🔰 شب قدر را قدر بدانید
🔺 رهبر انقلاب: امشب را که #شب_قدر است، قدر بدانید. مشکلات عمومی مسلمین، مشکلات کشور، مشکلات شخصیتان و مشکلات دوستان و برادرانتان را با خدای خودتان مطرح کنید. به ولیّعصر، ارواحنافداه، توجّه کنید؛ به در خانه خدا - مسجد - بروید و به برکت امام زمان از خدای متعال خواستههایتان را بگیرید. بنده هم از همه شما ملتمس دعا هستم. 1371/01/10
#بهار_قرآن
•┈┈••✾•♥️•✾••┈┈•
@koocheyEhsas
•┈┈••✾•♥️•✾••┈┈•
دعای افتتاح با صدای علی فانی(1).mp3
19.85M
#دعا
#کلیپ_صوتی
#شب_قدر
🌿🌿دعای افتتاح🌿🌿
با صدای علی فانی
•┈┈••✾•♥️•✾••┈┈•
@koocheyEhsas
•┈┈••✾•♥️•✾••┈┈•
﷽
بالم شکسته بود و هوایی نداشتم
از دست روزگار رهایی نداشتم😞
بیهوده نیست عاشق گنبد طلا شدم
مشهد اگر نبود که جایی نداشتم💔
#علی_اکبر_لطیفیان
سلام روزتون امام رضایی
•┈┈••✾•♥️•✾••┈┈•
@koocheyEhsas
•┈┈••✾•♥️•✾••┈┈•
ڪوچہ احساس
💜☘💜☘💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜 💜☘💜 ☘💜 💜 #اختر #قسمت62 البته من خوب میدانستم که حرف ها
💜☘💜☘💜☘💜☘💜
☘💜☘💜☘💜☘💜
💜☘💜☘💜☘💜
☘💜☘💜☘💜
💜☘💜☘💜
☘💜☘💜
💜☘💜
☘💜
💜
#اختر
#قسمت63
خوب به یاد دارم که روز قبل از مراسم خواستگاری آقا میرزا از تصمیمش منصرف شد و خواب دیدن ننه رباب را بهانه ی برای بر هم زدن این مراسم قرار داد
اینطور که آقا میرزا تعریف کرده بود ، ننه رباب به خواب او رفته و از دست او ناراحت بوده است
آقا میرزا هنگامی که سکینه برای نماز به مسجد رفته بود فرصت را برای صحبت با من غنیمت شمرد و به من گفت که او ننه رباب را دوست داشته و دیگر هرگز زنی مثل ننه رباب برای او پیدا نخواهد شد و اینکه او در حق ننه رباب خیلی بد کرده است و اکنون برای خوشحالی و رضایت روح ننه رباب هر کاری انجام میدهد
البته من متوجه شده بودم که حرفی که به آقا میرزا درباره ی حلال نکردنش زده بودم نیز چندان در تصمیم او بی اثر نبوده است
به هر حال اقا میرزا به زودی رهسپار سفر حج بود و میخواست که قبل از رفتن از همه ی کسانی که او را میشناسند حلالیت طلب کند
و اما من که با به هم خوردن این ازدواج بسیار خوشحال بودم و حرف های آقا میرزا را درباره ی ننه رباب شنیده بودم به خاطر این لطف آقا میرزا تمام کینه ها و ناراحتی هایی که از او داشتم را به دست فراموشی سپردم
آقا میرزا با تنها ماندنم در این خانه موافقت نمیکرد و میگفت اینکار باعث دامن زدن به حرف و حدیث های مردم میشود و تصمیم بر این شد که برای مدتی نزد خواهر بیوه و تنهای آقا میرزا یعنی عمه معصومه بروم ،او زنی پیر و شکسته بود که سالها در خانه ی کوچکش به تنهایی زندگی میکرد
با این که زنی اخمو و عبوس بوداما من از رفتن به خانه ی او خوشحال بودم
بنابر این اینبار نیز بقچه ام را برداشته و بعد از رهسپار شدن آقا میرزا به سفر حج به خانه ی عمه معصومه رفتم
زندگی با عمه معصومه از چیزی که فکر میکردم بهتر بود او زنی با چهره ی عبوس و اخلاق تند بود اما قلبی بسیار رئوف و مهربان داشت
گاهی با عمه معصومه به بازار میرفتیم و هر روز با هم برای خواندن نماز و قرآن به مسجد کوچک و قدیمی نزدیک خانه ی عمه میرفتیم و این کار از تفریحات روزمره ی ما به حساب می آمد.
ماه رمضان شروع شده بود و من برای آقا میرزا دعا میکردم که به سلامت از سفر حج بازگردد
زنان و مردان ثروتمندی که سواد نداشتند و از خواندن قرآن محروم بودند قرآن خیرات میکردند تا وسیله ی قرائت سایرین را تدارک دیده باشند (قرآن در زمان قاجار به صورت چاپی وجود نداشته و به صورت خطی استنساخ میشده است )
عمه معصومه نیز با اینکه ثروتمند نبود اما یک قرآن خیرات کرد و گاهی من به خواست عمه برای او با صدای بلند قرآن میخواندم
در این روزها هر کسی که روزه نمیگرفت در دیدگاه مردم فردی بی دین و لا قید بود و خانواده اش با او بد رفتاری میکردند تا جایی که حتی ظرف غذای آن فرد روزه خوار را در کنار حوض خاک مال میکردند تا شاید آن فرد توبه کند و به روزه گرفتن ترغیب شود
خیرات در زمان افطار نیز به قدری کار نیکویی بود که همه از هم سبقت میگرفتند و خرما و ترحلوایی که با نان بود یا آش و شله زرد را به رهگذران خیرات میکردند و اصلا رسم نبود که خیرات را به در و همسایه بدهند و خیرات فقط مخصوص نیازمندان و رهگذران و کارگران بود و محال بود که وقت افطار صدای فقیری بلند شود و چند نفر برای غذا دادن به او از خانه خارج نشوند
در این ماه صیام شهر حال و هوای عجیبی به خود گرفته بود و شب ها رفت و آمد در شهر آزاد بود و اسم شب و بگیر و ببندی در کار نبود
در مساجد بزرگ ناطقان معروفی سخن میگفتند و خیلی از مردم به این جلسات میرفتند تا مسایل دینیشان را بپرسند و حل کنند
قوم و خویشان برای ثواب رساندن به یکدیگر سر افطار به منزل هم وارد میشدند و مثل اهل خانه افطار میکردند
در شب های قدر مردم به مساجد و تکیه ها میرفتند و تا صبح به راز و نیاز میپرداختند و در روز بیست و هفتم به بچه ها جوراب نو میپوشاندند و آنها را به مراسم شب قدر می آوردند
در این شبهای قدر من با دلی شکسته خدا را صدا میزدم و از او میخواستم که به من کمک کند
عمه معصومه که گویی در این شبهای قدر پی به دلتنگی و غم درونی من برده بود با من مهربانتر شده بود و کمتر سگرمه هایش را در هم میکشید
#ادامه_دارد
☘💜 #کپی_رمان_حرام_است
💜
☘💜
💜☘💜
☘💜☘💜
💜☘💜☘💜
☘💜☘💜☘💜
💜☘💜☘💜☘💜
☘💜☘💜☘💜☘💜
💜☘💜☘💜☘💜☘💜
ڪوچہ احساس
💜☘💜☘💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜 💜☘💜 ☘💜 💜 #اختر #قسمت63 خوب به یاد دارم که روز قبل از مر
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
امام میدانست که شما میشوی ناخدای با خدای انقلاب؛
وگرنه با دلی آرام و قلبی مطمئن نمیرفت...
♥️
•┈┈••✾•♥️•✾••┈┈•
@koocheyEhsas
•┈┈••✾•♥️•✾••┈┈•
اسرار روزه _11.mp3
7.81M
#اسرار_روزه
▫️اکتشافات، رویاهای صادق، الهاماتِ غیبی، بشدت وابسته به سبک غذاخوردن انسان است.
💥کسی که بی محابا، غذا میخورد و اهل دریدگیِ شکم است، محال است به حریم خوابهای خوب و الهامات ملکوتی وارد شود.
