eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.8هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت رمان کدصفر ☎️ حسین رفیق قدیمی محمد مامور امنیتی اطلاعات شهید شده
شخصیت رمان کدصفر ☎️ ناشناس گوشی محمد خیلی باهاش کار داریم 😎
شخصیت رمان کدصفر ☎️ علی عبدی فرمانده کل امنیت و اطلاعات عملیاتی جدی تو کار مهربون دلسوز برای بچه های سایت یکم عصبانی تند
«رمان کدِ صفر» صدای قطرات باران که بر شیشه پنجره دفتر کارم می‌کوبیداین شهر، هر شب قصه‌های خودش را در دل کوچه‌های تنگ و خیابان‌های فروغلتانش روایت می‌کند. قصه‌هایی از عشق‌های نافرجام، خیانت‌های آشکار، طمع‌های بی‌حد و حساب و البته، قتل‌هایی که نفس شهر را بند می‌آورند. من در این میان، جستجوگر تکه‌های گمشده پازلی هستم که هیچ‌گاه تصویر کاملی از آن نمایان نمی‌شود؛ هرچند که تلاش می‌کنم تا حد ممکن، تاریکی را کنار بزنم و نوری بر وجوه پنهان جنایت بتابانم. + امشب، پرونده جدیدی روی میزم سنگینی می‌کند. پرونده‌ای که با «پروژه سایه»سال پیش به دلیل نقص امنیتیِ خطرناکی بایگانی شد. نامی که خود گویی از دل تاریکی برآمده و سرآغاز معمایی پیچیده است. این آغاز ماجراست؛ جایی که من، قدم در راهی پر از ابهام و خطر می‌گذارم تا پرده از این راز بردارم....
تولدت‌توآسمونامبارک‌قهرمانِ‌ایرانی:) https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
#مقدمه «رمان کدِ صفر» صدای قطرات باران که بر شیشه پنجره دفتر کارم می‌کوبیداین شهر، هر شب قصه‌های خود
«کدِ صفر» ساعت از ده شب گذشته بود. بارانِ ریز و مداومِ تهران، چراغ‌های نئونِ خیابان ولیعصر را در کفِ آسفالتِ خیس به رقص درآورده بود. پشتِ میزِ همیشگیم، در گوشه‌ای‌ترین بخشِ کافه‌ای قدیمی، با فنجانِ چایِ سرد شده‌اش ور می‌رفتم. مدت‌ها بود که دیگر به سایه‌ها پشتِ سرم اهمیت نمی‌دادم ؛ شاید هم یاد گرفته بودم چطور با آن‌هاهم‌زیستی کند. گوشیِ قدیمی‌ ام را – که به عمد نه به اینترنت وصل بود و نه جی‌پی‌اس داشت – روی میز گذاشتم. ناگهان، در میان سکوتِ سنگینِ کافه، گوشی نه لرزید و نه زنگ زد؛ بلکه شروع کرد به منتشر کردنِ صدایی بم و فرکانس‌دار که روی اعصابِم تَرک می‌انداخت. قلبم برای یک ثانیه از تپش ایستاد. آن فرکانس… او این صدا را از دورانِ آموزش در «واحدِ سایه» می‌شناخت. صدایِ دست‌دادنِ دو کدِ رمزگذاری‌شده برایِ شروعِ تبادلِ دیتا. گوشیِ لعنتی روشن شد. نمایشگرِ تک‌رنگ و خش‌دار، کدی را نشان می‌داد که انتظارش را نداشت: [ ۰-۸-۲-۱-۴-۹ ] نفسم را حبس کردم. این کدِ مرگِ «حسین»، همکارِ قدیمی‌اش بود . کدی که در پروتکل‌های ضدجاسوسی به معنایِ «منظره‌ی دیدم تغییر کرد» بود؛ کدی که یعنی: «من کشته شدم و اطلاعاتِ امنیتی دستِ توست.»