داشتیم با یکی از خادمای حرم که وکیل بود حرف میزدیم. اون درباره فلسفه که رشته منه، و من درباره حقوق که رشته اونه.
بعد برای اینکه نشون بدم اهمیت رشتهش رو درک میکنم، گفتم: اون ملموس بودن و «کار راه بنداز بودن»ی که توی رشته شما هست، توی فلسفه نیست؛ فلسفه خیلی انتزاعیه.
ولی اون بیتوجه به این حرکت همدلانه من با قاطعیت گفت: نه. از آب و غذا که چیزی برای آدم مهمتر نیست. آدم اگه آب و غذا نخوره، میمیره. ولی دغدغه هیچ کدوم از ما آب و غذا نیست. (مگر اینکه جنگی چیزی بشه تا درگیرش بشیم.) دغدغه اصلی ما آدما به نظر شما چیه؟
نمیدونستم انتظار داره چه جوابی بشنوه. نزدیکترین چیزی که فکر کردم شاید منظورش باشه رو گفتم: رفاه.
چَک دوم رو زد و دوباره گفت: نه. اونی که دغدغه آدما است تعالیه! و تعالی همهش مربوط به فلسفه است...
____
نتونستم قبول کنم که دغدغه همه آدما تعالی باشه؛ شاید این دغدغه، فقط مخصوص این دوست وکیلم بود که یه رفاه نسبی توی زندگیش داشت. شایدم نه...
شاید واقعا آدما بیشتر از اینکه دنبال رفاه باشن، دنبال تعالی هستن. برای همینم یه جاهایی برای رسیدن به تعالی، از رفاهشون میزنن.
ولی پس چرا من فکر میکردم رفاه برای آدما مهمتره؟ برای این دیدگاهم چه دلیلی داشتم؟ مگه خودم، با سختیهای مالی که توی زندگی یه طلبه هست، رفتن به سمت همون تعالی رو انتخاب نکرده بودم؟ پس چرا این احتمال رو درباره بقیه آدما نمیدادم؟
دارم فکر میکنم که چقدر فهم من از آدما و دغدغههاشون، با واقعیتِ اونا فاصله داره...
از خودم میپرسم: چه چیزای دیگهای درباره آدمای دیگه هست که نمیدونم، یا فقط خیال میکنم که میدونم؟
یه روز به یکی از دوستای بزرگترم گفتم: «فلانی که توی گروه داره اینطوری نقدت میکنه، فکر نمیکنی بهت حسودیش میشه و این نقدا بهوونشه؟ چرا هی سعی میکنی بهش جواب منطقی بدی؟»
گفت: «ببین حمید! من نیتخوانی بلد نیستم. فرض من اینه که اون آدم باتقواییه و واقعا احساس وظیفه میکنه که این حرفا رو بزنه و اشتباهات منُ اصلاح کنه.
به علاوه، اگه بحث رو ببریم سمت نیتخوانی و برچسبهای اخلاقی، دیگه راهِ حلشدنِ مشکلات بسته میشه.
تو با کسی که سوال داره میتونی گفتگو کنی، ولی با کسی که دشمنته و فقط میخواد زمینت بزنه، نه.»
این خاطره رو از پستوی ذهنم بیرون آوردم که بگم تا وقتی که جبهه اصلاحات رو آدمای براندازی بدونیم که عشقشون اینه که ایران بشه یه جایی مثل ژاپن و سوئد و آلمان و... ، با هر خبر تازهای که درباره اظهاراتشون میخونیم، فقط میتونیم آشفته بشیم. آشفته و فلج. و بیش از این کار زیادی از دستمون بر نمیاد.
در عوض بیاید این افراد رو کسانی بدونیم که یه نگاهی به جهان و انسان دارن، و این نگاه باعث میشه انسان ژاپنی، اروپایی یا... رو کاملتر از انسان ایرانی بدونن.
حالا سعی کنیم اون نگاه رو بشناسیم. و ببینیم چی شده که به این نتیجه رسیدن. بعد اگه با اون نگاه مخالفیم و متوجه میشیم که درست نیست، نقدش کنیم و ببینیم چطور میشه اصلاحش کرد.
این کاریه که از دست ما هم بر میاد. هر کدوم از دور و بریهای ما به صورت بالقوه، یه رئیسجمهوری، شهرداری، استاد دانشگاهی، نماینده مجلسی چیزی هستن؛ اگه میخوایم این حرفایی که الان از مسوولا میشنویم رو، فردا دیگه نشنویم، باید با همین دور و بریها وارد گفتگو بشیم.
