eitaa logo
محله شهیدمحلاتی
410 دنبال‌کننده
5.3هزار عکس
5.2هزار ویدیو
93 فایل
برای ارتباط برقرار کردن به آیدی زیر پیام بدهید : @STabatabai
مشاهده در ایتا
دانلود
فصل سوم: صفحه پنجم: نماز ناتمام ، حجت‌الاسلام حسین شیراوند (ضرغام) ...................... حوالی ظهربود که کارخالی کردن مهمات تمام شد. در ادامۀ راه، به مقر گردان یاسر رفتیم و به همشهری‌ها سرزدیم. هرچه از خط مقدم فاصله می‌گرفتیم، به‌جای اینکه آتش کمتر شود بیشتر می‌شد. هرچقدر خط مقدم در پناه ناهمواری‌ها از دید و آتش دشمن در امان بود، عقبه در زیر دید و آتش مستقیم دشمن قرار داشت. خود بچه‌های گردان یاسر هم بیشتر در سنگر بودند و بیرون نمی‌آمدند. هول‌هولکی با چاشنی سوت و انفجار خمپاره‌ها دقایقی را احوالپرسی کردیم تا دستور حرکت دادند. مقصد بعدی پشتیبانی بود. آنجا نیز ماجرا به همین شرح بود. خمپاره‌ها بی‌امان می‌باریدند و همین آرامش را از ما ربوده بود. آب بود، اما نمی‌شد با خیال راحت حتی دستشویی رفت، چه رسد به حمام. محمدمهدی محمدی با حجب و حیا و متانت همیشگی‌اش گفت: «آقای شیراوند، من می‌ترسم اینجا دست‌به‌آب برم. می‌ترسم در همون حال ترکش بخورم. تو بیا و مواظب من باش.» گفتم: «به این چیزها فکر نکن. از هرچی بترسی سرت می‌آد.» وقتی دیدم نگرانی‌اش جدی است، قبول کردم و برای اطمینان خاطر او همراهش شدم. هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که صدای سوت خمپاره از آسمان آمد و صدای ناله محمدمهدی به آسمان رفت. طبق قولم، قبل از اینکه بقیه جمع شوند سریع رفتم و او را بیرون آوردم. دیدم از ترکش هم بی‌نصیب نمانده. برای عوض شدن حالش با خنده گفتم: «دیدی از هرچی بترسی سرت می‌آد؟!» حال خوشی نداشت. موج انفجار او را گرفته بود و از زخمش خون می‌رفت. با شدت جراحت او را اورژانسی، برای مداوا به عقب فرستادند. بعد از شهادتش در کربلای5، به آیت‌الله محمدی از مجروح شدن پسرش گفتم. گفتند: «هیچ‌وقت برای ما از مجروحیت‌هایش نگفت. فقط در وداع آخر یک عکس رنگی به مادرش داد و گفت: این برای حجله‌م. من دیگه برنمی‌گردم. ما هم هرچه از جراحاتش خبر داریم، جسته و گریخته از شما دوستانش خبر داریم.» در حالی که شدت بمباران در مقر پشتیبانی ما را به این گمان رسانده بود که غیر از ترکش و خمپاره چیز دیگری نخواهیم دید، یک روز عوامل جهاد سازندگی که اکثراً برزولی بودند، برای تجدید دیدار به پشتیبانی آمدند. آن‌قدر تعداد برزولی‌ها زیاد شد که انگارنه‌انگار صدها کیلومتر با برزول فاصله داریم. مقر، حال‌وهوای ولایت را پیدا کرده بود و عجین شدنش با فضای دوست‌داشتنی جبهه، حس وصف‌ناپذیری ایجاد کرده بود. همه خوشحال بودیم. از برزولی‌ها نجف موسیوند همراهمان بود. او در نوجوانی ناشنوا شده بود و با لب‌خوانی متوجه منظور ما می‌شد. هر بار که سوت خمپاره را می‌شنیدیم، طبق عادت خیز می‌رفتیم و به زمین می‌افتادیم. تنها کسی که خیز نمی‌رفت و با نگاه عاقل‌اندرسفیه به ما نگاه می‌کرد نجف بود. با لب و دهان گشاده و با بالا و پایین کردن دست گفتم: «نجف، چرا نمی‌خوابی؟ ترکش می‌خوری. ترررکششش.» با بی‌خیالی جواب داد: «مگه من مث شما ترسو‌ام؟ من نمی‌ترسم.» با حرفش آب سردی ریخت روی ما. البته حق داشت؛ از صدای مهیب انفجار و صدای به زمین نشستن ترکش‌ها که مثل رگبار زمین را شخم می‌زد فقط دود و غبارش را می‌دید. گفتم: «بحث این حرف‌ها نیست، باید دراز بکشی تا نمیری.» باز وقتی خمپاره می‌آمد، همه پخش زمین می‌شدیم و نجف راست‌راست راه می‌رفت و به ما می‌خندید. وقتی دیدم گوش نمی‌کند، به‌زور دستش را گرفتم و خواباندم. این کار کم‌کم به یک قانون نانوشته بدل شد. در هنگام شنیدن سوت خمپاره باید خیز سه‌ثانیه می‌رفتیم یا اگر کنار نجف ایستاده‌ایم، او را بخوابانیم پس از استحمام، دیدار دوستان و مانور رویارویی با خمپاره‌ها، دوباره به خط مقدم برگشتیم. ظرف همین دو روز، آن‌قدر خمپاره در کنارمان منفجر شد و بی‌خوابی کشیدیم که دلمان برای خوابیدن در خط مقدم و حتی بی‌آبی‌هایش یک ذره شده بود. هر لحظه ممکن بود عملیات آغاز شود. از ابتدای روز، نگهبانی‌ها طبق روال گذشته آغاز شد. رضا کولیوند و نعمت‌الله جانجان رفیق گرمابه و گلستان بودند. ما هم خیلی آن‌ها را دوست داشتیم و بگوبخند‌هایمان به‌راه بود. رضا وقتی متوجه شد نعمت‌الله همراه با فرد دیگری نوبت نگهبانی دارد، سراغ آن فرد رفت و او را راضی کرد به‌جایش نگهبانی بدهد. آن شخص به‌راحتی پذیرفت و کولیوند و جانجان به‌سمت سنگر کمین رفتند. من هم در کنار سنگر اجتماعی، در سنگری دیگر نوبت نگهبانی داشتم. سنگر من در منطقه‌ای بالاتر قرار داشت و از آنجا می‌شد منطقه را دید. در همان هنگام، از سنگر نگاهم به گردان نیروی تازه‌نفس افتاد که به خط تزریق شده بود. ادامه دار @mahale114
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🟢 مظلومیت، جلالت و هیبت حضرت امام حسن عسکری(ع) 🏴 سالروز شهادت مظلومانه یازدهمین امام معصوم تسلیت باد! 🔻«استاد شهید مطهری» @mahale114
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ممنون از آقای زکریایی که به خوبی جواب شروین را داد. ترانه ی «به جای» برای شروین ... شعر و اجرا : علی_زکریایی ................. آقای شروین حاجی پور که در صداوسیمای جمهوری اسلامی در برنامه عصرجدید دیده شد و شناخته شده یک ترانه ای خوانده بانام آزادی! و یک جورایی از اغتشاشات اخیر حمایت کرده، متأسفانه بازهم کسانی در جمهوری اسلامی بزرگ شدند بعدکه کمی جون گرفتند بالگد به پهلوی جمهوری اسلامی زدند. باتوجه به این که پدر شروین یکی از نیروهای مجاهدین خلق بوده وسابقه ۱۲ سال زندان را در پرونده خودش دارد وعموی شروین هم در دهه شصت به جرم ترور، به اعدام محکوم شد، (ترور های دهه شصت را بیاد بیارید ۱۷ هزار شهید، کار همین هابوده) چرا باید در صداوسیمای جمهوری اسلامی جان بگیرد، بزرگ شود وراه خانواده اش را دنبال کند؟ بنظربنده یکی از جاهای مهمی که نیاز به پاکسازی فوری دارد همین صداوسیمااست!، اون از مجری های نالایقش،اون از هنرپیشهای وطن فروشش، این هم از استعدادیابی هایش.... واقعا چه خبره تواون صداوسیما خراب شده؟ @mahale114
