eitaa logo
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
103 دنبال‌کننده
78 عکس
11 ویدیو
0 فایل
دنیای خط‌هاست ما نقطه می‌بینیم... _______ حمیدرضا فاضلی ___________ حرفای جدی‌تر: @shivename
مشاهده در ایتا
دانلود
پرسیدم: «حتما باید برم روی چارپایه؟» گفت: «آره. امشب اولین شبی‌ه که به لبنان حمله نمیشه. همه باید شکوه پرچم حزب اللهُ ببینن.» من از ارتفاع می‌ترسم. از بچگی می‌ترسیدم. از همان موقع که یواشکی می‌رفتم لب بالکن و پاکت سیگار باباعظیمی را می‌انداختم توی حیاط. یا وقتی می‌رفتم روی پشت‌بام لباس پهن کنم، یا حتی همین حالا که هر آخر سال، عزای باز و بسته کردن پرده‌های سالن را می‌گیرم. من از پرچم تکان دادن خوشم می‌آید. توی هیئت باران که بودیم، یک پرچمِ «یا حسین» بزرگ بود که وقتی میان‌دار تکانش می‌داد، انگار عبای اباعبدالله باشد، روی سر همه‌مان سایه می‌انداخت. من به موج برداشتنش که نگاه می‌کردم، حس می‌کردم مرد لشکر اباعبدالله‌م و از شدت غرور گریه‌ام می‌گرفت. آتش‌بس که شد، آن اول‌ها که می‌ترسیدم بوی مذاکره به بعضی‌ها خورده باشد و حزب الله را با یک چیزی تاخت زده باشند، رویم نمی‌شد کنار خیابان بایستم و به ماشین‌ها چای بدهم. در عوض بچه‌هایی که پرچم حزب الله دستشان بود را می‌پاییدم که ببینم کی خسته می‌شوند و پرچم را می‌گذارند کنار. دیشب موکب خلوت بود. بچه‌ها نیامده بودند. تا رسیدم، صدایم کردند. گفتند بیا بالای این چهارپایه بایست و پرچم تکان بده. پرچم بزرگ بود، آنقدر بزرگ که تا وسط‌های خیابان صدوقی می‌رفت. می‌گویند درام آنجا رخ می‌دهد که تضادی باشد. آدم‌های زیادی از ارتفاع می‌ترسند و هیچ کدامشان هم نمی‌روند روی چهارپایه پرچم تکان بدهند. آدم‌های زیادی عشق پرچمند و هیچ‌کدامشان از ارتفاع نمی‌رسند. من اما آدمِ عشق حزب‌الله‌ی بودم که تا چند قدم از زمین فاصله می‌گیرد، سرش گیج می‌رود، پوست صورتش یخ می‌کند، دست‌هایش سوزن‌سوزن می‌شود و هر لحظه منتظر است بیفتد. چهارپایه زیر پایم لق می‌زد. موتوری‌ها از پنج سانتی زانویم ویراژ می‌دادند. باد سرد می‌پیچید توی پیراهنم و میلهٔ پرچم هر بار که تکانش می‌دادم، مثل قنداق اسلحه، به پهلویم لگد می‌زد. می‌خواستم بیایم پایین. چشم گرداندم ببینم کسی آمده یا نه، کسی که امشب حق پرچم حزب الله را ادا کند. حزب الله توی ذهن من، تجلی پاک‌ترین رویاهایی است که انسان‌ها می‌توانند بهش برسند. یادگار امام موسی صدر است؛ مصطفی چمران، سید حسن. حالا احساس کردم همه‌شان داشتند نگاهم می‌کردند و منتظر بودند ببینند اولین شب آتش‌بس، بزرگترین پرچم حزب الله از سر صدوقی تا کوچهٔ هفت، روی سر ماشین‌ها به اهتزاز در می‌آید یا نه. پسربچه‌ای که پشت وانت ایستاده بود و روی لپ کوچکش پرچم ایران کشیده بود، بهم سلام نظامی داد. سیستم صوت هیئت رسیده بود به اینجای مداحی که «با تو پیمان بستیم در عهد خمینی؛ ان تقوموا لله مثنی و فرادا.» دلم را زدم به دریا. پاهایم را دو طرف چهارپایه فیکس کردم، نگاهم را چرخاندم روی ماشین‌هایی که توی ترافیک ایستاده‌اند. به احترام تمام رویاهایی که امام موسی برای انسان داشت، پرچم را فرستادم وسط جمعیت. چشمم افتاد به پارچهٔ زردش که داشت موج بر می‌داشت. انگار عبای اباعبدالله بود. حالا ما، همه‌مان مرد لشکر اباعبدالله بودیم.
