eitaa logo
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
103 دنبال‌کننده
78 عکس
11 ویدیو
0 فایل
دنیای خط‌هاست ما نقطه می‌بینیم... _______ حمیدرضا فاضلی ___________ حرفای جدی‌تر: @shivename
مشاهده در ایتا
دانلود
توی مخاطب‌هایم سرچ کردم: «مُژدَوا». مژدوا، اصفهانی‌شدهٔ مجتبی است. مجتبی اسم سخت‌تلفظی است. به خاطر ج و ت و ب که مخرجشان نزدیک به هم است. بعضی‌ها مشتبی هم گفته‌اند. پیرزن بی‌دندانی توی محله بود که به مجتبی فاتحی، هم‌بازی خجالتی‌مان که یک‌بار سنگ پرت کرد و خورد توی چانهٔ امیر، می‌گفت «مُشبابا». آقا توی طرح کلی می‌گوید مجتبی یعنی برگزیده. یک جور برگزیدن خاص. زبده‌گزین کردن. گشتن بین یک سری آدم و انتخاب یکی‌شان که شانه‌هایش توان به دوش کشیدن بارهای بزرگ را دارد. برای همین خدا رسولانش را «یجتبی» می‌کند. حس می‌کنم توی «مژدوا»، غیر از آن برگزیدگی، یک جور حس مژده‌دادن هم هست. توی مخاطب‌هایم سرچ می‌کنم: «مژدوا». چیزی نمی‌آورد. می‌نویسم: «مشتبی». می‌نویسم: «مجتبی». سه تا مجتبی برایم پیدا می‌کند. یعنی کل مجتبی‌هایی که در دنیا می‌شناسم سه تا هستند؟ مژدوا فاتحی و مژدوا نواب صفوی را هم اضافه می‌کنم. باز هم کم است. دلم مژدواهای بیشتری می‌خواهد. این روزها که اعصاب آدم دائم بالا و پایین می‌شود، دلم مژده می‌خواهد. حاضرم حتی بالایش مژدگانی هم بدهم. یک غزلی هست که منسوبش کرده‌اند به حافظ و توی بعضی از نسخه‌های دیوان نیست. این‌طور شروع می‌شود: مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید
ساختمان خبرگان را که زدند، من با موتور، یک دقیقه باهاش فاصله داشتم. فلکه بستنی را که زدند، سه دقیقه. صفائیه را که زدند، هفت. این روزها چشم باز کردم و دیدم وسط اتفاقاتم. ما هنری‌ها سخت آبمان با رسانه‌ای‌ها توی یک جوب می‌رود. رسانه‌ای‌ها مرد سرعتند. اگر اتفاق را بتوانند توی دو ثانیه تبدیل به اثر کنند، راه به ثانیهٔ سوم نمی‌دهند. ما هنری‌ها اما باید بنشینیم؛ این نقطه‌ویرگول را شصت‌بار با ویرگول عوض کنیم و ببینیم کدامش به جمله می‌آید. حالا من زده‌ام توی کار رسانه. به علی مهمان پیشنهاد می‌دهم، با ابوالفضل سوال‌هایی که قرار است از مهمان بپرسیم را چک می‌کنم، می‌روم جلوی دوربین تحلیل شرایط جنگ می‌گویم، می‌آیم پشت صحنه، گزارش خبری می‌نویسم. از برنامه، تایم‌کد برای کلیپ در می‌آورم... . دیروز به عکس آقا گفتم: «ببین چه به روزم آوردی؟» گفتم و شعر اول کتاب را برایش خواندم: «چمران دل‌بریده از این عالم / از حال و روز غاده خبر داری؟» امروز به سرم زد که نکند خودم را تا خرخره توی کار غرق کرده‌ام که یادم نیفتد او رفته؟ دیدم که نه. من از ۴۰۱ فهمیده بودم او قرار است برود. وقتی آقای عابدینی می‌گفت فلسفهٔ غیبت این است که آدم بتواند به حرف امامی که با چشم نمی‌تواند ببیندش گوش کند، فهمیدم یکی از همین روزها آقا هم باید برود. یک جلد از کتابم توی کتابخانه‌اش بود. نمی‌دانم خوانده بودش یا نه. اگر خوانده بود، نمی‌دانم صفحهٔ اولش چیزی نوشته بود یا نه. مهم نیست. خیلی از شعرها را توی خواب برایش خوانده بودم. دستم به بازکردن کتابم نمی‌رود. آن دیوانگی‌ها مال روزگاری بود که هنوز سید علی نفس می‌کشید. فلکهٔ بستنی را که زدند، شیشه‌های دفتر لرزید. آمدم فرار کنم. در عوض ایستادم و نگاه کردم. بچه‌های دفتر همه جوانند. به پیرمردها حسودی‌ام می‌شود. زودتر می‌روند دیدنش.
