eitaa logo
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
103 دنبال‌کننده
78 عکس
11 ویدیو
0 فایل
دنیای خط‌هاست ما نقطه می‌بینیم... _______ حمیدرضا فاضلی ___________ حرفای جدی‌تر: @shivename
مشاهده در ایتا
دانلود
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
پرسید: «خدا قدیمه یا جدید؟» توی کتاب‌های کلامی نوشته بودند قدیم. ما هم گفتیم: «قدیم». گفت: «اگه قدیم
بچه‌های تیم ساندویچ فلسفه این پیامو قابل دونستن و توی اینستاگرامشون کار کردن. بعد از دیدنش کلی ذوق کردم و با خودم گفتم باید به متنایی که می‌نویسم وسواس بیشتری تزریق کنم!
استاد پیام داده که فردا آخرین مهلت تحویل مقاله است. روایتم یک هفته است توی صف نقد مانده. حرکت در مه، مثل شکلات‌بیسکوییتی‌های باراکا که مادربزرگم توی کشو می‌گذاشت و درش را قفل می‌کرد، روی جاکتابی مانده و نمی‌توانم برش دارم. یک لیست فیلم سیاه‌سفید دارم که وقت پیدا نمی‌کنم ببینمشان. دوست دارم ادبیات را بگذارم کنار و مثل بچه‌ی آدم بچسبم به درس و مقاله. یا درس و مقاله را بریزم دور و خودم را توی فیلم و داستان غرق کنم. ولی واقعیتش این است که من آدمش نیستم. من شهامت چسبیدن به فقط یک کار را ندارم. من برای اینکه باور کنم مفیدم، باید سر خودم را با هزارتا کار شلوغ کنم. من باورم نمی‌شود که اگر در تمام عمرم دو رکعت نماز مقبول خوانده باشم، کار تمام است. یا اگر به یک نفر کمک کرده باشم که زندگی‌اش را از نو بسازد، از هر چیزی که خورشید بر آن می‌تابد، ارزشمندتر است. به نظر من کار بهتر یعنی کار زیادتر، کار چشم‌پرکن‌تر. غذای مقوی یعنی غذای زیاد، خواب خوب یعنی خواب بالای هفت ساعت. آدم باسواد یعنی آدمی که کتاب‌های بیشتری خوانده. طلبگی قرار بود مرا آدم کند. فلسفه و ادبیات هم. و حالا من جایی وسط انسانی‌ترین چیزهای دنیا، احساس می‌کنم چقدر از آن آرامش انسانی دورم.
«ما عشق را به مدرسه بردیم» ...من اسم تمام دختربچه‌های داستان‌هایم را گذاشته‌ام آیه. اسمی که قیصر روی دخترش گذاشته بود. من اگر می‌توانستم اسم تمام شخصیت‌های داستان‌هایم، حتی اسم تمام کتاب‌هایی که شاید یک روز چاپ کنم را هم می‌گذاشتم آیه. من بیشتر از بایزید بسطامی، دوست دارم قبر قیصر در گتوند را ببینم. من برای قیصر زیاد شعر گفته‌ام. توی تنهایی‌هایم به شاگردهایش زیاد حسودی کرده‌ام... ➖
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
➖ «ما عشق را به مدرسه بردیم» ...من اسم تمام دختربچه‌های داستان‌هایم را گذاشته‌ام آیه. اسمی که قیصر
