eitaa logo
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
103 دنبال‌کننده
78 عکس
11 ویدیو
0 فایل
دنیای خط‌هاست ما نقطه می‌بینیم... _______ حمیدرضا فاضلی ___________ حرفای جدی‌تر: @shivename
مشاهده در ایتا
دانلود
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
➖ «ما عشق را به مدرسه بردیم» ...من اسم تمام دختربچه‌های داستان‌هایم را گذاشته‌ام آیه. اسمی که قیصر
«ما عشق را به مدرسه بردیم» من دیوانۀ قیصرم. رسوای قیصرم. مخاطبِ سرازپانشناختۀ شعرهای قیصرم. دقیق‌تر بگویم: بچۀ هاج‌وواج‌مانده پشت ویترین دنیای قیصرم. من چند بار پای غزل آواز عاشقانۀ ما مرده‌ام. چند بار همزاد عاشقان جهان را بالای سرم خوانده‌اند و زنده‌ام کرده‌اند. وقتی هم‌حجره‌ای‌هایم زندگی‌نامۀ علما را دست می‌گرفتند و دور حیاط شفیعیه قدم می‌زدنند، من توی حجره پای خرده‌روایت‌های قاف گریه می‌کردم. من ترک موتور بهنام که می‌نشستم، برایش با صدایی که از ذوق و سرما می‌لرزید، خاطرات قیصر را تعریف می‌کردم و وقتی بهم می‌خندید که «آخه بین این همه عارف، نوبت به اینا نمی‌رسه.» هیچ احساس نمی‌کردم که دارد درست می‌گوید. من اسم تمام دختربچه‌های داستان‌هایم را گذاشته‌ام آیه. اسمی که قیصر روی دخترش گذاشته بود. من اگر می‌توانستم، اسم تمام شخصیت‌های داستان‌هایم، حتی اسم تمام کتاب‌هایی که شاید یک روز چاپ کنم را هم می‌گذاشتم آیه. من بیشتر از بایزید بسطامی، دوست دارم قبر قیصر در گتوند را ببینم. من برای قیصر زیاد شعر گفته‌ام. توی تنهایی‌هایم به شاگردهایش زیاد حسودی کرده‌ام. من هرجای زندگی که گیر افتاده‌ام، بیتی مصراعی سطری از شعر قیصر آمده توی ذهنم. هر جا که شعر از شاعری خوانده‌ام و خوشم آمده، با قیصر که مقایسه‌اش کرده‌ام، از چشمم افتاده. آدم‌ها هشت آبان که می‌شود، یاد قیصر می‌افتند. من هر سه‌شنبه قیصر می‌آید بالای سرم و توی گوشم می‌خواند: «سه‌شنبه چرا تلخ و بی‌حوصله؟ / سه‌شنبه چرا این‌همه فاصله/...». این هفته از یکشنبه رفته‌ام پیشواز. سر کلاس فلسفهٔ علم، وسط ابطال‌گراییِ پوپر، توی گوگل نوشتم: «حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست.» بعد خیره شدم به عکس کجی که از قیصرِ قشنگم گرفته بودند و منتظر ماندم غصه‌هایم خوب دم بکشد، جا بیفتد، برسد. گذاشتم چشم‌هایم گزگز کند، گونه‌هایم گرم بشود، اشک‌هایم بریزد روی کیبورد. آن‌وقت پشت دستم را کشیدم روی قطره‌ها و جزوه را باز کردم. آن وسط‌ها، بین اصطلاح‌های فلسفی و اسم‌های لاتین، کسی با قرمز پررنگ نوشته بود: «اعجاز ما همین است: ما عشق را به مدرسه بردیم در امتداد راهرویی کوتاه در آن کتابخانهٔ کوچک تا باز این کتاب قدیمی را ... با هم یکی دو لحظه بخوانیم.»
