به زینبی که میگه شبکه پویا رو عوض کن و میشینه شبکه ۴ میبینه، چی باید بگم؟
هر کسی تو زندگیش یه عادتایی داره. یکی با خودش حرف میزنه؛ یکی پوست لبشو میکنه؛ یکی با انگشترش بازی میکنه. مال من اما از همه بدتره. من سُر میخورم...
وقتی داری توی پارک دنبال یه نفر میگردی، نگاهت روی همه سر میخوره تا برسه به اون یه نفر. به اونجا که رسید وایمیسه؛ آروم میشه؛ اون یه نفر رو نگاه میکنه.
سر خوردنِ نگاه توی پارک، بد نیست. ولی اگه چشمات عادت کنه همه جا سر بخوره چی. اگه غیر از چشمات، ذهنتم همینطور بشه چطور. اگه راه رفتنت، شام خوردنت، فیلم دیدنت، نماز خوندنت، با یه رفیق قدیمی حرف زدنت، اگه همه تبدیل بشه به سر خوردن، چیکار باید بکنی؟
من مدتها است عادت کردم به سر خوردن. زندگیم شده یه سرسره بزرگ. منظرهها با سرعت از کنارم رد میشن: طعما، رنگا، صداها احساسا، فکرا، تصمیما، ... شدم شبیه یه آینه، توی یه خیابون شلوغ، پر از تصویرای چند ثانیهای.
بار اول که فهمیدم دارم سر میخورم، وقتی بود که علی آقای مصباح رو دیدم. ما وقتی راه میریم، اول کار دکمه رو میزنیم و بدنمون اتوماتیک تا آخر راهو میره، ولی راه رفتن علی آقا یه طوری بود که انگار میخواست بدون اینکه خیس بشه، از عرض یه رودخونه رد شه و پاشو بذاره روی سنگای کوچیکی که از آب زده بیرون. آروم آروم هر قدمش رو انتخاب میکرد...
بار دوم که فهمیدم دارم سر میخورم، سر کلاس استاد خانبیگی بود. من توی «آموزش فلسفه» خوندن، بین همکلاسیا مبارز میطلبیدم. ولی اون روز، خیلی آروم کتابمو باز کرد، دست گذاشت زیر یکی از خطای کتاب و شروع کرد خوندن. بعد از بین اون کلماتی که بارها روش سر خورده بودم، یه جملهی تازه -که بوی تازگیش مثل بوی کاغذ نو، هنوز توی دماغمه- کشید بیرون...
بار سوم که فهمیدم دارم سر میخورم؛ چشام گره خورده بود به چشمای علی محمد مودب که داشت میخوند: سقراط نیستی که شوکران نوشیده باشی در میان آتنیان معذب...تو مثل خودت هستی محمدعلی، چوپانی ساده دل که همیشه زیر دندان هایت داری مزه برف کوههای تربت جام را...
آدمی که با خودش حرف میزنه، یا پوست لبشو میکنه، یا با انگشترش بازی میکنه، مگه چه اتفاقی قراره براش بیفته؟
اما آدمی که سر میخوره، که مثل یه سنگ صاف روی دریا سُرش میدن، میره و میره و میره؛ بدون اینکه از عمق اون دریا چیزی فهمیده باشه یا پای تصویر صورتیِ مرجانای تهِ دریا، جون داده باشه.
زندگی، با اینهمه ولعِ خوندن و جلو زدن و تموم کردن، به چه دردی میخوره؟
دلم لک زده برای راه رفتن علی آقا، آموزش فلسفه خوندن استاد خانبیگی، چشمای خیس علی محمد مودب، لبخندای معنیدار محمدتقی مصباح، عکس حرم امام رضا، قاب عکس رئیسی، آسمونِ بعد از ظهر...
سرسرهبازی بسه، فکر کنم وقتشه بریم خونه.
دیشب رفته بودم عیادت.
