خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
ما که عبا و عمامه داریم، یا ریش میگذاریم و پیراهنشلوار میپوشیم، یا عکس آقا و امام را میگذاریم پس
انقلاب نه ارث سپاه است، نه مال جلیلی است، نه سهم قالیباف است، نه سردبیر کیهان و سرمقاله شرق است، نه سر سفره بنیاد شهید است، نه توی دفتر اژهای و پزشکیان است.
انقلاب البته به خیلی از این آدمها و مکانها، به قدر وسعشان سری زده و چهرهای نشان داده، ولی به هیچ کدامشان نیازی ندارد. اینها هستند که اگر میخواهند آبرویی -هم پیش خدا و هم مردم- برایشان بماند باید زانو بزنند و التماس کنند که دستشان از این دامان رها نشود. نه اینکه اینطور حق به جانب بنشینند و مصاحبه کنند و بیعرضگیهایشان را بیاندازند گردن مردم.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
انقلاب نه ارث سپاه است، نه مال جلیلی است، نه سهم قالیباف است، نه سردبیر کیهان و سرمقاله شرق است، نه
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهدی به دقیقه نکشیده، فیلمی که در تمام طول نوشتن پیام جلوی چشمم بود رو برام فرستاد... .
پ.ن: فقط آدمایی که اینقدر از نزدیک بفهمنت میتونن فاجعهی وجود اون آدمای بالا رو قابل تحمل کنن...
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
چیزی که درون یاسین میگذرد: دلش دارد شور میزند. شور صندلی خالی مریم را. یک هفته کلاسهای خستهکنند
یاسین یک کلنجار متحرک است. با دیگران نه. با خودش. پشت آن چشمهای ساکت، یک خط تولید بزرگ در مقیاس یک کارخانه دارد کار میکند. هر تصویری که از جلوی چشم یاسین رد میشود، توی ذهنش تبدیل میشود به صدها سناریو، صدها فکر، صدها میل، صدها اضطراب...
مثلا آن روزی که از خانه آمد بیرون و دید روی در ماشینش خط افتاده، به این فکر کرد که «کار کی بوده؟ عمدی بوده؟ منو میشناخته؟ بدی در حقش کرده بودم؟...» همزمان رشتهی دیگری از سوال، در سرش شروع شد: «از قیمت ماشین افتاد. اگه کسی نخردش چی؟ اگه تو سر ماشین بزنن چی؟ نکنه بازم خط روش بیفته؟...» رشتهی سوم، از جنس آرزو بود: «کاش خونهمون پارکینگ داشت. یه خونه بزرگتر. تو حیاطش با آیه بازی میکردم. توش درخت توت قرمز میکاشتم...» رشته چهارم: «حتما رفع بلا شده. کاسه بشکنه، سر نشکنه. خوب شد باطریشو نبردن...»
در نهایت تنها چیزی که رهگذرهای توی کوچه از یاسین شنیدند، یک نفس عمیق بود و این دو کلمه: «خدایا شکرت».
آدمها این کلنجار را نمیبینند. چیزی که به چشمشان میآید، یک آدم لاغر -در ابعاد یک مداد- است که فقط پلک میزند، لبخند میزند، و برای دادن یک جواب دو کلمهای به این سوال که چای میخوری یا دمنوش، نزدیک به چهل ثانیه فکر میکند.
ولی من دارم یاسین را از آن سمت پر حرفش تماشا میکنم. سمتی که رنگ دارد، صدا دارد، احساسات دارد، نبض سلولهایش میتپد... . و اینکه چطور آن همه فکر، اینطور در تبدیل شدن به کلمهها آب میرود، برایم جالب است. جالب و معما. معمای انسان.
#معمای_انسان
۳۰ فروردین، وقتی که من یکی دو ماهم بیشتر نبوده، مینشستند دور هم و درباره چیزهایی صحبت میکردند که حتی حالا -در آستانه ارشد فلسفه- جرئت نمیکنم بروم طرفش.
در همان سالها، قیصر امینپور در دفتر سروش نوجوان مینشسته و به نامهها و شعرها و نوشتههای آدمهای کمسنتر از من جواب میداده و برای شاعرهای همسنوسالم کلاس میگذاشته... .
به این چیزها که فکر میکنم، غصه مثل این عموهای چهارشانه که نوزاد خانه را بغل میکنند و میچلانند، بغلم میکند و سفت فشارم میدهد. آنقدر سفت که تمام وجودم کوچک میشود. کوچکِ کوچک. اندازه یک قطره اشک.
بعد روی گونههای خودم سر میخورم و از چشم خودم میچکم... .
این همه قصه چیست پشت سرش؟
حرفهای بدی است پشت سرش...