«چندبار به ساعت نگاه کرد» وقتی با کسی حرف می‌زنم، توی دلم می‌گویم الان است که حوصله‌اش سر برود. مثال‌ها را حذف می‌کنم، جمله‌ها را یکی می‌کنم، سرعت حرف زدنم را می‌گذارم روی دو ایکس. یک وقت‌هایی آنقدر تند حرف می‌زنم که کلمه‌ها می‌چسبند به هم و پشت دندان‌هایم گیر می‌کنند... .
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
➖ «چندبار به ساعت نگاه کرد» وقتی با کسی حرف می‌زنم، توی دلم می‌گویم الان است که حوصله‌اش سر برود. م
«چندبار به ساعت نگاه کرد» وقتی با کسی حرف می‌زنم، توی دلم می‌گویم الان است که حوصله‌اش سر برود. مثال‌ها را حذف می‌کنم، جمله‌ها را یکی می‌کنم، سرعت حرف زدنم را می‌گذارم روی دو ایکس. یک وقت‌هایی آنقدر تند حرف می‌زنم که کلمه‌ها می‌چسبند به هم و پشت دندان‌هایم گیر می‌کنند. قبلا فقط وقتی حرف می‌زدم، این‌طور می‌شدم. از وقتی زدم توی خط نویسندگی، موقع نوشتن هم دائم فکری می‌شوم. یک وقت‌هایی به سرم می‌زند به جای تعریف کردن ماجرا، توی پنج شش جمله سر و تهش را هم بیاورم. اوایل فکر می‌کردم همه همین‌طورند، فکر می‌کردم به قول سید محسن: «این بلا، عامِّس!» اما به مرور آدم‌هایی را دور و برم دیدم که راحت تکیه می‌دادند به صندلی، توی چشمم خیره می‌شدند، بین جمله‌هایشان نفس عمیق می‌کشیدند و طوری با آب و تاب خاطره تعریف می‌کردند که انگار مصاحبه‌گیرندهٔ تاریخ شفاهی‌ام. با خودم گفتم که این حتما یک ژن خاص است. چیزی که بعضی‌ها دارند و خیلی‌ها نه. اما این‌طور نبود. یک‌بار یکی از داستان‌هایی که آن آدم‌ها تعریف می‌کردند را حفظ کردم و با همان ادا و اطوار، مو‌به‌مو تعریف کردم. وقتی تمام شد، دیدم بچه‌ها میخکوب شده‌اند روی صندلی و تکان نمی‌خورند. فهمیدم حرف‌زدن، بلدی می‌خواهد. بلدی یعنی شخصیت‌پردازی و کشمکش و شروع و پایان. و بیشتر از آن یعنی تصور کنی آدم‌ها یک عمر وقت دارند و توی این یک عمر وقت، تنها رسالتشان این است که به داستان تو گوش بدهند. واقعیت این است که ما آدم‌ها شیفتهٔ روایتیم و اگر روایتی ارزشش را داشته باشد، حاضریم واقعا تمام عمرمان را پای شنیدنش بدهیم. اگر هم نه، که بین همان پنج شش جمله، چندبار خمیازه می‌کشیم و به ساعتِ روی دستمان نگاه می‌کنیم.
