eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.8هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
#مقدمه «رمان کدِ صفر» صدای قطرات باران که بر شیشه پنجره دفتر کارم می‌کوبیداین شهر، هر شب قصه‌های خود
«کدِ صفر» ساعت از ده شب گذشته بود. بارانِ ریز و مداومِ تهران، چراغ‌های نئونِ خیابان ولیعصر را در کفِ آسفالتِ خیس به رقص درآورده بود. پشتِ میزِ همیشگیم، در گوشه‌ای‌ترین بخشِ کافه‌ای قدیمی، با فنجانِ چایِ سرد شده‌اش ور می‌رفتم. مدت‌ها بود که دیگر به سایه‌ها پشتِ سرم اهمیت نمی‌دادم ؛ شاید هم یاد گرفته بودم چطور با آن‌هاهم‌زیستی کند. گوشیِ قدیمی‌ ام را – که به عمد نه به اینترنت وصل بود و نه جی‌پی‌اس داشت – روی میز گذاشتم. ناگهان، در میان سکوتِ سنگینِ کافه، گوشی نه لرزید و نه زنگ زد؛ بلکه شروع کرد به منتشر کردنِ صدایی بم و فرکانس‌دار که روی اعصابِم تَرک می‌انداخت. قلبم برای یک ثانیه از تپش ایستاد. آن فرکانس… او این صدا را از دورانِ آموزش در «واحدِ سایه» می‌شناخت. صدایِ دست‌دادنِ دو کدِ رمزگذاری‌شده برایِ شروعِ تبادلِ دیتا. گوشیِ لعنتی روشن شد. نمایشگرِ تک‌رنگ و خش‌دار، کدی را نشان می‌داد که انتظارش را نداشت: [ ۰-۸-۲-۱-۴-۹ ] نفسم را حبس کردم. این کدِ مرگِ «حسین»، همکارِ قدیمی‌اش بود . کدی که در پروتکل‌های ضدجاسوسی به معنایِ «منظره‌ی دیدم تغییر کرد» بود؛ کدی که یعنی: «من کشته شدم و اطلاعاتِ امنیتی دستِ توست.»
ما هتل پنج ستاره و لوکس نمیخوایم ،همین که دعوتمون کنی حرمت انگار دنیا رو بهمون دادی:) https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
#پارت1 «کدِ صفر» #محمد ساعت از ده شب گذشته بود. بارانِ ریز و مداومِ تهران، چراغ‌های نئونِ خیابان ولی
«کدِ صفر» سرم را به آرامی چرخاندم. نگاهم به آیینه بزرگِ روبروی کافه افتاد. از میانِ بازتابِ مشتری‌هایِ عادی، دو نفر را در ورودی دیدم. کت‌های چرمیِ بلند، نگاه‌هایِ خنثی و بدونِ حرکتِ چشم؛ تیپِ کلاسیکِ تیم‌هایِ عملیاتیِ ضربتی. آن‌ها به کافه نیامده بودند تا قهوه بنوشند؛ آن‌ها آمده بودند تا «داراییِ» مفقود شده را پاک‌سازی کنند. یکی از آن‌ها نگاهش را در آیینه با نگاهِ گره زد. سرد، سریع و بی‌رحم. در یک لحظه فهمیدم: یک شهروندِ عادی نیستم. پروتکل دوباره فعال شده بود و شکارچی‌ها، درست پشتِ سرم بودند.گوشی را توی دستم خُرد کردم، از صندلی بلند شدم و با آرامشی که سال‌ها تمرین کرده بود، به سمتِ خروجیِ اضطراریِ انتهایِ آشپزخانه قدم برداشت. بازیِ مرگ و زندگی، دقیقاً از همین‌جا شروع شد. « بیست سال پیش، زیرزمینِ خاک‌خورده‌ی سازمان» سال: ۱۳۸۵ (تقریباً ۲۰ سال پیش) یک زیرزمینِ نمور و غبارگرفته در ساختمانِ قدیمیِ سازمانِ اطلاعات، جایی که اثری از تکنولوژیِ مدرن نبود و بویِ کاغذِ کهنه و ناامیدی در فضا موج می‌زد. محمد جوان، با موهایی که هنوز پرکلاغی نبود و چشمانی که هنوز برقِ امید در آن‌ها دیده می‌شد، کنارِ میزِ چوبیِ بزرگی ایستاده بود. مقابلش، حسین، مردی با صورتی خسته اما مصمم، نقشه‌هایِ کاغذیِ بزرگی را روی میز پهن کرده بود. نقشه‌هایی که با دقتِ وسواس‌گونه‌ای در حالِ ترسیمِ شبکه‌هایِ پیچیده‌ی زیرساختیِ تهران بودند: خطوطِ برق، لوله‌هایِ آب، فیبرهایِ نوریِ مخابراتی. این پروژه، محمد،» حسین با صدایی که از شدتِ خستگی گرفته بود، گفت و با انگشت روی یکی از نقشه‌ها کشید، «فقط یه نقشه‌برداریِ ساده نیست. این یه جورایی… شبیه ساختنِ اسکلتِ دیجیتالیِ شهره. اگه بتونیم تمامِ این گره‌ها رو به هم وصل کنیم و یه «پروتکلِ واحد» براشون تعریف کنیم، دیگه هیچ اتفاقی تو شهر از دیدِ ما پنهون نمی‌مونه. از قطعِ برقِ یه محله گرفته تا نوسانِ فشارِ آبِ یه سد.» محمد با کنجکاوی پرسید: «اسمش چی بود؟ ------------------------- پ.ن؛پروژه ؟! اسمی نیامده خاطرات تلخ همراه داره
835.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میروی مشهد، خیابان ها شلوغ... میروی در قم، شبستان ها شلوغ؛ اربعین حتی، بیابان ها شلوغ... هیچکس مثل تو بی زوّار نیست:) https://eitaa.com/romanFms
ﻳﻪ ﻣﺪﻳﻨﻪ ﻳﻪ ﺑﻘﻴﻌﻪ ﻳﻪ اﻣﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﺣﺮم ﻧﺪاره؛ ﺳﻴﻨﻪ زن ﻫﺎ ﻛﺴﻰ ﻧﻴﺴﺖ ﺗﺎ روی ﻗﺒﺮش ﻳﻪ دوﻧﻪ ﺷمع ﺑﺬاره:)