امروز مطمئن شدم که پدر ِ شروین حاجی پور از تروریستهای مجاهدین خلق در هادیشهر(کله بست سابق) بابلسر بوده و 12 سال سابقه حبس دارد و عموی شروین در دهه شصت به جرم ترور ، اعدام شده. ‏نسل بعدی تروریستهای مجاهدین در پوششهای هنری و ... به راحتی از امکانات حکومت برای تبلیغ استفاده میکنند. ✍️شهاب @mahale114
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥حالا مدام بگید با پوشیدن یا نپوشیدن روسری اتفاقی نمیفته ببینید چجوری فاجعه رخ میده! ⭕️ ببینید در کشور آذربایجان که ۸۵ درصد شیعه دارد چه بر سر و مسجد و دیگر ارزشها آمده است. @mahale114
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 شعرخوانی مهدی رسولی درمورد اغتشاشات اخیر صد رشته‌ی کوه مقاوم دارد این خاک دشمن بداند حاج قاسم دارد این خاک دشمن به هر فتنه است دنبال بهانه این بار هم در خواب بیند پنبه‌دانه پرچم به آتش می‌کشید؟ ای مرگ‌تان باد آتش نصیب کل ساز و برگ‌تان باد @mahale114
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🖥 استاد 📁 «هشت سال دفاع مقدس» 🔹روایت هشت سال ویرانی سیاسی و اقتصادی که دولت روحانی تحویل داد. 📥 لینک دانلود سخنرانی کلیپ 👇 🌐 t.me/Masafbox/3827 @mahale114
فصل سوم: صفحه ششم: نماز ناتمام ، حجت‌الاسلام حسین شیراوند (ضرغام) ...................... پرسان‌پرسان از بچه‌ها خبر گرفتم، گفتند برای عملیات امشب آمده‌اند، امشب موعد عملیات است. نفربه‌نفر پرسیدم: «ما هم در عملیات هستیم؟» گفتند: «نمی‌دانیم...» دیگری گفت: «شاید، علی‌آقا پیگیر است.» خودم را به‌زور، سر پست نگه داشته بودم، اما فکر و دلم دست خودم نبود. جسمم توی سنگر بود و دلم هزاران راه می‌رفت. با صدای انفجار خمپاره‌ای به خود آمدم. دیدم سنگر کمین جانجان و کولیوند هدف اصابت قرار گرفته است. نفهمیدم چطور از سنگر بیرون زدم و چطور خودم را به آن‌ها رساندم. وقتی رسیدم هر دو بی‌جان افتاده بودند. قلم و کاغذ رها مانده از دستانشان حکایت از وصیت‌نامه‌ای داشت که با خونشان امضا شده بود. چه داستانی بود بین این دو شهید که باهم اعزام شدند، باهم شهید شدند و سپس، کنار هم در امامزاده محمد و علی، در نهاوند به خاک سپرده شدند؟ نمی‌دانم. به سنگر نگهبانی برگشتم. انگار زمان سپری نمی‌شد. بالاخره یکی از علی‌آقا خبر آورد و گفت: حضورمان در عملیات قطعی شده است. و با این خبر، خیال همه را راحت کرد. بعد اذان و نماز مغرب، سراغ نگهبان‌ها آمدند و گفتند: «برید کوله‌تون رو آماده کنید.» هنوز کوله آماده نشده بود که دستور حرکت دادند. نه نماز خوانده بودم و نه چیزی خورده بودم. پرسیدم: «نماز رو چه کنم؟» گفتند: «در حال حرکت بخون.» آرپی‌جی را