بین واگویههای اهل یقین
غیر تردید نیست پشت سرش
سنگ میزنندش از همه جا
نرو آن سو! نایست پشت سرش
جای بوسه است مانده روی گلوش؟
برق شمشیر کیست پشت سرش؟
رفت و با چشمهای خود دیدم
آسمان میگریست پشت سرش
این روزها
که میگذرد
شادم
شادم
که میگذرد
این روزها
شادم
که میگذرد...
قیصر امین پور
دلم گرفته
دلم زیاد گرفته
دلم زیاد گرفتن را
چگونه یاد گرفته؟
[سید مهدی موسوی]
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
https://eitaa.com/otagheashk1332/10110
اینجا برای گریه کردن، کار به روضه نمیکشد. کافی است مداح با همان صدایی که هنوز اوج نگرفته بخواند: «یا رحمان و...» و هنوز به اسم رحیم خدا نرسیده که صدای هقهق بلند میشود. یا ایها العزیز را که میگوید دیگر صدای باندها را نمیشود شنید، اگر میشد هم مهم نبود. چون کسی توی مجلس نمانده، همه رفتهاند توی یک دنیای دیگر و هر کسی با دمی که گرفته دارد گریه میکند...
بعد انگار که جویهای کوچک به هم رسیده باشند، یکباره میبینی هر کسی دارد توی دلش میگوید: «ای جانم حسین...»
کاش اگر آن دنیا توی بهشت راهم ندادند، اجازه بدهند از توی جهنم، این دو سه باری که اتاق اشک رفتهام را تماشا کنم...
میدانم نشدنی است. اما اگر شدنی بود، پای این تماشا، چند هزار سال گریه میکردم. آن وقت فرقی برایم نداشت که توی جهنم باشم یا بهشت؛ در هر صورت نمیفهمیدم دور و برم چه میگذرد...
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
https://eitaa.com/otagheashk1332/10110
02:55 - غیر از تو چه آرزویی دارم...
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
https://eitaa.com/otagheashk1332/10110
غمی که با خون دل خریدم، در دکانی نمیفروشم
بیا که ایمان تازهام را به هیچ نانی نمیفروشم...
این چند ماه، زیاد از خودم میپرسیدم که ادبیات به چه درد کار طلبگی میخورد؟ با داستاننویسی، مقاله که نمیشود نوشت. فیلسوف که نمیشود شد. علوم انسانی را اسلامی که نمیشود کرد.
اما الان که دارم از دوره بر میگردم، با خودم فکر میکنم که مگر میشود بدون ادبیات، طلبگی کرد؟
ادبیات به تو یاد میدهد که چطور توی طرح درسَت، دست به طراحی یک شخصیت بزنی: یک جوان سادهی جنوبی. با پوست تیره، قد بلند، لاغر، موهای فرفری، یک دشداشه مشکی، که نشسته توی قایق و تور میاندازد توی آب، و اسمش فواد است.
ادبیات به توی یاد میدهد که چطور برای این فواد، جزئیات بسازی، ماجرا بسازی، زندگی پرکشمکش بسازی. آدمها دیوانهی ماجرا هستند. تشنهی اتفاقاتند، محو جزئیاتند.
ذهن آدمها، امکان و وجوب و معیت و سنخیت را فراموش میکند، اما فواد را هرگز.
حالا اگر هنر داری، با این فواد، وجود بخشی علت فاعلی را، سنخیت علی معلولی را، نظام احسن را، جبر و اختیار و حکمت و عدالت را، برای آدمها توضیح بده تا حتی اگر خواستند هم نتوانند فراموشش کنند.
ادبیات به تو یاد میدهد چطور با طراحی اتفاق سادهای مثل «رستوران رفتن» برای خانواده یوسفی و خانواده مستوفی، نشان بدهی که اگر شناختهای بنیادینمان را اصلاح نکنیم، حسرت یک دست کباب برگ خوردن توی رستوران، کودکی بچههایمان را سیاه میکند.
ادبیات به کلاس تو شهامت تغییر میدهد. میتوانی به خودت بگویی پاندای کونگفو کار و خجالت نکشی. میتوانی بشنوی که بچهها میگویند خطت را عوض کن و احساس ناکافیبودن نکنی. میتوانی از کسی که بلد است ادایت را در بیاورد، خواهش کنی اجرایش را بیاورد پای تخته تا همگی با هم بخندید.
توی کلاسی که اینقدر امن است، بچهها هم جرئت میکنند چیزها را زیر سوال کنند، دنبال جوابها بگردند، برای چیزهایی که تو میخواستی به زور ازشان دفاع کنی، خودشان استدلال بیاورند...
ادبیات، ماجرای آدمها است. و ما به قول امام موسی، «برای انسان گرد آمدهایم...» .