من زیاد تو زندگیم عیادت نرفتم. عیادت نرفتن، یکی از حسرتای بزرگ زندگیمه. همیشه تا بهش فکر میکنم، حس میکنم یه گوشه از قلبم خالیه و فقط با عیادت رفتن پر میشه؛ یه حال خوبی هست که فقط تو عیادت پیدا میشه...
ولی عیادت دیشب، مثل عیادتای معمولی نبود. اونی که رفتیم بودیم عیادتش، یکی از استادامونه. از اون استادای جوونِ مسلطِ بااعتماد به نفسِ امروزی که با قبا، شلوار طرحِ لی میپوشن و برای هر قبا یه کفشِ سِت دارن. همونا که اول ترم عاشقشون میشی و بقیه کلاسا رو به عشقِ کلاسای اونا سر میکنی.
عیادت دیشب معمولی نبود. ما حدودا ۲۰ نفر بودیم. استادمون صَفراشو عمل کرده بود. این یعنی با سختی مینشست و بلند میشد. با این حال، با خنده اومد پایین پلهها پیشوازمون. یکی یکی تحویلمون گرفت. باهامون شوخی کرد و خندیدیم. ما هم باهاش شوخی کردیم و خندید. از سال پایینیا درباره امتحان فلسفهشون پرسید و از من درباره استادی طرح ولایت. بعد شروع کرد تو همون حال سختِ، برامون درباره این صحبت کرد که باید شروع کنیم مقالهنویسی انگلیسی یاد بگیریم و نظریات اسلام رو به صورت تطبیقی، توی مجلات بینالمللی مطرح کنیم(!) اونم مایی که هنوز نه مقالهنویسی فارسی بلدیم و نه زبان درست و حسابی!
[این عادتشه. میره وایمیسه رو قله دماوند و میگه بیاید بالا. به وسطای راه که میرسیم، پرچمو میکّنه میبره بالای اورست!]
وسط همه این صحبتا، چشمم افتاد به آیهای که قاب کرده بود و زده بود به دیوار پشت تلویزیون: «و اما من خاف مقام ربّه و نهی النفس عن الهوی، فإن الجنة هی المأوی». دلم لرزید. دلم بعد از مدتها که فقط فلسفه خونده بودم، وسط حرفای غیر فلسفی استادمون، با دیدن یه آیه لرزید...
لرزیدن دل، حال خوبیه. مثل اومدن یه نسیم، وسط گرمای تابستون. مثل کنار رفتن ابر، توی یه صبح ابری. مثل حال یه مریض، وقتی میان عیادتش...
عیادت حال آدم مریضو خوب میکنه. همونطور که حال منو خوب کرد. گفتم دیشب رفته بودم عیادت؟ نه اشتباه کردم.
دیشب استادمون اومده بود عیادتم...
داشتیم با یکی از خادمای حرم که وکیل بود حرف میزدیم. اون درباره فلسفه که رشته منه، و من درباره حقوق که رشته اونه.
بعد برای اینکه نشون بدم اهمیت رشتهش رو درک میکنم، گفتم: اون ملموس بودن و «کار راه بنداز بودن»ی که توی رشته شما هست، توی فلسفه نیست؛ فلسفه خیلی انتزاعیه.
ولی اون بیتوجه به این حرکت همدلانه من با قاطعیت گفت: نه. از آب و غذا که چیزی برای آدم مهمتر نیست. آدم اگه آب و غذا نخوره، میمیره. ولی دغدغه هیچ کدوم از ما آب و غذا نیست. (مگر اینکه جنگی چیزی بشه تا درگیرش بشیم.) دغدغه اصلی ما آدما به نظر شما چیه؟
نمیدونستم انتظار داره چه جوابی بشنوه. نزدیکترین چیزی که فکر کردم شاید منظورش باشه رو گفتم: رفاه.
چَک دوم رو زد و دوباره گفت: نه. اونی که دغدغه آدما است تعالیه! و تعالی همهش مربوط به فلسفه است...