«ما عشق را به مدرسه بردیم» من دیوانۀ قیصرم. رسوای قیصرم. مخاطبِ سرازپانشناختۀ شعرهای قیصرم. دقیق‌تر بگویم: بچۀ هاج‌وواج‌مانده پشت ویترین دنیای قیصرم. من چند بار پای غزل آواز عاشقانۀ ما مرده‌ام. چند بار همزاد عاشقان جهان را بالای سرم خوانده‌اند و زنده‌ام کرده‌اند. وقتی هم‌حجره‌ای‌هایم زندگی‌نامۀ علما را دست می‌گرفتند و دور حیاط شفیعیه قدم می‌زدنند، من توی حجره پای خرده‌روایت‌های قاف گریه می‌کردم. من ترک موتور بهنام که می‌نشستم، برایش با صدایی که از ذوق و سرما می‌لرزید، خاطرات قیصر را تعریف می‌کردم و وقتی بهم می‌خندید که «آخه بین این همه عارف، نوبت به اینا نمی‌رسه.» هیچ احساس نمی‌کردم که دارد درست می‌گوید. من اسم تمام دختربچه‌های داستان‌هایم را گذاشته‌ام آیه. اسمی که قیصر روی دخترش گذاشته بود. من اگر می‌توانستم، اسم تمام شخصیت‌های داستان‌هایم، حتی اسم تمام کتاب‌هایی که شاید یک روز چاپ کنم را هم می‌گذاشتم آیه. من بیشتر از بایزید بسطامی، دوست دارم قبر قیصر در گتوند را ببینم. من برای قیصر زیاد شعر گفته‌ام. توی تنهایی‌هایم به شاگردهایش زیاد حسودی کرده‌ام. من هرجای زندگی که گیر افتاده‌ام، بیتی مصراعی سطری از شعر قیصر آمده توی ذهنم. هر جا که شعر از شاعری خوانده‌ام و خوشم آمده، با قیصر که مقایسه‌اش کرده‌ام، از چشمم افتاده. آدم‌ها هشت آبان که می‌شود، یاد قیصر می‌افتند. من هر سه‌شنبه قیصر می‌آید بالای سرم و توی گوشم می‌خواند: «سه‌شنبه چرا تلخ و بی‌حوصله؟ / سه‌شنبه چرا این‌همه فاصله/...». این هفته از یکشنبه رفته‌ام پیشواز. سر کلاس فلسفهٔ علم، وسط ابطال‌گراییِ پوپر، توی گوگل نوشتم: «حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست.» بعد خیره شدم به عکس کجی که از قیصرِ قشنگم گرفته بودند و منتظر ماندم غصه‌هایم خوب دم بکشد، جا بیفتد، برسد. گذاشتم چشم‌هایم گزگز کند، گونه‌هایم گرم بشود، اشک‌هایم بریزد روی کیبورد. آن‌وقت پشت دستم را کشیدم روی قطره‌ها و جزوه را باز کردم. آن وسط‌ها، بین اصطلاح‌های فلسفی و اسم‌های لاتین، کسی با قرمز پررنگ نوشته بود: «اعجاز ما همین است: ما عشق را به مدرسه بردیم در امتداد راهرویی کوتاه در آن کتابخانهٔ کوچک تا باز این کتاب قدیمی را ... با هم یکی دو لحظه بخوانیم.»
«چندبار به ساعت نگاه کرد» وقتی با کسی حرف می‌زنم، توی دلم می‌گویم الان است که حوصله‌اش سر برود. مثال‌ها را حذف می‌کنم، جمله‌ها را یکی می‌کنم، سرعت حرف زدنم را می‌گذارم روی دو ایکس. یک وقت‌هایی آنقدر تند حرف می‌زنم که کلمه‌ها می‌چسبند به هم و پشت دندان‌هایم گیر می‌کنند... .
