11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ #کلیپ | با همین حرفها، باعث شهادت سلیمانی عزیز ما شدند
🔹عدهای با دم زدن صبر راهبردی و بردن کاپ اخلاق، باعث شهادت شهید سلیمانی عزیز شدند.
آن مرد گفت و مردم نشنیدند...
#جلیلی
#سردار_دلها
#سلیمانی
https://eitaa.com/sadid_ch/348
«باران»
چند ساعت است باران کفریام کرده است. زیرم راه گرفته و لرز را تا مغز استخوانهایم میکشاند. خودم خوب میدانم لرز و رعشهام فقط از باران نیست. ترس بر تمام تنم ناخن میکشد. تاریکی، تنهائی، گرسنگی و شبی که معلوم نیست به صبح میرسد یا نه با خیسی باران جانم را به لب رساندهاند. اصلاً به من چه؟ نه مسلمانم، نه شیعه! چه خواستهام غیر از سقف روی سر و خانوادهام؟! میگفتند وضع نابسامان کشور بخاطر نالایق بودن رئیس جمهور اسد است. همهجا پیچیده بود او کشور را دو دستی تقدیم مجوسهای رافضی کرده است و ما نان برای خوردن نداریم. پدرم اما چیزهای دیگری میگفت. از روزهائی که وحشیهای سلفی به کشور حمله کردند. آن روزها برای ادامه تحصیل پدر، فرانسه بودیم. پدر تنها به وطن زیبایمان برگشت. مادر هر روز گریه میکرد و میخواست ما هم برگردیم. پدر رضایت نمیداد، میگفت داعشیها از حیوان وحشیتر هستند. به هیچ موجودی رحم نمیکنند، قید و بند اخلاقی ندارند، دین ندارند. فیلمها و عکسهایی که از جنایتهای سلفیها پخش میشد قلبمان را شکسته و امیدمان را کور کرده بود. همان مجوسها به کمک مردم آمده بودند. چرا تا بیرون راندن وحشیها در کنار مردمم ایستادند؟ ما که برگشتیم خبری از آبادانی نبود و فقط در هوای وطن میشد نفس کشید. چرا حالا که رئیس جمهور اسد رفته این کثافتها دست از سر ما بر نمیدارند؟ از کجا آمدند؟ باورم نمیشود کنارهم زندگی کرده باشیم. لعنت به باران، مگر چقدر میتوانم زیر این دریچۀ لجن گرفتۀ فاضلاب دوام بیاورم؟ چرا ریختند توی خانهمان؟! پدر و مادر که کارمند دولت نبودند، ما که طرفدار رئیس جمهور اسد نبودیم، ما که کاتولیک بودیم. نگاه دریدۀ یکیشان که روی موهای بلند خرمائیام قفل شد پدر ایستاد و نعره کشید. گفته بودند با مردم کاری ندارند ولی داغی گلولهشان سینۀ پدر را سرخ کرد. صدای شکسته شدن استخوانهای فک و جمجمۀ مادر بعد از جیغ بلندی که برای دفاع از ما کشید، در گوشم مانده. قلبم دارد یخ میزند. خواهرکم را کجا بردند؟... فقط دویدم، از دری که با لگد شکسته بودند بیرون زدم، ترس موتور رمندۀ پاهایم شده بود، گلولههائی که بدرقهام میکردند به گرد پایم نرسیدند، جز همان یکی که داغیاش از کنار صورتم رد شد، سرم به کجا خورد؟! خون پیشانیام هنوز بند نیامده. چرا فرار کردم؟ فردا چه میشود؟ صدای چلیک چلیک دندانهایم در شُرشُر باران گم شده. دندانهای تیز این موشهای کثیف دست کمی از آن وحشیها ندارد. همخانههای جدیم مثل خودم غرق لجناند. کاش باران لااقل بوی تعفن اینجا را از تنم بشوید...
#فردای_براندازی
#داستانک
https://eitaa.com/sadid_ch/349
هدایت شده از محمدعلی رامین
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁉️تکریم مقام زن😳
🔰کاش امثال ایندانشجو "سها قمریان" را که از حجاب و مراقبتهای حراست و محدودیت خوابگاههای دانشجویی گلهمندند و نادانسته "خدای رنگینکمان" همجنسگرایان را ستایش میکنند، برای آشنایی با سرنوشت هزاران "ژیزل پلیکو"ی فرانسوی چندوقتی به فرانسه بفرستند‼️
🎯"ژیزل" یک زن آزاد، یک مدیر موفق زنجیره تامین یک کارخانه فرانسوی است؛
حتی خلاف میلیونها زن جوان و دخترانی که "همهجا" مورد سوءاستفاده جنسی هر مردی قرار میگیرند، تنها نیست؛ او همسر و سه فرزند دارد و اتفاقاً شوهرش "دومینیک پلیکو" اهل "رنگینکمان"هاست و سالهای طولانی، دهها مرد رنگینکمانی را، به خانهاش میبرده تا در حضور خودش با همسرش ژیزل "همبستر" شوند و همگی شعار "زن-زندگی-آزادی" را با تمام تنوعش تجربه کنند!
‼️حالاکه خانم "ژیزل" فمینیست، بعد از چنددهسال آزادی کامل در روابط، بدون هیچگونه "حجبوحیاوحجاب"ی با "رنگینکمان"ها، تجربهها کرده و خسته از معنای "زن-زندگی-آزادی"، حداقل ۵۰نفر از "دوستان شوهرش" را به جرم تجاوزجنسی به خودش، در دادگاه فرانسه محاکمه و محکوم کرده است؛ انتقال تجربیات مبتذل او به طرفداران شعار "زن-زندگی-آزادی" و حامیان بیحجابی در ایران، بسیار بیدارکننده و عبرتآموز خواهد بود!
خانم یائل برونپیوه یهودی رئیس مجلس ملی فرانسه از «شجاعت افشاگری ژیزل» تشکر و "انجمن قربانیان جنسی" از او حمایت کرده؛ در حالیکه دینگریزها، حامیان برهنگی، فمینیستهای ضدحجاب و پیروان "زن-زندگی-آزادی" سکوت کردهاند!
📌آقای رئیسجمهور!
این سخنان در تکریم زن(‼️) برای فریب شما و تلهای برای دین شماست👆
✍محمدعلی رامین
@maramin
خط ناصاف
زانو بغل نشستهام. بغض در گلویم گره کرده. زل زدهام به عکست. به پیر به پیغمبر تقصیر من نبود. سامان را یادت هست. هم باشگاهیمان که خیلی جغله بود و همیشه سنگین میزد، بهش میگفتیم آرنولد. شب قبل زنگ زد با شمارهای که نمیشناختم.
گفت: فردا برنامه داریم بیا.
پرسیدم: کجا؟
گفت: معلوم نیست.
گفتم: چه ساعتی؟ گفت: فردا معلوم میشه.
گفت: تو فقط گوشی دستت باشه فیلم بگیر. هیچ کار دیگهای نمیخواد انجام بدی.
لاکردار، کاش آن شب مرده بودم، جوابش را نمیدادم. کاش حناق گرفته بودم، لال بودم. گره بغضم با قطرات اشک باز میشود. پلکهام سنگین از بار اشک، روی هم میافتد. اصلاً میدانی، تقصیر خودت هم بود.
آن روز را یادت هست، دست کشیدم روی خط ریشت و گفتم:
- خوب... چه مدلی برات بزنم داش؟ خنجری، سایه، سوزنی؟
بعد عکسی از توی گوشیم را مقابلت گرفتم. مردی بود با موهای قهوهای بلوطی و گردن بلند و پهن. موهاش را رو به بالا حالت داده بود. درست شبیه تو. در بالای گوشش، داخل سایه کمرنگ موها، یک خط ناصاف محو کار شده بود. گفتم:
- این مدل خوبه؟
پرسیدی:
- این دیگه چه فیلمیه؟
با طول و تفصیل گفتم:
- من بهش میگم خط ناصاف. یه مدل مو هم هست ترکونده، هلو. پشت سرت و صفر میزنم تا بغل گوش. بقیه را سایه میزنم تا پس کلهات. موهای جلوت بلند و پریشان یا رو به بالا. تو بمیری... بذار برات بزنم. با این چشای باباقوری و صورت الماس فرم و بدنکار خیلی دخترپسند میشی. دخترای محلمون دزدن، عشق تو رو و ...