هدایت شده از سِدگراف
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وطن در دل آدمی باید باشد🇮🇷 میدان ونک تهران @sedgraph
خدایا، یعنی یه روز میتونم این «ت» رو بردارم؟ دلم آسمون می‌خواد، زمین که جای پر زدن نیست آسمونم مال عاشقاس عزیزم مال من نیست...
-دروغگو سگه. سگم دشمن خدا است. این یکی از جمله‌هایی است که از باباعظیمی توی ذهنم مانده. باباعظیمی از آن بابابزرگ‌هایی بود که با کت‌شلوار سوپر مارکت می‌روند، کفش‌هایشان همیشه واکس‌خورده است، و قیافه‌شان را اگر ببینی، راحت با صدای ویگن سینک می‌شود. بابا عظیمی سیگار می‌کشید، قرص زیرزبانیِ قلب می‌خورد و از آخوندها خوشش نمی‌آمد. بچه که بودم با هم جشن دو نفره می‌گرفتیم. از سوپرمارکتِ زیتون، نان ساندویچی و خیارشور می‌خریدیم؛ من سفره می‌انداختم؛ بابا عظیمی نیمرو درست می‌کرد و ذرت بو می‌داد. بعد هم از توی سامسونتش ویدیو‌یی در می‌آورد و می‌گذاشت توی دستگاه. چندتا فیلم بیشتر نداشت: گلادیاتور، سامسون و دلیله، از نسل آفتاب. فیلم که تمام می‌شد، با هم نوار «الههٔ ناز» گوش می‌کردیم و او برایم داستانش را تعریف می‌کرد. می‌گفت ماجرای پدری است که با خانواده‌اش رفته شمال کنار دریا و دخترش را فرستاده که با بچه‌ها بازی کند. بعد از یکی دو ساعت که از دخترش خبری نمی‌شود سراغ ازش می‌گیرد و می‌بیند که توی دریا غرق شده. قصه‌های باباعظیمی آن بخشی از کودکی من بود که مرا به غم‌های بزرگسالی وصل می‌کرد. بابا عظیمی با آخوندها خوب نبود. می‌گفت این چیزهایی که می‌گویند را از خودشان در می‌آورند. یک درصد هم تصور نمی‌کرد من بزرگ که شدم، آخوند بشوم. ولی من حالا آخوندهایی را می‌شناسم که شاید وقتی باباعظیمی سکته کرد، تازه طلبه شده بودند اما اگر می‌شناختشان، توی جشن‌های دونفره دعوتشان می‌کرد. یکی از این آخوندها، آقای جوان آراسته است. دیشب با مبنایی‌های قم جمع شدیم توی میدان مفید و دربارهٔ روزهای بعد از جنگ حرف زدیم. دربارهٔ اینکه آدم‌ها را بیشتر از آنکه بخواهیم قانع کنیم، باید بفهمیم. که توی هر رابطه‌ای نقطهٔ پذیرش آنجا است که آدم‌ها خیرخواه همند و این خیرخواهی را می‌فهمند. شب توی راهپیمایی، خود آقای جوان، وسط شلوغی‌ها دو سه بار آمد سر کالسکهٔ زینب را گرفت تا از روی جدول ردش کنیم. من خجالت کشیدم؛ دلم غنج رفت و رفتم تا نزدیکی‌های نقطهٔ پذیرش. دلم خواست بروم بالای سر باباعظیمی که توی خیالم، دارد لباس‌های اتوخورده‌اش را آویزان می‌کند و گوشهٔ کتش را بکشم و بگویم من یک دوست آخوند دارم که بلد است آدم‌ها را بشنود. که آخوندها همهٔ چیزهایی که می‌گویند را از خودشان در نیاورده‌اند. بعضی‌هایش راستی‌راستی از یک جای دیگر آمده. یادم افتاد که او حتما حالا تمام این چیزها را می‌داند. باباعظیمی، یازده سالم که بود، رفت. نمی‌دانم آن لحظه‌های آخر یاد من افتاده بود یا نه. نمی‌دانم هیچ‌وقت فهمید که چطور دارد با همان ساندویچ‌های نیمرو، یک‌تنه دنیایم را می‌سازد یا نه. دیشب خیلی اتفاقی یادش افتادم. قدیمی‌ها می‌گویند یاد مرده که می‌افتید، یعنی نیازمند خیرات است. اگر به دلتان افتاد و برای عزیزهای به رحمت خدا رفته‌تان صلواتی فرستادید و فاتحه‌ای خواندید، از خدا بخواهید باباعظیمی من را هم یک‌جایی زیر سایهٔ مهربانی‌اش جا بدهد.
