eitaa logo
"فرزند‌تاریکی"
25 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
بسم‌رب‌او:) اینجا نیمی از داستان های من رو میبینید که برای شما عزیزان به نمایش میگذارم🌱 کپی از رمان کاملا حرام میباشد... مگر اینکه با مالک هماهنگی شده باشد...
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم رب او:) رمان:فَرزَندِتاریکی به قلم:خاتون (فصل¹) (قسمت¹) ¹ ☁️🖇 امروز روز تولدم بود و من یک سال بزرگ تر میشدم! امروز روزی بود که من سال جدیدم رو شروع میکردم! بابام از شرکت اومد و من بدو بدو رفتم بغلش ازش گررم استقبال کردم... ثنا: سلاااام باباجوننن! بابا: سلااام دختر قشنگم! آماده ای برای تولد؟! همه منتظرتن ها! بعد هم پیشانیم رو محکم بوسید و رفت تا لباس هاشرو عوض کنه... منم رفتم لباس عروسکیم رو که صورتی رنگ بود برداشتم و پوشیدم... تا پایین زانوم میرسید و خیلی شیک و قشنگ بود! جوراب شلواریم رو هم برداشتم و پوشیدم و یه روسری رنگ روشن سفید و صورتی هم برادشتم قشنگ روی سرم مدل دادم و حجابمم کامل پوشیده بود! با صدای یاسین از توی اتاقم زدم بیرون و دویدم سمت سالن جشن... ــــــــ ادامه دارد...
بسم رب او:) رمان:فَرزَندِتاریکی به قلم:خاتون (فصل¹) (قسمت²) ² ☁️🖇 وقتی وارد شدم تمام دوستام؛ همکلاسی هام؛ فامیلامون و.... بودن و حس خیلی قشنگی بود... نگاهم رو که چرخوندم با کوهی از هدیه مواجه شدم این لطف و مهربونی همه ی کسایی که دعوت بودن رو نشون میداد... یاسین اومد و روی کیکم شمع عدد¹²رو گذاشت و بعد فندک رو از کنار میز برداشت و شمع رو روشن کرد... همه شروع کردن به شعر خوندن: «اشک شادی شمع رو نگاه کن؛ که واست میچکه چیکه چیکه؛ کام همه رو بیا شیرین کن؛ بیا کیک و ببر تیکه تیکه؛» بعد هم سرم و میبرم جلو تا بخوام شمع رو فوت کنم که با صدای یاسین توقف میکنم! یاسین: وایسا!.. وایسا! همه تعجب میکنن! ــــــ ادامه دارد...
بسم رب او:) رمان: فَرزَندِتاریکی به قلم:خاتون (فصل¹) (قسمت³) ³ ☁️🖇 یاسین:اول آرزو بعد فوت! یهو صدای خنده ی همه بلند میشه؛ بخصوص بابام؛ چون حتی خودمم میخندم. چشمام و بستم آرزو کردم؛ چشمام و باز کردم و سرم و آوردم جلو یه نفس عمیق؛ فوت کردم و صدای دست و تولد مبارک گفتنا رفت توی هوا... با وجود اینکه تک فرزند بودم اما با وجود یاسین پسر عمه ام که ده سال ازم بزرگ تره هیچ وقت احساس تنهایی نکردم. به اندازه ی یک خواهر که برادرشو دوست داشته باشه؛ به همون اندازه من یاسین و دوست دارم و یاسین منو دوست داره. «یک هفته بعد» حالا من بودم و بزرگ ترین غمی که تو دلم بود... تمام امیدم برای زندگی رو ازدست داده بودم... چرا؟ چرا باید این اتفاق دقیقا یک روز بعد ازتولدم بیفته؟ خدایا! من فقط و فقط ¹²سالمه و هنوز کوچیکم برای شروع این مصیبت ها! ازت میخوام کمکم کنی تا بتونم در برابر این مصیبت و مصیبت هایی که قراره برام اتفاق بیفته! من... دیگه تحمل ندارم... کمکم کن... ـــــ ادامه دارد...
بسم رب او:) رمان: فَرزَندِتاریکی به قلم:خاتون (فصل¹) (قسمت⁴) ⁴ ☁️🖇 روز بعد تولدم با خبر تصادف مامان بابام و فوتشون دقیقا بعد از تصادفشون انگار دنیا بِروم سیاه شد! تا رسیدیم بالا سرشون... افتاده بودن توی دره و ماشین کاملا له شده بود و اونا هم از ماشین با سر و صورت خونی پرت شده بودن بیرون؛ نیرو های امدادگر رسیده بودن سریع خودشون و به صحنه ی حادثه رسوندن... منم دل تو دلم نبود و رسما سکته رو زده بودم... نمیتونستم باور کنم که اون آقایی که اونجا بی‌جون روی زمین افتاده؛ همون بابا حمیدیه که وقتی تازه به سن‌تکلیف رسیده بودم با چادرنمازی که خریده بودم، پشت‌سرش نماز میخوندم و بهم جایزه میداد... یا اون خانومی که با سر و صورت خونی افتاده اون گوشه؛ همون مامان ستاره‌ایه که هرشب وقتی بیدار میشدم میدیدم داره نمازشب میخونه و بوی عطر گل نرگسش که همیشه موقع نماز خوندن توی خونه میپیچید؛ به مشامم میرسید... ـــــ ادامه‌دارد...
