eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
456 دنبال‌کننده
57 عکس
25 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾ولی عزیز دلم! این روزها بیشتر از این‌كه جوش انتخاب خبرگان را بزنم، هول حمله‌های جدید بیفتد توی تنم یا با صدای انفجارها بترسم، نگرانی بزرگ‌تری دارم؛ من می‌ترسم از شبی که سر بگذارم روی بالش و پلک‌هام برود روی هم، بی‌آن‌که آن روز برایت اشک ریخته باشم. بی‌آن‌که آن روز دندان به هم سائیده باشم. بی‌آن‌که آن روز رگ گردنم برایت متورم شده باشد. عادی شدن داغ تو برایم، از هر بمبی ترسناک‌تر است. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چه مبارک ســحــــــری بود و چه فرخنده شبی آن شب قـــــــــــدر که این تازه براتم دادند @parhun
مرا چشمی‌ست خـــــــون‌افشان.... @parhun
به پیشنهاد سردبیر محترم مدام می‌خواهم روزنوشت‌‌های جنگی که می‌نویسم را منتشر کنم. هر روز ننوشته‌ام اما به یاری خدا از امشب به بعد مرتب می‌نویسم و می‌گذارم این‌جا. معلوم نیست چند روز دیگر باشم و بنویسم و بگذارم!
بسم‌الله 🌾امروز برعکس هر روز که بعد سحر تا ظهر می‌خوابیم، زود بیدار شدیم. به زهرا قول لباس مشکی و چند تا خرده‌ریز دیگر داده‌ام. منتظر بازاری بی‌رونق بودم. با همه شب عیدها فرق داشت اما آن‌جورهام نبود. بیشتر فروشنده‌ها و مردم مشکی پوشیده بودند. پلاستیک‌های دست مردم پر بود. دست دو پسربچه‌ای که جلوی پله‌های بازار نشسته بودند جعبه کفش بود و خوشحال بودند. عجب مردمی هستیم ما. زیر موشک و تهدید! اولش عذاب وجدان داشتم ولی دلم را با این آرام می‌کردم که خرید عید نیامدیم. زهرا دوست داشت حتما لباس مشکی بپوشد و نداشت. رقیه هم نداشت. یعنی داشت ولی ترتیب پیراهن سیاه روضه‌اش را دوماه پیش با قیچی داده بود. وسط خریدهای زهرا چشمم توی خرازی‌ها می‌چرخید تا گلی، پاپیونی چیزی مناسب پوشاندن سوراخ لباس رقیه پیدا کنم. اولین چیزی که خریدیم برس برای زهرا بود. کارت را که به فروشنده دادم مارش پیروزی از تلوزیون پخش می‌شد. گفت به شادی استفاده کنید. توی دلم آه کشیدم. بعد آن توی هر فروشگاهی که رفتیم و چیزی خریدیم با چشم خیس از در بیرون آمدم. هر فروشنده‌ای که می‌گفت «مبارک باشه» ، «به خوشی استفاده کنین» بغض می‌کردم و زود می‌ترکید. یکی توی سرم مدام می‌گفت:«جمع کن خودتو!» بدتر از همه وقتی بود که رفتیم خیاطی فاخر چادر زهرا را بدوزد. هیچ‌وقت لباس سیاه برای بچه‌هام نمی‌خریدم. تا همین دوسال پیش حتی برای روضه لباس مشکی نداشتند. ته تهش سورمه‌ای یا سبز تیره می‌گرفتم. زهرا چادر خانگی تیره می‌خواست. چادر قبلی‌اش آبی آسمانی بود، با شکوفه‌های سفید و بهی. خانم خیاط بهش گفت برو روی تخته گرد بایست. خودش هم نشست به قیچی زدن پارچه از پایین پا. دخترم آرام آرام می‌چرخید و من بی‌اختیار اشک‌هام می‌ریخت. دوست داشتم بغلش کنم و گریه کنم. خجالت کشیدم. خریدها تمام شد و برگشتیم. زهرا خوشحال بود و سر من سنگین. دراز کشیدم و گوشی را دست گرفتم که با دیدن پیام رهبر جدیدمان برق گرفتم. به رقیه گفتم بزند شبکه خبر و طول کشید تا بفهمد شبکه خبر یعنی شبکه شش و عدد شش کجای کنترل است. بعد پیام آرام بودم. نزدیک افطار پیامکی از سرشماره خامنه‌ای‌. دات‌. آی. آر برایم آمد. لبخندی نشست گوشه لبم. پیامک را که باز کردم اما دنیا خراب شد روی سرم. دیدم پیام قبلی را از این سرشماره روز ۲۲ بهمن، پدر داده بود. بغضم باز ترکید. گریه کردم. بلند و طولانی. همسرم نبود. بچه‌ها ساکت شدند. سنگین بودم رفتم توی اتاق و بقیه اشک‌ها را آن‌جا ریختم. امشب شب قدرست. کاش دانش‌آموزهام برایم دعا کنند. سر شب یکیشان پیام داد و با بغض جواب دادم. دلداریم داد! این‌که توی این اوضاع بچه‌ها دارند هر روز بزرگ‌تر می‌شوند را همه می‌گویند. از ظهر به بعد سه بار شهرک صنعتی قم را زده. شاید هم چهار بار. شکر خدا صدای هیچ‌کدام را نشنیدیم. بروم. باید آماده احیای حاج‌آقای انصاریان بشویم. باقی باشد برای بعد. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