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
➖ «چندبار به ساعت نگاه کرد» وقتی با کسی حرف می‌زنم، توی دلم می‌گویم الان است که حوصله‌اش سر برود. م
«چندبار به ساعت نگاه کرد» وقتی با کسی حرف می‌زنم، توی دلم می‌گویم الان است که حوصله‌اش سر برود. مثال‌ها را حذف می‌کنم، جمله‌ها را یکی می‌کنم، سرعت حرف زدنم را می‌گذارم روی دو ایکس. یک وقت‌هایی آنقدر تند حرف می‌زنم که کلمه‌ها می‌چسبند به هم و پشت دندان‌هایم گیر می‌کنند. قبلا فقط وقتی حرف می‌زدم، این‌طور می‌شدم. از وقتی زدم توی خط نویسندگی، موقع نوشتن هم دائم فکری می‌شوم. یک وقت‌هایی به سرم می‌زند به جای تعریف کردن ماجرا، توی پنج شش جمله سر و تهش را هم بیاورم. اوایل فکر می‌کردم همه همین‌طورند، فکر می‌کردم به قول سید محسن: «این بلا، عامِّس!» اما به مرور آدم‌هایی را دور و برم دیدم که راحت تکیه می‌دادند به صندلی، توی چشمم خیره می‌شدند، بین جمله‌هایشان نفس عمیق می‌کشیدند و طوری با آب و تاب خاطره تعریف می‌کردند که انگار مصاحبه‌گیرندهٔ تاریخ شفاهی‌ام. با خودم گفتم که این حتما یک ژن خاص است. چیزی که بعضی‌ها دارند و خیلی‌ها نه. اما این‌طور نبود. یک‌بار یکی از داستان‌هایی که آن آدم‌ها تعریف می‌کردند را حفظ کردم و با همان ادا و اطوار، مو‌به‌مو تعریف کردم. وقتی تمام شد، دیدم بچه‌ها میخکوب شده‌اند روی صندلی و تکان نمی‌خورند. فهمیدم حرف‌زدن، بلدی می‌خواهد. بلدی یعنی شخصیت‌پردازی و کشمکش و شروع و پایان. و بیشتر از آن یعنی تصور کنی آدم‌ها یک عمر وقت دارند و توی این یک عمر وقت، تنها رسالتشان این است که به داستان تو گوش بدهند. واقعیت این است که ما آدم‌ها شیفتهٔ روایتیم و اگر روایتی ارزشش را داشته باشد، حاضریم واقعا تمام عمرمان را پای شنیدنش بدهیم. اگر هم نه، که بین همان پنج شش جمله، چندبار خمیازه می‌کشیم و به ساعتِ روی دستمان نگاه می‌کنیم.
هدایت شده از مجلهٔ مدام
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آه که کاش عدم، نام یکی اسب بود سوارش می‌شدم مرا می‌برد... عرض تسلیت شهادت حضرت زهرا (س) 🖤🏴 بخشی از نمایشنامه‌خوانی در رونمایی سوگ مدام در تهران مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار | @modaam_magazine
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
آه که کاش عدم، نام یکی اسب بود سوارش می‌شدم مرا می‌برد... عرض تسلیت شهادت حضرت زهرا (س) 🖤🏴 بخشی ا
زینب می‌گوید: «باباحمیدم. بیا لباساتو بپوش با هم بازی کنیم.» زهرا می‌گوید: «تا لباساتو عوض کنی، منم شامو میارم.» می‌گویم: «باشه دخترم.» می‌گویم: «چشم خانوم.» می‌دانم امشب اسم هرکدامشان را صدا کنم، چشم‌هایم طاقت نمی‌آورد. بچه که بودم دوست داشتم اسمم علی باشد. «علی» برایم اسم یک آدمی بود که می‌شناختمش. که قصه‌هایش را شنیده بودم. که دوستش داشتم. «حمیدرضا» اینطور نبود. هیچ‌وقت، هیچ حمیدرضایی توی زندگی‌ام ندیده بودم که مثل علی قوی باشد، مثل علی همه دوستش داشته باشند، مثل علی، بچه‌های فقیر، دار و ندارشان را بکنند یک کاسه شیر، که شاید گلویش اندازهٔ یکی دو جرعه کم‌تر بسوزد. یک شب خواب همسر علی را دیدم. خواب اتفاقات یک همچین‌روزهایی را. بیدار که شدم گفتم: «خدایا هر چی ثواب تا حالا کردم نمی‌خوام. همه‌ش برای اون خانوم باشه.» تا همین حالا، آن تک‌دیالوگ، پاک‌ترین و صادقانه‌ترین حرفی بوده که آمده روی زبانم. امشب از خدا تشکر کردم که زیاد دعاهای بچگی‌ام را مستجاب نکرده. بچه‌ها حالیشان نیست که چی از خدا می‌خواهند. مثلا همین من، اگر اسمم حمیدرضا نبود، اگر امشب توی خانه‌مان یک علی و یک زهرا و یک زینب جمع می‌شدند، تا صبح چه به روزمان می‌آمد؟ گوشی را بر می‌دارم. یاسین حجازی می‌خواند: «آه که کاش عدم، نام یکی اسب بود، سوارش می‌شدم مرا می‌برد.»