هدایت شده از مجلهٔ مدام
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آه که کاش عدم، نام یکی اسب بود سوارش می‌شدم مرا می‌برد... عرض تسلیت شهادت حضرت زهرا (س) 🖤🏴 بخشی از نمایشنامه‌خوانی در رونمایی سوگ مدام در تهران مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار | @modaam_magazine
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
آه که کاش عدم، نام یکی اسب بود سوارش می‌شدم مرا می‌برد... عرض تسلیت شهادت حضرت زهرا (س) 🖤🏴 بخشی ا
زینب می‌گوید: «باباحمیدم. بیا لباساتو بپوش با هم بازی کنیم.» زهرا می‌گوید: «تا لباساتو عوض کنی، منم شامو میارم.» می‌گویم: «باشه دخترم.» می‌گویم: «چشم خانوم.» می‌دانم امشب اسم هرکدامشان را صدا کنم، چشم‌هایم طاقت نمی‌آورد. بچه که بودم دوست داشتم اسمم علی باشد. «علی» برایم اسم یک آدمی بود که می‌شناختمش. که قصه‌هایش را شنیده بودم. که دوستش داشتم. «حمیدرضا» اینطور نبود. هیچ‌وقت، هیچ حمیدرضایی توی زندگی‌ام ندیده بودم که مثل علی قوی باشد، مثل علی همه دوستش داشته باشند، مثل علی، بچه‌های فقیر، دار و ندارشان را بکنند یک کاسه شیر، که شاید گلویش اندازهٔ یکی دو جرعه کم‌تر بسوزد. یک شب خواب همسر علی را دیدم. خواب اتفاقات یک همچین‌روزهایی را. بیدار که شدم گفتم: «خدایا هر چی ثواب تا حالا کردم نمی‌خوام. همه‌ش برای اون خانوم باشه.» تا همین حالا، آن تک‌دیالوگ، پاک‌ترین و صادقانه‌ترین حرفی بوده که آمده روی زبانم. امشب از خدا تشکر کردم که زیاد دعاهای بچگی‌ام را مستجاب نکرده. بچه‌ها حالیشان نیست که چی از خدا می‌خواهند. مثلا همین من، اگر اسمم حمیدرضا نبود، اگر امشب توی خانه‌مان یک علی و یک زهرا و یک زینب جمع می‌شدند، تا صبح چه به روزمان می‌آمد؟ گوشی را بر می‌دارم. یاسین حجازی می‌خواند: «آه که کاش عدم، نام یکی اسب بود، سوارش می‌شدم مرا می‌برد.»
«شازده کوچولو به سياره دوم رفت. آنجا فقط يک پادشاه تنها زندگي مي‌کرد. بعد از ملاقاتي کوتاه، شازده کوچولو خواست که سياره را ترک کند. اما فرمانروا که دلش مي‌خواست او را نگه دارد گفت: نرو، تو را وزير دادگستري مي‌کنيم. شازده کوچولو گفت: اينجا کسي نيست که من او را محاکمه کنم. فرمانروا گفت: خب، خودت را محاکمه کن! اين سخت‌ترين کار دنياست!» هر آدمی باید یه دوستی داشته باشه که توی سایه‌روشن صبح، همچین چیزی براش بفرسته.
توی ماشین نشسته ننشسته، گوشی را بر می‌دارم. صوتِ کلاسی کارگاهی چیزی را پلی می‌کنم و گوشی را توی بریدگی بالای ضبط جا می‌دهم. بین همین رفتن و برگشتن‌ها کلی دوره شرکت کرده‌ام و سلسله‌سخنرانی تمام کرده‌ام. وقت‌هایی که شارژم کم است یا صوت‌هایم تمام شده، مثل معتادی می‌شوم که جنس بهش نرسیده، مثل کارمندی که قهوۀ سرِ ساعتش یا پدربزرگی که چای وقت سحرش دیر شده. حس می‌کنم چیزی دارد ازم کم می‌شود. انگار جنسی را بهم گران انداخته‌اند یا پول گم کرده‌ام. بعضی وقت‌ها وسط راهِ ده‌دقیقه‌ای تا موسسه، می‌زنم کنار و گوشی را زیر و رو می‌کنم. صبح تا سوار شدم، دستم را چسباندم به فرمان که طرف جیبم نرود. با خودم گفتم امروز صوت پخش نمی‌کنم ببینم چه می‌شود. تهِ تهش یک تجربهٔ تازه برای نوشتن دارم. ماشین را روشن کردم و راه افتادم. گاز ندادم. برای ماشین‌هایی که خیابان اصلی را با کوچه اشتباه گرفته‌اند بوق نزدم. از کسی سبقت نگرفتم. وسط‌های راه، شنیدم صداهایی توی گوشم می‌پیچد. شبیه جرینگ‌جرینگِ کلید، توی جیب شلوار پارچه‌ای. گوش تیز کردم. «واقعا باید اینهمه برا نوشتن وقت بذاری؟»، «چرا تعمیرکار نمیاری شیر آب حمومو درست کنه؟»، «اگه مقاله به اسم یکی دیگه چاپ شه، حالت چش میشه؟»، «چرا ماشینو کوچه‌پشتی پارک نمی‌کنی که مجبور شی پیاده‌روی کنی؟»، «تهش این زندگی قراره به کجا برسه؟» دم موسسه، ماشین را خاموش کردم. پیاده نشدم. از پنجره زل زدم بیرون. پسر لاغری با کاپشن خاکی، پلاستیک‌های جلوی یک ساختمان نیمه‌کاره را جمع می‌کرد. درخت لاغری داشت یکی‌یکی برگ‌هایش را می‌انداخت زمین. مثل عروسی که از عکس‌های آلبومش دل خوشی ندارد.