چهلم داشت می‌رسید و من داشت دلم برای خیابان تنگ می‌شد. حالا خدا اجازه داد دو هفتهٔ دیگر برایت پرچم تکان بدهم و باز به پل فردوسی که رسیدم، چشمم به عکست که افتاد، یک چیزی توی دلم بشکند، نفس عمیق بکشم و پوست صورتم گرم بشود.
پرسیدم: «حتما باید برم روی چارپایه؟» گفت: «آره. امشب اولین شبی‌ه که به لبنان حمله نمیشه. همه باید شکوه پرچم حزب اللهُ ببینن.» من از ارتفاع می‌ترسم. از بچگی می‌ترسیدم. از همان موقع که یواشکی می‌رفتم لب بالکن و پاکت سیگار باباعظیمی را می‌انداختم توی حیاط. یا وقتی می‌رفتم روی پشت‌بام لباس پهن کنم، یا حتی همین حالا که هر آخر سال، عزای باز و بسته کردن پرده‌های سالن را می‌گیرم. من از پرچم تکان دادن خوشم می‌آید. توی هیئت باران که بودیم، یک پرچمِ «یا حسین» بزرگ بود که وقتی میان‌دار تکانش می‌داد، انگار عبای اباعبدالله باشد، روی سر همه‌مان سایه می‌انداخت. من به موج برداشتنش که نگاه می‌کردم، حس می‌کردم مرد لشکر اباعبدالله‌م و از شدت غرور گریه‌ام می‌گرفت. آتش‌بس که شد، آن اول‌ها که می‌ترسیدم بوی مذاکره به بعضی‌ها خورده باشد و حزب الله را با یک چیزی تاخت زده باشند، رویم نمی‌شد کنار خیابان بایستم و به ماشین‌ها چای بدهم. در عوض بچه‌هایی که پرچم حزب الله دستشان بود را می‌پاییدم که ببینم کی خسته می‌شوند و پرچم را می‌گذارند کنار. دیشب موکب خلوت بود. بچه‌ها نیامده بودند. تا رسیدم، صدایم کردند. گفتند بیا بالای این چهارپایه بایست و پرچم تکان بده. پرچم بزرگ بود، آنقدر بزرگ که تا وسط‌های خیابان صدوقی می‌رفت. می‌گویند درام آنجا رخ می‌دهد که تضادی باشد. آدم‌های زیادی از ارتفاع می‌ترسند و هیچ کدامشان هم نمی‌روند روی چهارپایه پرچم تکان بدهند. آدم‌های زیادی عشق پرچمند و هیچ‌کدامشان از ارتفاع نمی‌رسند. من اما آدمِ عشق حزب‌الله‌ی بودم که تا چند قدم از زمین فاصله می‌گیرد، سرش گیج می‌رود، پوست صورتش یخ می‌کند، دست‌هایش سوزن‌سوزن می‌شود و هر لحظه منتظر است بیفتد. چهارپایه زیر پایم لق می‌زد. موتوری‌ها از پنج سانتی زانویم ویراژ می‌دادند. باد سرد می‌پیچید توی پیراهنم و میلهٔ پرچم هر بار که تکانش می‌دادم، مثل قنداق اسلحه، به پهلویم لگد می‌زد. می‌خواستم بیایم پایین. چشم گرداندم ببینم کسی آمده یا نه، کسی که امشب حق پرچم حزب الله را ادا کند. حزب الله توی ذهن من، تجلی پاک‌ترین رویاهایی است که انسان‌ها می‌توانند بهش برسند. یادگار امام موسی صدر است؛ مصطفی چمران، سید حسن. حالا احساس کردم همه‌شان داشتند نگاهم می‌کردند و منتظر بودند ببینند اولین شب آتش‌بس، بزرگترین پرچم حزب الله از سر صدوقی تا کوچهٔ هفت، روی سر ماشین‌ها به اهتزاز در می‌آید یا نه. پسربچه‌ای که پشت وانت ایستاده بود و روی لپ کوچکش پرچم ایران کشیده بود، بهم سلام نظامی داد. سیستم صوت هیئت رسیده بود به اینجای مداحی که «با تو پیمان بستیم در عهد خمینی؛ ان تقوموا لله مثنی و فرادا.» دلم را زدم به دریا. پاهایم را دو طرف چهارپایه فیکس کردم، نگاهم را چرخاندم روی ماشین‌هایی که توی ترافیک ایستاده‌اند. به احترام تمام رویاهایی که امام موسی برای انسان داشت، پرچم را فرستادم وسط جمعیت. چشمم افتاد به پارچهٔ زردش که داشت موج بر می‌داشت. انگار عبای اباعبدالله بود. حالا ما، همه‌مان مرد لشکر اباعبدالله بودیم.
