eitaa logo
شـهداۍ گـمـنـام ( زندگی به سبڪ شهدا )
1.9هزار دنبال‌کننده
14.2هزار عکس
3.6هزار ویدیو
38 فایل
•❤️|شـهیـد ســید مــرتـضـے آویـنــے: در عالمـ رازےاست کہ جز بـہ بهـای خــون فـــــاش نمـیشـود.💖 ایــنــجــا⇦ 『قـطـعـہ‌اےاز بـهشـ😍ــت』 『شـهـدای گمنـام』(زندگی به سبـ💚ــڪ شهـدا) 🌹°تخریب چی ڪانال ☜ @Khomool2 🌹°بیسیم چی ڪانال ☜ @Hasibaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
سراسیمه جلو رفتم چشمانم حسین را می جست. دیدمش. روی برانکارد دراز کشیده بود و دست تکان می داد، کمی آرام شدم. دو نفر سر و ته برانکارد را گرفتند و به خانه آوردنش. تیر به پایش خورده بود. زخم را در ماهشهر بسته بودند. اما هنوز لباس خاکی و شوره زدۀ جبهه تنش بود و شلوارش خونی، صورتش سوخته و سیاه و کف پاهایش پر از تاول های ترکیده. باور نمی کردم زنده ببینمش. لال شده بودم. وهب با ریش هایش بازی می کرد و مواظب بودم که روی پایش نیفتد. حاج آقا مختاران وقت رفتن، به شکلی که حســین نشــنود، گفت: «گلولۀ تیربار خورده به پاهاش، نمی خواســت بیاد عقب، به زور آوردیمش.» هر روز از بهداری ســپاه می آمدند و زخم را ضدعفونی می کردند. تب داشــت ولی به روی خودش نمی آورد. مبادا نگران شوم. پرسیدم: «چرا بیمارستان نموندی؟» گفت: «یه زخم ســطحیه. تیر به گوشــت خورده و بیرون رفته، زود خوب می شــه.» و به حاج آقا مختاران تلفن زد. 7 ماهه بودم وهب هم نحسی می کرد. انتظار داشتم تا به دنیا آمدن فرزند دوممان بمانــد. ابــرو گــره کــردم: «کجــا؟ یعنــی نیومده می خــوای برگردی بــا این زخم؟!» برعکــس مــن، تبســم کــرد و گفــت: «بچه هــا رســیدن پشــت دروازۀ خرمشــهر. حاج احمد متوسلیان هم مثل من از پا ترکش خورده ولی برگشته.» 🥀خاطرات همسر شهید سردار حسین همدانی🥀 @parastohae_ashegh313
تــو بــا ایــن پــای زخمــی حتی نمی تونی بایســتی، حداقل بمــون، زخمت که خوب شد برو. آهی کشید کها زت هو جودشب الاآ مد:« شایدا ونو قتد یرش دهب اشه،ح اج محمودت نهاس.» همــان روز حاج آقــا مختــاران بــا همــان آمبولانــس آمد با دو تــا عصا به جای آن دو نفــر کــه آورده بودنــش. حســین عصاهــا را زیــر بغــل زد. ســیر نگاهــم کــرد و کشان کشان تا پای آمبولانس رفت. و رفت.«خرمشهر، شهر خون آزاد شد.» ایــن خبــر را از تلویزیــون شــنیدم و دیــدم تصویــر هــزاران، هــزار عراقــی را کــه زیرپوش هایشان را درآورده بودند و دست هایشان به علامت تسلیم بالا بود. مــردم همــدان تــوی خیابان هــا آمــده بودند و ماشــین ها توی روز با چراغ روشــن می رفتنــد و بــوق شــادی می زدنــد. بــوی اســپند و با نــگ صلــوات در همه جــا پیچیده بود. سر چهارراه ها شیرینی پخش می کردند و به هم تبریک می گفتند. وهب را بغل کرده بودم و توی خیابان می گشتم که چشمم به پلاکاردی افتاد که میخکوبم کرد. نوشته بود: «پرواز ملکوتی فرمانده سپاه همدان و جانشین تیپ 72 محمد رسول الله حاج محمود شهبازی بر مردم شریف و انقلابی...» چشــمانم ســیاهی رفت و یک گوشــه نشســتم. حاج محمود و حســین مثل یک روح در دو بدن بودند. می توانســتم حدس بزنم که حســین چه حال و روزی دارد. دیگر نه به فکر زخم پای او بودم و نه در اندیشــۀ بچۀ تو راهی ام. فقط از خدا می خواستم، او را زنده ببینم. تا یکی از بچه های سپاه را که از خرمشهر آمــده بــود، دیــدم و از حســین پرســیدم، گفــت «حالــش خوبــه، عصــا رو هم کنار گذاشته.» پرسیدم: «پس چرا نمی آد؟!» سکوت کرد و رفت. 🥀خاطرات همسر شهید سردار حسین همدانی🥀 @parastohae_ashegh313
