سدید
Iran’s post-Assad scenarios Tehran should target the roots of terrorism, not its branches By Ehsan
ترجمه مقاله منتشر شده در تهران تایمز:
سناریوهای ایران بعد از اسد
تهران بهتر است ریشههای تروریسم را هدف قرار دهد نه شاخ و برگهای آنرا
پس از سالها سکون در جبهات مختلف شمال و جنوب سوریه و عدم تحرک تروریستهای تحت حمایت عبری-عربی-ترکی-غربی، مجددا شاهد آغاز دور جدید حملات این گروهها هستیم. تحرکاتی که اکنون به سقوط سوریه منجر گردیده و آینده سوریه و منطقه را در هالهای از ابهام فرو برده است.
فارغ از اینکه در سوریه چه رخ خواهد داد و واکنش همسایگان سوریه و طرفین بینالمللی مانند روسیه چیست باید دید کنش احتمالی ایران چه خواهد بود؟
میتوان گفت یک دیدگاه جدی در خصوص نقش اسراییل در بحرانهای داخلی و خارجی ایران وجود دارد و آن اینکه اسراییل از پسای انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۳۵۷ تاکنون همیشه بهطور مستقیم یا غیرمستقیم بازیگر اصلی یا یکی از بازیگردانان اصلی بحرانهای داخلی و خارجی ایران بوده است؛ از تحریم، جنگ و کودتا تا تهاجم فرهنگی و اقتصادی و حتی ترورهای امنیتی. این دیدگاه دارای پایگاه و شواهد قدرتمندی نیز هست و گاهی اسراییل رسما به آن معترف بوده است.
حامیان این دیدگاه معتقدند یک راهکار مقابله موثر با بحرانهای داخلی و خارجی ایران حمله به اسراییل و منافع آن است؛ زیرا یا اسراییل در این بحرانها نقش مستقیم دارد که با فشار میتوان او را به عقب نشینی واداشت و بحران را مهار کرد و یا دارای نقشی غیرمستقیم در غائله است که لابی و نفوذ قدرتمند یهود جهت کم کردن فشار بر اسراییل بازیگردانان اصلی غائله را تحت فشار قرار داده و بحران را مهار خواهند کرد.
خروجی عملی این دیدگاه مهار بحرانهای ایران در عرصه داخلی و خارجی است.
همین دیدگاه معتقد است تقابل و تضاد ایران و آمریکا (همانگونه که شهید سلیمانی نیز در یکی از سخنرانیهای خویش به صراحت به این موضوع پرداخته است) اعتباری و غیرواقعی نیست بلکه تقابلی جدی، وجودی، واقعی و هویتی است. در نتیجه در این تقابل نباید به مانند روسیه و باتلاق اکراین در دام درگیری با نواب اجارهای امریکا افتاد و درگیر مناقشات بیپایان و فرسوده کننده شد. بلکه باید به مانند یمن با هدف قرار دادن مستقیم امریکا، اسراییل و منافع آنها تقابل را به شکلی پیش برد که برای دشمن اصلی هزینه ساز بوده و موجب تجدیدنظر آنها گردد.
اکنون در حالی که دست امریکا و اسراییل و برخی کشورهای غرب آسیا در رخدادهای فعلی منطقه و ظهور مجدد معارضین مقاومت اسلامی آشکار است، نبرد تنها با تروریسم اجارهای آمریکا و اسراییل خطاست. این کنش به مانند زدن شاخ و برگ یک درخت است نه ریشه آن.
برایند آنچه از دیدگاه مذکور گفته شد آنکه اگر خواهان رفع تحریم، دفع تروریسم منطقهای، توقف ترور دانشمندان و سران سیاسی و... هستیم راه آن حمله قدرتمند به اسراییل و امریکا و منافع آنهاست.
میتوان گفت جمهوری اسلامی ایران در وضعیت کنونی منطقه احتمال انتخاب سه سناریو کلی را دارد.
۱- تن دادن به اجرای یک توافق منطقهای به مانند توافق هستهای برجام؛ تخلیه نیروهای مستشاری، اطلاعاتی و عملیاتی از سطح منطقه غرب آسیا و در نهایت رها کردن راهبرد مقاومت اسلامی.
با اجرای این سناریو و به تبع آن نابودی بازوهای مقاومت اسلامی منطقه، عمق استراتژیک ایران از بین خواهد رفت؛ شیعیان منطقه غرب آسیا از هند تا یونان و شمال آفریقا مورد قتلعام و نسلکشی، تجاوز و تعدی قرار خواهند گرفت؛ ایران در میان مرزهای خود فشرده و محاصره خواهد شد؛ امکان بازیگری ایران به عنوان کشوری قدرتمند و تاثیرگزار در صحنه منطقه و جهان برای همیشه و به صورت کامل از بین خواهد رفت و ایران درگیر مسائل داخلی مانند تجزیهطلبی، تروریسم، آشوب واغتشاش و... خواهد شد.