بسم‌الله 🌾صبح باران می‌بارید که از خانه زدیم بیرون. توی ایستگاه پنج‌شش نفری ایستاده بودند. سوار که شدیم ایستگاه بعدی اتوبوس پر شد. مردم روزه‌دار مهربان‌تر نشستند و ایستادند تا برسیم. از وسط‌های راه پیرمردی شروع کرد:«ای لشکر صاحب‌زمان آماده باش آماده باش.» یاد فیلم‌های اعزام دفاع مقدس افتادم. آخرهای راه، یک دسته پنجاه شصت نفره با پرچم‌هایشان از کنار خیابان می‌رفتند. وانتی که جلویشان بود داشت شعار می‌داد. مردم توی اتوبوس هم شعارهایش را تکرار می‌کردند! روی پل اول بلوار امین، گل‌های کوکب را نشان رقیه دادم. وسط بلوار کاشته بودند. پارسال در نمایش مهدکودک، نقش گل کوکب را داده بودند به رقیه. نیم ساعتی بود وسط میدان صفائیه ایستاده بودیم به شعار که رقیه آمد پیشم. گفت گرسنه‌ست. لب‌هاش خشکی زده بود. قلبم مچاله شد و تازه یادم آمد چیزی بهش ندادم. بدون صبحانه آورده بودمش. از آن روز سحر، خیلی پیش آمده که ساعت چهار و پنج عصر تازه یادم می‌آید به این بچه ناهار نداده‌ام! چیزی در کیفم نبود. با عذاب وجدان زیاد از خانم پشت سریم پرسیدم چیزی دارد؟ دوتا شکلات گذاشت توی دستم و لااقل قند بچه‌ام تنظیم شد. برای نماز نماندیم و برگشتیم خانه. خبر خانمی که در راهپیمایی تهران شهید شد را توی خانه خواندم. حجم سوژه‌ای که این روزها برای روایت و داستان توی سرم متولد می‌شود بی‌سابقه‌ست. به نظرم برای همه اهالی قلم همین‌طور باشد. با هر خبری که از اصابت‌های تهران و اصفهان می‌رسد زنگ می‌زنم به خاله‌ها و مامان. مدام به مامان اصرار می‌کنم نماند توی شهر غریب و یا بیاید پیش ما یا برود تهران. می‌گوید تهران که فرقی با اصفهان ندارد ولی من فکر می‌کنم کنار خواهرهاش باشد برای همه‌شان بهترست. همسرم امشب ما را نبرد تجمع. بهش حق دادم بعد این مدت بخواهد یک شب را بدون اره و اوره برود راهپیمایی. آخرهای شب عکسی از خانواده رهبر دیدم و خاطراتی زنده شد که باز راه اشک بی‌امان را باز کرد. روایتی را توی ذهنم سرانداختم تا بعد از ضبط تدریس فنون بنویسمش. برای این‌که خط روایت را فراموش نکنم توی یادداشت‌های گوشی‌ام نوشتم: چقدر شما خانواده داستان دارید... 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
هدایت شده از ریحانه
💌  | تو را خوب می‌شناسیم 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴ 🔻 «مثل شیر» را من می‌فهمم یعنی چه! می‌گوید برو خدا به همراهت، نگران بچه‌ها هم نباش؛ من مثل شیر بالای سر بچه‌ها هستم. مادرم وقتی شوهر خوش‌قدوبالایش روی دست سربازها و درجه‌دارها و مردم تشییع شد، جوان بود. زن جوانی که دخترش بعد شهادت بابا یک‌ساله شد. مثل شیر یعنی مادر من، توی همه این سی و چند سال. مادری که بچه‌اش را گرفت به دندان و امیدش دوست و آشنا و فامیل نبودند. همه امیدش کسی بود که آن آقای خلبان پرجذبه را روزی گذاشته بود جلوی پاش. همانی که در یک ظهر داغ تیرماهی دیگر آن آقای خلبان پرجذبه را برای خودش خواست. 🔻 مادرم از کنار همان نیم متر پیکری که گذاشته بودند جلوش، برای من هم پدر شد و هم مادر ماند. همین بود که بعد عقل‌رس شدنم روزهای پدر را هم بهش تبریک می‌گفتم. از بس مردانه، زن بود مادرم. کنار همه گریه‌های شبانه‌اش، کنار همه آوازهای از سر دلتنگی‌اش، کنار همه به قلب فشردن لباس‌های بابا، مثل شیر بالای سرم ماند. 