حمایل کردم و با حسن که کمک‌آرپی‌جی من بود، پشت‌سر دسته، به‌ستون راه افتادیم. نماز را در همان حال خواندم. بدون وضو، با تیمم، بدون قبله و با پوتین. با تمام امیدی که به لطف و کرم خدا داشتم، سزاوار بود بعد از نماز کمی پا تند کنم تا اگر قرار است نماز بالا نرود حداقل بر سرم فرود نیاید. یک کنسرو هم عجالتاً برای اینکه چیزی خورده باشم باز کردم و در حین حرکت خوردم. پس از ساعتی حرکت، به میدان‌مین رسیدیم. در ابتدای معبر، دقایقی با رعایت اصل سکوت و اختفا، به انتظار سپری شد. ما از نیروهای انتهای ستون بودیم و از جلو و آنچه سبب توقف شده است، خبر نداشتیم. نفس‌ها محبوس بود و نگاه‌ها به میدان‌مین خیره بود. بالاخره فرمان حرکت صادر شد. نیروها یکی پس از دیگری وارد راهکار شدند. هنگامی که نوبت به من رسید و پا به میدان مین گذاشتم، دشمن از وجود ما با خبر شده و آتش گشوده بود. رگبار و مسلسلِ دشمن در جستجوی ما در جولان بود و زمین را شخم می‌زد. شروع کردم به دویدن. من و اطرافیان در هنگام دویدن، در اثر شدت تیراندازی‌ها، بدون آنکه بدانیم، ناخودآگاه از معبر فاصله گرفتیم و وارد میدان‌مین شدیم. فقط می‌دویدیم. از اطراف صدای انفجار می‌آمد و با هر قدم رزمنده‌ای می‌افتاد. به راستی میدان‌مین چهرۀ واقعی جنگ است. جایی که دشمن با هر قدم، سر جنگ دارد و هر گام، ممکن است پای رفتن را بگیرد. هنگامی انحراف از معبر را فهمیدم که یک سیم‌خاردار حلقوی سد راه ما شد. طبیعتاً اگر در معبر بودیم سیم‌خاردار‌ها جمع شده بود؛ اما در معبر نبودیم. چاره‌ای نبود. بدون تعلل، من و اطرافیان از روی سیم‌خاردار پریدیم و دوباره شروع کردیم به دویدن. باران تیر و گلوله و انفجارهای پی‌در‌پی مین، معرکه‌ای دیدنی به‌پا کرده بود. حیف آن‌قدر در هول‌وولا بودم که فرصت تماشا نبود. حتی نمی‌فهمیدم با این انفجار، کدام‌یک از اطرافیان به زمین می‌افتد. به سیم‌خاردار دوم رسیدیم. دویدن ما در حکم دورخیز بود. بدون درنگ از آن عبور کردیم و دوباره به تنها سلاحمان یعنی دویدن متمسک شدیم. سومین سیم‌خاردار در فاصلۀ کمی از راه رسید. می‌دانستم چه کنم. باید تا نزدیکی آن می‌دویدم. پا را به زمین می‌کوبیدم. به هوا می‌پریدم. در هوا پایم را جمع می‌کردم و خودم را به آن‌سو می‌رساندم. همین کار را کردم. در تاریکی شب، تا سایۀ سیم‌خاردار دویدم، پا را به زمین کوبیدم و به هوا پریدم، اما همین‌که آمدم پایم را جمع کنم دیدم پایم جمع نمی‌شود. پاچۀ شلوار به سیم‌خاردار گیر کرده بود و همان مرا در هوا قاپید و روی سیم‌خاردار به زمین زد. از رد خون، پایم گرم شد. سیم‌خاردار در ساق پایم رفته بود و هنوز به پاچۀ شلوارم گیر بود. سریع نشستم و هول‌هولکی مشغول جدا کردن سیم‌خاردار شدم. هرچه با آن کلنجار رفتم جدا نمی‌شد. یک لحظه منور دشمن چشمم را به پیرامونم باز کرد. دیدم دوروبرم پر از مین است. خودم را بیشتر جمع کردم و به جان سیم‌خارداری افتادم که مثل کنه چسبیده بود و رها نمی‌کرد. بعد دو دقیقه زور زدن، شلوار پاره شد و از شر آن خلاص شدم. بلافاصله خودم را به آن‌سوی سیم‌خاردار پرت کردم و دیدم خوشبختانه میدان‌مین به پایان رسیده است. ادامه دارد @mahale114
