eitaa logo
منادی
2.3هزار دنبال‌کننده
660 عکس
105 ویدیو
0 فایل
🔴 محفل نویسندگان منادی 🔴 اینجا محوریت با کتاب است و کلمه ارتباط با مدیر @m_ali_jafari8
مشاهده در ایتا
دانلود
📢 | 🔹️ بعضی‌ها باهم دوستند و بعضی‌ها مرید و مراد. جایگاه محافظ و رهبر حتما از نوع اول نمی‌تواند باشد. کدام رهبری با محافظش رفیق جینگ می‌شود آخر؟ ته تهش نظر لطفی به محافظش دارد و قدر زحماتش را می‌داند! 🔹️ ابوعلی از دسته دوم بوده لابد. مرید بوده و مرادش، دلیل نفس کشیدنش و علت تقویت و پربُنیه‌گی اعضای بدنش سیدحسن نصرالله. دوست داشته مولکول‌های هوا در ریه‌هایش بالانس بزنند تا او بتواند از مرادش محافظت کند؛ اصلا پیش‌مرگش شود. 🔹️ چرخ گردون اما بازی‌های تلخی برایش رقم زد. مرادش رفت بدون اینکه او بتواند قدمی بردارد یا قطره خونی در راه دیرتر پر کشیدنش بریزد. 🔹️ از آن روز سیاه و خبر جاویدان شدن سید چند ماهی گذشته بود که برای ابوعلی به قرن‌ها می‌ماند. مگر می‌شد او نفس بکشد و سیدش زیر خروارها خاک از بالا نگاهش کند؟ چطور باور می‌کرد این دوری را، این سرگشتگی را. 🔹️ حالا امروز انگار سیدحسن صدایش زده. با مرگی به دست شقی‌ترین اشقیا، با خون‌دادن در راه نابودی اسرائیل. نمی‌دانم چرا حس می‌کنم این محبت و دلبستگی یک‌طرفه نبوده، سیدحسن هم نتوانسته این دوری را تحمل کند و ابوعلی را برده پیش خودش. ✍ 🆔️ @monaadi_ir
⭕️ محفل نویسندگان منادی با همکاری حوزه هنری یزد برگزار می‌کند: ✍️ ورکشاپ با تدریس: استاد محمدعلی جعفری نویسنده و روایت‎‌نویس ⏰ یکشنبه 1 تیر 1404 ساعت 16 تا 19 📍مکان: حوزه هنری یزد 🆔️ @monaadi_ir
📢 | 🔹️ ده روز از جنگ می‌گذرد، ولی باز امروز هم غذا روی گاز است، چای دم کشیده و بچه‌ها تدارک می‌بینند شب‌هایِ محرم چه ساعتی در حسینیه باشند. هنوز هم لبخند می‌زنند و دوست دارند در پارک بازی کنند. تازه دوستم می‌گفت، سَرِ خریدن روغن و برنج که از کجا بگیرند با شوهرش دعوا هم کرده‌اند! یکی از دوستان برای دخترش خواستگار آمده و قرار است بعد از محرم جشن بگیرند! 🔹️ پدرم می‌گفت: این قدرت است که خودت در فشار باشی و بچه‌هایت زندگی کنند. 🆔️ @monaadi_ir
📢 | 🔹️ توی گروه‌ها پچ‌پچه‌هایی راه افتاد که یزد رو زدن! از صبح واحد بالایی اسباب‌کشی دارد. لابد قاطی صدای جابه‌جایی میز و صندلی‌ها نشنیده‌ام! تندتند گروه‌ها و کانال‌ها را چک می‌کنم. شک و شبهه است کجا را زده‌اند. کسی نمی‌داند دود و صدا و تکان‌ها از پرتاب موشک بوده یا ریز پرنده. 🔹️ مطمئن می‌شوم انفجارها نزدیک است به حوالی محله پدری‌ام. زنگ می‌زنم به مادرم. اولین واکنشم به جنگی که رسیده بیخ گوشم. حالا با پوست و گوشت و خون درک می‌کنم چرا ایرانی‌جماعت غیرت دارد روی مامِ وطن! 🆔️ @monaadi_ir