کار فرهنگی موثر همینه. کنش اجتماعی تمیز همینه.
پ.ن: البته گفتگو، نه یعنی حتما مستقیما درباره این چیزا حرف بزنیم. و نه اینکه بریم به بقیه گیر بدیم. گفتگو میتونه یه برنامه کتابخوانی مشترک باشه، تحلیل یه فیلم باشه، ... .
پ.ن۲: این کار، خیلی طول میکشه؟ بله. بیشتر از اونچه که فکرش رو بکنید. ولی این تنها راهه. امام ۱۵ سال(۴۲ تا ۵۷) تلاش کرد تا نشون بده تغییرای بزرگ، از مسیر آگاهی میگذره.
پ.ن۳: البته یه عده از آدما هستن که دارن همین حالا تاثیرات مخربی میذارن و دیگه زمینه گفتگو باهاشون هم آنچنان فراهم نیست. اینجا باید فریاد زد، مطالبه کرد، از ابزار مجلس و... استفاده کرد.
ولی نباید فراموش کرد که اینا راهکار اساسی نیست. نمیتونی ۴۰ سال فقط داد بزنی و توقع داشته باشی نسلهای بعدی که با همون نگاه به جهان و انسان انس گرفتن، با فریادای تو، تغییری کنن.
پ.ن۴: این پیام، شامل بخش زیادی از اصولگراها هم میشه.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
یه روز به یکی از دوستای بزرگترم گفتم: «فلانی که توی گروه داره اینطوری نقدت میکنه، فکر نمیکنی بهت حسو
چند وقته ذهنم درگیره که آیا من واقعا توی کانال، هیچی حرف سیاسی نباید بزنم؟
در همین لحظه به خصوص به این نتیجه رسیدم که نه. حرفا رو از جاهای مختلف میخونیم. منم که تحلیلگر نیستم که یه تحلیلای خیلی خاصی داشته باشم. (اگه داشته باشم میگم) پس بهتره همین به قول حامد روزمرهنویسیها(!) که برای خودم یه جرقهای بوده رو بگم و حرفای مفصلتر و فریادهای حاج کاظمطور، باشه برای گفتگوهای شخصی و تلفنی و... که داریم.
اولاش فقط با دیدن نماهنگای حماسی، این اتفاق برام میفتاد.
کمکم، با شنیدن خود سرود جمهوری اسلامی هم همونطور شدم.
امروز نگاه کردم و دیدم که حتی همین دو کلمهی کوتاه «ایرانِ اسلامی» هم باعث میشه بغض کنم.
یه بغض حماسی. یه اشک شیرین. یه احساس هویت. احساس اینکه باید بلند شد و چند برابر اینکه الان هست برای این سرزمین معتقدِ عاشق، تلاش کرد...
چند روزِ گذشته رو با امیرحسین گذروندم. کسی که تا حالا هزار بار آرزو کردم که ای کاش اختلاف سنیمون ۵ سال نبود و بیشتر کنار هم میبودیم. کسی که با اینکه داداشمه، اما برام «مثل داداش»ه. چون داداش بودن، حق مطلبِ وجودشُ ادا نمیکنه.
کسی که وقتی باهام همعقیده است، دوست دارم رو کنم به همه آدمایی که باهاشون همفکر نیستم و -به یاد گل کوچیکای بچگی- داد بزنم: «من و امیر تک، شما همه!»
کسی که وقتی داره به چالشم میکشه، توی ذهنم با بدیهیترین گزارهها کلنجار میرم و یادم نمیاد چرا اینقدر برام واضح بودن!
الغرض اینکه چند روز گذشته رو با امیر گذروندیم. شیرموز خوردیم؛ پای حرف خادمای حرم نشستیم؛ از اون معجزههای کوچیکی که گاهوبیگاه توی حرم اتفاق میفته دیدیم؛ من پیتزایی که شیش ماه به زور میخواستم ازش بگیرمُ گرفتم و اونم -با خونسردی- کادوی تولدش رو از بین کتابای جاکتابیم انتخاب کرد؛ موسسه رفتیم و توی جلسهای که هیشکی کنار چاییش قند نداشت، قندای قهوهایِ امیرُ خوردیم و به بقیه لبخندِ پیروزمندانه زدیم... و مهمتر از همه اینکه حرف زدیم. حرف زدیم. حرف زدیم. اندازه همه این ماهها حرف زدیم. درباره همهچیز و همهکس حرف زدیم. و باز هم حرف داشتیم، اما قطار قم، حوصله موندن و گوشدادن نداشت...