51.63M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لطفا تعجب نکنید / ایران رسما در فضای مجازی تحت اشغال است / ناگفته هایی از یک جنگ نا مرئی تقریبا تمام کسانی که در ایران ، تحولات اخیر را دنبال کرده اند میگویند اخباری را در فضای مجازی درباره ی کشور و محله ی خود میشنویم اما وقتی به بیرون مراجعه میکنیم ماجرا کاملا متفاوت است. فضای شهر و محله و کشور آرام است اما در مجازی این طور به ذهن میرسد که کشور در وضعیت بحرانی به سر میبرد. این ویدئو در این خصوص را به دقت ببینید... @mahale114
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 اعتراف رسمی گروهک تروریستی مجاهدین خلق در شبکه‌های تلویزیونی دولت سعودی: این اعتراضات ابتدا با مرگ "مهسا امینی" آغاز شد اما اکنون نیروهای مجاهدین خلق هستند که آن را رهبری می‌کنند و پیش می‌برند! سران گروهک تروریستی منافقین با حضور در شبکه‌های دولتی عربستان سعودی مثل "العربیه"، "الحدث"، "قناه 24سعودی" و... ضمن اعتراف صریح به حضور عناصر تروریستی منافقین در اعتراضات و به آشوب کشاندن آن گفتند: ▪️"اساسا نیروهای سازمان مجاهدین برای چنین روزهایی دوره دیده و تشکیل شده‌اند؛ مثلا یکی از وظایفشان سوزاندن تصاویر قاسم سلیمانی می‌باشد!" @mahale114
اقا ردای سَبزِ اِمامَت مُبارک پوشیدَنِ لِباسِ خِلافَت مُبارَک اِی آخَرین ذَخیرهِ زَهراییِ حَسَن آغاز روزِگار اِمامَت مُبارَک... 🔹سالروز آغاز امامت و زعامت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف مبارک باد. @mahale114
202030_995419218.mp3
13.89M
16 توی قلب هرآدم یه عالَمه دستگیره وجودداره! که بهش میگن تعلّق! تعلّق به فرزند، به مال به همسر، به شغل، به اتومبیل و.. وابستگیهاتو که کم کنی قلبت آزاد و شاکر میشه. 🎤 @mahale114
خانواده آسمانی ۱۹.mp3
10.92M
۱۹ 🔅روابط ما با اهل بیت علیهم‌السلام در قالب دو چارچوب تعریف می شود؛ ۱. رابطه حقیقی ۲. رابطه حقوقی خداوند بر اساس هر یک از این روابط، سلسله وظایفی را برای ما مشخص کرده است، 💥 که اگر با هدف خداوند و حقیقت این روابط آشنا نباشیم نه دینداری‌مان پذیرفته می‌شود و نه انسانیت‌مان! 🎤 @mahale114
امام علی علیه السلام: هنگامی که از چیزی می ترسی، خود را در آن بیفکن، زیرا گاهی ترسیدن از چیزی، از خود آن سخت تر است. حکمت 175 نهج البلاغه @mahale114
فلسفه حرام بودن نگاه به نامحرم ......................... از عالمی سوال شد: چه اشکالی دارد که انسان به جنس مخالف نگاه کند و لذت ببرد؟ پاسخ داد: نگاه به حسن جمال جنس مخالف ضررهایی دارد که به طورخلاصه اشاره می شود: ...................... 1_ می بینی، می خواهی، به وصالش نمی رسی، دچارافسردگی میشوی . . ! 2_ می بینی، شیفته می شوی، عیب ها را نمی بینی، ازدواج میکنی، طلاق می دهی ! 3_ می بینی ، دائم به او فکر می کنی، از یاد خدا غافل می شوی، از عبادت لذت نمی بری ! 4_ می بینی، با همسرت مقایسه می کنی،ناراحت می شوی، بداخلاقی می کنی ! 5_ می بینی، لذت می بری، به این لذت عادت می کنی، چشم چران می شوی، در نظر دیگران خوار می گردی ! 6_ می بینی، لذت می بری، حب خدا در دلت کم می شود، ایمانت ضعیف می شود ! 7_ می بینی، عاشق می شوی، از راه حلال نمی رسی، دچار گناه میشوی ! لذا در یک کلمه می گوید: "نگاهت را از جنس مخالف نگاهدار" @mahale114
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌹 کار گل زار شود✨ ❣️گر تو به گلزار آیی✨ 🎧 حاج_مهدی_رسولی 💐🌟 آغاز امامت و ولایت قطب عالم امکان، فخر زمان، آقا حجه ابن الحسن عسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف بر ساحت آن امام همام و تمام شیعیان و مسلمانان جهان تبریک و تهنیت باد🌟💐 @mahale114
🌸مهدی جان! 🌸سؤالی ساده دارم از حضورت ... 🌸من آيا زنده ام وقت ظهورت ... 🌸اگر که آمدی من رفته بودم ... 🌸اسير سال و ماه و هفته بودم ... 🌸دعايم کن دوباره جان بگيرم ... 🌸بيايم در رکاب تو بميرم... 🌷بر چهره پر ز نور مهدی صلوات ... بر جان و دل صبور مهدی صلوات ... 🌷تا امر فرج شود مهيا بفرست ... بهر فرج و ظهور مهدی صلوات... 🌹نهم ربیع الاول آغاز امامت حضرت مهدی (عج) بر منتظرانش مبارک باد. اَللّهُمَّ_عَجِّل_لِوَلیِّکَ_الفَرَج💕 @mahale114
شبنامه 987.mp3
12.92M
هشتگ مهسا چگونه ۲۰۰ میلیون شد؟ / پایگاه انگلیسی: آنچه رخ داد جنگ تمام عیار غرب علیه بود شبنامه / بررسی آنچه این روزها رخ داد و رصد فضای مجازی نشان می‌دهد که برای ناآرامی اخیر، لشکری از فیک‌ها به جهت تقابل با ایران تدارک دیده شده‌اند / در همین خصوص ردِ پایِ این فیک بازها در برخی عملیات های مجازی به خوبی به چشم می‌خورد / حالا یک پایگاه انگلیسی هم گفته: آنچه در ایران دیدیم جنگ تمام عیار غرب علیه ایران بود / و متحدانش جنگی نامرئی را علیه ایران شروع کرده‌اند / ناتو در این نبرد، علاوه بر حضور میدانی ارتش‌هایش در خاورمیانه، از ناتویِ نانوشته ی اطلاعاتی- امنیتی و سایبری بهره برده است.../ @mahale114
فصل سوم: صفحه هفتم: نماز ناتمام ، حجت‌الاسلام حسین شیراوند (ضرغام) ...................... بعد از میدان مین، خودمان را بین دو مقر دشمن دیدیم. هر دو مقر روی بلندی قرار داشت وبر ما اشراف داشتند. عده‌ای از نیروها به مقر سمت چپ و عده‌ای به مقر سمت راست حمله کردند. گروهان ما در سمت راست عمل می‌کرد. دقایقی که عقب‌افتاده بودم را جبران کردم و خودم را به آن‌ها رساندم. آنجا چند تیربار دوشکا، بی‌وقفه کار می‌کرد و امان همه را گرفته بود. در همان دقایق ابتدایی، بسیجی‌ها توانستند تیربارها را از کار بیندازند. بعد از انهدام تیربارها ورق برگشت و بدون هیچ مانع جدی تا سنگرهای آنان پیشروی کردیم. در