eitaa logo
•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•
1.3هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
14 فایل
عضویت؟کانالمون‌باوجودت‌قشنگتره.. کپی‌ازرمان‌خیربه‌هیچ‌وجه ازفعالیت‌ها‌حلال‌به‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://harfeto.timefriend.net/17276325110658 تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
آب هم شرمنده عباس شد🥲
من مثل مترسکی میمونم که دستاشو باز کرد به امید اینکه یکی بغلش کنه اما کسی نکرد...
آقاسلام وعلیکم همونطور که گفته بودم به مناسبت1.1kشدنمون قرار بودکه چالش بذارم ولی نشد حالا به مناسبت شب یلدا و 1.1kشدنمون چالش داریم پس آخر شب منتظر چالش باشید جایزه اش هم :پارت دلی شهادت بچه های سایت به غیر از رسول به همراه کلیپ 😊
رفقا شب یلدارو پیشاپیش تبریک میگم ☺️🌺 ولی... بیاید این عادتِ غلطِ عکس گرفتن و استوری کردن یا گذاشتن تو کانال و.. رو بذاریم کنار خیلیا شرایط مالی خوبی ندارن حسرتِ کسی رو به زندگیتون نکشید چیزی که مهم تر از خوراکی و تزئینات و این چیزاست ،عشق و صمیمیتِ بینتونه که با عکس نشون داده نمیشه... راهی که بلاگرا میرن رو ما نریم... :) نزارید بچه های کوچیک با دیدن تصاویر دلشون بشکنه... نزارید پدری شرمنده همسر و بچه هاش بشه:)))🙂💔
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
و اما جایزه😌👇
بسم اللّه الرحمن الرحیم پارت :دلی قسمت:اول موضوع:شهادت بچه های سایت (به غیراز استادرسول) حال زل زده بود به قاب عکس دوستاش و اشک میریخت حالش خیلی بدبود این حال بدیش دست خودش نبود چندماهی گذشته بود ولی هنوز باورش نمیشد که رفیقاش برادراش همکاراش شهید شده بودند اون تنها مونده بود همینطوری که به عکس هازل زده بود اشک میریخت ولی یدفعه سکوتش به هق هق تبدیل شد و باخودش میگفت چرا من و تنها گذاشتین  چرا ولم کردید ای کاش پام پیچ نمیخورد ای کاش منم باهاتون شهید میشدم چی میشد من و باخودتون میبردید  دیگه گریه امونش رو بریده بود دیگه هم هق هق نمیکرد باصدای بلند گریه میکرد بعداز خوندن نماز ظهروعصر ازبیمارستان زدم بیرون شیفت هم تموم شده بود وحرکت کردم به سمت خونه همین که رسیدم وارد خونه شدم صدای گریه رسول رو شنیدم سریع رفتم سمت کابینت سرنگ و بایه آرامبخش برداشتم و آماده کردم و رفتم تواتاقش بااخم رفتم روبه روش نشستم و گفتم سلام بازمن نبودم وشما شروع کردین به گریه کردن؟ سرش و انداخت پایین و گفت به خدا دست خودم نبود زل زده بودم به قتب عکس هاشون گریم گرفت دوباره همونطوری نگاش کردم و گفتم پاشو برو بخواب بهت این آرامبخش رو بزنم تا آروم شی سرش رو اورد بالاو گفت نه نیازی نیست خوب میشم آقا رسول دفعه پیش هم همین وگفتی ولی تکرارشد پاشو باناراحتی بلندشدورفت وتختش دراز کشید همونطوری که کش انداختم دور دستش و دنبال رگش بودم ادامه دادم ببین رسول درسته که درکت نمیکنم ولی میدونم از دست دادن رفیق چجوریه منم وقتی دلم واسشون تنگ میشه حداقل واسشون چندصفحه قرآن میخونم و یادورکعت نماز میخونم بعدشم رسول هیچوقت از این بابت ناراحت نباش که چراباهاشون نرفتی اگه هم میرفتی شاید اونجا شهید نمیشدی پس هیچوقت غصه نخورکه چرا باهاشون نرفتی سرنگ رو که زدم کش رو هم ازدستش بازکردم وگفتم حالا آروم باش یکم استراحت کن وقتی بلندشدی بیشتر درموردش باهم صحبت میکنیم باشه چشم افرین پیشونیش روبوسیدم و پتوش روهم انداختم روش وازاتاقش خارج شدم نمیخواستم آرامبخش بزنه ولی اگه میگفتم نه خیلی ازدستم عصبی میشد برای همین بدون هیچ حرفی رفتم درازکشیدم روتخت شروع کرد به بستن کش و صحبت کردن واقعا حرف هاش آرامبخش بود وقتی سرنگ رو زد دستم یکم سوخت. ولی به روی خودم نیاوردم وقتی حرف هامونو زدیم ورفت تازه آرامبخش اثرکرد و چشام سنگین شد وخوابیدم بک به گذشته سرم تو مانیتور بود که یه دفعه دستی رو شونم حس کردم برگشتم دیدم فرشید برگشت گفت استاد رسول سرت اگه خلوته بیابریم فوتبال بازی کنیم اره سرم خلوته بریم پنج نفرمابودیم پنج نفرهم جور کردیم و شروع کردیم به بازی کردن نیمه اول که تموم شد رفتیم واسه نیمه دوم بازی داشت تموم میشد که پام پیچ خورد وافتادم بچه ها اومدم سمتم اقامحمد اومد جلو گفت خوبی رسول بله آقا فقط پام خیلی دردمیکنه خیلی خوب اشکال نداره آقامحمد کمکم کردکه بلند شم ،اقامحمد روبه بچه ها گفت که بازی. کردن بسه. دیگه برید سر کارهاتون. بچه هاهم یه چشم گفتن و رفتن ماهم رفتیم سمت بهداری عباس اقا طبق همیشه بامهربونی وبااون لبخندهمیشگیش ازمون استقبال کرد به اقارسول واقامحمد ازاین طرفا چیشده اقامحمدتمام ماجرا گفت عباس اقا اومد نزدیکم پام و بلند کردومعاینه کرد وگفت چیزی خاصی نیست دررفته یه چند روز تواتل بمونه وبایه حرکت پاموجاانداخت همینکه جاانداخت اخم بلندشد بعد اینکه جاانداخت رفت وسایل اتل رو برداشت اومد به سمتم درعین بستن اتل به من واقامحمد گفت یه چندروز باید استراحت کنه نباید به پاش فشار بیاره اتل و که بست حتی ماموریت هم نباید بره منم باتعجب گفتم عه عباس اقا ماموریت هاروکه نمیشه رفت من اگه نرم نمیشه که اقامحمددستشو گذاشت روشونم وگفت اقارسول شما اگرهم  نیای ماموریت مابه اینکه بشینی پشت مانیتور  بیشترنیازت داریم  تااینکه بیای ماموریت باناراحتی سرم و انداختم پایین وباشه ایی گفتم بعداینکه حرفامون تموم شد بلند شدیم رفتیم سراغ کارهامون بعدنیم ساعت رفتیم تواتاق اقامحمد جلسه داشتیم واسه امشب که ماموریت داشتیم ولی ناراحت بودم که بچه ها میرن ولی من نه........ ادامه دارد............ کپی ممنوع🚫
