✨ هیزمهای اطراف
🔹سرخپوستان از رئيس جديد میپرسند:
آيا زمستان سختی در پيش است؟
🔸رئيس جوان قبيله که نمیدانست چه جوابی بدهد، میگوید:
برای احتياط برويد هيزم تهيه کنيد.
🔹سپس به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزند و میپرسد:
آقا امسال زمستان سردی در پيش است؟
🔸و پاسخ میشنود:
اينطور به نظر میآید.
🔹رئيس دستور میدهد که بيشتر هيزم جمع کنند و يک بار ديگر به سازمان هواشناسی زنگ میزند و میپرسد:
شما نظر قبلیتان را تأييد میکنيد؟
🔸پاسخ شنید:
صد در صد!
🔹رئيس دستور میدهد که افراد تمام توانشان را برای جمعآوری هيزم بيشتر بهکار ببرند. سپس دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزند و میپرسد:
آقا شما مطمئنيد که امسال زمستان سردی در پيش است؟
🔸و پاسخ میشنود:
بگذار اينطور بگویم؛ سردترين زمستان در تاريخ معاصر!!!
🔹رئيس پرسید:
از کجا میدانيد؟
🔸و پاسخ شنید:
چون سرخپوستها ديوانهوار دارند هيزم جمع میکنند.
🔹خيلی وقتها ما خودمان مسبب وقايع اطرافمان هستيم!
#داستانک
🆔 @masare_ir
۱۲ فروردین
✨گره
🔹 گره از کار دیگران بگشای، شاید خداوند تمام گرههای زندگیات را با دست خودش باز کرد.
💠Help somebody out of a problem, and in return for it, maybe God will stretch His hand and help you out of your entire problems!
#تلنگر
عکس نوشته حسنا
🆔 @masare_ir
۱۳ فروردین
✨وضعت خلبانان در روزهای ابتدایی دفاع مقدس
🌾خلبان شهید عباس دوران در روزهای اول جنگ در نامه های به همسرش وضعیت خود را در جنگ تشریح می کند:
«خیلی فرصت كم می كنم به خونه سر بزنم ، علی هم همین طور حتی فرصت دوش گرفتن رو هم ندارم . دوش كه پیشكش، پوتین هایم را هم دو سه روز یكبار هم وقت نمی كنم از پایم خارج كنم . علی كه اون همه خوش تیپ بود، رفته موهایش رو از ته تراشیده من هم شده ام شبیه آن درویشی كه هر وقت می رفتیم چهارراه زند، آنجا نشسته بود
🔹بچه های گردان یك شب وقتی من و علی داشت كم كم خوابمون می برد، دست و پایمان را گرفتند و انداختند توی حمام، آب را هم رویمان بازكردند . اولش كلی بد و بی راه حواله شان كردیم؛ اما بعد فكر كردیم خدا پدر و مادرشان را بیامورزد چون پوتین هایمان را كه در آوردیم، دیدیم لای انگشت هایمان كپك زده است.
💠از جیب این مردم برای درس خواندن امثال من خرج شده است، پیش از جنگ زندگی راحتی داشتیم و به قدر خودمان خوشی كردیم و خوش بخت بودیم. به قول بعضی از بچه های گردان خوب خوردیم و خوابیدیم الان زمان جبران است. اگر ما جلوی این پست فطرتها نایستیم چه بر سر زن و بچه و خاكمان می آید . بگذریم
… درباره خودم هم شاید باورت نشه اما تا بحال هر ماموریتی انجام دادم سر زن و بچه های مردم بمب نریختم. اگر كسی را هم دیدم، دوری زدم تا وقتی آدمی نبوده ادامه دادم .
راوی: نرگس خاتون دلیری روی فرد؛ همسر شهید
📚کتاب آسمان؛ دوران به روایت همسر شهید. نوشته زهرا مشتاق. نشر روایت فتح؛ نوبت چاپ: نهم-۱۳۹۱؛ ص۳۸
#سیره_شهدا
#شهید_عباس_دوران
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @masare_ir
۱۳ فروردین
✨یک شاخه گل
🔹گاهی وقت ها یک شاخه گل🌹
معجزه میکند، محبت را هر چقدر کم باشد
دست کم نگیرید...
🌾هر از گاهی بدون بهانه به همسرتان، پدر و مادرتان یا دیگر اعضای خانواده گل هدیه دهید
#ایستگاه_فکر
🆔 @masare_ir
۱۳ فروردین
🍃🌸به روز سیزده امسال باید
گره زد سبزه چشم انتظاری را
فقط و فقط،
بر جامه سبز تو آقا
🍃🌸تا بیایی و سبز شود
روزگار زردمان،
وشڪوفه باران شود بهارمان
آقا بیا تا بهار دلهایمان سبز شود🍃🍃
#ایستگاه_فکر
🆔 @masare_ir
۱۳ فروردین
✨خیر خواهی خدا
💠پيامبر صلى الله عليه و آله :«مَن اَرادَ اللّه بِهِ خَيرا رَزَقَهُ اللّه خَليلاً صالحِا؛
هر كس كه خداوند براى او خير بخواهد، دوستى شايسته نصيب وى خواهد نمود.»
📚نهج الفصاحه، ص۷۷۶ ، ح ۳۰۶۴
#تلنگر
عکس نوشته حسنا
🆔 @masare_ir
۱۴ فروردین
✨فقط یک ماه
🔹سید رحمان هاشمی دوست صمیمی محمدرضا بود. وقتی شهید شد خیلی به هم ریخت. بلند بلند گریه می کرد و می گفت:«بی انصاف! مگر قرار نبود باهم بریم».
🔸یک شب جمعه ای داشت دعای کمیل می خواند. تا گفت بسم الله الرحمان، بغضش ترکید. آنقدر گریه کرد که نتوانست دعا را بخواند. یک شب خواب رحمان را دیده بود و بعد از آن خیلی بانشاط شده بود. می گفت توی خواب یقه اش را گرفتم و گفتم مگر قرار نبود باهم بریم.
🌾یقه اش را از دستانم رها کرد و گفت: «محمد! رفاقتهای این طرف با دنیا فرق می کند. تو باید بیشتر تلاش کنی». بقیه اش را تعریف نکرد اما بعد از او با کسی رفیق نشد. می گفت دیگر طاقت دوری کسی را ندارم.
🍁اواخر یک بار رفتیم گلزار شهدا. سر قبر سید رحمان و دو تا از دوستانش گریه نمی کرد، اما حال خاصی داشت. موقع رفتن به مسئول گلستان شهدا و درخواست کرد که کنار رحمان کسی را دفن نکند.
☄️ایشان گفت که نمی شود. اگر کسی خواست شهیدش را اینجا دفن کند من نمی توانم مانع شوم.
▪️گفت:«تو فقط یک ماه برای من نگهش دار».
💢وقتی محمد شهید شد، آمدم گلستان شهدا، دیدم کنار قبر رحمان، قبری برای محمد آماده شده، با دیدن قبر یاد آن روز افتادم. درست از آن مهلت محمد یک ماه گذشته بود.
📚کتاب یا زهرا سلام الله علیها؛ زندگی نامه و خاطرات شهید محمد رضا تورجی زاده، نویسنده: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، ناشر: امینیان، آذر ۱۳۸۹؛ ص ۱۴۶-۱۴۵ و ۱۶۸-۱۶۷ و ۱۸۲
#سیره_شهدا
#شهید_عباس_دوران
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @masare_ir
۱۴ فروردین
✨رفیق فابریک
💠همسر خوب مثل رفیق فابریک میمونه کنارش واقعی ترین ورژن
تو نشون میدی بدون اینکه خجالت بکشی
کمک راهته،
نه سنگ جلوی پات
همیشه پشتت بهش گرمه
💠اگه اشتباهی بکنی
کمکت میکنه جبران کنی و
دیگه به روت نمیاره
اینجوری شو پیدا کردی وقتو تلف نکن و دو دستی بچسب بهش.
#ایستگاه_فکر
🆔 @masare_ir
۱۴ فروردین
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💢 مهمانیهای ساده را حذف نکنید؛ دلهایتان از هم دور میشود!
#ایستگاه_فکر
🆔 @masare_ir
۱۴ فروردین
✨راز زندگی
🔹 اگر شنوا باشيم راز زندگی را، از يک سنگ نيز خواهيم شنيد…
💠To be a good listener, we can hear secrets of life pronounced by a rock…
#تلنگر
عکس نوشته حسنا
🆔 @masare_ir
۱۵ فروردین
✨مردم داری
💢شیخ عباس خود را کاملاً وقف وظایفش کرده بود. وقتی به جبهه می آمد، دیگر فارغ از زندگی و خانواده بود.
🔹خیلی وقتها تأسف می خورد و می گفت که ای کاش من در جاهای مختلف مسئولیتی نداشتم و کارهای دیگری روی دوشم نبود؛ آن وقت اصلا به تهران نمی رفتم و همیشه اینجا می ماندم. ای کاش حداقل این رفت و آمد به تهران لازمه کارم نبود. وقتی وارد منطقه شد. در ابتدا همه دوستان با ناباوری به ورودشان نگاه می کردند؛ اما ایشان از همان روز اول چنان با صداقت و با عاطفه جلو آمد که طولی نکشید همه را مجذوب خود کرد.
⚡️یادم هست ایشان در اولین نشست فرماندهان و مسئولین فرهنگی جبهه گفت: «من آمده ام شاگردی شما را بکنم. کفش پای شما باشم. من احساس می کنم شایسته این افتخار بزرگی که نصیبم کرده اند نیستم».
♻️ذره ای تکبر در وجودشان نبود. من حتی گاهی دیده بودم اگر فرصتی پیش می آمد در نمازخانه، کفش تک تک بچه ها را جفت می کرد و جلوی پایشان می گذاشت.
📚کتاب هشت بهشت، مهدی فراهانی، ناشر: لشکر ۴۱ ثارالله، نوبت چاپ: اول-۱۳۷۷ ص ۸۴-۸۳
#سیره_شهدا
#شهید_عباس_شیرازی
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @masare_ir
۱۵ فروردین