#فصل9
صورت هاشــم از فرط گريه، زخم شده بود. چشمانش دو کاسه ي خون شده بود. نوك انگشتان دستش خوني و لباسش پاره شده بود. بهنام کنار هاشم نشست. «هاشم... هاشم... .» اما هاشم انگار در دنیاي ديگر بود. نگاه منگش به نقطه اي در دور دست بود. هاشــم را به شدت تكان داد. چندبار صدايش کرد اما هاشم مثل آدم هاي گیج و منگ، عكس العملي نشــان نداد. مردي که بالا سر قبر کناري نشسته بود، رو به بهنام گفت: «کارش نداشته باش، تو حال خودش نیست.» «مگر چه شده؟» «همه ي خانواده اش شــهید شــده اند؛ پدر و مادر و سه برادر و دو خواهرش. فقط او زنده مانده است.» بهنام با حیرت به هاشــم نگاه کرد. هاشــم تكان تــكان مي خورد و زير لب چیزي واگويه مي کرد. بهنام دســت هاشــم را گرفت و به زحمت بلندش کرد. هاشــم مثل آدم هاي بي اراده، پشت ســر بهنام راه افتاد. بهنام و هاشم به وانت رسیدند. بهنام کمك کرد تا هاشم سوار وانت شود. خودش هم کنار او نشست. وانت حرکت کرد. وقتي به مســجد جامع رسیدند، بهنام هاشم را به گوشه ي حیاط برد. گشت و محمدنوراني را پیدا کرد. «آقا نوراني! اين هاشــم است؛ دوســت من. تمام خانواده اش شهید شده اند. اصلا ًحالش خوب نیست. بدنش يكپارچه آتش است.» نوراني گفت: «برو به مش محمد بگو با بقیه ي مردم بفرستندش اهواز. آنجا برايش کاريمي کنند. بهنام ســراغ مش محمد رفت. مش محمد دســت هاشــم را گرفت. هاشم، مطیع و ســاکت بلند شــد و همراه مــش محمد به طرف يــك میني بوس که شیشه هايش گل مالي شده بود، رفت. بهنام در آخرين لحظه، دســت هاشــم را گرفت، صورت هاشم را بوسید و با صداي بغض کرده گفت: «ان شــاءالله بــه زودي خوب مي شــوي، برمي گردي و با هــم عراقي ها را از شهرمان بیرون مي کنیم!» هاشــم لبخند تلخي زد و ســوار میني بوس شد؛ میني بوس زير آتش دشمن حرکت کرد. بهنام دلش براي مادرش تنگ شد؛ دويد سوي خانه شان.
🌹داستان شهید بهنام محمدی🌹
@parastohae_ashegh313
شـهداۍ گـمـنـام ( زندگی به سبڪ شهدا )
#شهیدمستجابالدعوه✨ 🎥جایگاه شهید قبادی نیا #ایتاللهناصری (ره) در مورد #شهیدحمیدقبادینیا فرمو
#خاطرهشهدایی
برادر شهید میگوید:
🍃 در عملیات شکست حصر آبادان مهرماه سال 1360 غنیمتهای فراوانی به دست رزمندگان اسلام افتاد که با وجود تنوّع در غنایم من و غلامرضا چنگیزیان به سرنیزه کلاشینکف قناعت نمودیم. ولی از بخت بد ما بخشنامهای برای سپاه و بسیج آمده بود که بایستی غنائم جنگی تحویل داده شوند و از آن جا که حمید فرمانده بسیج بود اجرای بخشنامه را از من که برادرش بودم شروع کرد و از من خواست که سرنیزه ام را تحویل دهم، میتوان گفت اوّلین کسی که به این بخشنامه عمل کرد به خواست #شهیدقبادی_نيا من بودم.
#امام_زمان
#اللهمعجللولیکالفرج
@parastohae_ashegh313
#قسمت210
مجروحيت
مرتضي پارسائيان، علي مقدم
. اســلحه كاش خودش را روي سينه ابراهيم گذاشت و مرتب داد مي زد: مي كُشمت عراقي! ابراهيم همينطور كه نشســته بود دســت هايش را بالا گرفــت. هيچ حرفي نمي زد. نفس در ســينه همه حبس شــده بود. واقعاً نمي دانستيم چه كار كنيم! چند لحظه گذشت. صداي تيربار دشمن قطع نمي شدآهســته و سينه خيز به ســمت جلو رفتم. خودم را به آن سنگر رساندم. فقط دعا مي كردم و مي گفتم: خدايا خودت كمك كن! ديشــب تا حالا با دشمن مشكل نداشتيم. اما حالا اين وضع بوجود آمده.
.☘☘☘☘☘
يكدفعه ابراهيم ضربه اي به صورت آن بسيجي زد و اسلحه را از دستش گرفت. بعد هم آن بسيجي را بغل كرد! جوان كه انگار تازه به حال خودش آمده بود گريه كرد. ابراهيم مرا صدا زد و بسيجي را به من تحويل داد و گفت: تا حالا تو صورت كســي نزده بودم، اما اينجا لازم بود. بعد هم به سمت تيربار رفت. چند لحظه بعد نارنجك اول را انداخت، ولي فايده اي نداشت. بعد بلند شد و به ســمت بيرون ســنگر دويد. نارنجك دوم را در حال دويدن پرتاب كرد. لحظه اي بعد سنگر تيربار منهدم شد. بچه ها با فرياد الله اكبر از جا بلند شدند و به سمت جلو آمدند. من هم خوشحال به بچه ها نگاه مي كردم. يكدفعه با اشاره يكي از بچه ها برگشتم و به بيرون سنگر نگاه كردم! رنگ از صورتم پريد.
☘☘☘☘☘
لبخند بر لبانم خشــك شد! ابراهيم غرق خون روي زمين افتاده بود. اسلحه ام را انداختم و به سمت او دويدم. درست در همان لحظه انفجار، يك گلوله به صورت (داخل دهان) و يك گلوله به پشــت پاي او اصابت كرده بود. خون زيادي از او مي رفت. او تقريباً بيهوش روي زمين افتاده بود. داد زدم: ابراهيم! با كمك يكي از بچه ها و با يك ماشين، ابراهيم و چند مجروح ديگر را به بهداري ارتش در دزفول رسانديم.
@parastohae_ashegh313
🌹شهید نوجوان ۱۶ ساله که مثل یک عارف پخته ۷۰ ساله با خدا مناجات کرده :
🍂 خدایا ! تو با بندگانت نسیه معامله می کنی و گفتی: ای بنده، تو عبادت کن، پاداشش نزد من است در قیامت.....
🍃 اما شیطان همیشه نقد معامله کرده با بندگانت و می گوید: گناه کن و در عین حال مزه اش را به تو می چشانم..!
🍂 پس خدا! برای خلاصی از این هوس ها، تو مزه عبادتت را به من بچشان که بالاترین و شیرین ترین مزه هاست...!
🍃 شهید محمود رضا استاد نظری
ولادت: ۱۳۴۸/۲/۱۱ تهران
شهادت: ۱۳۶۴/۱۱/۲۴
عملیات والفجر ۸ - فاو گردان حمزه لشکر ۲۷ محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله)
🔹 شادی روحشان #صلوات
@parastohae_ashegh313
❌مسؤلین با دقت بخوانند❌
#شهید_دکتر_چمران:
توی کوچه پیرمردی رو دیدم که روی
زمین سرد خوابیده بود...
سن و سالم کم بود و چیزی نداشتم تا کمکش کنم؛😞
اون شب رخت و خواب آزارم
می داد! و خوابم نمیبرد از فکرپیرمرد...💭
رخت و خوابم رو جمع کردم و روی زمین سرد خوابیدم می خواستم توی رنج پیرمرد شریک باشم اون شب، سرما توی بدنم نفوذ کرد
و #مریض شدم ...‼️
اما روحم شفا پیدا کرد
چه مریضی #لذت_بخشی ...☺️
#شهید #مصطفی_چمران🌷
@parastohae_ashegh313
《#شهیدخرازی》
☀️ یک عارف بود. همیشه با وضو بود. نمازش توام با گریه و شور و حال بود و #نماز_شبش ترک نمی شد.
بیایم کمی مثل شهدا باشیم
《شادےروح #شھدا هدیہ اے
ازجنس #صلـــــــلوات✨》
#شبتونشهدایی🌙
#نمازشبرابهنیتظهورمیخوانیم
#الّلهُـمَّ_عَجِّــلْ_لِوَلِیِّکَـــ_الْفَـــرَج
@parastohae_ashegh313
🕊 #زیارتنامه_ی_شهدا🕊
🌹🌱🌹🌱اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی مُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی عَبدِ اللهِ ، بِاَبی اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم ، وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم ، وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا ،فَیا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکُم🌹🌱🌹🌱
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊
#شادی_روح_شهدا_صلوات
#زندگی_به_سبک_شهدا🥀
#شهدای_گمنام🍃
@parastohae_ashegh313
#ڪلام شهـید
🌱خدایا معیار سنجش اعمال ، خلوص است من میدانم اخلاصم کم است، اما اگر مخلص نیستم امیدوارم...
#شهیدمحمدرضا تورجی زاده
@parastohae_ashegh313