____
نتونستم قبول کنم که دغدغه همه آدما تعالی باشه؛ شاید این دغدغه، فقط مخصوص این دوست وکیلم بود که یه رفاه نسبی توی زندگیش داشت. شایدم نه...
شاید واقعا آدما بیشتر از اینکه دنبال رفاه باشن، دنبال تعالی هستن. برای همینم یه جاهایی برای رسیدن به تعالی، از رفاهشون میزنن.
ولی پس چرا من فکر میکردم رفاه برای آدما مهمتره؟ برای این دیدگاهم چه دلیلی داشتم؟ مگه خودم، با سختیهای مالی که توی زندگی یه طلبه هست، رفتن به سمت همون تعالی رو انتخاب نکرده بودم؟ پس چرا این احتمال رو درباره بقیه آدما نمیدادم؟
دارم فکر میکنم که چقدر فهم من از آدما و دغدغههاشون، با واقعیتِ اونا فاصله داره...
از خودم میپرسم: چه چیزای دیگهای درباره آدمای دیگه هست که نمیدونم، یا فقط خیال میکنم که میدونم؟
یه روز به یکی از دوستای بزرگترم گفتم: «فلانی که توی گروه داره اینطوری نقدت میکنه، فکر نمیکنی بهت حسودیش میشه و این نقدا بهوونشه؟ چرا هی سعی میکنی بهش جواب منطقی بدی؟»
گفت: «ببین حمید! من نیتخوانی بلد نیستم. فرض من اینه که اون آدم باتقواییه و واقعا احساس وظیفه میکنه که این حرفا رو بزنه و اشتباهات منُ اصلاح کنه.
به علاوه، اگه بحث رو ببریم سمت نیتخوانی و برچسبهای اخلاقی، دیگه راهِ حلشدنِ مشکلات بسته میشه.
تو با کسی که سوال داره میتونی گفتگو کنی، ولی با کسی که دشمنته و فقط میخواد زمینت بزنه، نه.»
این خاطره رو از پستوی ذهنم بیرون آوردم که بگم تا وقتی که جبهه اصلاحات رو آدمای براندازی بدونیم که عشقشون اینه که ایران بشه یه جایی مثل ژاپن و سوئد و آلمان و... ، با هر خبر تازهای که درباره اظهاراتشون میخونیم، فقط میتونیم آشفته بشیم. آشفته و فلج. و بیش از این کار زیادی از دستمون بر نمیاد.
در عوض بیاید این افراد رو کسانی بدونیم که یه نگاهی به جهان و انسان دارن، و این نگاه باعث میشه انسان ژاپنی، اروپایی یا... رو کاملتر از انسان ایرانی بدونن.
حالا سعی کنیم اون نگاه رو بشناسیم. و ببینیم چی شده که به این نتیجه رسیدن. بعد اگه با اون نگاه مخالفیم و متوجه میشیم که درست نیست، نقدش کنیم و ببینیم چطور میشه اصلاحش کرد.
این کاریه که از دست ما هم بر میاد. هر کدوم از دور و بریهای ما به صورت بالقوه، یه رئیسجمهوری، شهرداری، استاد دانشگاهی، نماینده مجلسی چیزی هستن؛ اگه میخوایم این حرفایی که الان از مسوولا میشنویم رو، فردا دیگه نشنویم، باید با همین دور و بریها وارد گفتگو بشیم.
کار فرهنگی موثر همینه. کنش اجتماعی تمیز همینه.
پ.ن: البته گفتگو، نه یعنی حتما مستقیما درباره این چیزا حرف بزنیم. و نه اینکه بریم به بقیه گیر بدیم. گفتگو میتونه یه برنامه کتابخوانی مشترک باشه، تحلیل یه فیلم باشه، ... .
پ.ن۲: این کار، خیلی طول میکشه؟ بله. بیشتر از اونچه که فکرش رو بکنید. ولی این تنها راهه. امام ۱۵ سال(۴۲ تا ۵۷) تلاش کرد تا نشون بده تغییرای بزرگ، از مسیر آگاهی میگذره.
