، دو موش به نامهای «تیزپا» و «کلهگرد» زندگی میکردند.
این دو موش، که یکی زرنگ و دیگری سادهلوح بود، روزگارشان را با جویدن بیتهای اطلاعات و دزدیدن کدهای خوشمزه میگذراندند. اما مشکل این بود که در این انبار، گربهای کمین کرده بود که نه با چنگ و دندان، که با زبان چرب و نرم و وعدههای رنگین شکار میکرد.
روزی تیزپا به کلهگرد گفت: «ای دوست! شنیدهام گربه انجمنی ترتیب داده و ما موشها را دعوت کرده تا در صلح و صفا با هم زیستی کنیم.
میگویند قرار است انبار را عادلانه تقسیم کند و به هر موش سهمی از بایتهای خوشمزه بدهد!»
کلهگرد که چشمانش از شنیدن «بایت خوشمزه» برق زده بود، گفت: «وای، چه گربهی نازنینی! حتماً خیرخواه ماست. برویم و در انجمنش شرکت کنیم!»
تیزپا که بویی از نیرنگ برده بود، گفت: «صبر کن، ای سادهدل! گربه گربهست، چه در پوست سیاستمدار باشد، چه در کتوشلوار خیرخواهی!
بیا امشب از دور نظاره کنیم و ببینیم این گربه چه در چنته دارد.»
شبهنگام، موشها یواشکی به گوشهای از انبار خزیدند و از پشت یک سرور زوار دررفته، جلسه را پاییدند.
گربه با دمی برافراشته و سبیلهایی اتوکشیده، بر بالای یک کیبورد غولپیکر ایستاده بود و برای موشهای سادهلوح سخنرانی میکرد: «ای موشهای عزیز! من از جنگ و جدال خستهام.
بیایید پیمان دوستی ببندیم. من به شما قول میدهم که هر موش روزانه یک مگابایت اطلاعات ناب، بدون ویروس و بدافزار، دریافت کند.
فقط کافیست کدهای دسترسیتان را به من بدهید تا در سیستم عدالت دیجیتال ثبت نام کنم!»
موشهای سادهلوح هورا کشیدند و یکییکی کدهایشان را تقدیم کردند.
گربه با لبخندی زیرکانه، کدها را در دیتابیس خود ذخیره کرد و گفت: «حالا بروید و فردا برای دریافت سهمتان بازگردید!»
تیزپا به کلهگرد گفت: «دیدی؟ این گربه کدهایمان را میخواهد تا به حسابهایمان دستبرد بزند!
فردا که موشها برگردند، نه تنها بایتی نصیبشان نمیشود، بلکه حسابشان هک شده و خودشان در تله دیجیتال گرفتار میشوند!»
کلهگرد که تازه سکهاش افتاده بود، گفت: «وای بر من! پس چه کنیم؟»
تیزپا لبخندی زد و گفت: «نگران نباش. امشب کاری میکنیم که گربه خودش در تله بیفتد.»
همان شب، تیزپا و کلهگرد به سرور مرکزی انبار نفوذ کردند.
تیزپا که در هک و کدزنی مهارت داشت، پیامی جعلی از طرف گربه به همه گربههای دیگر شهر فرستاد: «ای گربههای گرامی!
انبار دیجیتال پر از موشهای چاق و چله است. امشب مهمانی بزرگی داریم، بشتابید!»
صبح روز بعد، وقتی گربه با خیال راحت منتظر موشهای سادهلوح بود، ناگهان انبوهی از گربههای حریص از در و دیوار انبار سرازیر شدند.
هر گربهای به خیال اینکه دیگری سهم او را میدزدد، به گربه کناری حملهور شد.
گربه که غافلگیر شده بود، با دمی زیر پا و سبیلهایی آشوبزده فرار کرد و دیگر هرگز به انبار بازنگشت.
تیزپا رو به کلهگرد کرد و گفت: «دیدی؟
گربه را باید با گربه شکار کرد!
حالا بیا تا این بایتهای خوشمزه را خودمان تقسیم کنیم.»
حکمت :
در دنیایی که گربهها وعدهی عدالت میدهند، موش زیرک کسی است که به جای گوش دادن به حرفهای قشنگ، کدهایش را نگه دارد و تله را برای گربه بچیند!
#هوش_مصنوعی
🟢از خوشاب تا ایران؛ صدای لحظههای راستین/بصیرتخوشاب
@khoshab1