بسم اللّه الرحمن الرحیم به نام خالق انسان پارت :دلی قسمت :دوم موضوع شهادت بچه های سایت (به غیرازرسول) تواتاقم بودم داشتم رسول رو میدیدم که ناراحت بودازاینکه نمیتونست بیاد ماموریت ولی چه میشه کرد بایدمیموندبه خاطر خودش بود همینجوری توافکارم بودم که باصدای در به خودم اومدم دیدم سعید باعلامت بهش گفتم که بیاد داخل اومد بهم گفت اقا متوجه شدیم که سوژه مورد نظر شب خونس ولی با همدستش مهمونی گرفتن فقط دونفرن بچه ها رواماده کن واسه یک ساعت دیگه جلسه بله چشم فقط یه چیز دیگه چی اینکه متوجه شدیم طرف با دست پر میره پیشش باکلی شکلات تلخ (وسایل های انتحاری ) همون کار رو بکن نباید معطل کنیم سعید رفت منم رفتم نشستم پشت میزم سرم وتکیه دادم به صندلیم رفتم توفکر (فکرهای محمد یه حسی بهم. میگه این اخرین ماموریتم باشه یعنی من تو این ماموریت شهید میشم) ازاینجور فکرا به فکر کردن خاتمه دادم و شروع کردم به خوندن قرآن متوجه زمان نشدم با اومدن بچه ها متوجه شدم که جلسه شروع شده بایه صدق اللّه العلی العظیم به خوندن قران خاتمه دادم و شروع جلسه رو اعلام کردم بسم اللّه الرحمن الرحیم خوب همینطورکه میدونید رد رییس هایی که دستوربه انتحاری دادن وپیدا کردیم وامشب بعد خوندن نماز مغرب وعشا عملیاتمون شروع میشه خوب رسول مارو ازاینجا پشتیبانی داره داوود و سعید وفرشید شماهاهم بامن میاین ساعتمو چک کردم حدود یک ساعت به اذان مونده بود روبه بچه ها گفتم خوب یک ساعت وقت دارید استراحت کنید برید اول برید استراحت کنید تا اذان بعداینکه نمازهاتونوکه خوندید واسه ماموریت حاضرشید ختم جلسه همه رفتن منم بالبخند راهیشون کردم وقتی رفتن نشستم روصندلیم یه نفس عمیق کشیدم  بعد جلسه به بچه ها گفتم بچه ها نظرتون چیه بریم توحیاط همه باهم گفتن بریم همین که وارد حیاط شدیم دیدم رسول ناراحته برای اینکه حالش عوض شه رفتم دستم وگذاشتم روشونش و گفتم استادرسول چراناراحتی این ناراحتی هاتو بزار ماشهیدشدیم روشو برگردوند به سمتم ابروش بالا انداخت وگفت اولاشهیدشدن لیاقت میخواد که شمالیاقت شهید شدن و نداری بعدشم اگه شهید شدی کی میخوادواسه شما حلوا درست کنه من که نمیتونم بااین پادرست کنم واستون که داوودبرگشت وگفت استادرسول نگران حلوا نباش هستن درست کنن شما فقط گریه کن رسول:مگه من اشکام و سرراه اوردم که واسه شما ها بریزم فرشید ازاونور رسول اومد ودستش و گذاشت روشونش وگفت حیف اون زحماتی که واست کشیدیم رسول :ای بابا بلندشید پنج دقیقه  مونده به اذان بریدکارهاتونوبکنید و وقت من ودنیاوکائنات رو نگیرید بلندشید برگشتم بهش گفتم این همه ادم وقت دنیاو کائنات رومیگیرن ماهم بگیریم چی میشه همه زدن زیر خنده وهمگی بلندشدیم رفتیم تاواسه نماز اماده شیم همه بعد ازخوندن نماز برای یه چنددقیقه باخدای خودشون مشغول به رازونیاز شدن بعضی ها درعین مشغول به رازو نیاز گوشه چشمشون  سرازیر میشد وبعضی ها برای خودشون دعای عاقبت بخیری طلب میکردن.  همه بعداز  رازونیازکردن بلندشدن و به سمت اتاق تجهیزات رفتن قبلش بارسول خداحافظی کردن واین رسول بود که نمیدانست دوستاش وفرماندش رو باناراحتی یا خوشحالی بدرقه کنه همه رفتن ورسول تنهامونده بود بچه ها رفتن ومن بانارحتی رفتم پشت سیستم تا پشتیبانی رو کنترل کنم بچه ها رسیده بودن وهمه طبق جایی که قرارشد وایسن وایسادن از پشت میکروفن برای اینکه مطمئن بشم بچه هاصدام ودارن یا نه پرسیدم ازتمامی واحدها ایاصدام و دارید داوود بله محمد بله سعید بله ولی اماصدای فرشید رو نشنیدم و گفتم فرشید صدام وداری فرشید محمد ازاونطرف دادزد که رسول چیشده اقامحمد فرشید جواب نمیده چی یاخدا بعداینکه متوجه شدم فرشید جواب رسول رو نداده رفتم جایی که قرارشد وایسه دیدم که نیست یکم که بادقت گشتم دیدم که بیسیمش افتاده شک کردم بیسیم زدم به رسول گفتم رسول ببین میتونی گوشی فرشید روردیابی کنی بارسول یه چشمی گفت و انجام داد به اقای عبدی گفتم ما اول میریم سوژه هارو میگیریم بعد میریم دنبال فرشید اقای عبدی هم موافقت کردند رفتم سرجام وایساده بودم منتظر دستور بودم تاعملیات رو شروع کنیم رسول شروع کرده بود تا مطمئن شه که صدامونو داره نوبت که به من رسید یدفعه یکی ازپشت سرم یه دستمال نم دار گذاشت روی دهنم وبیهوش شدم ودیگه هیجاروندیدم نمیدونم چنددقیقه گذشت چشامو بازکردم دیدم که روی صندلی نشستم و دستام از پشت بسته بود پیرهنم و دیده بودم که بمب بسته بودن بهم وارد خونه شدیم داشتیم میگشتیم که واردقسمت پذیرایی شدیم دیدیم که بهمن بهمنی وجعفرقاسمی وایساده بودن واسلحه هارو نشونه گرفته بود بهمن لب بازکردو گفت فکرشو نمیکردی ماباامادگی کامل ازتون پذیرایی کنیم اقامحمد داشتم حرف هاشونو بااقای عبدی میشنیدیم وقتی بهمنی اسم اقامحمدو گفت تعجب کردیم یعنی نقشه امون لورفته یعنی مانفوذی داشتیم 😶😯 اقای عبد
ی رفت با اقای شهیدی تحقیق کنند که کی نفوذیه منم داشتم حرف هاشونو میشنیدم منم باجدیت گفتم اره درست حدس زدی انتظار نداشتم که با امادگی کامل ازمون پذیرایی کنی ماهم اسلحه هاروبه سمتشون نشونه گرفتیم حالاتسلیم شین وگرنه شلیک میکنیم باشه بهمنی :نه تسلیم شدن که نداریم فکرکنم شما تسلیم شین بهتره وگرنه باهم میریم روهوا محمد:ماروازچی میترسونی ازمرگ نمیدونی ماجونمون تو دستمون گرفتیم به خاطر این که مردمون امنیت وداشته باشن ماحتی اگه شده جونمون رو بدیم تا مردمون امنیت داشته باشن پس مارو ازچی میترسونی والان شما باید تسلیم شین چی کارمیکنید تسلیم میشین اسلحه هاشونو اوردن پایین وتسلیم شدن بدون هیچ حرکتی داوود وسعید بهشون دستبند زدن و وبردنشون سمت ماشن سوار ماشینشون کردند داوود وسعید برگشتن به پیشم به رسول بیسیم زدم که :رسول چیشد تونستی ردی ازفرشید پیدا کنی؟ بله مثل اینکه بیرون ازخونه یه انباری هست اونجاست باشه روکردم به داوود وسعید که بباین بریم رفتیم سمت انباری هرکاری کردم که خودم وازادکنم نتونستم اینجا به غیراز انتحاری که وصل کرده بودن کلی کامپیوترومدارک مهمشون اینجا بود اگه اینجا بره روهوا ممکنه همه اینا ازبین بره و هرچی زحمت کشیده بودیم به یه شب هدر بره ولی من مهم نبودم به فکر مدارک بودم که چجوری میشه اینارو صحیح و سالم بیرون برد وسایل انتحاری رو جوری ،بهم نصب کرده بودن که بایه حرکت کوچولوممکن بود کل ساختمان بره روهوا یدفعه ازپشت در یه صدایی شنیدم حدس میزدم که بچه ها اومدن من ونجات بدن اقامحمد و در رو بازکرده بود بچه ها و اقا محمد وقتی این وضعیت رو دیده بودن تعجب کردن وقت همه اومدن اقامحمد به رسول گزارش داد که فرشید ومدارک رو پیداکردن ولی نگفت که اینجا پرازانتحاریه اقامحمد روکرد بهم گفت حالت خوبه فرشید اره اقا،اقاازتون یه خواهشی دارم چه خواهشی؟ اینه که شمامدارک روببرید وبرید شما من و بذارید اینجا بمونم نه یاباهم میریم یا هیچکدومون نمیریم وقتی که مطمئن شدم اونا فرشید رو پیداکردن وداخل شدن کنترل انفجار رو که توجیب کتم قایم کرده بودم وبرداشتم و دکمه رو زدم وبه سه سوت خونه رفت روهوا دوتا سناتور داشتم یکیشو دادم قاسمی تا مامورهابیاین به سمتون خوردیم و تمام بقیه مامورها درحال پاکسازی خونه بودن وقتی همه کارهاشون تموم شده بودن یکدفعه باصدای انفجار روبه رو شده بودن یکی ازبچه هادرخواست اتش نشانی و امبولانس کرد بعدازچند دقیقه اتش نشان هامیرسن وموفق به خاموش شدن اتیش میشن یکی ازبچه ها به روسول بیسیم زدو گفت رسول بهمنی خونرو منفجر کرد ولی ازسعید و داوود و فرشید واقامحمد خبری نیست اخرین تماستون کی بوده رسول ازخبر شوکه شده بود وزبونش بند اومده بود گفته بود (رسول لکنت نگرفته ولی ازخبری که بهش دادن شکه شده وتیکه تیکه صحبت میکنه ولی من ساده مینویسم) اونا گفتن فرشید رو پیداکردن گفتن توانباریه باشه وایسا خبری شد حتما بهم بگو باشه رسول پشت میزش نشسته بود وباخیره به مانیتورشده بود وپاهاشو تکون تکون میداد ازاسترس زیرلب هرچی سوره وایه و ذکربه ذهنش می اومد میگفت و تودلش خداخدامیکرد که هیچ اتفاقی واسه دوستاش رفیقاش برادراش نیوفته باشه امیدوار بودکه سالم باشن آمبولانس ها رسیدن ولی هنوز خبری ازبچه های آقامحمد نبودهمه خداخدا میکردن که زنده باشن یکی ازمامورها ی اتش نشانی داد زد پیداشون کردم اینجان بچه های امبولانس رسیدن مامورهای اتش نشانی به ترتیب جنازه هارو اوردن آقامحمد، آقا داماد، آقای دهقان فداکار، آقا فرشید،بچه ها شوکه شده بودند باورشون نمیشد که این جسدهای سوخته ازبچه های خودشون باشن امبولانس این جسدهارو بردن بیمارستان نه اتاق عملی نه اتاق ccuنهicjیه راست بردنشون سمت سردخانه هیچکس جرئت نمیکرد که به رسول وآقای عبدی بگه بالاخره یه چندنفر مامور شدن اول رفتن به سمت اتاق اقای عبدی رفتن به اقای عبدی که اطلاع دادن خیلی ناراحت شدولی سعی میکرد که بروز نده ودستور داد که خودشون برن اطلاع بدن به رسول ولی گفت باعلی سایبری برید بگید # علی سایبری وقتی گفتن خبر برم بگم به رسول برای یه لحظه تنم یخ کرد وترسیدم ولی سعی میکردم خونسردیم رو حفظ کنم باهمون لبخند همیشگی ولی این لبخندم فرق داشت ایندفعه لبخندم خیلی تلخ بود تصمیم گرفتم توراه بیمارستان بهش بگم رفتم پیشش دستم وگذاشتم روشونش روش روبرگردوند حالش خیلی بد بود از استرس زیادعرق های روی پیشونیش مشخص میشد بلند شد به جاییی اینکه من حرف بزنم برگشت گفت بچه ها شهید شدن؟ تعجب کردم ازحرفش نمیدونستم چی بگم باحرفش بغضم ترکید همدیگر رو بغل کردیم ادامه دارد کپی ممنوع🚫