🔻 دلم می‌خواست کنار همسر شهید توی فیلم بودم و بهش می‌گفتم نه او نگران بچه‌هاست نه ما. ما خوب تو را می‌شناسیم. قبل این‌که تصویری ازت دیده باشیم. حتی قبل این‌که همسر رعنایت این‌جا خوابیده باشد! زنی از اعماق تاریخ تو را خوب به ما شناسانده. زنی که خواهر شهید بود، و مادر شهید. زنی که بر بلندی ایستاد و جز زیبایی ندید. ✍🏻 سبا نمکی 🗓 شماره ٣٢ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🌾تا نیمه‌های شب مشغول ضبط تدریس جدید بودم. باز در قم خانه مسکونی زد. دور بود به ما و من صدایی نشنیدم. بعد سحر و نماز خوابیدم تا یازده. بیدار که شدم در گروه همکارها خبر بدی دیدم. یکی از همکارها نوشته بود در حمله دیشب دانش‌آموزش با همه خانواده شهید شده! لعنت به دشمن مستاصل. خدایا همه دانش‌آموزهایم را به خودت سپردم. چندتا کار مهم با لپ‌تاپ داشتم و هی بازی درمی‌آورد. مدام هنگ می‌کند. کلافه‌ می‌شوم. در کانال‌های خبری اصفهان هم عضو شدم که اخبار اصابت‌ها را به موقع ببینم. معلوم نیست از جان اصفهان و بعضی مناطقش چه می‌خواهد. انقدر تکراری می‌زند که ادمین کانال می‌نویسد: «همان همیشگی!» بین اسامی محلات اصابت، یک‌باره چشمم می‌خورد به «نزدیک هوانیروز» بی‌اختیار می‌زنم توی صورتم و سعی می‌کنم شماره مامان را بگیرم. دست‌هام می‌لرزد. مامان جواب می‌دهد و ماشاالله قرص و محکم‌ست؛ مثل همیشه. برای سحری تدارک فسنجان دیده‌ام. فسنجان را با این‌که خیلی دوست دارم سالی دو سه بار بیشتر نمی‌پزم. یکیش حتما در میانه ماه رمضان‌ست. حوالی میلاد امام حســـــن جانمان. حالا ولی هم میانه رمضان نیست و هم دلمان خوش نیست. فقط می‌پزم که این یک هفته باقی‌مانده را بدنمان کم نیاورد. خوشمزه شد اما گردویش مثل همیشه یک بند انگشت روغن نینداخت! توی این پانزده روز چه چیز جهان ما سر جایش مانده که حالا روغن فسنجانمان بماند؟! نزدیک افطار برای رسانه «ریحانه» متنی می‌نویسم و منتشر می‌شود. شش بار اتود زدم و بالاخره یکیش را فرستادم. فاطمه‌سادات بهم زیادی لطف دارد وگرنه آن‌جورهام نشد. باهاش درددل می‌کنم و از غربت سحر یکشنبه دو هفته پیش می‌گویم. این روزها تا می‌روم توی اتاق تاریک، رقیه پشت سرم می‌آید جلوی در و فین فینم را که می‌شنود با جعبه دستمال برمی‌گردد. بعد مثل یک آدم بزرگ، خیلی منطقی و جدی ازم می‌پرسد: «می‌خوای گریه کنی؟» من هم منطقی جواب می‌دهم بله و می‌رود. قبل افطار دلش پرتقال خواست. سوزنش گیر کرده بود و کوتاه نمی‌آمد. وسط کارهای خانه‌ام اما لحظه‌ای دستم متوقف می‌شود. آرزویش نماند به دلم؟؟ کجا من راضی می‌شدم به این چیزها فکر کنم؟! اما حالا فکر می‌کنم. به این فکر می‌کنم اگر زبانم لال اتفاقی بیفتد تا کجای دنیا دلم پاره‌پاره می‌شود که بچه‌ام دلش پرتقال می‌خواست و نخورد؟ بهش می‌گویم لباس بپوشد. خودم هم زود می‌پوشم و با هم می‌رویم میوه‌فروشی. خیلی خوشحال است. چه زندگی‌هایی پیدا کردیم. در عین غم، دلخوشی‌های ساده داریم. هرچه در طی روز بغض و اشک داشته باشیم شب‌ها توی خیابان مصمم و آشتی‌ناپذیریم. چقدر این‌روزها از بودن در این لحظات تاریخ خوشحالم. تصاویر انفجارهای دیروز تهران نزدیک راهپیمایی و ایستادگی‌های مردم فوق‌العاده بودند. مثل سرم تقویتی درست و درمانی که حسابی ملت را سر پا کرده. ما ملت شجاعی هستیم. خدا فتح و نصرت خود را نثار این ملت بزرگ کند. و چقدر جای تو خالی‌ست رهبر شهیدم که این‌روزها ببینی دست‌پرورده‌هایت را. ما را تو، این‌جور دل‌دار، بار آوردی. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun