🇮🇷✨.♡.رو ب راه.♡.✨🇵🇸
🌻 #پارت_چهارم (دعای مریم🙏) زمان موعود فرا رسید و مهمان ها وارد خانه مان شدند... برای لحظه آخر،خودم
.
.
دلتون داستان میخواد؟؟😍
ادامشو بزارم؟🤔
◀️ #پارت_پنجم
(❓❗️سؤال مریم❓❗️)
راحله بلند شد،نه ببخشید از جا پرید و شبیه کودکی، پاهایش را به زمین زد و با صدای نازک بچه گانه ای گفت:
خاله مریم ،خاله مریم،شکلات میخوام🍫
همکار بابا اصالتا اصفهانی هست،و هروقت می رود اصفهان برایمان سوغاتی به جای گز،شکلات می آورد،شکلات های کاکائویی خوشمزه و عالی،که انصافا معرکه هست. 😋
من هم که عشق کاکائو، هربار به محض ورود شکلات ها به خانه مان،از آنها خیلی خوب استقبال می کنم و بیشترش را ،البته با اجازه والدین بزرگوار،می برم اتاقم و میگذارم داخل کشو میزم...
راحله چه خوب یادش مانده.او مرا خوب می شناسد . حتی همین حالا خوب فهمید که باید حرف مرگ و شهادت و آن دنیا را ادامه ندهد..
بلند شدم و گفتم،به روی چشم،اما به شرطی که راحله کوچولو چشماش رو ببنده تا جای شکلات هام لو نره.
و هردو خندیدیم.
............
موقع شام،صحبت از برنامه های فردا شد و اینکه قرار است خانواده دایی ،در این چندروزی که مهمان مان هستند،کجاها بروند.
مامان گفت:امشب که خسته اید و قشنگ استراحت کنید.
فردا صبح به امید خدا اول بروید حرم پابوس خانم حضرت معصومه،بعد هم حسابی سرفرصت در اطراف حرم بازارگردی کنید🛍
موقع اذان ظهر هم که شد، مسجدی همان اطراف ،نمازتون رو بخونید.
ناهار هم که بر میگردید همین جا به صرف فسنجان.
عصر هم همگی می رویم کوه خضر و بساط چایی و عصرانه درآنجا،نماز رو هم همون جا می خونیم.
شب هم که همگی دعوت شده ایم،خانه خاله سمانه.
پسر دایی گفت:ماشاالله عمه جان،چه مدیر برنامه ی خوبی هستید.
و همگی خندیدیم.
مادرها همین طورند.همیشه به فکر همه اهل خانه و کارهای خانه و حتی به فکر مهمان های خانه.
یکهو دلم خواست بغلش کنم.خدایا شکرت بابت وجود مادرم❤️
.......
جوگیر شدم وهرچه زن دایی و راحله اصرار کردند درظرف شستن کمکم کنند،اجازه ندادم.
کارم که تمام شد،راحله را دیدم. گفتم:میخوای بخوابی یا نه؟
راحله گفت:یا نه.
گفتم:پس حوصله داری کمی باهم گپ بزنیم؟
گفت:دارم.
گفتم:آقای شوهر و نی نی اعتراض نمی کنن؟
گفت:آقای شوهر رانندگی کرده بود وخسته خسته داره خواب هفت پادشاه رو می بینه.
نی نی هم فعلا شیرش رو خورده و خوابیده.
سؤال بعدی؟
با دستهای نیمه خیسم رفتم لپش رو ماچ کردم و گفتم:میرم دوتاچایی می ریزم،بریم حیاط.
....
حالا حیاط بود و تختی کنار باغچه کوچکمان و سینی چای و راحله و من.
و این من،پر بودم از سؤال.
مدتها بود که هرچه سعی می کردم از فکر مرگ بیرون بیایم نمیشد.
و حالا که راحله حرف را پیش کشید،دلم میخواست از او بپرسم.