آهنگ شهرام را قطع کردی و گفتی:
- نه هیچکدوم. جون مادرت نه دست به صورتم بزن نه به موهام.
گوشه لبهایم پایین کشیده شد و ابروهام به هم نزدیک شدند. از داخل آیینه خندیدی و گفتی:
- فقط موهام رو مرتب کن؛ اون هم خط پایینش. کمی هم کوتاهش کن.
پیشبند را دور گردنت چفت کردم و گفتم:
- ما رو گرفتی یا خودت رو؟! میخواستی قیچی بزنی تو موهات، میرفتی سلمونی قدیمی سر خیابون؛ ما رو چه به این کارای پیش پا افتاده. تو که همیشه رنگومش میزدی، فیشیال؟! اصلاح ابرو چی؟
سر تکان دادی:
- نه داش! فقط کوتاهی مو. اگه برات کسر شأنه، برم سلمونی سر خیابون.
لب کج کردم از تعجب:
- اِهِه کی!... حالا چرا قهر میکنی؟...تو جون بخوا... داش!
سر آوردم نزدیک گوشِت:
- نکنه میخوای استخدام بشی جایی؟
خندیدی:
- خیلی تیزی! میخوام برای سربازی برم تو سپاه. بابام آشنا گیر آورده.
- مو قشنگ! خب... از اول بگو. الان یه مدلی برات بزنم، بابات هم نشناسدت. بشی عینهو حاجی که تازه از مکه آمده.
پشت سرت را مرتب کردم و جلویش را اریب زدم. بعد چانهات را گرفتم بالا و گفتم:
- نه بابا! بهت میاد. حالا برو هرجا خواستی استخدامی. شیرینی هم یادت نره.
موقع رفتن، صورتم را ماچ کردی و گفتی:
- دستت دُرُست!
بعدش دیگر از تو بی خبر بودم. آن روز وقتی سامان دستم را کشید از جا کنده شدم. پسرهی ریقو چه زوری داشت، لامروت. چیزی زیر کاپشنش قایم کرده بود. گفتم: این چیه؟
گفت: چیزی نیست. نارنجک صوتیه.
با شنیدن اسم نارنجک لرز برم داشت.
گفتم: من نیستم داش!
گفت: الان برای جا زدن دیره. دربری به مأمورها می گم کار تو بوده.
به خدا من نمیدانستم میخواهد بیندازد توی پادگان. اینها برنامه داشتند. جاده منتهی به پادگان را بسته بودند. بعد جمعیت راه افتاده بود سمت پادگان. مأمورها تمام حواسشان به مردم بود. من و سامان رفتیم پشت پادگان. سامان گفت: من رو داشته باش، یه فیلم تمیز بگیر.
صفحه زمینه گوشیاش عکس یک موتور تریل بود. میگفت میخواهد با پول فیلم، موتور بخرد. پسرۀ آشغالکله همیشه دنبال پول یامفت میگشت.
قرار شد نارنجک را بیندازد و هر کدام از طرفی فرار کنیم.
از کجا باید می دانستم نارنجک صوتی نیست؟ از کجا باید می دانستم تو توی همین پادگان هستی؟
#فردای_براندازی
https://eitaa.com/sadid_ch/351
هدایت شده از بلد طیّب/منانِ رئیسی
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کالیفرنیا یا خالیفرنیا؟! منوّرالفکرهای صُمٌ بُكْمٌ عُمْی
به نظرتان اِشل آتش سوزی کالیفرنیا باید به چند برابر حادثه پلاسکو برسد و تعداد آوارههایی که به دلیل این آتشسوزی مجبور به ترک خانه و کاشانه خود شدهاند باید به چه عددی بالغ شود تا کر و کورهایی که توانایی دیدن واقعیتهای تمدن پوشالی غرب را ندارند حاضر شوند به بیعرضگی ابرقدرتهای پوشالیشان اعتراف کنند؟!
به نظر بنده حتی اگر کل ایالت کالیفرنیا هم تخلیه شود و کالیفرنیا به خالیفرنیا تبدیل شود باز هم پرده توهم برخی از این دوستان درباره اقتدار غرب پاره نخواهد شد: "صُمٌ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَرْجِعُون: آنها کران، گنگها و کورانند، لذا (از راه خطا) بازنمیگردند" (بقره/۱۸).
#پرده_توهم_اقتدار_غرب
بلد طیب/کانال رسمی دکتر منان رئیسی
https://eitaa.com/baladetayyeb
7 خلأ
هر کلمهای که میگفت انگار از یک گوشم ترس وارد میشد و از آن یکی حیرت و ترکیبشان زبانم را فلج میکرد. یعنی واقعاً این همان مردی بود که هرجا گیر میکردم، تجربهها و نصیحتهایش مشکلم را حل میکرد؟ فکر کردم "سرش به جایی خورده، مسته یا از ترس دیوونه شده" مستی، آن هم در آن اوضاع؟ نه؛ این دیگر حتی از حرفهایش هم عجیبتر و باورنکردنیتر بود. ولی بالاخره باید میفهمیدم چه دارد میگوید که بتوانم با او حرف بزنم و قانعش کنم یا نه؟ جملات بریده و بیربطش پاهایم به زمین میخ کرده بود. با انتظار کلمۀ غریب دیگری به زور از جا کنده شدم و دنبالش به اتاق رفتم. داشت در کمد لباسها پی چیزی میگشت. بی آنکه برگردد، باز شروع کرد:
- هویت، همه چیز آدمه...
دو دست لباس از کمد درآورد. هر دو آویزانِ گیره، اتوشده و نایلونکشیده. یکی لباس سرلشکریاش و آن یکی، کت و شلوار و پیراهن.
- بی آب و غذا میشه زنده موند، بی هویت...
صدایش محو شد، طوری به خلسه فرورفت که مرا هم با خودش برد؛ یک لحظه تمام دلهرهها و اضطرابهایم را فراموش کردم. انگار که با خودش زمزمه کند، ادامه داد:
- بیهویتی ترسناکترین چیز دنیاست.
زودتر از من به خودش آمد؛ یک گیره را به دست راست داد، آن یکی را به دست چپ و لباسها را شانه به شانۀ هم نگه داشت. بعد رو به من لبخند تلخی زد؛ سری تکان داد و با آرامش خاصی هر دو را مرتب، طوری روی تختخواب گذاشت که اتویشان نشکند. دکمههای آستین پیراهنش را باز کرد و رفت سراغ بقیۀ دکمهها.
جملۀ آخرش گیج ترم کرد. با خودم میجنگیدم تا بتوانم خط اصلی حرفش را پیدا کنم؛ باز صدای غمگینش را شنیدم:
- بمب اتم که منفجر میشه، اولش یه موج سنگین همه چی رو داغون میکنه؛ بعد خلأ انفجار، یه موج معکوس درست میکنه. هرچی تو موج اول از بین نرفته باشه، دومی کلکش رو میکَنه.
فکر کردم "پس ترس حملۀ اتمی خُلش کرده" ندیده بودم ترسش را بروز دهد؛ حداقل دیگر به سرش نمیزد، اما هرچه که بود بالاخره میشد چیزی ازش فهمید. پرسیدم: «کی میخواد بمب اتم بزنه؟ آمریکا... یا اسرائیل؟ بعیده بزنن، آمریکا تموم این سالها میتونسته بزنه و نزده؛ اسرائیل هم همین طور؛ تازه...» فکر کردم این ممکن است تنها فرصتم باشد. گفتم اگر نجنبم، باز مجبور میشوم برای پیدا کردن کلمۀ معنادار دیگری، دنبال حرفهای بیسر و تهش بدوم. جمله را ناتمام گذاشتم و گفتم: «اصلاً شما که میدونی چرا نمیای بریم از اینجا؟» صدای بوق ممتد ماشین برای چندمین بار بلند شد. به پنجره اشاره کردم و گفتم:
- بچهها دارن از ترس سکته میکنن تو ماشین. بیا بریم تا نرسیدهن. گیر بیفتیم همهمون اعدامیم.
با شنیدن اسم بچهها انگار ناگهان به زمین برگشت. با همان پیراهنی که یک آستینش را پوشیده بود، تند و باعجله به طرفم آمد. یک آن ترسیدم. با آن دو دست چروکیده، شانههایم را محکم گرفت و تکان داد. بلند و هیجانزده گفت:
- برو... برین... اینجا نمونین... تو این کشور... بچههات رو بردار و برو. اسمت رو عوض کن. اسم بچهها و زنت رو عوض کن. پاسپورتهاتون رو بسوزونین. دیگه هیچ وقت با این زبون، با این لهجه حرف نزنین. هیچ وقت، هیچ جا به هیچکس نَگین اهل کجایین. سوریه مُرده، همچین کشوری وجود نداره.
