eitaa logo
مادرانه های مشترک
12.9هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
92 ویدیو
27 فایل
نکات تربیتی کاربردی انجام کارهای روزمره در کنار فرزندان تبدیل کارهای خانه به بازی مشارکت بچه ها و مسئولیت پذیری بازیهای خانگی قصه های کاربردی و ... شرافت هستم یک مادر *در حد توانم برخی از سوالات را پاسخ میدم* @Sherafat518
مشاهده در ایتا
دانلود
👆👆ساخت ریسه و پرچم و یا بیرق🏴، برای اعیاد و عزاداری ها، توسط خود بچه ها👦👧 در حد تواناییشون💪. حتی میتونن برای منزل اقوام، مثل خانه پدربزرگ مادربزرگهاشون هم درست کنند. برای عزاداری ها🏴 🏴، من از تکه پارچه های اضافی مقنعه و چادر مشکی🏴 🏴 استفاده میکنم. ✅در حین کار هم، با توجه به شرایط سنی فرزندم و در حد فهم و درکش، راجع به شخصیت بزرگواری که داریم برای شهادتشون پرچم درست میکنیم، صحبت میکنم. https://eitaa.com/madaranehayemoshtarak
به نام خدا 🔘 پسر بزرگم میخواست ریسه عزاداری درست کنه، بساط کاردستی را آوردیم. تکه های کاغذ و فوم سیاه هرچی بود درآورد، پسر کوچیکه هم هرچی تکه های کاغذ و مقوای رنگی داشتیم خالی کرد و پخش کرد. کمی سعی کرد قیچی کنه نتونست چندتاشو با دست تکه تکه کرد. بعد رفت سراغ قلعه بازی که چند دقیقه قبلش جمع شده بود دوباره خالیش کرد☹️. بعد پسر بزرگه دستش را با قیچی برید😢. بعد پسر کوچیکه لیوان آبی که برای آبرنگ آورده بودیم خالی کرد روی فرش.😔 خلاصه تا یک ریسه درست بشه کل سالن بهم ریخت و یک دست خونی شد و...، بند کردن و زدن به دیوار هم ماند برای فردا صبح.😏 🔘 اما نیمه پر لیوان خیلی ارزشمندتر هست، از علاقه پسرم به درست کردن ریسه عزاداری و کسب مهارت و تجربه که بگذریم، تا بچه ها مشغول بودند من هم چند تا قصه از زندگی حضرت فاطمه زهرا(س) براشون تعریف کردم. دعا برای همسایه ها، بخشیدن لباس عروسی، داستان تسبیحات حضرت زهرا، محبت و علاقه و احترام به پدر، بخشیدن غذای افطاری. 🔘 لینک کانال مادرانه های مشترک👈 https://eitaa.com/madaranehayemoshtarak
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔘 حقیقتا تولید محتوا و طراحی فعالیتها برای برنامه فاطمیه در نظر اول سخت بود، اما با امید به لطف و عنایت خانم فاطمه زهرا(س) شروع کردیم. 🔘 از این جهت که باید برنامه ای برای مخاطب سه تا هفت ساله طرح میشد که ضمن حفظ شئونات مراسم شهادت فاطمه زهرا(س)، گیرایی لازم برای این رده سنی خاص را نیز دارا باشد. مخاطبی که هنوز درکی از مفاهیم انتزاعی، همچون شهادت،صبر و مقاومت و... ندارد. 🔘 مخاطبی که روح لطیفش از برگ گل نازکتر است و تاب و توان شنیدن از در آتش گرفته و پهلوی شکسته را ندارد. اما می توان خاطره ای دلنشین در ذهنش حک کرد، خاطره ای سرشار از حظ معنوی، که تا بزرگسالی در کودک درونش زنده بماند. 🔘 فعالیتهایی از جنس کسب مهارت، تقویت توانایی ها و در نتیجه افزایش استقلال، خودباوری، اعتماد به نفس و عزت نفس، مشخصاتی که نیاز اصلی یک رهرو واقعی حضرت فاطمه(س) است. 🔘 لینک کانال مادرانه های مشترک👈 https://eitaa.com/madaranehayemoshtarak https://eitaa.com/azharkid