راحله فرق مرگ و شهادت چیه؟هر دو مرگه و ما رو از دنیا جدا می کنه.پس چرا میگن شهدا زنده ان؟
✍نویسنده: شمس
(یک عدد بنات الحیدری طراز😉)
📣 نشر داستان بدون ذکر آی دی کانال شرعا حرام است👈 نشربدید خوشحال میشیم البته با لینک 😁
#هیئت_دخترانه_بنات_الحیدر
◀️پارت_۱ ◀️پارت_۲◀️پارت_۳◀️پارت_۴
🔸 @roberahi | روبهراه
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاهکار مهندسی که ...👆👆
در یونسکو به ثبت رسیده😎
#ایرانمونه🇮🇷❤️
📍خوزستان؛ شهر شوشتر
🔸 @roberahi | روبهراه
🇮🇷✨.♡.رو ب راه.♡.✨🇵🇸
شاهکار مهندسی که ...👆👆 در یونسکو به ثبت رسیده😎 #ایرانمونه🇮🇷❤️ 📍خوزستان؛ شهر شوشتر 🔸 @roberahi |
یهعده ایرانیِ باهوش🧐🤗
هزااار سال قبل،
💥با نبوغ و خلاقیتشون
یه سامانهٔ کامل و کمنظیرِ مهندسیِ آب
وسطِ یه منطقهٔ نیمهخشک راه انداختن👌💪
!یه سیستمِ دقیقِ بههمپیوستهست؛ 🔍⛓
_از ساختن آبشارِ مصنوعی🌊 بگیر
_تا چرخیدن آسیابها
_و تأمین آبِ شهری🚰،
_تازه کشاورزی🌳🌴شونو هم
زنده نگه داشتن و و و... خلاصه حیفومیل کردنِ آب تو کارشون نبود! :)
خداییش به یونسکو حق بدید
که محوِ شکوهِ معماری آبی ایرانی بشه
و این شهر رو بهعنوان
"شاهکار مهندسی آب جهان" ثبت کنه.🎯
#ایرانمونه
🔸 @roberahi | روبهراه
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با یک روز تأخیر:
تولدت مبارک"خادم الرضا"💚
🇮🇷شهید_جمهور🥺😔
🔸 @roberahi | روبهراه
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیگه کیک شکلاتی نخورید❌✋❌
چون👇👇
تبدیلش کنید به رولت🫔🌯
و نوش جان کنید😍🥰
🔸 @roberahi | روبهراه
اگه اهل ✈️سیر و سفر🚘
در دنیای قصههایی✍☺️
💌دعوتت میکنم به داستانی
از جنس دخترانه🧕از نوع بنات الحیدری💛😍
با مریم خانوم🦋 همراه شو👇👇
▶️پارت_اول؛ شرح حال مریم
▶️پارت_دوم؛ فیلسوف شدن مریم
▶️پارت_سوم؛ مهمان ویژه مریم
▶️ پارت_چهارم؛ دعای مریم
▶️ پارت_پنجم؛ سؤال مریم
▶️پارت_ششم؛ مشکل حل نشدنی مریم
▶️پارت_هفتم؛ (احساس جدید مریم)
▶️پارت_هشتم؛ (گوشهای مریم تیز ترشدن)
▶️پارت_نهم؛ (دیوانه شدن مریم)
🔸 @roberahi | روبهراه
سلام عزیزدل
ساخته و پرداخته ی ذهن دختر نویسنده مونه،که اسم هنری خودشو گذاشته شمس☺️
پ.ن: البته که با روی باز از داستانای بقیه ی دخترای علاقمند و هنرمندمون استقبال میکنیم😍🤗
🔸 @roberahi | روبهراه
🌱 #پارت_ششم
(مشکل حل نشدنی مریم) 😞
راحله همان طوری که دستهایش را دور فنجان چای حلقه کرده بود،با لبخندی محو و چشمانی نافذ نگاهم کرد و گفت:
آفرین دخترخوب،هر وقت تو هر زمینه ای برات شبهه ای پیش میاد،تبدیلش کن به سؤال؟یک سؤالی که حقیقتا دنبال جواب باشی براش.
و بعد با لحن معلمانه و شیرین همیشگی اش ادامه داد:
جونم برات بگه که...همه ی آدمها این رو می دونن که مرگ قطعی هست و یک روزی بلاخره میاد،منتهی صحبت سر بعداز مرگه..