توی یکی از همین شبا، یه بار امیر بهم گفت بعضی وقتا توی یه پیادهروی طولانی، در تمام مدت داره توی ذهنش با من بحث میکنه. من شرمنده شدم و ازش عذرخواهی کردم. چون میدونستم اینکه بخوای خودتُ دائم به یکی اثبات کنی و در مقابلش از تصمیماتت دفاع کنی، چه سنگینیِ زنندهای داره.
شرمنده شدم و عذرخواهی کردم، ولی بهش نگفتم که منم نسبت به اون همینطورم. و این خاصیت دوست داشتنه. خاصیتِ بیش از حدِ معمول دوست داشتنه. خاصیت «مثل داداش» بودنه. وگرنه ما هم داداشای معمولی میشدیم؛ با احوالپرسیای معمولی، و دید و بازدیدای معمولی. نه اینطور طوفانی و شورانگیز...
سال ۸۸ بود. قبل از فتنه. من کلاس پنجم بودم. یکی از بچههای گروه سرود بهمون گفت باید بریم توی نمازخونه برای تمرین جمع بشیم. ما هم رفتیم.
هر چی نشستیم خبری نشد. بعضی از بچهها شروع کردن به پشتک زدن و کشتی گرفتن. صورتها سرخ شد، لباسهای خیسِ عرقکرده، به تنِ بچهها چسبید. و من از دور مثل بچههای شیک و پاستوریزه نشسته بودم و نگاه میکردم و از حس خوبِ پیچوندنِ کلاس، لذت میبردم.
یه کم که گذشت، ناظمِ باحال و جدی مدرسه -که فوتبالشم خیلی خوب بود- با چوب مخصوصش اومد دم نمازخونه ایستاد و گفت: کی به شما گفته بیاید اینجا؟ زود برید سر کلاستون.
و بعد مثل تونلهای انسانی که زندانبانای بعثی برای اسرا باز میکردن و از دو طرف با باتوم میزدنشون، هر کس از اون در باریکِ یک نفره بیرون میرفت، چوب ناظم -اون زمزمه محبتی که طفل گریزپا رو جمعه به مکتب میآورد- به دستش اصابت میکرد.
توی اون مدتی که توی صفِ بیرون رفتن وایساده بودم، حس عجیبی داشتم. ترس از چوب خوردن، چوب خوردنی که میدونستم اتفاق میفته و هیچ راه فراری ازش ندارم. و در عین حال راضی از اینکه هیچ کاری از دستم بر نمیاد تا این مانع رو بردارم، جز اینکه تسلیمش بشم.
رسیده بودم به مقام تسلیم!
امروز اون حس داره دوباره برام تکرار میشه. حوزه یکی از همون تونلها برام باز کرده و میگه شنبه اول صبح باید ازش رد شی.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
سال ۸۸ بود. قبل از فتنه. من کلاس پنجم بودم. یکی از بچههای گروه سرود بهمون گفت باید بریم توی نمازخون
من نفر آخر صف بودم. سنم کم بود؛ توسل و اینا نمیدونستم یعنی چی. اما توی صف، ته دلم به یه جایی وصل شدم و آرزو کردم که چوب نخورم.
نوبتم که شد، ناظممون یه چشمکی زد و جدی-شوخی یه طوری که هم نزده باشه و هم خیلی بهم حال نداده باشه، زد رو دستم و گفت: بدو برو سر کلاست.
حالا یه هفته از تونل دوم میگذره. توی سالن انتظار نشسته بودم تا نوبتم بشه و برم برای آزمون شفاهی. جایی که بهم گفته بودن دو تا از استادای سختگیر و قدیمی، نشستن تا ببینن این ۱۰ سال، کجای حوزه بودی. سر کلاس مینشستی، یا رفته بودی نمازخونه و با بچههای گروه سرود، فتنه میکردی.
و اگه فتنه کرده بودی، به قول خودِ خدا که «الفتنةُ اکبرُ من القتل» و همچنین اینکه: «کُتب علیکم القصاصُ فی القتلی»!
توی سالن انتظار شنیدم که دو تا استاد جدی قدیمی توی گوشم فریاد میزنن: قصاص! متهم باید محکوم به قصاص بشه. [دوباره ته دلم، اون دریچه باز شد. به یه جایی وصل شدم و از ته دل آرزو کردم...]
داستان اینطور در ژانر وحشت پیش نرفت. تونل عراقیا، بیشتر شبیه تونلِ فیلمای دهنمکی بود تا اون تونلهای واقعی. استادای جدی قدیمی، بیشتر شبیه پدربزرگای بانمکِ قصهها بودن، تا دادستانای دادگاه.
درست دقت نکردم، ولی شاید یکیشون جدی-شوخی چشمکی زد و طوری که هم نزده باشه و هم خیلی بهم حال نداده باشه گفت: درسِتُ خوب بخون. انشاالله خدا کمکت کنه... .
یه چیزایی رو دوست دارم و راحت از خدا میخوام. چیزای خوب و بی دردِ سری هستن...
یه چیزایی رو خیلی دوست دارم. خیلی بیشتر از اون قبلیا، ولی میترسم از خدا بخوام. میترسم خدا دعامو مستجاب کنه و اون چیزا رو بهم بده!
آخه اینقدر ترس دور و برِ اون چیزا هست که باعث میشه قیدشونو بزنم و حتی به اندازه یه دعا کردن هم طرفشون نرم.
مثلا من خیلی دوست دارم اربعین برم کربلا. ولی سفر اربعین هیچ وقت برام اون خاطرات شیرینِ اشکریزونی که بقیه تعریف میکنن نبوده. از اون شیرینیها داشته، ولی دور تا دورش پر بوده از سختی. برای همین هربار که میخوام با مداحای محرم دم بگیرم که «اللهم ارزقنا کربلا» یه نجوایی درونم شروع میشه: دوباره مسموم میشی، دوباره میگردی و جا برای خواب پیدا نمیکنی، دوباره لب مرز میمونی و ماشین نیست که ببردت، دوباره گم میشی و ساعتها سرگردون میشی، دوباره از کاروان جدا میشی و... .
ده روز دیگه، دیدار شاعرا با آقا است. بیشتر سالها این موقعا که میشه، از شدت دلتنگی خواب آقا رو میبینم که دارم یکی از شعرامو براش میخونم. امشب به دلم افتاد که با خودم دم بگیرم که «اللهم ارزقنا دیدار رهبری» ولی باز اون صدا توی وجودم تکرار شد: میخوای چه شعری بخونی برای آقا؟ اصلا چه شعری داری که آقا بپسنده؟ اونجا که شاعرا حلقه میزنن دور آقا و هر کی یه چیزی از آقا میگیره یا یه کتابی به آقا میده، تو چیزی برای داد و ستد داری؟ اصلا فرض کن داشتی، حیف وقت آقا نیست که وسط این جهاد عظیم جهانی، بخواد شعرای تو رو بخونه؟ ... .
دارم فکر میکنم که منم انگار از اون عاشقای شیک و پیکِ پلاستیکیام که یه گوشهای میشینن و یه چیکه اشک میریزن و دلشونم خوشه که اسمشون رفته توی تذکرة الاولیا کنار اسم اویس.
دلم یه عشق وحشیِ بیابونی میخواد. از اونا که آدمو به خاک و خون میکشه. دلم یه اربعین میخواد. دلم یه شعر خوندن جلوی آقا میخواد.
خدایا به اون صداهای درونم گوش نده، صدای من همینه که دارم مینویسم. آمین.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
آخرین روز سفر بود. حرم. اتاق اشک... اتفاقی که در تموم طول سفر منتظرش بودم، توی دقیقه 21:06 شروع شد..
حال و هوای دلم این شکلیه...
تو ماه روشنی
یار جمکرانی منی...
اولین باری که کرانچی خوردم، پنج سالم بود. قبلش فقط چیتوز طلایی دیده بودم. دور، دورِ متنوع شدنِ هلههولهها بود. بستنیهای پیچپیچی دایتی، لینا توپی، لپلپ، ... .
مزهی مدرن کرانچی، به ذائقهی سنتیپسندم خوش نیامد! در عوض قیافهاش را دوست داشتم؛ شبیه ساقهی بونسای بود: کلفت و نامتقارن. (این شباهت را سالها بعد، وقتی که یک بونسای را از نزدیک دیدم، فهمیدم.)
از آن زمان، هر وقت کسی به من کرانچی تعارف میکرد، دچار احساس دوگانهی اشتیاق و تنفر میشدم. احساسی که تا ۱۳ سال، در هیچ موقعیت دیگری، برایم پیش نیامد.