توی ملک‌شهر، دو تا مسجد مهم داشتیم. دو تا مسجدِ رقیب. بچه‌های کانون‌فرهنگی‌شان یک زمانی با هم رفیق بودند و نماز شب دسته‌جمعی می‌خواندند و آرزوهای بزرگ داشتند و بعد، کارشان را بزرگتر که کرده بودند، راهشان از هم سوا شده بود. مسجد شلوغ‌تر، برِ خیابان مطهری بود. پر برنامه. کارت‌های امتیاز آنچنانی. برنامه‌های آنچنانی. جایزه‌های آنچنانی. مسجد خلوت‌تر توی ۱۷ شهریور بود. اسمش را گذاشته بودند مسجد قبا. و معماری‌اش هم -آن زمان که هنوز تویش نماز جمعه برگزار نمی‌شد- به سادگی مسجد قبا بود. من و امیر، اول می‌رفتیم آن مسجد شلوغ. به مرور اما برق امتیازها خوابید. مزهٔ جایزه‌ها رفت. فرمان دوچرخه، یک‌دست کشید سمت مسجد خلوت. توی شلوغی به چشم نمی‌آمدیم. دوتا بچه بودیم بین دویست‌تا بچهٔ دیگر. کسی حالی ازمان نمی‌پرسید. کسی ما را آن‌طور که هر آدمی منحصر به فرد است نمی‌دید. توی مسجد کوچکتر اما اوضاع فرق می‌کرد. آنجا ما را دست بالا می‌گرفتند. یکی دو روز که نمی‌رفتیم، روز سوم نگرانمان می‌شدند. ما را می‌دیدند. چند سالی است که همهٔ کارهایم توی ایتا است. خیلی‌ها سعی کرده‌اند بکشانندم جاهای دیگر. اما نشده. حوصلهٔ تنوع نداشته‌ام. این یکی دو هفته که عضو باشگاه شده‌ایم اما، مجبور شده‌ایم برویم توی بله. باشگاه با تمام کانال‌ها و گروه‌هایش کوچ کرده به بله. بله دنج‌تر است. امکان‌هایش متنوع‌تر است. کندی دارد، دانلود شدن بعضی فایل‌هایش بگیر نگیر دارد، ولی کاربرهایش را می‌بیند. این چند روز، به مرور پیام‌های مهم‌تری که توی این کانال بود را به نسخهٔ خاک‌خورده‌اش توی بله منتقل کردم تا شعبهٔ آن طرف هم برای کسانی که دوست دارند جمع کنند و بروند توی بله، باز باشد. مزیت بله این است که قدیمی‌تر از اینجا است و بعضی پیام‌های قدیمی‌اش توی کانال ایتا نیست. اینجا همچنان هست. پیام‌ها با اختلاف چند ثانیه، توی هر دوتا کانال بالا می‌رود. هنوز خیلی از کارهایم اینجا است و مانده تا بتوانم مثل مبنا -یا تشکل‌های دیگری که دوست دارند کارهای شیک و شکیل انجام بدهند- به آن طرف مهاجرت کنم. نشانی کانال بله، تفاوت کوچکی با ایتا دارد: @l_in_e1 . نشد دقیقا شبیه هم باشند. این هم نشانی مستقیم کانال: ble.ir/join/NDVkZjBkYT
چهارده سالم بود که یکی از پیامبرهای خدا را از نزدیک دیدم. ایستاده بود جلوی ما قوم لجوجش و نصیحتمان می‌کرد. ما همهمه می‌کردیم و زیر صدایش، ری‌اکشن می‌رفتیم. او صدای قشنگی داشت و چشم‌های غمگینی. رفته بودیم با خودمان ببریمش به جشن سالانه. او به ستاره‌ها نگاه کرد و گفت مریض است. بغل‌دستی‌ام گفت: «دارد بهانه می‌آورد.» یکی داد زد: «ابراهیم چه نقشه‌ای توی سرت است؟» من ته داستان را بلد بودم. می‌دانستم قرار است توی سکانس بعدی، بت‌هایمان را له و لورده کند، بعد بیندازیمش توی آتش. دلم خواست بهش ایمان بیاورم. با خودم گفتم کاش بیماری‌اش واگیر داشت. آن وقت توی شهر، فقط من می‌ماندم و او. پا گذاشتم روی دلم. ترسیدم بین قومم انگشت‌نما شوم. ترسیدم مرا هم با او بیندازند توی آتش. سرم را انداختم پایین و مثل بقیه همهمه کردم. کارگردان کات داد. هوا تاریک شده بود. شام را خوردیم. آن‌ها که سیگاری بودند، سیگارشان را دود کردند. من که تا به حال آن همه تاینی و نسکافه را روی هم تلنبار ندیده بودم، از هر کدام، دو سه تا را نفله کردم. بعد پرسیدم دیالوگ‌هایم چندتا است. می‌خواستم ببینم نقشم زود تمام می‌شود یا باز هم نگهم می‌دارند. قرارداد را نشانم دادند. نوشته بود: یک دیالوگ-کودکی حضرت عیسی. دلم پیش ابراهیم گیر کرده بود. سرم را انداختم پایین و رفتم توی اتاق ضبط. تاریک بود. ابراهیم نشسته بود پشت شیشه‌های عایق. نور ملایمی افتاده بود روی صورتش. صدایش را اکو داده بودند تا روی یک موسیقی آسمانی ملایم، با خدا مناجات کند. خیره شدم توی چشم‌هایش. داشت راستی‌راستی مناجات می‌کرد. گونه‌هایش زیر نور برق می‌زد. یاد نمرود افتادم. ابراهیم را که توی آتش بیندازیم، صورتش کش می‌آید و می‌گوید: «خدای ابراهیم خوب خداییه.» چراغ ها روشن شد. گفتند: «نوبت توئه.» رفتم پشت شیشه. منتظر بودم دیالوگ عیسی را بگذارند جلوم. سرم را که آوردم بالا دیدم ابراهیم دارد نگاهم می‌کند. هدفون را از روش گوشش برنداشته بود. با صدایی که می‌لرزید، توی میکروفون گفت: «پسرکم! در خواب دیده‌ام که تو را ذبح می‌کنم. بنگر که چه می‌بینی؟» دست کشیدم روی گردنم. نگاهی به کاغذ نمایشنامه انداختم. نگاهی به محاسن سفیدش. آن طرف شیشه، کارگردان منتظر بود دیالوگِ یک خطی‌ام را بگویم و بروم. دلم به گفتن نمی‌رفت. دوست داشتم تا آخر دنیا بایستم و نگاهش کنم. دلم می‌خواست باهاش بروم به سکانسی که می‌اندازنمان توی آتش. یاد مامان و بابا افتادم که حتما بیدار مانده‌اند تا برگردم. توی دلم باهاشان خداحافظی کردم و از روی کاغذ خواندم: «ای پدرجان! آنچه را مامور شده‌ای انجام بده. که بدون شک، اگر خدا بخواهد، مرا از شکیبایان خواهی یافت.» — [پروژۀ «ترجمان وحی» یک پروژۀ نمایشنامه‌خوانی بود که در آن، ترجمۀ تمام آیات قرآن، به صورت نمایشی و توسط چند ده صداپیشه خوانده شد. آن صداها حالا تبدیل شده به نرم افزار رایگانی با نام طنین وحی که می‌شود از بازار تهیه‌اش کرد.]
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
➖ «واکنش درست، در زمان درست» من آدم گریه‌کردن در زمان‌های بی‌ربطم. من پای یک فیلم طنز گریه می‌کنم.
این یک ویدیوی ۱۴ دقیقه‌ای از یاسین حجازی است. من ۱۴ بهمن پارسال، یک صبح تا ظهر پای این کلیپ گریه کردم. وقت درستِ دیدنش اما حالا است.