اینکه باور داشته باشیم مرگ یعنی تموم شدن!!یا اینکه باور به دنیای بعد از مرگ داشته باشیم!!
حالا تو بهم بگو مریم بانو باورش کدومه؟؟!!
نگاهش کردم و گفتم:راحللههه داشتیم؟
لبخندی زد وگفت:داشتیم😉ببین مریم جان گاهی برای رسیدن به جواب یه سؤال،باید به یه سری سؤال های دیگه هم جواب بدیم
پریدم وسط حرفش و گفتم:آخه خانم معلم ادبیات،این سؤالی که ازم پرسیدی مشمول مصرع(چون دانی و پرسی سؤالت خطاست میشه)ها
راحله چشمانش را تنگ کرد وگفت:مریم بانو خانم،گاهی آدم لازمه،همه اون چیزهایی رو هم که میدونه با خودش مرور کنه.
حالا جواب میدی؟وکیلم؟
خنده ای از روی شیطنت نثارش کردم و گفتم:با اجازه بزرگترها بله😅البته راستش کمی خجالت کشیدم،خب هرچه نباشد من مثلا دارم دم بخت میشوم و او هم که برادر دارد و...بگذریممممم...
گفتم:خارج از شوخی،بله من باورم به جهان و زندگی بعد از مرگه..
راحله گفت:چه جالب زندگی بعد از مرگ!! پس مرگ قرار نیست تموم شدن باشه که ما رو از زندگی بگیره..
واینجا بود که فهمیدم چرا راحله این سؤال به این سادگی را از من پرسید..
راستی من که معتقد به زندگی آن دنیا هستم،پس چرا اینقدر مرگ را سیاه می بینم؟!!
راحله گفت:خب پس تا اینجای کار میدونیم هم مرگ قطعیه هم جهان بعدازمرگ..
این حرفهای راحله جزء سطحی ترین باورهای یک مسلمان است اما من به خاطر ترسم،همیشه از آن فراری بودم.
و حالا با شنیدن این حقایق،دوباره دل آشوبه ای سراسر وجودم را گرفت..
راحله که جریان را فهمیده بود،برای عوض شدن حال و هوایم،فنجان چای را به دستم داد وگفت:بخور تا خنک تر از این نشده.
نفسی کشیدم و فنجان را از دستش گرفتم و هردو لحظاتی درسکوت،چای مان را خوردیم.
........
خب هنوز جواب سؤال من رو ندادیا!!
راحله گفت:ببین،خودت قطعا بارها در سخنرانی ها و جلسات هیئت ها،این را شنیده ای که میشود با فلان وبهمان کار مرگ را آسان کرد،یا حتی بالعکس، فلان وبهمان گناه موجب سخت شدن مرگ میشود..
اما دخترعمه جان،من از چیز بالاتری حرف می زنم
در دلم گفتم:شهادت
و بعد درحالیکه به گوشه سینی ور می رفتم، به او گفتم:عزیز من،من می دانم که مرگ هست،می دانم که اگر خوب باشیم راحت تر جان می دهیم،می دانم که آخرتی هست،حتی امیدم به رفتن بهشت است، ولی مشکل من این است که این دنیا را دوست دارم،و مردن چه مرگ باشد چه شهادت برایم دل کندن از دنیاست..
درنتیجه به شهادت فکر کردن برای من یعنی به مرگ فکر کردن و دقیقا حرفم این است که دعای شهادت یعنی همان دعای مرگ،حالا مشکل من را می توانی حل کنی؟؟!
و آهسته در حالیکه نفسم از یکسره وتند تند گفتن این حرفها کمی گرفته بود،گفتم:
گمان نکنم 😞
✍نویسنده: شمس
(یک عدد بنات الحیدری طراز😉)
📣 نشر داستان بدون ذکر آی دی کانال شرعا حرام است👈 نشربدید خوشحال میشیم البته با لینک 😁
#هیئت_دخترانه_بنات_الحیدر
▶️پارت_۱▶️پارت_۲▶️پارت_۳▶️پارت_۴
▶️پارت_۵
🔸 @roberahi | روبهراه