eitaa logo
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
103 دنبال‌کننده
78 عکس
11 ویدیو
0 فایل
دنیای خط‌هاست ما نقطه می‌بینیم... _______ حمیدرضا فاضلی ___________ حرفای جدی‌تر: @shivename
مشاهده در ایتا
دانلود
چهارده سالم بود که یکی از پیامبرهای خدا را از نزدیک دیدم. ایستاده بود جلوی ما قوم لجوجش و نصیحتمان می‌کرد. ما همهمه می‌کردیم و زیر صدایش، ری‌اکشن می‌رفتیم. او صدای قشنگی داشت و چشم‌های غمگینی. رفته بودیم با خودمان ببریمش به جشن سالانه. او به ستاره‌ها نگاه کرد و گفت مریض است. بغل‌دستی‌ام گفت: «دارد بهانه می‌آورد.» یکی داد زد: «ابراهیم چه نقشه‌ای توی سرت است؟» من ته داستان را بلد بودم. می‌دانستم قرار است توی سکانس بعدی، بت‌هایمان را له و لورده کند، بعد بیندازیمش توی آتش. دلم خواست بهش ایمان بیاورم. با خودم گفتم کاش بیماری‌اش واگیر داشت. آن وقت توی شهر، فقط من می‌ماندم و او. پا گذاشتم روی دلم. ترسیدم بین قومم انگشت‌نما شوم. ترسیدم مرا هم با او بیندازند توی آتش. سرم را انداختم پایین و مثل بقیه همهمه کردم. کارگردان کات داد. هوا تاریک شده بود. شام را خوردیم. آن‌ها که سیگاری بودند، سیگارشان را دود کردند. من که تا به حال آن همه تاینی و نسکافه را روی هم تلنبار ندیده بودم، از هر کدام، دو سه تا را نفله کردم. بعد پرسیدم دیالوگ‌هایم چندتا است. می‌خواستم ببینم نقشم زود تمام می‌شود یا باز هم نگهم می‌دارند. قرارداد را نشانم دادند. نوشته بود: یک دیالوگ-کودکی حضرت عیسی. دلم پیش ابراهیم گیر کرده بود. سرم را انداختم پایین و رفتم توی اتاق ضبط. تاریک بود. ابراهیم نشسته بود پشت شیشه‌های عایق. نور ملایمی افتاده بود روی صورتش. صدایش را اکو داده بودند تا روی یک موسیقی آسمانی ملایم، با خدا مناجات کند. خیره شدم توی چشم‌هایش. داشت راستی‌راستی مناجات می‌کرد. گونه‌هایش زیر نور برق می‌زد. یاد نمرود افتادم. ابراهیم را که توی آتش بیندازیم، صورتش کش می‌آید و می‌گوید: «خدای ابراهیم خوب خداییه.» چراغ ها روشن شد. گفتند: «نوبت توئه.» رفتم پشت شیشه. منتظر بودم دیالوگ عیسی را بگذارند جلوم. سرم را که آوردم بالا دیدم ابراهیم دارد نگاهم می‌کند. هدفون را از روش گوشش برنداشته بود. با صدایی که می‌لرزید، توی میکروفون گفت: «پسرکم! در خواب دیده‌ام که تو را ذبح می‌کنم. بنگر که چه می‌بینی؟» دست کشیدم روی گردنم. نگاهی به کاغذ نمایشنامه انداختم. نگاهی به محاسن سفیدش. آن طرف شیشه، کارگردان منتظر بود دیالوگِ یک خطی‌ام را بگویم و بروم. دلم به گفتن نمی‌رفت. دوست داشتم تا آخر دنیا بایستم و نگاهش کنم. دلم می‌خواست باهاش بروم به سکانسی که می‌اندازنمان توی آتش. یاد مامان و بابا افتادم که حتما بیدار مانده‌اند تا برگردم. توی دلم باهاشان خداحافظی کردم و از روی کاغذ خواندم: «ای پدرجان! آنچه را مامور شده‌ای انجام بده. که بدون شک، اگر خدا بخواهد، مرا از شکیبایان خواهی یافت.» — [پروژۀ «ترجمان وحی» یک پروژۀ نمایشنامه‌خوانی بود که در آن، ترجمۀ تمام آیات قرآن، به صورت نمایشی و توسط چند ده صداپیشه خوانده شد. آن صداها حالا تبدیل شده به نرم افزار رایگانی با نام طنین وحی که می‌شود از بازار تهیه‌اش کرد.]
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
➖ «واکنش درست، در زمان درست» من آدم گریه‌کردن در زمان‌های بی‌ربطم. من پای یک فیلم طنز گریه می‌کنم.
این یک ویدیوی ۱۴ دقیقه‌ای از یاسین حجازی است. من ۱۴ بهمن پارسال، یک صبح تا ظهر پای این کلیپ گریه کردم. وقت درستِ دیدنش اما حالا است.