به نام خدا تجربه های روزانه ۱۰۸ ➖دیشب با کمک بچه ها حلوای نذری درست کردیم برای مراسم هیئت امروز، ریختن مواد را یکی یکی دادم بچه ها انجام دادند، در هم زدن حلوا هم مقداری کمک کردند.حلوا را گذاشتم خنک بشه تا صبح بگذاریم لای نون بستنی، پسر بزرگه گفت مامان میشه من انجام بدم؟ ➖دیگه همه ی دوستانی که منو میشناسند می‌دونند چقدر دوست دارم بچه ها در کارها مشارکت کنند، حالا چه خواسته نذری حضرت فاطمه (س) هم باشه ➖اما یک مسئله بود اگر پسر بزرگه بخواد همکاری کنه کوچیکه هم حتما حضور داره، مثل همیشه. اما یک مسئله هست چون نذری برای هیئت هست من نسبت به تمیزی مسئولم، حالا چطور اون را متوجه کنیم دست تو حلوا نکن🤦‍♀، انگشت تو دهنت نکن😂، روی زمین نریز، باید ماسک بزنی که احتیاطا یک وقت عطسه و سرفه کردی نریزه تو حلواها و...، بکن و نکن هم که فایده نداره اون در سنی هست که کار خودش را انجام میده😉 ➖همینطور ذهنم درگیر بود، شکرخدا هر روز هم که ایشون نهایتا طلوع آفتاب بیدار هستند😂، به پسر بزرگم گفتم: مامان اگر دوست داری کمک کنی باید اذان صبح بیدارت کنم، گفت: باشه حتما صدام بزن. ➖اذان صبح بعد از نماز صداش زدم سریع رفتیم آشپزخونه با هم شروع کردیم. 👦: مامان چرا نذاشتی صبح که داداش هم کمک کنه؟ خوب یکم بیشتر میخوابیدم بعد انجام میدادیم، گفتم مامان الان به تو گفتم دستت را قشنگ صابون بزنی، ماسک بزنی، دست توی حلوا نکنی و تو دیگه سِنی هستی که میتونی این موارد را رعایت کنی و اهمیتش را متوجه هستی ولی داداشت نه. 👦مامان چرا ؟؟ ما که همیشه همونطور با هم کیک و حلوا و... می پزیم ؟ ➖ چون اونها را فقط خودمون میخوردیم برای نذری ما مسئولیم، تمیز بودن نذری برای ما مهمه، وقتی یک چیزی برای ما مهمه یا بهتر بگم برای ما ارزش هست باید از چیزهای دیگری بگذریم. مثلا الان ما برای اینکه نذریمون را طبق اصولی که برامون مهم هست آماده کنیم از خوابمون میگذریم. امروز می‌خوایم بریم تشییع شهدای گمنام پس دیگه وقت نداریم باید از خوابمون بگذریم. این مثال خیلی ساده و راحته ولی خیلی وقتها یا بهتر بگم خیلی جاها برای حفظ ارزشها باید از چیزهای بزرگتری گذشت که ساده نیستند، مثل چیزهایی که خیلی دوستشون داری، مثل جانت، مثل ... و صحبتمون رفت سمت شهدا و شهدای گمنام و گذشتن از جانشون برای حفظ ارزشهایی مثل حفظ دین، دفاع از کشور ، امنیت و... ✅ و این یکی از مهمترین مسائل هستند که فرزند ما درک کند که زندگی ما بر اساس یک سری ارزشهای والا پایه گذاری شده، و برای رسیدن به آن ارزشها گذشتن از تمام چیزهای ارزشمند و عزیز آسان می شود. و صد