توی ملک‌شهر، دو تا مسجد مهم داشتیم. دو تا مسجدِ رقیب. بچه‌های کانون‌فرهنگی‌شان یک زمانی با هم رفیق بودند و نماز شب دسته‌جمعی می‌خواندند و آرزوهای بزرگ داشتند و بعد، کارشان را بزرگتر که کرده بودند، راهشان از هم سوا شده بود. مسجد شلوغ‌تر، برِ خیابان مطهری بود. پر برنامه. کارت‌های امتیاز آنچنانی. برنامه‌های آنچنانی. جایزه‌های آنچنانی. مسجد خلوت‌تر توی ۱۷ شهریور بود. اسمش را گذاشته بودند مسجد قبا. و معماری‌اش هم -آن زمان که هنوز تویش نماز جمعه برگزار نمی‌شد- به سادگی مسجد قبا بود. من و امیر، اول می‌رفتیم آن مسجد شلوغ. به مرور اما برق امتیازها خوابید. مزهٔ جایزه‌ها رفت. فرمان دوچرخه، یک‌دست کشید سمت مسجد خلوت. توی شلوغی به چشم نمی‌آمدیم. دوتا بچه بودیم بین دویست‌تا بچهٔ دیگر. کسی حالی ازمان نمی‌پرسید. کسی ما را آن‌طور که هر آدمی منحصر به فرد است نمی‌دید. توی مسجد کوچکتر اما اوضاع فرق می‌کرد. آنجا ما را دست بالا می‌گرفتند. یکی دو روز که نمی‌رفتیم، روز سوم نگرانمان می‌شدند. ما را می‌دیدند. چند سالی است که همهٔ کارهایم توی ایتا است. خیلی‌ها سعی کرده‌اند بکشانندم جاهای دیگر. اما نشده. حوصلهٔ تنوع نداشته‌ام. این یکی دو هفته که عضو باشگاه شده‌ایم اما، مجبور شده‌ایم برویم توی بله. باشگاه با تمام کانال‌ها و گروه‌هایش کوچ کرده به بله. بله دنج‌تر است. امکان‌هایش متنوع‌تر است. کندی دارد، دانلود شدن بعضی فایل‌هایش بگیر نگیر دارد، ولی کاربرهایش را می‌بیند. این چند روز، به مرور پیام‌های مهم‌تری که توی این کانال بود را به نسخهٔ خاک‌خورده‌اش توی بله منتقل کردم تا شعبهٔ آن طرف هم برای کسانی که دوست دارند جمع کنند و بروند توی بله، باز باشد. مزیت بله این است که قدیمی‌تر از اینجا است و بعضی پیام‌های قدیمی‌اش توی کانال ایتا نیست. اینجا همچنان هست. پیام‌ها با اختلاف چند ثانیه، توی هر دوتا کانال بالا می‌رود. هنوز خیلی از کارهایم اینجا است و مانده تا بتوانم مثل مبنا -یا تشکل‌های دیگری که دوست دارند کارهای شیک و شکیل انجام بدهند- به آن طرف مهاجرت کنم. نشانی کانال بله، تفاوت کوچکی با ایتا دارد: @l_in_e1 . نشد دقیقا شبیه هم باشند. این هم نشانی مستقیم کانال: ble.ir/join/NDVkZjBkYT
چهارده سالم بود که یکی از پیامبرهای خدا را از نزدیک دیدم. ایستاده بود جلوی ما قوم لجوجش و نصیحتمان می‌کرد. ما همهمه می‌کردیم و زیر صدایش، ری‌اکشن می‌رفتیم. او صدای قشنگی داشت و چشم‌های غمگینی. رفته بودیم با خودمان ببریمش به جشن سالانه. او به ستاره‌ها نگاه کرد و گفت مریض است. بغل‌دستی‌ام گفت: «دارد بهانه می‌آورد.» یکی داد زد: «ابراهیم چه نقشه‌ای توی سرت است؟» من ته داستان را بلد بودم. می‌دانستم قرار است توی سکانس بعدی، بت‌هایمان را له