همین حالا، هر کجای جغرافیای زندگی که ایستاده‌اید، اگر مقاله می‌نویسید و اگر داستان، اگر تکواندو کار می‌کنید یا صفحهٔ شطرنج می‌چینید، اگر فلسفه می‌خوانید، اگر معلقات سبع را تجزیه و ترکیب می‌کنید، بگردید و یک آدم کاربلدِ بی‌رحم توی رشتهٔ خودتان پیدا کنید‌؛ یکی از کارهای خوبتان که خیلی بهش افتخار می‌کنید و به نظرتان کسی نظیرش را خلق نکرده، انتخاب کنید و بدهید نقد کند. بگذارید با لودر از روی داستانتان رد بشود. بگذارید به گشایشِ ایتالیایی شطرنجتان بخندد. بگذارید توی معلوم و مجهول خواندنِ فعل‌های عربی گیرتان بیندازد. خیالتان راحت باشد. حتما بعدش افسرده می‌شوید. حتما احساس می‌کنید توی زندگی هیچی نمی‌شوید. توی دلتان می‌گویید چقدر آدم بی‌ذوق و بی‌ملاحظه‌ای است. با این حال چیزهایی که می‌گوید را یادداشت کنید. صدایش را اگر می‌توانید، ضبط کنید. نکاتی که گفته را اصلاح کنید. دوباره اصلاح کنید. دوباره اصلاح کنید. چیزی که آخر کار می‌بینید، شاهکار نیست اما با خطی‌خطی‌هایی که اول نوشته بودید هم قابل مقایسه نیست. این درسی است که توی این چندماه، وقتی داستان‌هایم توی دورهٔ حرفه‌ای نقد شد، وقتی ارزیاب، ایدهٔ محوریِ مقاله‌ام را نابود کرد، و وقتی بعد از ارائه‌ام، هر کسی از هرکجای کلاس بهم اشکال گرفت، یاد گرفتم. دیروز نسخهٔ اصلاح‌شدهٔ مقاله را دوباره برای ارزیاب فرستادم. موقع زدن دکمهٔ اینتر، کف دستم عرق کرده بود. بند تک‌تک انگشت‌هایم درد می‌کرد. فاضل، از توی یک کلیپ قدیمی آمد بیرون و توی سرم خواند: ای قایق شکسته، به دریا خوش آمدی.