پ.ن۳: البته یه عده از آدما هستن که دارن همین حالا تاثیرات مخربی میذارن و دیگه زمینه گفتگو باهاشون هم آنچنان فراهم نیست. اینجا باید فریاد زد، مطالبه کرد، از ابزار مجلس و... استفاده کرد.
ولی نباید فراموش کرد که اینا راهکار اساسی نیست. نمیتونی ۴۰ سال فقط داد بزنی و توقع داشته باشی نسلهای بعدی که با همون نگاه به جهان و انسان انس گرفتن، با فریادای تو، تغییری کنن.
پ.ن۴: این پیام، شامل بخش زیادی از اصولگراها هم میشه.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
یه روز به یکی از دوستای بزرگترم گفتم: «فلانی که توی گروه داره اینطوری نقدت میکنه، فکر نمیکنی بهت حسو
چند وقته ذهنم درگیره که آیا من واقعا توی کانال، هیچی حرف سیاسی نباید بزنم؟
در همین لحظه به خصوص به این نتیجه رسیدم که نه. حرفا رو از جاهای مختلف میخونیم. منم که تحلیلگر نیستم که یه تحلیلای خیلی خاصی داشته باشم. (اگه داشته باشم میگم) پس بهتره همین به قول حامد روزمرهنویسیها(!) که برای خودم یه جرقهای بوده رو بگم و حرفای مفصلتر و فریادهای حاج کاظمطور، باشه برای گفتگوهای شخصی و تلفنی و... که داریم.
اولاش فقط با دیدن نماهنگای حماسی، این اتفاق برام میفتاد.
کمکم، با شنیدن خود سرود جمهوری اسلامی هم همونطور شدم.
امروز نگاه کردم و دیدم که حتی همین دو کلمهی کوتاه «ایرانِ اسلامی» هم باعث میشه بغض کنم.
یه بغض حماسی. یه اشک شیرین. یه احساس هویت. احساس اینکه باید بلند شد و چند برابر اینکه الان هست برای این سرزمین معتقدِ عاشق، تلاش کرد...
چند روزِ گذشته رو با امیرحسین گذروندم. کسی که تا حالا هزار بار آرزو کردم که ای کاش اختلاف سنیمون ۵ سال نبود و بیشتر کنار هم میبودیم. کسی که با اینکه داداشمه، اما برام «مثل داداش»ه. چون داداش بودن، حق مطلبِ وجودشُ ادا نمیکنه.
کسی که وقتی باهام همعقیده است، دوست دارم رو کنم به همه آدمایی که باهاشون همفکر نیستم و -به یاد گل کوچیکای بچگی- داد بزنم: «من و امیر تک، شما همه!»
کسی که وقتی داره به چالشم میکشه، توی ذهنم با بدیهیترین گزارهها کلنجار میرم و یادم نمیاد چرا اینقدر برام واضح بودن!
الغرض اینکه چند روز گذشته رو با امیر گذروندیم. شیرموز خوردیم؛ پای حرف خادمای حرم نشستیم؛ از اون معجزههای کوچیکی که گاهوبیگاه توی حرم اتفاق میفته دیدیم؛ من پیتزایی که شیش ماه به زور میخواستم ازش بگیرمُ گرفتم و اونم -با خونسردی- کادوی تولدش رو از بین کتابای جاکتابیم انتخاب کرد؛ موسسه رفتیم و توی جلسهای که هیشکی کنار چاییش قند نداشت، قندای قهوهایِ امیرُ خوردیم و به بقیه لبخندِ پیروزمندانه زدیم... و مهمتر از همه اینکه حرف زدیم. حرف زدیم. حرف زدیم. اندازه همه این ماهها حرف زدیم. درباره همهچیز و همهکس حرف زدیم. و باز هم حرف داشتیم، اما قطار قم، حوصله موندن و گوشدادن نداشت...
