eitaa logo
بصیرت خوشاب(سبزوار)
566 دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.2هزار ویدیو
46 فایل
قیامِ کربلا، یک گزارشِ خبریِ ساده نبود؛ منشورِ حیاتِ آزادگان بود که تا قیامت می‌گوید: «زنده‌باد آن‌که معروف را فریاد زد، و مرده‌باد آن‌که منکر را در سکوتِ خود پناه داد!»
مشاهده در ایتا
دانلود
مردی که زنش را هنگام دیدن ببر بزرگ رها کرد!! یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند : با بخشیدن،عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر،تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود. @khoshab1 Basiratkhoshab.ir
🌾🍀🌾🍀🌾 🍃 توکل برخدایت کن؛       🍃 کفایت میکند حتما؛            🍃 اگر خالص شوی با او؛                   🍃 صدایت میکند حتما"؛ 🌴 اگر بیهوده رنجیدی؛      🌴 از این دنیای بی رحمی؛            🌴 به درگاهش قناعت کن؛                     🌴 عنایت میکند حتما"؛ 🍃 دلت درمانده میمیرد؛       🍃 اگر غافل شوی از او؛             🍃 به هر وقتی صدایش کن؛                     🍃  حمایت میکند حتما"؛ 🌴 خطا گر میروی گاهی؛       🌴 به خلوت توبه کن با او؛             🌴 گناهت ساده میبخشد؛                     🌴 رهایت میکند حتما"؛ 🍃 به لطفش شک نکن هرگز        🍃 اگر دنیا حقیرت کرد؛               🍃 تو رسم بندگی آموز؛                     🍃 حمایت میکند حتما"؛ 🌴 اگر غمگین اگر شادی؛        🌴 خدایی را پرستش کن؛               🌴 که هردم بهترینها را                    🌴 عطایت میکند حتما .... ◾▪◾▪ 🌴 منتظران ظهور 🌴 🇮🇷 @khoshab1
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمایی از مبارزه یوزپلنگ و عقاب ببینید و لذت ببرید. شب خوب و روز جمعه خوشی داشته باشید. @khoshab1
29.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای مهربانم سلام... تحت هرقُبّه ای اول دعای مافرج است ❤️ چشمم به هیچ پنجره رغبت نمی کند جز با ضریح پاک تو صحبت نمی کند شاید هنوز بنده  خاکم که گنبدت من را به آستان تو دعوت نمی کند مولا نگو که این پر و بال شکسته را باران مرهم تو شفاعت نمی کند دیگر کبوتر دل من آب و دانه را جز با کبوتران تو قسمت نمی کند آخر بدون مرحمت چشم های تو این خسته را خدا هم اجابت نمی کند خواندی مرا، وگرنه بدون اشاره ات قلبم چنین هوای زیارت نمی کند تعجیل در امر فرج زمزمه می کنیم اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن... راهبُرد (مرتضی تیجانی ) @khoshab1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چند روز پیش به‌عنوان مسافر سفری با اسنپ داشتم. اون روز به قول بعضی ها خیلی بدشانسی آورده بودم و ناراحت بودم، آخه باتری و زاپاس ماشینم رو دزد برده بود. راننده حدوداً۴۰ساله بود. آرامش عجیبی که داشت باعث شد باهاش حرف بزنم و از بدشانسی‌ام بگم. هیچی نگفت و فقط گوش می‌کرد. صحبتم که تموم شد، گفت یه قضیه‌ای رو برات تعریف می‌کنم مربوط به زمانی هست که دلار ۱۹تومنی ۱۲ شده بود. گفتم: بفرمایید.... راننده تعریف کرد: یه مسافری بود هم‌سن‌وسال خودم، حدوداً ۴۰ساله. خیلی عصبانی بود. وقتی داخل ماشین نشست بدون اینکه جواب سلام منو بده گفت: چرا این‌قدر همکاراتون ... هستند. از شدت عصبانیت چشماش گشاد و قرمز شده بود. گفتم: چطور شده؟ مسافر گفت: هشت بار درخواست دادم و راننده‌ها گفتن یک دقیقه دیگه می‌رسن و بعد لغو کردن. من بهش گفتم: حتماً حکمتی داشته، خودتو ناراحت نکن... این جمله بیشتر عصبانی‌اش کرد و گفت: حکمت کیلو چنده؟ این چیزا چیه کردن تو مختون؟ بعد با گوشی‌اش تماس گرفت. مدام پشت گوشی دعوا می‌کرد و حرص می‌خورد. (بازاری بود و کلی ضرر کرده بود.) حین صحبت با تلفن ایست قلبی کرد و من زدم بغل و کنار خیابون خوابوندمش و احیاش کردم سن خطرناکی هست. معمولاً همه تو این سن فوت می‌کنن. چون تا به بیمارستان یا اورژانس برسن طول می‌کشه... من پرستار بخش مغز و اعصاب بیمارستان... هستم و مسافر نمی‌دونست. خطر برطرف شد و بردمش بیمارستان، کرایه هم که هیچی!!! دو هفته بعد برای تشکر با من تماس گرفت و خواست حضوری بیاد پیشم. من اون موقع شیفت بیمارستان بودم. تازه اون موقع فهمید که من سرپرستار بخشم. اومد و تشکر کرد و کرایه رو همراه یه کتاب کادوشده به من داد. گفتم: دیدی حکمتی داشته. خدا خواسته اون هشت همکار لغو کنن که سوار ماشین من بشی و نمیری. تو فکر رفت و لبخند زد..... من اون موقع به‌شدت ۴میلیون تومن پول لازم داشتم و هیچ‌کسی نبود به من قرض بده. رفتم خونه و کادوی مسافر رو باز کردم. تو صفحه اول کتاب یک سکه تمام چسبونده بود! حکمت خدا دوطرفه بود. هم اون مسافر زنده موند، هم من سکه رو ۴میلیون و ۴۰۰هزار تومن فروختم و مشکلم حل شد. همیشه بدشانسی، بدشانسی نیست. ما از آینده و حکمت خدا خبر نداریم. اینا رو راننده برای من تعریف کرد و من دیگه بابت دزدی باتری و زاپاسم ناراحتی‌مو فراموش کردم. 🌺 @khoshab1
اصل ۹۰/۱۰ اصل ۹۰/۱۰، یکی از مفاهیم کلیدی استفان کاوی، بیان می‌کند که تنها ۱۰ درصد از زندگی ما رویدادهایی است که خارج از کنترل ماست، اما ۹۰ درصد بقیه، به واکنش و نگرش ما بستگی دارد. این اصل، زندگی را دگرگون می‌کند و به ما یاد می‌دهد چگونه استرس را کنترل کنیم. مثال اولیه: سناریوی صبحانه تصور کنید در حال صبحانه با خانواده‌اید. دست دخترتان به فنجان چای می‌خورد و چای روی پیراهن‌تان می‌ریزد. این ۱۰ درصد (حادثه) است. اگر عصبانی شوید، داد بزنید و روز را خراب کنید، ۹۰ درصد بعدی (واکنش) روزتان را نابود می‌کند: تأخیر در کار، دعوا با همکار، از دست دادن فرصت. واکنش جایگزین: آرامش و کنترل حالا فرض کنید لبخند بزنید، بگویید "اشکالی ندارد"، لباس عوض کنید و به موقع بروید سر کار. همان حادثه (۱۰%)، اما واکنش مثبت (۹۰%) روزی عالی می‌سازد: همکاری بهتر، موفقیت در جلسات، روابط گرم‌تر. کاوی تأکید می‌کند: "شما نمی‌توانید همه چیز را کنترل کنید، اما واکنش‌تان را می‌توانید. بخش دوم: زنجیره رویدادها کاوی توضیح می‌دهد که ۱۰ درصد اولیه می‌تواند زنجیره‌ای از ۹۰ درصد‌ها ایجاد کند. مثلاً، اگر به چای ریخته عصبانی شوید، ممکن است رانندگی پرخطر کنید، تصادف کنید، و کل هفته‌تان مختل شود. اما با نگرش مثبت، زنجیره به سمت موفقیت می‌رود. این اصل، قدرت انتخاب را برجسته می‌کند. کاربرد در روابط: خانواده و دوستان در روابط، ۱۰ درصد اختلافات طبیعی است، اما ۹۰ درصد به نحوه حل آن بستگی دارد. کاوی می‌گوید: به جای سرزنش، همدلی کنید. مثلاً، اگر همسرتان دیر بیاید، به جای دعوا، بفهمید چرا و حمایت کنید. این، روابط را تقویت می‌کند و استرس را ۹۰ درصد کاهش می‌دهد. کاربرد در کار و حرفه در محیط کار، شکست‌ها ۱۰ درصد هستند (مثل از دست دادن پروژه). ۹۰ درصد، تلاش دوباره و یادگیری است. کاوی مثال می‌زند: فروشنده‌ای که مشتری رد می‌کند، اگر تسلیم شود، شکست می‌خورد؛ اما اگر تحلیل کند و بهبود یابد، موفق می‌شود. این اصل، مسئولیت‌پذیری را ترویج می‌کند @khoshab1
نوبت آبدارچی: چرخش‌های طنزآمیز صندلی شهردار در سلطان‌آباد بصیرت خوشاب – در یکی از گفتگوی‌های روزمره با یکی از اهالی شریف سلطان‌آباد،مرکز شهرستان خوشاب بحث به تحولات اخیر شورای شهر و شهرداری کشید. ناگهان، هم‌صحبتم با نگاهی پر از تأسف چرخید و گفت: «این دوره، واقعاً به آبدارچی شهرداری نامهربانی شده!» ابتدا، ذهنم درگیر شد و هرچه چرخاندم، به توجیهی نرسیدم. مگر چه امری رخ داده که چنین حرفی بزند؟ اما او با لبخندی تلخ ادامه داد: «شورای شهر سلطان‌آباد، راننده کامیون را به عنوان شهردار معرفی کردند و شهردار شد و یکسال بعد در جلسه ای اعضای شورا از پاسخ سوالات شهردار قانع نشدند و قبل از برکناری نوشتند استعفا داد. شورای حسابدار را شهردار معرفی کردند و آنچه نباید بشود شد. مسئول مالی شهرداری را هم به عنوان گزینه اصلی شهرداری گذاشتند و باز، چرخش دیگری رخ داد. حتی یکی از اعضای دیگر شورا را از بین خودشان پیشنهاد دادند، اما به سرانجام نرسید. حالا، اگر نوبت‌بندی را در نظر بگیریم، خب، نوبت آبدارچی شهرداری سلطان آباد رسیده بود که فرصتی بیابد – اما انگار همه چیز را از نو راه‌اندازی کرده‌اند و دوباره به گزینه‌های آشنا بازگشته‌اند.» لحظه‌ای سکوت کردم، فکر کردم و سپس، خنده‌ای از لبم پرید. اما به قول شاعر، این خنده، از جنس گریه بود... گریه‌ای بر چرخش‌های بی‌پایان در یک شهر کوچک، که در آن، حتی آبدارچی را هم در صف انتظار شهردار شدن می دانند. در سلطان‌آباد، این داستان‌ها نه تنها زنگ تفریحی برای گفتگوی‌های کافه‌ای و کوچه و بازارها است، بلکه یادآوری تلخی بر ضرورت شفافیت و ثبات در مدیریت شهری است. شاید روزی، نوبت همه برسد که شهردار شوند – یا حداقل، چرخش‌ها، قاعده‌مندتر شود. @khoshab1