چنــد روز بعــد پیکــر محمــود شــهبازی و ســایر شــهدای فتــح خرمشــهر را برای تشــییع به همدان آوردند. پشــت ســر تابوت او از میدان امام تا خیابان شــهدا رفتم. احســاس می کردم پشــت تابوت حســین می روم. همسر حاج آقا سماوات که نگرانی ام را می دید، گفت: «نگران نباش، حسین آقا حالشون خوبه اما چون مسئولیت دارن، ناچارن بمونن.» محمود شهبازی را برای تدفین به شهرش اصفهان بردند. تعدادی از خواهران سپاهیه مب ها صفهانر فتهب ودندو م ی گفتند:« پدرو م ادرش هیدش هبازیت ار وزت شییع نمی دونستن،ف رزندشون،ف رماندهس پاهه مدانو ج انشینت یپم حمدر سول اللهب وده.» شهادت شهبازی داغی سنگین بر دل حسین بود. این را در لابه لای، نامه ای که برایم نوشت، فهمیدم. نوشته بود: «محمود شهبازی رفت. دنیا براش کوچیک بود، خیلی کوچیک!» و در انتهای نامه احوال وهب و بچۀ توراهی ام را پرسیده بود. فرزندمان پسر بود و قرار بود اسمش مهدی باشد. پابه ماه بودم. خواهرم ایران از وهب مواظبت می کرد. عمه هم تهران بود و چند ماهی می شد که پدرم، پس از ســال ها تنهایی، به اصرار بزرگ ترها، زن گرفته بود. وقتی مهدی به دنیا آمد از بیمارستان به خانه آمدم. نــه همســری، نــه مــادری و نــه مادر شــوهری، تنهــا ایران بود که مثــل پروانه دورم می چرخیــد. دلــم داشــت از غصــه می ترکیــد. انگارنه انــگار که مهــدی به دنیا آمده است. اما باید غصه و دلتنگی ام را پنهان می کردم 🥀خاطرات همسر شهید سردار حسین همدانی🥀 @parastohae_ashegh313
°•☆🕊 مدافع‌حرم ✳️ سرهنگ پاسدار شهید شجاعت علمداری یکی از خلبانانی بود که جان خود را فدای امنیت کشور و پاکسازی منطقه از لوث وجود اشرار داعشی کرد. وی از چهره‌های مطرح و عالی در حوزه هوافضای سپاه بود. 🔰 شهید علمداری پس از أخذ مدرک لیسانس از دانشگاه امام حسین علیه‌السلام لباس مقدس پاسداری را بر تن کرد و به عنوان پاسداری نمونه و ممتاز به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست. ❇️ سپس بعد از گذراندن چندین دوره تخصصی خلبانی، به عنوان خلبان بالگرد در نیروی هوانیروز سپاه پاسداران به خدمت مشغول شد. با ورود فناوری نوپای پهپاد به هوا فضا، شهید علمداری به همراه چندتن از خلبانان برتر انتخاب شدند تا دوره‌های لازم را آموزش ببینند. 🌹سرانجام شهید والامقام علمداری در نهم تیرماه۱۳۹۳ طیّ نبرد با داعش به هنگام دفاع از حریم اهل بیت در سامرای عراق و در جوار بارگاه ملکوتی امام حسن عسکری علیه‌السلام بر اثر ترکش خمپاره به شهادت رسید. 🌟هدیہ بہ روح مطهر شهدا @parastohae_ashegh313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕌 نماز را به جماعت اقامه میڪرد و از بچه ها می خواست به هر شڪل(حتی بدون وضو و ...) در نماز شرڪت کنند و همیشه بعد از نماز دعای فرج را می خواند و اینچنین فرصت ارتباط بچه ها با امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را فراهم می کرد.

طلبه مدافع حرم 
  

مْ 

 
@parastohae_ashegh313
14.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 | مستند کوتاه "ساعت ده شب" متفاوت از 🎬مستند "ساعت ده شب" به روایت خواهر یک رزمنده مفقود در عملیات کربلای یک می پردازد. ➖ این مستند حاصل یک ماه پژوهش خادمین شهدا، بررسی ناب ترین تصاویر آرشیوی و بیش از 3000 کیلومتر سفر در مناطق جنگی می باشد. تصویربردار: علی زرین تدوینگر: محمد جواهریان با حاج حسین یکتا تهیه شده در مرکز رسانه نور @parastohae_ashegh313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا