🌾چشم که باز میکنم سقف را میبینم که دارد بهم نزدیک میشود. دیوارها میخواهند لهم کنند. تمام روز خودم را مشغول میکنم تا شب برسد. برسد که بروم خودم را بیندازم وسط موج. موجهایی که گاه خروشانند و فریاد میکشند
گاه آرام، کنجی را پیدا کرده و بر شانه هم میلغزند.
گمانم این، حالِ مشترک یک ملتست. آنِ مشترک یک قوم.
همین که سحر تا افطار را به امیدی سر کنند. عقربههای ساعت را آنقدر پی بگیرند تا برسد به ساعت قراری شبانه.
ما همه این یک هفته، افطار را خوردهنخورده درِ خانههامان بستیم برای رسیدن به اکسیژن.
تو، امام شهید من!
همه معادلات دنیا را به هم زدی.
مگر نگفته بودند تجمع انسانی، عامل کاهش اکسیژن است؟
پس چرا حالا یک هفتهست که ما ریههامان را وسط سیل منتقمان تو پر میکنیم؟!
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#قرار_داریم
#رهبر_شهیدم
🌾ولی عزیز دلم!
این روزها بیشتر از اینكه جوش انتخاب خبرگان را بزنم، هول حملههای جدید بیفتد توی تنم یا با صدای انفجارها بترسم، نگرانی بزرگتری دارم؛
من میترسم از شبی که سر بگذارم روی بالش و پلکهام برود روی هم،
بیآنکه آن روز برایت اشک ریخته باشم.
بیآنکه آن روز دندان به هم سائیده باشم.
بیآنکه آن روز رگ گردنم برایت متورم شده باشد.
عادی شدن داغ تو برایم، از هر بمبی ترسناکتر است.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#منتقمیم
#رهبر_شهیدم
چه مبارک ســحــــــری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قـــــــــــدر که این تازه براتم دادند
@parhun
Mohsen Chavoshi 1_5010474200012425056.mp3
زمان:
حجم:
11.3M
بیا کمک رسیده آه!
@parhun
به پیشنهاد سردبیر محترم مدام میخواهم روزنوشتهای جنگی که مینویسم را منتشر کنم. هر روز ننوشتهام اما به یاری خدا از امشب به بعد مرتب مینویسم و میگذارم اینجا.
معلوم نیست چند روز دیگر باشم و بنویسم و بگذارم!
بسمالله
🌾امروز برعکس هر روز که بعد سحر تا ظهر میخوابیم، زود بیدار شدیم. به زهرا قول لباس مشکی و چند تا خردهریز دیگر دادهام. منتظر بازاری بیرونق بودم. با همه شب عیدها فرق داشت اما آنجورهام نبود. بیشتر فروشندهها و مردم مشکی پوشیده بودند. پلاستیکهای دست مردم پر بود. دست دو پسربچهای که جلوی پلههای بازار نشسته بودند جعبه کفش بود و خوشحال بودند. عجب مردمی هستیم ما. زیر موشک و تهدید! اولش عذاب وجدان داشتم ولی دلم را با این آرام میکردم که خرید عید نیامدیم. زهرا دوست داشت حتما لباس مشکی بپوشد و نداشت. رقیه هم نداشت. یعنی داشت ولی ترتیب پیراهن سیاه روضهاش را دوماه پیش با قیچی داده بود. وسط خریدهای زهرا چشمم توی خرازیها میچرخید تا گلی، پاپیونی چیزی مناسب پوشاندن سوراخ لباس رقیه پیدا کنم. اولین چیزی که خریدیم برس برای زهرا بود. کارت را که به فروشنده دادم مارش پیروزی از تلوزیون پخش میشد. گفت به شادی استفاده کنید. توی دلم آه کشیدم. بعد آن توی هر فروشگاهی که رفتیم و چیزی خریدیم با چشم خیس از در بیرون آمدم. هر فروشندهای که میگفت «مبارک باشه» ، «به خوشی استفاده کنین» بغض میکردم و زود میترکید. یکی توی سرم مدام میگفت:«جمع کن خودتو!» بدتر از همه وقتی بود که رفتیم خیاطی فاخر چادر زهرا را بدوزد. هیچوقت لباس سیاه برای بچههام نمیخریدم. تا همین دوسال پیش حتی برای روضه لباس مشکی نداشتند. ته تهش سورمهای یا سبز تیره میگرفتم. زهرا چادر خانگی تیره میخواست. چادر قبلیاش آبی آسمانی بود، با شکوفههای سفید و بهی.
خانم خیاط بهش گفت برو روی تخته گرد بایست. خودش هم نشست به قیچی زدن پارچه از پایین پا. دخترم آرام آرام میچرخید و من بیاختیار اشکهام میریخت. دوست داشتم بغلش کنم و گریه کنم. خجالت کشیدم.
خریدها تمام شد و برگشتیم. زهرا خوشحال بود و سر من سنگین. دراز کشیدم و گوشی را دست گرفتم که با دیدن پیام رهبر جدیدمان برق گرفتم. به رقیه گفتم بزند شبکه خبر و طول کشید تا بفهمد شبکه خبر یعنی شبکه شش و عدد شش کجای کنترل است. بعد پیام آرام بودم. نزدیک افطار پیامکی از سرشماره خامنهای. دات. آی. آر برایم آمد. لبخندی نشست گوشه لبم. پیامک را که باز کردم اما دنیا خراب شد روی سرم. دیدم پیام قبلی را از این سرشماره روز ۲۲ بهمن، پدر داده بود. بغضم باز ترکید. گریه کردم. بلند و طولانی. همسرم نبود. بچهها ساکت شدند. سنگین بودم رفتم توی اتاق و بقیه اشکها را آنجا ریختم.
امشب شب قدرست.
کاش دانشآموزهام برایم دعا کنند. سر شب یکیشان پیام داد و با بغض جواب دادم. دلداریم داد!
اینکه توی این اوضاع بچهها دارند هر روز بزرگتر میشوند را همه میگویند.
از ظهر به بعد سه بار شهرک صنعتی قم را زده. شاید هم چهار بار. شکر خدا صدای هیچکدام را نشنیدیم.
بروم. باید آماده احیای حاجآقای انصاریان بشویم.
باقی باشد برای بعد.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#سیزدهمین
بسمالله
🌾صبح باران میبارید که از خانه زدیم بیرون. توی ایستگاه پنجشش نفری ایستاده بودند. سوار که شدیم ایستگاه بعدی اتوبوس پر شد. مردم روزهدار مهربانتر نشستند و ایستادند تا برسیم. از وسطهای راه پیرمردی شروع کرد:«ای لشکر صاحبزمان آماده باش آماده باش.» یاد فیلمهای اعزام دفاع مقدس افتادم. آخرهای راه، یک دسته پنجاه شصت نفره با پرچمهایشان از کنار خیابان میرفتند. وانتی که جلویشان بود داشت شعار میداد. مردم توی اتوبوس هم شعارهایش را تکرار میکردند! روی پل اول بلوار امین، گلهای کوکب را نشان رقیه دادم. وسط بلوار کاشته بودند. پارسال در نمایش مهدکودک، نقش گل کوکب را داده بودند به رقیه.
نیم ساعتی بود وسط میدان صفائیه ایستاده بودیم به شعار که رقیه آمد پیشم. گفت گرسنهست. لبهاش خشکی زده بود. قلبم مچاله شد و تازه یادم آمد چیزی بهش ندادم. بدون صبحانه آورده بودمش. از آن روز سحر، خیلی پیش آمده که ساعت چهار و پنج عصر تازه یادم میآید به این بچه ناهار ندادهام! چیزی در کیفم نبود. با عذاب وجدان زیاد از خانم پشت سریم پرسیدم چیزی دارد؟ دوتا شکلات گذاشت توی دستم و لااقل قند بچهام تنظیم شد. برای نماز نماندیم و برگشتیم خانه.
خبر خانمی که در راهپیمایی تهران شهید شد را توی خانه خواندم. حجم سوژهای که این روزها برای روایت و داستان توی سرم متولد میشود بیسابقهست. به نظرم برای همه اهالی قلم همینطور باشد.
با هر خبری که از اصابتهای تهران و اصفهان میرسد زنگ میزنم به خالهها و مامان. مدام به مامان اصرار میکنم نماند توی شهر غریب و یا بیاید پیش ما یا برود تهران. میگوید تهران که فرقی با اصفهان ندارد ولی من فکر میکنم کنار خواهرهاش باشد برای همهشان بهترست.
همسرم امشب ما را نبرد تجمع. بهش حق دادم بعد این مدت بخواهد یک شب را بدون اره و اوره برود راهپیمایی.
آخرهای شب عکسی از خانواده رهبر دیدم و خاطراتی زنده شد که باز راه اشک بیامان را باز کرد.
روایتی را توی ذهنم سرانداختم تا بعد از ضبط تدریس فنون بنویسمش.
برای اینکه خط روایت را فراموش نکنم توی یادداشتهای گوشیام نوشتم:
چقدر شما خانواده داستان دارید...
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#چهاردهمین