و لورده کند، بعد بیندازیمش توی آتش. دلم خواست بهش ایمان بیاورم. با خودم گفتم کاش بیماری‌اش واگیر داشت. آن وقت توی شهر، فقط من می‌ماندم و او. پا گذاشتم روی دلم. ترسیدم بین قومم انگشت‌نما شوم. ترسیدم مرا هم با او بیندازند توی آتش. سرم را انداختم پایین و مثل بقیه همهمه کردم. کارگردان کات داد. هوا تاریک شده بود. شام را خوردیم. آن‌ها که سیگاری بودند، سیگارشان را دود کردند. من که تا به حال آن همه تاینی و نسکافه را روی هم تلنبار ندیده بودم، از هر کدام، دو سه تا را نفله کردم. بعد پرسیدم دیالوگ‌هایم چندتا است. می‌خواستم ببینم نقشم زود تمام می‌شود یا باز هم نگهم می‌دارند. قرارداد را نشانم دادند. نوشته بود: یک دیالوگ-کودکی حضرت عیسی. دلم پیش ابراهیم گیر کرده بود. سرم را انداختم پایین و رفتم توی اتاق ضبط. تاریک بود. ابراهیم نشسته بود پشت شیشه‌های عایق. نور ملایمی افتاده بود روی صورتش. صدایش را اکو داده بودند تا روی یک موسیقی آسمانی ملایم، با خدا مناجات کند. خیره شدم توی چشم‌هایش. داشت راستی‌راستی مناجات می‌کرد. گونه‌هایش زیر نور برق می‌زد. یاد نمرود افتادم. ابراهیم را که توی آتش بیندازیم، صورتش کش می‌آید و می‌گوید: «خدای ابراهیم خوب خداییه.» چراغ ها روشن شد. گفتند: «نوبت توئه.» رفتم پشت شیشه. منتظر بودم دیالوگ عیسی را بگذارند جلوم. سرم را که آوردم بالا دیدم ابراهیم دارد نگاهم می‌کند. هدفون را از روش گوشش برنداشته بود. با صدایی که می‌لرزید، توی میکروفون گفت: «پسرکم! در خواب دیده‌ام که تو را ذبح می‌کنم. بنگر که چه می‌بینی؟» دست کشیدم روی گردنم. نگاهی به کاغذ نمایشنامه انداختم. نگاهی به محاسن سفیدش. آن طرف شیشه، کارگردان منتظر بود دیالوگِ یک خطی‌ام را بگویم و بروم. دلم به گفتن نمی‌رفت. دوست داشتم تا آخر دنیا بایستم و نگاهش کنم. دلم می‌خواست باهاش بروم به سکانسی که می‌اندازنمان توی آتش. یاد مامان و بابا افتادم که حتما بیدار مانده‌اند تا برگردم. توی دلم باهاشان خداحافظی کردم و از روی کاغذ خواندم: «ای پدرجان! آنچه را مامور شده‌ای انجام بده. که بدون شک، اگر خدا بخواهد، مرا از شکیبایان خواهی یافت.» — [پروژۀ «ترجمان وحی» یک پروژۀ نمایشنامه‌خوانی بود که در آن، ترجمۀ تمام آیات قرآن، به صورت نمایشی و توسط چند ده صداپیشه خوانده شد. آن صداها حالا تبدیل شده به نرم افزار رایگانی با نام طنین وحی که می‌شود از بازار تهیه‌اش کرد.]
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
➖ «واکنش درست، در زمان درست» من آدم گریه‌کردن در زمان‌های بی‌ربطم. من پای یک فیلم طنز گریه می‌کنم.
این یک ویدیوی ۱۴ دقیقه‌ای از یاسین حجازی است. من ۱۴ بهمن پارسال، یک صبح تا ظهر پای این کلیپ گریه کردم. وقت درستِ دیدنش اما حالا است.