و محکم مرا بغل کرد و بوسید. چیزی که همۀ عمر حسرتش را داشتم، اما نه این طور. دودستی بغلش کردم، با تمام وجود و تمام قدرت. سر روی شانهاش گذاشتم و اشکم سرازیر شد. خیلی طول نکشید؛ صدای رگبار که از آن دورها شنیده شد، مرا با قدرت به طرف در هل داد و فریاد زد:
- برو دیگه...
مگر میشد؟ گریان در قاب در ایستادم.
- چرا با ما نمیای؟ مگه نمیگی بمب اتم میزنن؟
لبخند تلخی روی لبش نشست.
- بمب اتم تو خیابونهای سوریه منفجر شده، تو دل مردم. تو موج اولش خود مردم همه چی رو داغون میکنن. بعد تو خلأ قدرت، همدیگه و سلاخی میکنن و هیچی باقی نمیمونه... سوریه دیگه جغرافیا نیست، تاریخه.
آستین دیگر پیراهن را آرام پوشید. کلت کمریاش را برداشت. خشاب را درآورد. و دوباره جا زد. لحظهای به اسم خودش و عنوان «سرلشکر گارد» که روی کلتِ یادگاری، بازنشستگی کندهکاری شده بود خیره ماند. حسرت و افسوس به صورتش دوید و رو برگرداند.
- اونی که تا آخرین گلوله میجنگه، سربازه؛ سیاستمدار همیشه آخری رو برای خودش نگه میداره... برو، الان میرسن.
- چرا با ما نمیای؟
- چون...
مکثی کرد.
- ... بیهویتی ترسناکترین چیز دنیاست.
صدای بوق ماشین باز بلند شد. نگاه نگرانی به پنجره کرد و بعد به من.
- لعنتی تو که هنوز اینجایی!
گلولهای به سقف روی سرم شلیک کرد و فریاد زد:
- برو دیگه.
تا به ماشین برسم، گریه دو بار زمینم زد.
تا دمشق یکسره گاز دادم اما... خبر قبل از ما به دمشق رسیده بود: سرلشکر بازنشسته، با آخرین گلولهاش خودکشی کرد.
#فردای_براندازی
https://eitaa.com/sadid_ch/353
هدایت شده از بلد طیّب/منانِ رئیسی
قهوهای یا صورتی؟!
ما که هرچه میبینیم زردی آتش و سیاهی دود است که نشان از قهوهای شدن ابرقدرت پوشالی شما دارد. اما چون شما تتمه شرافتتان را هم با دلارهای کذایی معامله کردهاید ترجیح میدهید قهوهایها را با عینک صورتی ببینید! فقط خدا میداند که اگر یک صدم این اتفاق در ایران افتاده بود تا حالا چه تیترهایی برای تحقیر کشور و ملت ما زده بودین...
پینوشت: هموطن گرامی! اگر میخواهید به عمق وقاحت این رسانهها و عمق بیعرضگی دولت آمریکا پی ببرید عنایت بفرمایید که آتشی که اینها هنوز بعد از حدود یک هفته نتوانستهاند خاموشش کنند تاکنون حدود ۴۰ هزار هکتار از کالیفرنیا را سوزانده است (یعنی معادل با حدود دو سوم از مساحت پایتخت ما!) و خسارتی که در نتیجه این آتش سوزی به بار آمده است بیش از ۲۰۰ میلیارد دلار است (یعنی حدود ۱.۵ برابر کل بودجه سال آینده دولت ما!). اما رسانههای وقیحشان ترجیح میدهند این افتضاح بیسابقه را با رنگ صورتی مالهکشی کنند!
#پرده_توهم_اقتدار_غرب
بلد طیب/کانال رسمی دکتر منان رئیسی
https://eitaa.com/baladetayyeb
950.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 کلامی از بهشت و زبان بهشتی...
اگر انسان در راه دفاع از حقوقش غضبناک و خشمگین شود، باز هم کمال است.