بسم رب او:) رمان: فَرزَندِتاریکی به قلم:خاتون (فصل¹) (قسمت⁵) ⁵ ☁️🖇 حالا من بودم و یک کوله بار غم... آخه کی فکرشو میکرد؛ دختر آقای حق شناس که صاحب ³شرکت گنده بود... الان از غم مامان و باباش،ازدلتنگی نفسش بالا نیاد! کسی که توی ناز و نعمت غرق بود... حالا من بودم مامان بابایی که زیرخاک بودن و دیگه نمیتونستم بپرن بغلشون... «دوماه‌بعد» حالا دوماهی میشد که من نه پدری بالا سرم بود! نه مادری! خدایی یاسین خیلی هوامو داشت ولی هیچی و هیچکس نمیتونست جای مامان و بابام و بگیره! رسما تو این دوماه افسرده شده بودم... بخاطر همین هم یاسین کلاس زبان ثبت نام کرد تا یکم از توی فضای غم بیام بیرون... راوی: ای کاش میدونستی ثنا، که چه اتفاقی در انتظارته... ــــــ ادامه‌دارد....
بسم‌رب‌او:) رمان:فَرزَندِتاریکی به قلم:خاتون (فصل¹) (قسمت⁶) ⁶ ☁️🖇 ساعت هشت و نیم بود و من ساعت نُه کلاس داشتم. آماده شدم و زدم بیرون... یاسین توی ماشین نشسته بود منتظر من... رفتم توی ماشین نشستم و حرکت کردیم. حدود بیست دقیقه گذشت که متوجه شدم داریم از شهر میزنیم بیرون... ثنا: داداش! ماکه از شهر زدیم بیرون پس چرا نمیرسیم؟... مگه کلاس کجاست؟... داداش من دارم میترسم هااا! یهو اخمش رفت تو هم؛ یاسین:خفه‌شو! گوش کن ببین چی میگم؛ از الان به بعد دیگه اون دختر لوس بابایی نیستی! دیگه هم سوال نپرس! بعد هم سریع گوشی رو از توی دستم قاپید! باورم نمیشد! یعنی؛ این همون داداش یاسین خودمه! یعنی اینی که ایجوری روی من داد زد یاسین بود! بدجور شُک بودم! ـــــ ادامه‌دارد...
بسم‌رب‌او:) رمان:فَرزَندِتاریکی به‌قلم:خاتون (فصل¹) (قسمت⁷) ⁷ ☁️🖇 رفتیم بیرون از شهر یه قسمتی که هم حالت سرسبزی داشت و هم حالت بیابون؛ یاسین:منتظر چی وایسادی؟ یالا دربیا دیگهه! منم سریع بلند شدمو دراومدم. «یک‌ساعت‌بعد» ثنا: یاسییین! خواش میکنم! نکن! یاسین: خفه شوووووو! گوش کن ببین چی میگم ! همین جا صبر میکنی و جایی نمیری تا چند نفر میان و می‌برنت ! بعدهم سریع یه چیزی گذاشت روی دهنم و دیگه چیزی ندیدم! وقتی چشمامو باز کردم دیدم داخل یه ماشین خرابه درازم و یه سرم بهم وصله... بلند شدم و نشستم که دیدم کلییی بچه ،حتی بچه های کوچیک تر از من اینجان و دارن بازی میکنن... لباساشون کهنه بود و بین ماشین غرازه ها ی خرابه داشتن قایم باشک بازی میکردن! انگاری یه گاراژ بود! که یهو دیدم یه پسربچه ی تقریبا هم سن خودم اومد و روی صندوق ماشین نشست شروع کرد حرف زدن... __ ادامه‌دارد...
بسم‌رب‌او:) رمان:فَرزَندِتاریکی به‌قلم:خاتون (فصل¹) (قسمت⁸) ⁸ ☁️🖇 بردیا:عه!تو همون دختر پولداره‌ای؟اسمت چیه؟ ثنا:اسم ثناعه اسم تو چیه؟ بردیا:بردیا! ثنا همیشه اینجا زندگی میکنین؟ بردیا:خب آره مگه چشه؟چرا اینجوری حرف میزنی نگاه میکنی؟ ثنا:باش باش!خب آخه توی گاراژ! بردیا:آره، صداشو یواش کرد و بردیا:آخه اینجا هرمز خان و دار و دستش نمیزارن جای دیگه ای بریم... ثنا:هرمز خان!؟هرمز خان دیگه کیه ؟ به چندتا مرد گنده و هیکلی و به اونی که وسطشون نشسته بود اشاره کرد و بردیا:اوناهاش میبینی؟اون هرمز خانِ کسی که همه ازش میترسن!آخه ماها رو صبح میفرسته تا ظهر توی خیابونا و میدونا،بعداز ظهر ها هم میفرسمونوبهشت زهرا تا کار کنیم و پول دربیاریم... ثنا:کار کنید!یعنی الان پول داری؟ با پوزخند و تعجب گفت... بردیا:خوش خیالیا!پول کجا بود همه رو باید بدیم هرمز خان و دار و دسته اش! خشکم زده بود و با تعجب خییلی عجیبی پرسیدم... ثنا:یعنی شماها کار می‌کنید اما همه رو میدین به هرمز خان!ولی اینکه نامردیه!شما کارکردین و این مزد خودتونه! بردیا:هییییس!... __ ادامه‌دارد...
میشه بمیرم واسه این انرژی هاتون🥹 ایشون خودشون هم نویسنده آن هااا✨