#استاد_شجاعی 🎤
•┈┈••✾•♥️•✾••┈┈•
@koocheyEhsas
•┈┈••✾•♥️•✾••┈┈•
ڪوچہ احساس
💜☘💜☘💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜 💜☘💜 ☘💜 💜 #اختر #قسمت63 خوب به یاد دارم که روز قبل از مر
💜☘💜☘💜☘💜☘💜
☘💜☘💜☘💜☘💜
💜☘💜☘💜☘💜
☘💜☘💜☘💜
💜☘💜☘💜
☘💜☘💜
💜☘💜
☘💜
💜
#اختر
#قسمت64
بلآخره روز عید فطر فرا رسید و چون اکثر مردم روزه میگرفتند و ماه روزه گشوده میشد ، شور و شوقی جالب در میان مردم بوجود می آمد
از قدیم میگفتند روز عید نباید در خوردن غذا زیاده روی کرد خوانواده ها هم رعایت میکردند که بچه ها بیش از معمول غذا نخورند تا دل درد نگیرند
مطابق با رسم در روز عیدفطر به خانه ی بزرگترها میرفتند و همه در این شادی شریک میشدند
دو ماه از ماه مبارک رمضان گذشته بود و در این مدت یکی دو مرتبه پوراندخت و عمه ملوک را دیده بودم وشنیده بودم که همین بس به خانه ی بخت رفته است و قمر سلطان نیز کمی ناخوش احوال است
امیدوار بودم که عمه ملوک یا پوراندخت از اسماعیل خان به من خبری بدهند اما هیچ کدام حرفی درباره ی اسماعیل خان نمیزدند و شرم و حیا مانع از آن می شد که من چیزی در اینباره از آن ها بپرسم
زمان به سرعت سپری میشد اما من هنوز به چشم های عسلی رنگ آشنا و مهربان اسماعیل خان فکر میکردم و هنوز حتی ذره ای از عشق و علاقه ام به او کم نشده بود و این دوری نتوانسته بود فکر و خیال او را در ذهن من کمرنگ کند.
در یکی از روزها ی پاییزی وقتی که تنها برای خرید ادویه به سمت حجره ی عطاری دربازار میرفتم ، اسماعیل خان را دیدم و حسابی از خود بی خود شدم به حدی که صدا ی ضربان قلبم را میشنیدم و نفس هایم بلند و کشیده شده بود و از شدت هیجان پاها یم بی حس شده بودند
بااینکه رو بند سفید چهره ام را پوشانده بود و اسماعیل میرزا نمیتوانست من را شناسایی کند ولی بی اختیار خودم را از دید او پنهان کردم و به او که آرخلق طلا کوب مجللی پوشیده بود و روبروی حجره ی زرگر باشی ایستاده بود خیره شدم
ناگهان زنی که به نظر ثروتمند میرسید و دو کنیز به همراه داشت که وسایل او را حمل میکردند به اسماعیل خان نزدیک شد و بعد از گفت و گوی مختصری با هم وارد حجره ی زرگر باشی شدند
با اینکه زن روبند سفید داشت و من چهره ی او را ندیده بودم اما هیچ حس خوبی نسبت به او نداشتم و احساس میکردم که اسماعیل خان را از دست داده ام
افکار پریشان زیادی در سرم میچرخید و از آنجایی که اسماعیل خان هیچ زنی را در نزدیکی خود نداشت با خود فکر کردم که دلیل سکوت عمه ملوک و پوران دخت درباره ی اسماعیل خان همین موضوع بوده است و به احتمال زیاد اسماعیل خان دوباره ازدواج کرده و آنها میخواستند با سکوت در باره ی اسماعیل خان این موضوع را از من مخفی کنند
در آن روز بدون اینکه هیچ خریدی انجام دهم و با حال نزاری به خانه بازگشتم
عمه معصومه که گویی پی به حال زار من برده بود به من نزدیک شد و دلیل حالم را پرسید و من نگرانی ام برای سلامتی آقا میرزا را بهانه کردم و مدتها بی صدا اشک ریختم و برای قلب بیچاره ام عزاداری کردم
#ادامه_دارد
☘💜 #کپی_رمان_حرام_است
💜
☘💜
💜☘💜
☘💜☘💜
💜☘💜☘💜
☘💜☘💜☘💜
💜☘💜☘💜☘💜
☘💜☘💜☘💜☘💜
💜☘💜☘💜☘💜☘💜