بسمرباو:)
رمان:فَرزَندِتاریکی
بهقلم:خاتون
(فصل¹)
(قسمت⁸)
#part ⁸
☁️🖇
بردیا:عه!تو همون دختر پولدارهای؟اسمت چیه؟
ثنا:اسم ثناعه اسم تو چیه؟
بردیا:بردیا!
ثنا همیشه اینجا زندگی میکنین؟
بردیا:خب آره مگه چشه؟چرا اینجوری حرف میزنی نگاه میکنی؟
ثنا:باش باش!خب آخه توی گاراژ!
بردیا:آره،
صداشو یواش کرد و
بردیا:آخه اینجا هرمز خان و دار و دستش نمیزارن جای دیگه ای بریم...
ثنا:هرمز خان!؟هرمز خان دیگه کیه ؟
به چندتا مرد گنده و هیکلی و به اونی که وسطشون نشسته بود اشاره کرد و
بردیا:اوناهاش میبینی؟اون هرمز خانِ کسی که همه ازش میترسن!آخه ماها رو صبح میفرسته تا ظهر توی خیابونا و میدونا،بعداز ظهر ها هم میفرسمونوبهشت زهرا تا کار کنیم و پول دربیاریم...
ثنا:کار کنید!یعنی الان پول داری؟
با پوزخند و تعجب گفت...
بردیا:خوش خیالیا!پول کجا بود همه رو باید بدیم هرمز خان و دار و دسته اش!
خشکم زده بود و با تعجب خییلی عجیبی پرسیدم...
ثنا:یعنی شماها کار میکنید اما همه رو میدین به هرمز خان!ولی اینکه نامردیه!شما کارکردین و این مزد خودتونه!
بردیا:هییییس!...
__
ادامهدارد...
بسمرباو:)
رمان:فَرزَندِتاریکی
بهقلم:خاتون
(فصل¹)
(قسمت⁹)
#part⁹
☁️🖇
بردیا:هییییس!آرووووم!اینجا اگه بفهمن داری چی میگی تا صبح میری تو اون تویله و کلییییی کتکت میزنن!
ترس کل وجودمو گرفت!
خدایا داری چیکار میکنی با من!
یهو یکی از دور و وری های هرمز خان متوجه صحبت منو بردیا شد و اومد سمتمون!
بردیا هم پا به فرار گذاشت؛
فرهاد:به به!خانم خانما بلاخره تشریف فرما شدین بیدار شدین!
یهو یه چیزی برداشت و ریخت توی سِرُمم و بی هوش شدم؛
صبح بود که بیدار شدم و یه صدای آشنا به گوشم خورد؛
تا بلند شدم و دیدمش،ترس کل وجودمو گرفت....
__
ادامهدارد...
ممبرای گلل خیلی ببخشید انقدرر طول کشید...
تازه امروز یه خبر خیلییی خوب دارم براتون😉
امروز رونمایی داریمااا😍
از رمان خفن و جدیدمون که اشکتون باهاش درمیاد🥹
#فورمرامی
خبب خوبه!
تعدادمون داره میره بالا😍
خوش اومدین!
به ۳۰ که رسیدیم انشالله رونمایی میکنم😉