توی یکی از همین شبا، یه بار امیر بهم گفت بعضی وقتا توی یه پیادهروی طولانی، در تمام مدت داره توی ذهنش با من بحث میکنه. من شرمنده شدم و ازش عذرخواهی کردم. چون میدونستم اینکه بخوای خودتُ دائم به یکی اثبات کنی و در مقابلش از تصمیماتت دفاع کنی، چه سنگینیِ زنندهای داره.
شرمنده شدم و عذرخواهی کردم، ولی بهش نگفتم که منم نسبت به اون همینطورم. و این خاصیت دوست داشتنه. خاصیتِ بیش از حدِ معمول دوست داشتنه. خاصیت «مثل داداش» بودنه. وگرنه ما هم داداشای معمولی میشدیم؛ با احوالپرسیای معمولی، و دید و بازدیدای معمولی. نه اینطور طوفانی و شورانگیز...
سال ۸۸ بود. قبل از فتنه. من کلاس پنجم بودم. یکی از بچههای گروه سرود بهمون گفت باید بریم توی نمازخونه برای تمرین جمع بشیم. ما هم رفتیم.
هر چی نشستیم خبری نشد. بعضی از بچهها شروع کردن به پشتک زدن و کشتی گرفتن. صورتها سرخ شد، لباسهای خیسِ عرقکرده، به تنِ بچهها چسبید. و من از دور مثل بچههای شیک و پاستوریزه نشسته بودم و نگاه میکردم و از حس خوبِ پیچوندنِ کلاس، لذت میبردم.
یه کم که گذشت، ناظمِ باحال و جدی مدرسه -که فوتبالشم خیلی خوب بود- با چوب مخصوصش اومد دم نمازخونه ایستاد و گفت: کی به شما گفته بیاید اینجا؟ زود برید سر کلاستون.
و بعد مثل تونلهای انسانی که زندانبانای بعثی برای اسرا باز میکردن و از دو طرف با باتوم میزدنشون، هر کس از اون در باریکِ یک نفره بیرون میرفت، چوب ناظم -اون زمزمه محبتی که طفل گریزپا رو جمعه به مکتب میآورد- به دستش اصابت میکرد.
توی اون مدتی که توی صفِ بیرون رفتن وایساده بودم، حس عجیبی داشتم. ترس از چوب خوردن، چوب خوردنی که میدونستم اتفاق میفته و هیچ راه فراری ازش ندارم. و در عین حال راضی از اینکه هیچ کاری از دستم بر نمیاد تا این مانع رو بردارم، جز اینکه تسلیمش بشم.
رسیده بودم به مقام تسلیم!
امروز اون حس داره دوباره برام تکرار میشه. حوزه یکی از همون تونلها برام باز کرده و میگه شنبه اول صبح باید ازش رد شی.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
سال ۸۸ بود. قبل از فتنه. من کلاس پنجم بودم. یکی از بچههای گروه سرود بهمون گفت باید بریم توی نمازخون
من نفر آخر صف بودم. سنم کم بود؛ توسل و اینا نمیدونستم یعنی چی. اما توی صف، ته دلم به یه جایی وصل شدم و آرزو کردم که چوب نخورم.
نوبتم که شد، ناظممون یه چشمکی زد و جدی-شوخی یه طوری که هم نزده باشه و هم خیلی بهم حال نداده باشه، زد رو دستم و گفت: بدو برو سر کلاست.
حالا یه هفته از تونل دوم میگذره. توی سالن انتظار نشسته بودم تا نوبتم بشه و برم برای آزمون شفاهی. جایی که بهم گفته بودن دو تا از استادای سختگیر و قدیمی، نشستن تا ببینن این ۱۰ سال، کجای حوزه بودی. سر کلاس مینشستی، یا رفته بودی نمازخونه و با بچههای گروه سرود، فتنه میکردی.