پاک‌سازی متوجه شدیم اکثر قریب‌به‌اتفاق بعثی‌ها قبل از ما با فرارشان زحمت پاک‌سازی را کشیده‌اند و عملاً منطقه در دست ماست. علی‌آقا نگاهی به دشت انداخت و دید تانک‌های زیادی به‌سرعت در حال فرار هستند. آرپی‌جی‌زن‌ها را صدا کرد و گفت: «برید دنبال تانک‌ها.» به‌ همراه حسن و دیگر آرپی‌جی‌زن‌ها، دوان‌دوان خودمان را به تانک‌ها رساندیم. تعداد تانک‌ها خیلی بود. حسن گلوله می‌داد و من نشانه می‌رفتم. هرچه می‌زدیم می‌خورد. تانک‌ها از ترس، با حداکثر سرعت به جلو می‌تاختند و ما از روی رد صدایشان دنبالشان می‌کردیم. هرازگاهی دشت با منورهای خوشه‌ای روشن می‌شد و زیر نور آن تانک دیگری را هدف قرار می‌دادیم. در این تعقیب‌وگریز، هرچه جلوتر می‌رفتیم فضا مخوف‌تر می‌شد. یک جا دیدم بقیۀ آرپی‌جی‌زن‌ها را پشت‌سر گذاشته‌ایم و من و حسن تنها هستیم. به حسن گفتم: «دیگه کافیه.» ادامه دارد @mahale114
فصل سوم: صفحه هشتم: نماز ناتمام ، حجت‌الاسلام حسین شیراوند (ضرغام) ...................... از خیر تانک‌ها گذشتیم و راهمان را به‌سمت دیگر کج کردیم. به کجا؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم سرخوش از فتوحات آن شب بودیم و خیالِ راحتمان این بود که نیروها از پشت‌سر دارند می‌آیند. در همین حال، به یک جادۀ بسیار زیبا رسیدیم. جاده‌ای که تازه آسفالت شده بود و زیر نور زرد و مهتابی منورها، نمایی دوچندان داشت. به حسن گفتم: «نگاه کن مثل خیابون‌های خودمونه. انگار داریم توی نهاوند رژه می‌ریم.» حسن با لبخند گفت: «پس بیا رژه رو کامل کنیم.» دستمان را دور گردن هم انداختیم و با دست دیگر سینه زدیم و هم‌نوا شدیم: مهدی یا مهدی به مادرت زهرا امشب امضا کن پیروزی ما را انگارنه‌انگار در شب عملیات بودیم یا در خاک دشمن قدم می‌زنیم. حال‌وهوای زیبای ما به جنگ تمام این شرایط رفته بود و آن را مغلوب کرده بود. گذر ثانیه‌ها در آن جاده به‌هیچ‌وجه حس نمی‌شد. همان‌طور که می‌خواندیم و می‌گفتیم و خوش بودیم، یک آن تابلوی بزرگ کنار جاده را دیدم که روی آن نوشته بود: «بغداد 150 کم». ناباورانه در جادۀ بغداد-مندلی قرار داشتیم. به حسن گفتم: «مثل اینکه جدی‌جدی داریم می‌ریم بغداد.» به‌خیال خودمان، بعثی‌ها را شکست داده بودیم و نیروهای خودی از پشت‌سرمان می‌آیند. حال آنکه هنوز نمی‌دانستیم چه بر سرمان آمده. در کنار جاده، یک زمین فوتبال توجهمان را جلب کرد. خاکی بود و دروازه‌هایش تور نداشت، اما از توپی که وسط آن بود، می‌شد فهمید محل بازی نیروهای بعثی بوده است. فارغ از هیاهوی شب عملیات وارد زمین شدیم و به بازی، چند باری توپ را ردّوبدل کردیم. آن‌طرف‌تر یک خاکریز بود. به حسن گفتم: «همین‌جا باش، برم ببینم چه خبره. وقتی پای خاکریز رسیدم قبل از دیدن چیزی، صدای بعثی‌ها مرا خشکاند. داشتند با شدت و حدت عربی حرف می‌زدند. با دست به حسن اشاره کردم بیاید. وقتی آمد، آرام‌آرام به بالای خاکریز سرک کشیدیم و مقر پشتیبانی