اسلام شهروند پفیوز نمیخواهد.
#نظریهپرداز_انقلاب_اسلامی
#بهشتی
https://eitaa.com/sadid_ch/355
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا اولین غریب، یا مولا...😭
https://eitaa.com/sadid_ch/357
هدایت شده از حمید رسایی
.
♻️ تشکر حمید رسایی از حسامالدین آشنا به دلیل تعریف دقیق از وفاق مورد نظر پزشکیان
👈 کانال حمید رسایی:
eitaa.com/rasaee
8- آب
بدنش میلرزد و هذیان میگوید. مقداری آب ته دبه را داخل لگن میریزم تا پاشویهاش کنم. رحمان کنار پنجره نشسته و دستهایش را به زانو قفل کرده است. صدای گوساله مثل خوره به جانم افتاده. دلم ریش میشود.
- زبان بسته ! از صبح که مادرش تلف شده یه ریز ماعماع میکنه.
رحمان جلو میآید و در گوشی میگوید: امروز تموم شهر رو برای پیدا کردن آب زیر پا گذاشتم. جز همین یه دبه نتونستم پیدا کنم.
به زانویش چنگ میزند و ادامه میدهد: تانکردارها هم بازار سیاه درست کردند. قیمت آب سر به فلک کشیده. معلوم نیست فردا همین یه مقدار هم بتونم بخرم!
با شنیدن این حرفها دلم میریزد. صدای ضربان قلبم را میشنوم! دستهایم بیحس میشود و دستمال از دستم میافتد.
- چکار کنیم؟ گاوهامون یکی یکی دارن تلف میشن. چیزی هم برای فروش نداریم. شک ندارم مریضی عدنان برای همینه. خودت میدونی چقد به این زبون بستهها وابستهست!
- از وقتی بلندیهای جبل الشیخ دست صهیونیستهای وحشی افتاده، حال و روزمون بدتر شده.
در حالی که دستم را روی پیشانی عدنان میگذارم میگویم: آره خب! سرچشمۀ رودخانهها از این کوههاست.
- اگه گاوها رو بفروشم، به خاک سیاه میشینیم و اگه نگه دارم، آبی نیست، یکی یکی تلف میشن.
از جیب پیراهنش سیگاری بیرون میکشد و روشن میکند. پکی به سیگار میزند و به فکر میرود.
کنار عدنان دراز میکشم. هنوز پلکهایم روی هم نخوابیده که با صدای بارش باران سمت پنجره میروم. دانههای درشت باران به پنجره میخورد و هر لحظه شدیدتر میشود. تمام ناراحتیهایم با قطرههای باران شسته میشود و در جوی وسط کوچه حل میشود. پسرکم زیر باران مشغول بازی است.
- نکنه مریض بشه. عدنان مادر ! چرا لباس گرم نپوشیدی؟!
میخواهم بلند شوم تا خودم را به عدنان برسانم. از خواب میپرم...
- عدنان ! عدنان کجایی مادر؟! نکنه لخت بیرون رفته.
سمت پنجره میروم. کوچه تاریک و خلوت است. حکومت نظامی حتی جلوی تردد گربهها را هم گرفته است!
- عدنان!
دلم میریزد. رد نور کم سوی چراغ فانوس سمت طویله میکشاندم.
- اینجا چکار میکنی عزیز مادر؟!
زبانش به لکنت افتاده! لبهایش میلرزد. زیر گریه میزند و به آغوشم پناه میآورد. با صدای لکنت گرفته میگوید: گفتم ش... شاید تشنهش شده. ل... لیوان آبم رو براش آ آوردم. ولی...ولی با... بابا...
نگاهم سمت گوساله میرود که غرق خون شده و رحمان که به دیوار تکیه داده، شاید میخواهد خرد شدنش را پنهان کند...
#فریبا_امجدی
#فردای_براندازی
https://eitaa.com/sadid_ch/359
هدایت شده از ایران مقتدر 🇮🇷✊🏻
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینستاگرام و بلاگرانش
با تمام توان در حال نابودی تمام باورهای انسانی و دینی !
مسئولان مملکت ما هم بدنبال رها کردن بیشتر این فحشاخانه و سکوهای اطلاعاتی دشمن هستند...