البته این موضوع را باید در رفتار و کردار ما ببینند و حس کنند نه فقط گفتار ما‌. (قبلا در مورد ارزشها در هم صحبت کردیم. ) ➖البته این گفتگوی مادر فرزندی خیلی طولانی نشد😉 چون اواسط کار و خیلی قبل از طلوع آفتاب پسر کوچیکه هم بیدار شد و با چشمان ذوق زده پرید وسط که منم می‌خوام کمک کنم و در همون ابتدای امر چند تا نان بستنی را پودر کرد😂. پیشنهادات مبنی بر انواع بازی و جایگزینها هم طبیعتا کارساز نبود، بازی برای زمانی خوبه که هیچ کاری در آشپزخونه نباشه. چاره ای نبود جز گذشتن از یک مقدار از حلوای نذری، که براش جداگانه کشیدم تا مثلا ایشون هم لقمه حلوا بپیچه، یا البته بهتر بگم بیشتر حلوا بخوره 😉 دستش را لیس بزنه 🤦‍♀ و ما سرعت کار را چند برابر کردیم تا زود کارمون تمام بشه. ➖ این یک مثال خیلی خیلی کوچک و ساده بود. حالا به این فکر میکنم که در چه موقعیتهایی چه ارزشهایی را به فرزندمان منتقل میکنیم!! برای اون ارزشها از چه چیزهایی میگذریم؟ ✅ ارزشهایی بزرگ و کوچک، دین، راستگویی، صداقت، مهربانی، امنیت، حجاب، حفظ حریم ها، احترام و هزاران ارزش مختلف دیگر .... ⚫️ نشر فقط با نام و لینک کانال مادرانه های مشترک👈 https://eitaa.com/madaranehayemoshtarak
به نام خدا ( هفت سال به بالا) ➖در قصر پادشاه حبشه شنیده بود که می خواهند او را به پیامبر خدا هدیه دهند. ➖سالهای کودکی اش در ذهنش مرور می شد، بازی در قصر پدرش در هندوستان. او دختر یکی از پادشاهان هند بود. در جنگ اسیر شد و او را به آفریقا بردند. حالا سالهای نوجوانی اش در کاخ شاه حبشه سپری میشد. در حبشه او را «میمونه» صدا می زدند. بعد از چند سال زندگی در آفریقا شاه حبشه او را انتخاب کرده بود تا همراه هدایای بسیاری برای پیامبر خدا بفرستد. ➖میمونه فکر میکرد، خانه پیامبر خدا حتما از قصر پدرش باشکوهتر است، حتی از کاخ شاه حبشه هم بزرگتر و مجلل تر است. مطمئنا شاه حبشه برای فردی قدرتمندتر و ثروتمندتر از خودش این همه هدیه میفرستد. ➖تمام مسیر طولانی از حبشه تا مدینه بارها و بارها خانه پیامبر خدا را در ذهنش تصور میکرد. کاخی بزرگ با ستونهای بلند و مجسمه های طلایی باشکوه، حوضهای بزرگ پر از آب و ماهیان رنگارنگ، کنیزان و خدمتکاران بسیار که هر کدام کار مشخصی را انجام می دهند. باید خانه بزرگ و باشکوهی باشد. اصلا خانه که نیست، قصر است. ➖ به مدینه که رسیدند، پیامبر(ص) او را به تنها دخترش فاطمه(س) بخشید و نام او را فضّه گذاشت. ➖ با رسیدن به خانه فاطمه(س) تمام خیالاتش بهم ریخت. یک خانه کوچک با کمترین امکانات که حتی از خانه فقرا و خدمتکاران هم ساده تر بود، مگر می شود؟ تمام آنچه در آن خانه بود : یک زیرانداز حصیری ساده کوچک ،چند کاسه، یک مشک آب، سفره ای که خالی بود و یک آسیاب دستی، بیشتر نبود. ➖در آن خانه رفاه و امکانات نبود اما محبت بود، عشق بود، نور بود، قرآن بود، خدا بود. ➖ روزها گذشت و هر روز محبت و عشق بانو فاطمه(س) در دل فضه جوانه ی جدیدی میزد. دیدن سختی های بانو برایش قابل تحمل نبود. فکری به سرش افتاد. دلش میخواست به بانو فاطمه(س) کمکی کند. ➖ در هند او دختر پادشاه بود و به او علم کیمیا را آموخته بودند، یعنی علم تبدیل مس به طلا. فضه، ابزار و مقدار کمی اکسیر کیمیاگری را با خود از هند به همراه داشت تا در موقعیت مناسب از آن استفاده کند. سالها آنها را برای روز مبادا نگهداشته بود. دیدن دختر پیامبر و فرزندانش در آن شرایط سخت همان موقعیت بود. دیگر چه شرایطی از این مهم تر،برای بانویش فاطمه(س) که به سفارش پدرش، حتی کارهای خانه را هم بین خودش و فضه به طور مساوی تقسیم کرده بود. با این کار هم ذرّه ای از سختی های بانو فاطمه و مولا علی(ع) کم میشد و هم فضه می توانست خدمتی به آنها کرده باشد تا کمی از محبت های بی دریغ آنها را جبران کند. ➖بالاخره توانست تکه ای مس پیدا کند. فضه امید داشت که کاری کند که روزهای سخت بانویش تمام شود. باید کار را با دقت انجام میداد. نباید اشتباه میکرد. مس را نرم کرد و داروی کیمیا را به آن اضافه کرد و مس به طلا تبدیل شد. از خوشحالی میخواست فریاد بزند: شمش طلا را به بانو فاطمه(س) و مولایم می دهم حتما با فروش این طلا، وضع زندگی آنها فرق خواهد کرد. ➖ نزد آقایش علی(ع) رفت با احترام شمش طلا را تقدیم کرد. علی(ع) گفت: آفرین فضه معلوم است که علم کیمیا را خوب بلدی. فضه که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید، گفت: بله من این علم را در کودکی در هند آموختم. ➖علی ادامه داد: اما اگر مس را ذوب کنی طلای مرغوب تر و گرانبهاتری بدست می آید. ➖فضه متعجب شده بود، مگر آقایم کیمیاگری می داند؟! اگر میداند چرا تا به حال از آن استفاده نکرده، پس چرا اینقدر فقیرانه زندگی می کنند؟!! ➖خجالت می کشید، اما بالاخره پرسید: آقای من مگر شما هم کیمیاگری میدانید؟ امام فرمودند: بله ، فاطمه(س) هم می داند. ➖حسن گوشه ی اتاق به بازی مشغول بود، امام به او اشاره کردند و گفتند این کودک هم می داند. نمیدانست چه بگوید!!! علی(ع) فرمود: فضه ما خیلی بیشتر و بالاتر از این علم را می دانیم. ➖مولا علی (ع) به گوشه ای از اتاق اشاره کرد، فضه جلوی چشمانش کوهی از طلا و گنج دید، فرمود: فضه طلایت را کنار اینها بگذار طلای کوچک فضه در مقابل آن گنج بزرگ ذره ای بیشتر نبود. فضه طلایش را کنار آنها گذاشت و یکباره همه آنها ناپدید شدند. علی(ع) گفت: فضه ما برای این کارها خلق نشده ایم. مرجع: مشارق انوارالیقین؛ ص۸۰ بحارالانوار ج ۴۱ ص ۲۷۳ الانوار العلویه، ص۱۴۷ ✅ نشر فقط با نام و لینک کانال مادرانه های مشترک👈 @madaranehayemoshtarak
4⃣ هشتگهای مربوط به تربیت دینی، احادیث تربیتی و مناسبات مذهبی: 🌺لینک کانال مادرانه های مشترک👈 @madaranehayemoshtarak