اگر به ما بگویند کسی معتاد است، لاابالی است، عیاش است، چیزی برایش مهم نیست، خلاصه اینکه از همه جهت مبتلا است، با خودمان می‌گوییم اگر عاشق بشود، درست می‌شود. عشق همیشه در ذهن ما آن چیزی است که همه چیز را درست می‌کند. به آدم‌ها قدرت می‌دهد، انگیزۀ تمام‌نشدنی می‌دهد، ازخودگذشتگی می‌دهد. قمارباز داستان کسی است که عاشق است. بی‌پول است اما عاشق است؛ توی چشم آدم‌ها حقیر است اما عاشق است؛ آنقدر عاشق است که می‌تواند خودش را با یک اشارۀ نه‌چندان جدیِ آن کسی که دوستش دارد، از کوه بیندازد پایین. یک چنین آدمی آیا هیچ‌وقت پیش می‌آید که دست از عشق بکشد؟ هیچ پیش می‌آید که چیزی جای عشق را توی قلبش بگیرد؟ این سوالی است که داستان می‌خواهد به دنبال جوابش بگردد. لینک یادداشت در بهخوان: https://behkhaan.ir/reviews/429c8f02-4a18-46bd-80db-0f63f1f4a5a2?inviteCode=84cVkAgQzmn2
هفتهٔ پیش همهٔ شهامتم را جمع کردم، جلوی جاکتابی ایستادم و کتاب‌هایی که آرزوی خواندنشان را داشتم، لیست کردم. هر کتابی که می‌آمد توی لیست، وسواس تمام‌کردن چیزهای نصفه‌کاره، یکی از عصب‌هایم را درگیر می‌کرد. به کتاب شصت‌و‌چهارم که رسیدم، پلک چشمم می‌پرید، انگشت‌هایم باز و بسته می‌شد. دندان‌هایم چسبیده بود به هم و باز نمی‌شد. تصمیم گرفتم برای آزادکردنِ عصب‌های غصب‌شده، این سه ماهی که تا آخر سال مانده، توی این ماجرای شرکت کنم. همین که مثلا از پنجاه کتابی که امسال با خودم قرار گذاشته بودم بخوانم چهل‌تا را خواندم. آمار کتاب‌هایی که از اول سال خواندم را ندارم. اما زمستان امسال می‌خواهم ۱۲ تا از اسم‌هایی که توی لیست شصت‌وچهارتایی هست را کم کنم. اولیش هم «گیرنده شناخته نشد» بود که امروز تمام شد. اولین کتاب زمستان ۰۴
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📝 در مدرسه نویسندگی مبنا، ما قائل به نقش آفرینی در جنگ روایت‌ها هستیم و معتقدیم انقلاب اسلامی همان اندازه که به پشتوانه نظامی احتیاج داره، باید پشتوانه روایی هم داشته باشه! 🖋 در مبنا تدارک زیادی دیده شده تا علاوه بر تجهیز نیروهای انقلاب اسلامی به •سلاح روایت•، اون‌ها رو در باشگاه نویسندگان مبنا به سمت اثر بخشی بیشتر در تولید کتاب، تولید فیلمنامه، نگارش کتاب کودک و... هم سوق بده تا در فضای فرهنگی کشور به نفع انقلاب اسلامی اثرگذار باشند. 📚🎞 ✍ برای مجهز شدن به سلاح روایت، روی پیوند زیر ضربه بزنید: 🔗 https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-04-04/ | @mabnaschoole |
