نخنخ کردن کلافِ افکار و بررسی تک به تکشون، با کسی که میدونی اِسپری بازکننده گرههاشه، همون نرمکننده بعدِ حمومه.
اینکه چطور نشه وسطِ حرفهاش بره توی فکر و دیگه بیرون نیاد. چطور تو یه ویدیوی توضیح ریاضی ساده گم نشه.
اویمن;
دلم لرزید...
نه، انگار هیچوقت نمیتونم درموردِ چیزهایی که منطقم درکشون نمیکنه حرف بزنم. نمیشه. همیشه یه دردی میمونه گوشهی دل آدم، بابتِ همه وقتهایی که برای "چرا"ی بزرگِ فطرتش، کاری از دستش برنیومد. بابتِ هیچوقت نفهمیدن اینکه "مگه چیکار کرده بودن"...