بسم رب او:)
رمان: فَرزَندِتاریکی
به قلم:خاتون
(فصل¹)
(قسمت⁵)
#part⁵
☁️🖇
حالا من بودم و یک کوله بار غم...
آخه کی فکرشو میکرد؛ دختر آقای حق شناس که صاحب ³شرکت گنده بود...
الان از غم مامان و باباش،ازدلتنگی نفسش بالا نیاد!
کسی که توی ناز و نعمت غرق بود...
حالا من بودم مامان بابایی که زیرخاک بودن و دیگه نمیتونستم بپرن بغلشون...
«دوماهبعد»
حالا دوماهی میشد که من نه پدری بالا سرم بود! نه مادری!
خدایی یاسین خیلی هوامو داشت ولی هیچی و هیچکس نمیتونست جای مامان و بابام و بگیره!
رسما تو این دوماه افسرده شده بودم...
بخاطر همین هم یاسین کلاس زبان ثبت نام کرد تا یکم از توی فضای غم بیام بیرون...
راوی: ای کاش میدونستی ثنا، که چه اتفاقی در انتظارته...
ــــــ
ادامهدارد....
بسمرباو:)
رمان:فَرزَندِتاریکی
به قلم:خاتون
(فصل¹)
(قسمت⁶)
#part⁶
☁️🖇
ساعت هشت و نیم بود و من ساعت نُه کلاس داشتم.
آماده شدم و زدم بیرون...
یاسین توی ماشین نشسته بود منتظر من...
رفتم توی ماشین نشستم و حرکت کردیم.
حدود بیست دقیقه گذشت که متوجه شدم داریم از شهر میزنیم بیرون...
ثنا: داداش! ماکه از شهر زدیم بیرون پس چرا نمیرسیم؟... مگه کلاس کجاست؟... داداش من دارم میترسم هااا!
یهو اخمش رفت تو هم؛
یاسین:خفهشو! گوش کن ببین چی میگم؛ از الان به بعد دیگه اون دختر لوس بابایی نیستی! دیگه هم سوال نپرس!
بعد هم سریع گوشی رو از توی دستم قاپید!
باورم نمیشد!
یعنی؛ این همون داداش یاسین خودمه!
یعنی اینی که ایجوری روی من داد زد یاسین بود!
بدجور شُک بودم!
ـــــ
ادامهدارد...
بسمرباو:)
رمان:فَرزَندِتاریکی
بهقلم:خاتون
(فصل¹)
(قسمت⁷)
#part⁷
☁️🖇
رفتیم بیرون از شهر یه قسمتی که هم حالت سرسبزی داشت و هم حالت بیابون؛
یاسین:منتظر چی وایسادی؟ یالا دربیا دیگهه!
منم سریع بلند شدمو دراومدم.
«یکساعتبعد»
ثنا: یاسییین! خواش میکنم! نکن!
یاسین: خفه شوووووو! گوش کن ببین چی میگم ! همین جا صبر میکنی و جایی نمیری تا چند نفر میان و میبرنت !
بعدهم سریع یه چیزی گذاشت روی دهنم و دیگه چیزی ندیدم!
وقتی چشمامو باز کردم دیدم داخل یه ماشین خرابه درازم و یه سرم بهم وصله...
بلند شدم و نشستم که دیدم کلییی بچه ،حتی بچه های کوچیک تر از من اینجان و دارن بازی میکنن...
لباساشون کهنه بود و بین ماشین غرازه ها ی خرابه داشتن قایم باشک بازی میکردن!
انگاری یه گاراژ بود!
که یهو دیدم یه پسربچه ی تقریبا هم سن خودم اومد و روی صندوق ماشین نشست شروع کرد حرف زدن...
__
ادامهدارد...
بسمرباو:)
رمان:فَرزَندِتاریکی
بهقلم:خاتون
(فصل¹)
(قسمت⁸)
#part ⁸
☁️🖇
بردیا:عه!تو همون دختر پولدارهای؟اسمت چیه؟
ثنا:اسم ثناعه اسم تو چیه؟
بردیا:بردیا!
ثنا همیشه اینجا زندگی میکنین؟
بردیا:خب آره مگه چشه؟چرا اینجوری حرف میزنی نگاه میکنی؟
ثنا:باش باش!خب آخه توی گاراژ!
بردیا:آره،
صداشو یواش کرد و
بردیا:آخه اینجا هرمز خان و دار و دستش نمیزارن جای دیگه ای بریم...
ثنا:هرمز خان!؟هرمز خان دیگه کیه ؟
به چندتا مرد گنده و هیکلی و به اونی که وسطشون نشسته بود اشاره کرد و
بردیا:اوناهاش میبینی؟اون هرمز خانِ کسی که همه ازش میترسن!آخه ماها رو صبح میفرسته تا ظهر توی خیابونا و میدونا،بعداز ظهر ها هم میفرسمونوبهشت زهرا تا کار کنیم و پول دربیاریم...
ثنا:کار کنید!یعنی الان پول داری؟
با پوزخند و تعجب گفت...
بردیا:خوش خیالیا!پول کجا بود همه رو باید بدیم هرمز خان و دار و دسته اش!
خشکم زده بود و با تعجب خییلی عجیبی پرسیدم...
ثنا:یعنی شماها کار میکنید اما همه رو میدین به هرمز خان!ولی اینکه نامردیه!شما کارکردین و این مزد خودتونه!
بردیا:هییییس!...
__
ادامهدارد...
بسمرباو:)
رمان:فَرزَندِتاریکی
بهقلم:خاتون
(فصل¹)
(قسمت⁹)
#part⁹
☁️🖇
بردیا:هییییس!آرووووم!اینجا اگه بفهمن داری چی میگی تا صبح میری تو اون تویله و کلییییی کتکت میزنن!
ترس کل وجودمو گرفت!
خدایا داری چیکار میکنی با من!
یهو یکی از دور و وری های هرمز خان متوجه صحبت منو بردیا شد و اومد سمتمون!
بردیا هم پا به فرار گذاشت؛
فرهاد:به به!خانم خانما بلاخره تشریف فرما شدین بیدار شدین!
یهو یه چیزی برداشت و ریخت توی سِرُمم و بی هوش شدم؛
صبح بود که بیدار شدم و یه صدای آشنا به گوشم خورد؛
تا بلند شدم و دیدمش،ترس کل وجودمو گرفت....
__
ادامهدارد...
ممبرای گلل خیلی ببخشید انقدرر طول کشید...
تازه امروز یه خبر خیلییی خوب دارم براتون😉
امروز رونمایی داریمااا😍
از رمان خفن و جدیدمون که اشکتون باهاش درمیاد🥹
#فورمرامی
خبب خوبه!
تعدادمون داره میره بالا😍
خوش اومدین!
به ۳۰ که رسیدیم انشالله رونمایی میکنم😉