من از همان ده سال پیش که شعر را شروع کردم، می‌نوشتم. نوشتن به نظرم جالب بود. جالب و راحت. کار خاصی لازم نبود بکنی. شعر نبود که اسیر وزن و قافیه باشی. کلمات را می‌شد هر طور که دلت خواست کنار همدیگر ردیف کنی. اگر یک کم حوصله هم تنگش می‌زدی، می‌شد داستان کوتاه. می‌شد رمان. سال گذشته همین روزها بود که همسرم مبتلا به ادبیات شد. مدام خرید، داستان خواند، کلاس نویسندگی ثبت نام کرد. پادکست گوش داد. برایش خوشحال بودم. با خودم می‌گفتم بالاخره او هم وارد دنیای ادبیات شد. دنیایی که من ده سال است تویش نفس می‌کشم. فقط ای کاش زودتر بیاید و به پایتختش برسد. به سرزمین شعر. یک روز نمی‌دانم صدای یکی از کلاس‌های دورۀ خلاقش را بلند کرد یا یکی از پادکست‌های احسان عبدی‌پور را برایم گذاشت که یک‌دفعه احساس کردم حالم خوب نیست. چشم‌هایم سیاهی رفت. تب کردم. مثل آدم‌هایی که جن دیده باشند، زبانم چسبید به سقف دهانم و نفسم بند آمد. دیدم لال شده‌ام. دیدم روبه‌روی یک دنیای دیگر ایستاده‌ام. دنیایی که تویش آدم‌ها ماجرا بودند، اسم‌ها ماجرا بودند، حتی فرمول‌های فیزیک ماجرا بودند. من ایستاده بودم روبه‌روی دنیایی که بهش می‌گفتند ادبیات روایی، و فهمیده بودم ده سال است دیوانۀ یک چنین چیزی هستم. فهمیدم آن شعرهایی که توی ذهنم مانده‌اند، روایت داشته‌اند. استادهایی که تا حد پرستش، عاشقشان شده‌ام، روایت‌بلد بوده‌اند. وقت‌هایی که از خوشحالی داد زده‌ام و دلم خواسته آواز بخوانم، یا وقت‌هایی که درِ حجره را از تو قفل کرده‌ام و زیر پتو زار زده‌ام، تحت تاثیر روایت بوده‌ام. ثبت‌نام‌ها که شروع شد، من هم اسم نوشتم. فهمیدم برای روایت کردن، باید یک شخصیت داشته باشی که اتفاقی برایش بیفتد و تغییر کند. شروع کردم به ساختن یاسین. یاسین خودِ من بود. چیزهایی از خودم که دوستش داشتم. چیزهایی از خودم که ازش می‌ترسیدم. آرزوهایی که این بیرون نتوانسته بودم بهشان برسم. با یاسین صحنه‌صحنه پیش رفتم. گذاشتمش توی دوراهی‌ها و تماشایش کردم. برایش سفر قهرمان ساختم. دیالوگ توی دهانش گذاشتم. رفتم توی ذهنش و ازش اکستریم کلوزاپ گرفتم، آمدم بیرون و با مریم و آیه، گذاشتمش توی یک مدیوم شات. و کشمکش. برایش بی‌نهایت کشمکش طراحی کردم تا اینکه آن جوان آرمان‌گرای لوس که فقط بلد بود حرف‌های قشنگ تحویل ملت بدهد، قید حجرهٔ حاج حبیب را زد و دست گذاشت روی زانویش و آمد وسط میدان مبارزه. امشب به همسرم گفتم: «از دست خودم عصبانی‌ام. چرا من این‌همه ساله شعر می‌گم و از هیچ‌کدومِ این چیزا خبر نداشتم.» گفتم: «بابت اینکه ادبیات رو آوردی تو زندگیمون تا ابد مدیونتم.» الان یک هفته می‌شود که دورهٔ حرفه‌ای تمام شده. داریم کم‌کم وارد باشگاه می‌شویم. توی این یک هفته، با خیلی از بچه‌ها نشسته‌ام و دوبه‌دو حرف زده‌ام که توی این دوره اسم بنویسند. ما به جمع زیادی از آدم‌های روایت‌بلد نیاز داریم. ما کمیم. کوچکیم. کوچکی‌مان را باید با بزرگی روایت، جبران کنیم. اگر دغدغهٔ دین داریم، اگر آدم‌ها برایمان مهمند، اگر زندگی به ما چیزهایی نشان‌داده که بقیه، روحشان هم از آن خبر ندارد، باید بتوانیم این چیزها را به دیگران نشان بدهیم. و نشان‌دادن فن می‌خواهد. تکنیک می‌خواهد. نوشتن و پاره‌کردن و از نو نوشتن می‌خواهد. روایت کردن حقیقت، تا حد مرگ، زحمت کشیدن می‌خواهد. راحت بگویم، خودکشی می‌خواهد.