و اگه فتنه کرده بودی، به قول خودِ خدا که «الفتنةُ اکبرُ من القتل» و همچنین اینکه: «کُتب علیکم القصاصُ فی القتلی»!
توی سالن انتظار شنیدم که دو تا استاد جدی قدیمی توی گوشم فریاد میزنن: قصاص! متهم باید محکوم به قصاص بشه. [دوباره ته دلم، اون دریچه باز شد. به یه جایی وصل شدم و از ته دل آرزو کردم...]
داستان اینطور در ژانر وحشت پیش نرفت. تونل عراقیا، بیشتر شبیه تونلِ فیلمای دهنمکی بود تا اون تونلهای واقعی. استادای جدی قدیمی، بیشتر شبیه پدربزرگای بانمکِ قصهها بودن، تا دادستانای دادگاه.
درست دقت نکردم، ولی شاید یکیشون جدی-شوخی چشمکی زد و طوری که هم نزده باشه و هم خیلی بهم حال نداده باشه گفت: درسِتُ خوب بخون. انشاالله خدا کمکت کنه... .
یه چیزایی رو دوست دارم و راحت از خدا میخوام. چیزای خوب و بی دردِ سری هستن...
یه چیزایی رو خیلی دوست دارم. خیلی بیشتر از اون قبلیا، ولی میترسم از خدا بخوام. میترسم خدا دعامو مستجاب کنه و اون چیزا رو بهم بده!
آخه اینقدر ترس دور و برِ اون چیزا هست که باعث میشه قیدشونو بزنم و حتی به اندازه یه دعا کردن هم طرفشون نرم.
مثلا من خیلی دوست دارم اربعین برم کربلا. ولی سفر اربعین هیچ وقت برام اون خاطرات شیرینِ اشکریزونی که بقیه تعریف میکنن نبوده. از اون شیرینیها داشته، ولی دور تا دورش پر بوده از سختی. برای همین هربار که میخوام با مداحای محرم دم بگیرم که «اللهم ارزقنا کربلا» یه نجوایی درونم شروع میشه: دوباره مسموم میشی، دوباره میگردی و جا برای خواب پیدا نمیکنی، دوباره لب مرز میمونی و ماشین نیست که ببردت، دوباره گم میشی و ساعتها سرگردون میشی، دوباره از کاروان جدا میشی و... .
ده روز دیگه، دیدار شاعرا با آقا است. بیشتر سالها این موقعا که میشه، از شدت دلتنگی خواب آقا رو میبینم که دارم یکی از شعرامو براش میخونم. امشب به دلم افتاد که با خودم دم بگیرم که «اللهم ارزقنا دیدار رهبری» ولی باز اون صدا توی وجودم تکرار شد: میخوای چه شعری بخونی برای آقا؟ اصلا چه شعری داری که آقا بپسنده؟ اونجا که شاعرا حلقه میزنن دور آقا و هر کی یه چیزی از آقا میگیره یا یه کتابی به آقا میده، تو چیزی برای داد و ستد داری؟ اصلا فرض کن داشتی، حیف وقت آقا نیست که وسط این جهاد عظیم جهانی، بخواد شعرای تو رو بخونه؟ ... .
دارم فکر میکنم که منم انگار از اون عاشقای شیک و پیکِ پلاستیکیام که یه گوشهای میشینن و یه چیکه اشک میریزن و دلشونم خوشه که اسمشون رفته توی تذکرة الاولیا کنار اسم اویس.
دلم یه عشق وحشیِ بیابونی میخواد. از اونا که آدمو به خاک و خون میکشه. دلم یه اربعین میخواد. دلم یه شعر خوندن جلوی آقا میخواد.
خدایا به اون صداهای درونم گوش نده، صدای من همینه که دارم مینویسم. آمین.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
آخرین روز سفر بود. حرم. اتاق اشک... اتفاقی که در تموم طول سفر منتظرش بودم، توی دقیقه 21:06 شروع شد..
حال و هوای دلم این شکلیه...
تو ماه روشنی
یار جمکرانی منی...