📢 | 🔹️ تلفن خانه زنگ خورد. ماندم بین موبایل یا تلفن. زنگ‌خوردن موبایلم بیست‌دقیقه پیش شروع شد. _ سمت ما صدای انفجار اومده، خبرش رو کار کنید _ پارک کوهستان دود بلند شده، عکس بگیرم؟ _ تیپ بوده؟ 🔹️ جوابم به همه سوالات دانش‌آموزخبرنگارها این بود که منتظر باشید. موبایلم را چک می‌کردم تا بفهمم چه شده که صدای تلفن بلند شد. آن‌هایی که به موبایل زنگ می‌زدند می‌خواستند خبر بدهند، اما کسی که به تلفن خانه زنگ می‌زند، می‌خواهد خبر بگیرد. 🔹️ موبایل را بی‌خیال شدم و تلفن را برداشتم. مادربزرگم بود. ترس و هیجان صدایم را خفه کردم و جواب دادم. مادرجون اول از سلامتی‌مون خبر گرفت و گفت: «همسایه‌مون گفته تیپ الغدیر رو زدن، خدا به اون سربازها و فرمانده‌هایی که اونجا هستن رحم کنه، الهی اینایی هم که حمله کردن ذلیل بشن.» 🔹️ یک گفت‌وگوی دو دقیقه‌ای کل استرس جنگ‌زدگی را شست و برد. ✍ 🆔️ @monaadi_ir
📢 | 🔹از همان جمعه‌ای که دست اجنبی دراز شد به چندتا از شهرهامان، دختر خواهرم گیر داد به یزد. 🔹می‌گفت:« نداشتن هیجان را باید بگذاریم کنار نداشته‌های دیگرش!» حالا زنگش زده‌ام: «راحت شدی؟!» چشم سفید است. می‌گوید:« هنوز تجربه زیادی از هیجان جنگ را ندارد. ولی هیجان آسیب رسیدن به بقیه را دوست ندارد!، یعنی از اولش نداشته!» 🔹دختر کوچک خواهرم از آن ته صدایش می‌رسد:« مدرسه‌تون رو نزدن؟» می‌گویم:« نه!» و برایشان آرزوی عقل و حداقل ترس از خدا می‌کنم! ✍ 🆔 @monaadi_ir
📢 | 🔹به اتاق بهم ریخته نگاهی می‌کنم. همه وسایل را آورده‌ایم وسط هال. تا جا به جایی راحت‌تر باشد. همه این کارها را موقع بی‌ برقی انجام دادیم و به روح باعث و بانی‌اش صلوات می فرستادیم. 🔹یک جوری اتاق تکانی داشتیم. برق آمد. ساعت ۱۴ و خورده‌ای صدای تلویزیون را تا جایی که می‌شد بلند کردیم. می‌خواستم از آشپزخانه خبرهای حمله آمریکا را بشنوم. 🔹موبایل که زنگ خورد و مدل حرف زدن پر از نگرانی اهل منزل را شنیدم. علامت‌های سوالم بیشتر شد. 🔹نگو نزدیکی‌هایمان را زده بودند. حالا صدای طبل جنگ را با کل وجودم حس می‌کنم. ترسیدم. ولی یک راه‌حل را خود فرمانده جلوی پایمان گذاشته تا مدام بخوانیم: «وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ» آب روی آتش به همین می‌گویند. ✍ 🆔 @monaadi_ir
📢 | 📍 | 🔹️ یکی می‌گوید: «دود رو دیدین؟» شانه بالا می‌اندازیم. ما و مریض‌های بستری اورژانس از این اوضاع آرام راضی‌ایم. همه در چرت عصرگاهی‌اند و سه چهار نفری که کمی هشیارتریم هم نمی‌خواهیم سکوت را بشکنیم. کتاب را به قصد درس خواندن باز می‌کنم. به صفحه دوم نرسیده یکی دیگر با شور بیشتری می‌گوید: «بچه‌ها جدی‌جدی لرزید.» 🔹️ شاخک‌هامان تیز می‌شود. همه چیز می‌رود روی دور تند. سوپروایزر تلفن را برمی‌دارد به شخص پشت تلفن می‌گوید توی گروه‌هایشان اعلام کنند هرکس می‌تواند بیاید بیمارستان. پنج‌دقیقه نشده دورمان پر از آدم می‌شود. خدمات، پرستار، دانشجوها، اینترن و رزیدنت و حتی اساتید فوق تخصص که این ساعت از روز عمرا در بیمارستان پیدایشان شود. مریض‌ها یکی‌یکی با برانکارد وارد می‌شوند. صدای آژیر با ناله‌ی مجروح‌ها و همهمه‌ی افراد قاطی می‌شود. رد خون روی