دشمن جلوی چشممان قرار گرفت. کلی ماشین و نفربر آنجا بود و آن‌سوتر، خدمۀ توپ و کاتیوشا و مینی‌کاتیوشا در تکاپوی شلیک به مواضع ما بودند. هر دو سرمان را پایین آوردیم و مثلِ راه‌گم‌کرده‌ها، به هم خیره شدیم. گفتم: «حسن، اینجا که توپخونۀ دشمنه. چه کنیم؟» حسن نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «پشت‌سر رو ببین. چراغ‌های مندلی روشنه. باید به‌سمت چراغ‌ها برگردیم تا بلکه نیروهای خودی رو اونجا پیدا کنیم.» در واقع ما شهر مندلی را کیلومترها پشت‌سر گذاشته بودیم و حالا بدون اینکه نیرویی به ما ملحق شود، در تاریکی شب حکم نیروهای گم‌شده را داشتیم. اگر تپه‌های تصرف‌شدۀ دشمن در ابتدای عملیات را مرکز ساعت بدانیم. شهر مندلی در موقعیت ساعت 9 قرار داشت. در تعقیب‌وگریز تانک‌ها به‌سمت موقعیت ساعت 11 رفته بودیم و بعد از آن با رفتن به‌سمت جاده در موقعیت ساعت 12 قرار گرفتیم. بدون التفات به این مسائل، حالا تنها نشانی ما چراغ‌های شهر مندلی بود و باید به‌سمت چراغ‌ها برمی‌گشتیم. در دلم خیلی دوست داشتم حالا که به‌راحتی تا اینجا رسیده‌ایم، دست‌خالی برنگردیم و مقداری از این تجهیزات کارآمد را غنیمت بگیریم. حسن وقتی مکثم را دید، انگار فکرم را خوانده باشد گفت: «ببین، دونفری هیچ کاری نمی‌تونیم انجام بدیم. تا هوا روشن نشده باید برگردیم.» بالاخره دل را به شب تاریک و مخاطرات آن سپردیم. موقع برگشت، تازه فهمیدیم چقدر راه آمده‌ایم. حدود ده کیلومتر تا مندلی راه بود. نزدیکی‌های شهر در سکوت و سیاهی، صدای مبهمی به گوش رسید. به صدای گفتگو می‌مانست. آرام به حسن گفتم: «خوب گوش کن ببین خودی نیستن؟» حسن گوش تیز کرد و گفت: «آره؛ فارسی حرف می‌زنن.» نزدیک‌تر که شدیم صدای احمد کولیوند را شناختم. جوری که بشنوند گفتم: «ما اینجا هستیم. احمد خودتی؟» احمد هم صدای من را شناخت و گفت: «ضرغام، تویی؟ اینجا چه می‌کنید؟» گفتم: «شما اینجا چه می‌کنید؟» «ما گم شدیم.» با خنده گفتم: «خب ما هم گم شده‌ایم.» اصغر بابایی از طلبه‌های خودمان هم با آن‌ها بود. بقیه از نیروهای همدان و ملایر بودند و اکثریت را نمی‌شناختم. هنگام اذان صبح، در آستانۀ شهر مندلی، گروه پانزده‌نفرۀ ما شکل گرفت. دو راه پیشِ‌روی ما بود: یا باید وارد شهر می‌شدیم یا باید شهر را از سمت چپ دور می‌زدیم و به‌سمتی که خودمان در آن عمل کرده بودیم برمی‌گشتیم. ازآنجاکه سرگذشت شهر معلوم نبود و نمی‌دانستیم نیروها در آن موفق شده‌اند یا نه، مطمئن‌ترین راه دور زدن شهر بود؛ لذا به‌سمت چپ تغییر مسیر دادیم. ادامه دارد @mahale114
+ میدونی بدترین صحنه چیه؟ - امام زمان(عج) با اشک به پروندت نگاه کنه و بگه : این که قول داده بود . . @mahale114
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
پشت پرده شایعات ⁉️ایرانی‌ها ۱۸۰ برابر متوسط جهان، شایعات اخبار دروغ و اخبار ناامید کننده دریافت می‌کنند. دیدن این کلیپ برای این روزها مناسبه @mahale114