«شازده کوچولو به سياره دوم رفت. آنجا فقط يک پادشاه تنها زندگي مي‌کرد. بعد از ملاقاتي کوتاه، شازده کوچولو خواست که سياره را ترک کند. اما فرمانروا که دلش مي‌خواست او را نگه دارد گفت: نرو، تو را وزير دادگستري مي‌کنيم. شازده کوچولو گفت: اينجا کسي نيست که من او را محاکمه کنم. فرمانروا گفت: خب، خودت را محاکمه کن! اين سخت‌ترين کار دنياست!» هر آدمی باید یه دوستی داشته باشه که توی سایه‌روشن صبح، همچین چیزی براش بفرسته.
توی ماشین نشسته ننشسته، گوشی را بر می‌دارم. صوتِ کلاسی کارگاهی چیزی را پلی می‌کنم و گوشی را توی بریدگی بالای ضبط جا می‌دهم. بین همین رفتن و برگشتن‌ها کلی دوره شرکت کرده‌ام و سلسله‌سخنرانی تمام کرده‌ام. وقت‌هایی که شارژم کم است یا صوت‌هایم تمام شده، مثل معتادی می‌شوم که جنس بهش نرسیده، مثل کارمندی که قهوۀ سرِ ساعتش یا پدربزرگی که چای وقت سحرش دیر شده. حس می‌کنم چیزی دارد ازم کم می‌شود. انگار جنسی را بهم گران انداخته‌اند یا پول گم کرده‌ام. بعضی وقت‌ها وسط راهِ ده‌دقیقه‌ای تا موسسه، می‌زنم کنار و گوشی را زیر و رو می‌کنم. صبح تا سوار شدم، دستم را چسباندم به فرمان که طرف جیبم نرود. با خودم گفتم امروز صوت پخش نمی‌کنم ببینم چه می‌شود. تهِ تهش یک تجربهٔ تازه برای نوشتن دارم. ماشین را روشن کردم و راه افتادم. گاز ندادم. برای ماشین‌هایی که خیابان اصلی را با کوچه اشتباه گرفته‌اند بوق نزدم. از کسی سبقت نگرفتم. وسط‌های راه، شنیدم صداهایی توی گوشم می‌پیچد. شبیه جرینگ‌جرینگِ کلید، توی جیب شلوار پارچه‌ای. گوش تیز کردم. «واقعا باید اینهمه برا نوشتن وقت بذاری؟»، «چرا تعمیرکار نمیاری شیر آب حمومو درست کنه؟»، «اگه مقاله به اسم یکی دیگه چاپ شه، حالت چش میشه؟»، «چرا ماشینو کوچه‌پشتی پارک نمی‌کنی که مجبور شی پیاده‌روی کنی؟»، «تهش این زندگی قراره به کجا برسه؟» دم موسسه، ماشین را خاموش کردم. پیاده نشدم. از پنجره زل زدم بیرون. پسر لاغری با کاپشن خاکی، پلاستیک‌های جلوی یک ساختمان نیمه‌کاره را جمع می‌کرد. درخت لاغری داشت یکی‌یکی برگ‌هایش را می‌انداخت زمین. مثل عروسی که از عکس‌های آلبومش دل خوشی ندارد.