زمین مانده. خدمات تمیز می‌کند. باز خون. بوی خون پیچیده. وقتی بالای سر مریض می‌روم و ناله می‌کند: «من خوبم تو رو خدا به دوستم برس. زیر آوار مونده بوده.» گریه‌ام می‌گیرد. بعضی پرستارها فین‌فین‌کنان می‌دوند، که معلوم است یک گوشه رفته اند خودشان را خالی کرده اند. بعضی‌ها آرام‌ترند. یکی که نمی‌دانم کیست آن وسط می‌گوید: «شماها واقعا چه روحیه‌ای دارین. نترسیدین؟» چندتا صدا توی هم می‌افتد: «نههه.» 🔹️ یک ربع که می‌گذرد تقریبا کار روی روال افتاده. بعضی از مریض‌های قبلی بستری در بیمارستان وقتی شرایط را شنیده‌اند رضایت شخصی داده‌اند برای ترخیص. اتاق عمل جراحی و ارتوپدی با رسیدن اساتید سریع فعال شده. بوی خون می‌آید. بوی خون شهدا. هنوز فرصت هضم آن‌چه دیده‌ایم پیدا نکرده‌ایم. پ.ن: توضیح عکس: غروب اولین روز تابستان. روبه‌روی ورودی اورژانس، پوتین خونی و پاره‌ی یک سرباز‌ ✍ 🆔️ @monaadi_ir
📢 | 📍 | 🔹️ علی برج ساخته بود. برای برج هیجانش تاس می‌انداختیم و چای می‌خوردیم که زنگ گوشی مامان بلند شد. 🔹️ بابا بود. صدای بلندگویِ گوشیِ مامان همیشه بلند است. کنارش که باشی راحت می‌توانی صحبت‌های آن طرف خط را شنود کنی. صدایش شبیه وقتایی بود که می‌خواهد سربه‌سرم بگذارد، وقت‌هایی که یک لبخند ریز پشت لب‌هایش پنهان است. - نزدیک‌مون رو زدن، اگه شهید شدم حلال کنید. مامان آرام‌تر از این‌هاست که برآشوبد. + اگه شفاعت نکنی، حلالت نمی‌کنم. هرکی اول شهید شد اون‌یکی رو شفاعت می‌کنه. 🔹️ ناگهان تماس قطع می‌شود. قلب‌مان می‌کوبد به سینه. تا خط بگیرد و صدایش بپیچد داخل گوشی، چند ثانیه بدون نفس می‌گذرد. می‌پرم پشت خط: نمیشه تعطیل‌تون کنن بیاین خونه؟! 🔹️ بابا تعطیل نمی‌شود. زندگی هم تعطیل نخواهد شد. آجر زیر برج را می‌کشم. فرو می‌ریزد. می‌گویم: «همین‌جوری خونه‌هاشونُ رو سرشون خراب می‌کنیم.» 🆔️ @monaadi_ir
📢 | 📍 | 🔹️ آن‌قدری صدای بازی‌شان زیاد است که اصلا متوجه اوضاع نشدند. جنگ را در صفحه‌ی تلویزیون، برای خودشان شبیه‌سازی کرده و کِیف دنیا را می‌برند. متوجه مکالمه‌ی من و پدرشان که می‌شوند، مهدیار می‌گوید: «اااا یزد هم زدن؟» علی کلیدهای دسته‌ی بازی‌اش را تند تند فشار می‌دهد و می‌گوید: «بالاخره آدرس یزدم پیدا کردن.» 🔹️ بازی جنگی‌شان را بدون توقف ادامه می‌دهند. همین! جنگ در دنیای کودکانه‌شان همینقدر ساده‌ست. ✍ 🆔️ @monaadi_ir
📢 | 📍 | 🤲 دعا کنید برای مجروحین یزدیِ تعرض اسرائیل! 🔹️ مریض‌های اورژانسی‌تر آماده‌ی عمل می‌شوند. عمل اورژانسی. فرصت برای رسیدن جواب آزمایش نیست. کیسه‌های خون «o» به داد می‌رسند. قرمزی رد خون‌های پاک شده جابه‌جا به چشم می‌آیند. کارها تند تند انجام می‌شود و باز، کاری هست برای انجام. مجروحین خاک‌آلود و برانکاردنشین، ردیف به ردیف. مردم یا همراهان مریض‌های دیگر که برای سرکشی می‌آیند می‌پرسند: «کاری دارن ما انجام بدیم؟ خریدی، کمکی، چیزی؟» 🔹️ کاری نیست. فقط دعا کنید! ✍ 🆔️ @monaadi_ir