۱۳ سال بعد، در سن ۱۸ سالگی، اولین سفر مجردیام را شروع کردم. مقصد: تهران.
پایم را که از اتوبوس بیرون گذاشتم، طعم کرانچی خزید زیر زبانم. تهران شهر من نبود. نمیتوانستم عاشقش شوم. و نمیتوانستم قیدش را هم بزنم.
بار اولی که در متروی تهران خم شدم تا بند کفشم را ببندم، فهمیدم که تهران شهر من نیست. انگار هر کدام از رهگذرهای مترو میخواست سرم فریاد بکشد که چرا ایستادهام و مثل بقیه با عجله به سویی نمیروم. من بچهی اصفهان بودم. رهگذرِ قدمزدنهای سرخوشانه در چهارباغ و گوش دادن به آواز پیرمردهای شوریدهی خواجو. اصفهان در شلوغترین حالت ممکنش، یک آرامش عرفانی داشت. یک خلسهی خوب که اجازه میداد جهان را بیصدا کنی و به آن بیدهای مجنون که دو سوی خیابان نشسته بودند، چشم بدوزی. اما تهران اینطور نبود. تهران به طور ترسناکی خاکستری بود. و بزرگ.
با این حال، در تهران با آدمهایی آشنا شدم که در اصفهان کمتر میشد پیدایشان کرد. آدمهایی که وقتی به چشمانت نگاه میکردند، واقعا مشتاق بودند که برایشان حرف بزنی و از خودت بیشتر بگویی. آدمهایی که برایشان مهم بودی، حاضر بودند شب خانه نروند و برای تو که بیجا و مکانی، بمانند توی دفتر شعر «شهرستان ادب» تا مهمان شهرستانیشان شوی و احساس غربت نکنی.
تهران شهر دیو و دلبر بود. همین باعث شد که دوباره آن آمیزهی عشق و نفرت را در قلبم حس کنم.
بر خلاف کرانچی -که بالاخره به رسمیت شناختمش و در لیست علاقهمندیهایم جایش دادم- تهران همانجا در برزخِ میان پذیرش و طرد، باقی ماند. هر بار که خواستم به یک طرف متمایلش کنم، حادثهای پیش آمد و کفهی دیگر ترازو را سنگین کرد.
باید برای خودش هم که شده، این وضعیت را تمام کنم. باید کاری کنم که تکلیف خودش را بداند و بتواند برای ادامهی زندگیاش تصمیم بگیرد. باید خیلی زود، جواب نهاییام را به گوشش برسانم. امیدوارم طاقت شنیدنش را داشته باشد... .
گفت: «مار گزیده، از ریسمون سیاه و سفید میترسه.»
از خودم پرسیدم چرا؟ ریسمان سیاه و سفید که ترس ندارد. حتی برای مار گزیده هم ترس ندارد. اگر به او بگویی: آن ریسمانهای سیاه و سفید را بده، راحت دستش را میبرد توی کشو و عین خیالش هم نیست... .
ماجرا از این قرار است که مار گزیده، همچنان از مار میترسد. اینقدر از مار میترسد و دیگر نمیخواهد گزیده شود، که تا یک جایی احتمال کوچکی بدهد که ماری هست، وحشت میکند. حتی یک جاهایی احتمال هم نمیدهد، خیال میکند و برای خودش ماری میسازد.
اگر مار گزیده میتوانست یک طوری -مثلا با یک عینک حرارتی پیشرفته- حضور مارها را تشخیص بدهد، دیگر از آن ریسمانهای بیآزارِ بدبخت نمیترسید.
بعد از کرونا، احساس میکنم ما آدمها در خیابان یک مشت مار گزیده هستیم که از همدیگر میترسیم. دائم فکر میکنیم که الان فلانی درباره من چه فکری میکند، درباره تیپ من چه قضاوتی دارد، توی دلش دارد چه لیچاری بارَم میکند، و... . حال آنکه فلانی اصلا حواسش به این چیزها نیست. شاید او هم دارد فکر میکند که ما دربارهاش چه فکری میکنیم.
ای کاش میشد بدون هنرنماییهای ذهن(!)، با خودِ واقعیت آدمها و فکر و خیالهایشان روبرو میشدیم تا کلی خیالمان راحت شود. ریسمانهای سیاه و سفید، واقعا دردشان دارد از درد گزیده شدن بیشتر میشود.