۲- ماندن در منطقه غرب آسیا و درگیر شدن در یک نبرد طولانی و فرسایشی با تروریستها در سوریه، عراق، لبنان، افغانستان و...
در این سناریو و با توجه به توان و ظرفیت بالای اقتصادی، سیاسی، نظامی و امنیتی امریکا و محور غربی و سران مرتجع منطقه این نبرد تا فرسایش کامل یا ضعف شدید ایران ادامه خواهد داشت و توان ایران را تخلیه خواهد کرد.
همین سناریو با تزریق نیروی نظامی و امنیتی فراوان؛ تعیین تکلیف همه جبههها و حذف تروریسم در زمانی کوتاهتر نیز ممکن است. اما نتیجه تبعی هر دو شق این راهبرد تضعیف اقتصاد ایران، تلفات جنگی و... و مهمتر عدم توقف تهدیدات ایران خواهد بود.
۳- سومین سناریو حمله به بازیگران و بازیگردانان اصلی و هدف قرار دادن منافع امریکا و اسراییل است. صد البته این موضوع به معنای غفلت و رها کردن تروریسم منطقهای نیست بلکه به نظر میرسد همزمان ایران در جهت مبارزه با تروریسم نیز اقدام خواهد کرد.
در این سناریو به مانند سناریو شماره ۲ ایران درگیر نبرد با امریکا، اسراییل و تروریسم خواهد شد اما از ابتدا به سراغ عوامل اصلی رخدادها رفته و توان ایران فقط صرف گروههای تروریست اجارهای و نیابتی نخواهد شد.
در نتیجه مطابق این سناریو و دیدگاه جدی در ایران، هر چقدر تروریستها در منطقه فشار را افزون کنند ایران نیز فشار را بر اسراییل و امریکا افزایش خواهد داد. اما در اقل موضوع امکان مهار تهدیدات برای ایران با ایجاد خطر برای منافع امریکا و اسراییل وجود خواهد داشت.
باید دقت کرد که چه بسا کنش مستکبرانه امریکا موجب اجبار ایران به اتخاذ این سناریو شود که ممکن است تبعات وحشتناک اقتصادی، نظامی و امنیتی آن کل جهان را درگیر خود کند.
اکنون انتخاب هر کدام از سناریوهای پیش گفته توسط ایران محتمل و وابسته به نظر فرماندهان عالی و سران سیاسی ایران است. اما این همه ماجرا نیست چراکه انتخاب هر سناریو متاثر از نوع کنش امریکا و اسراییل است. نباید فراموش کرد که ایران در غالب اوقات سیاستهای خود را واکنشی به کنش طرفهای مقابل خود تعریف و تنظیم میکند و چنانچه امریکا و اسراییل روالی منطقی و عادلانه را پیش گیرند ایران نیز واکنشی معقول و نرمال خواهد داشت. همچنین نمیتوان نادیده گرفت که تاریخ نشان داده است امریکا و اسراییل اثبات کردهاند به هیچ قاعده و عهدنامهای پایبند نیستند.
تاریخ همیشه آبستن وقایع و شاهد نقطه عطفهایی است که جریان حوادث را برای آینده جهان رقم میزند. اکنون منطقه غرب آسیا در یکی از همان نقاط عطف قرار دارد که ایران نیز با جدیت در تلاش است آینده یک ایران قدرتمند و موثر را در آن تثبیت کند. و اکنون باید دید امریکا و اسراییل تعادل و احترام را انتخاب خواهند کرد یا تقابل.
احسان کرمی
۱۰ دی ۱۴۰۳
#سوریه
#اسراییل
#آمریکا
https://www.tehrantimes.com/news/508114/Iran-s-post-Assad-scenarios
https://eitaa.com/sadid_ch/344
آه سرد
جورابهایم را از پاهای عرق کرده جدا میکنم و پرت میکنم سمت دیوار. بوی تند عرق جوراب، اتاق را پر میکند. در یخچال را باز میکنم. نگاهم همه جا را میگردد. جز دو تا تخم مرغ چیزی پیدا نمیکنم. شعله گاز پیکنیک را با فندک روشن میکنم. تخممرغها را در ظرف داغ میریزم. صدای جلز و ولز بلند میشود.
صدای زنگ تلفن با صدای ترکیب روغن داغ و تخممرغ در هم میآمیزد.
- سلام عزیز دلم!
- سلام مادر!
- الهی دورت بگردم. الهی من به قربان صدات.
اشک، قاب چشمهایم را خیس میکند.
- خدا نکنه مادر!
صدای مادر میلرزد، نفسنفس میزند.
- چی شده مادر؟
- ...هیچی.
- صدات خیلی نگرانه. نکنه ناخوشی؟
هیچوقت اینقدر آهنگ صدایش پر از حسرت و آه نبوده.
- توروخدا بگو چی شده؟!...چ..ی.. شده؟!
سکوت مادر دل آشوبهام را بیشتر میکند.صدای ناله میآید؛ کوتاه و سوزناک.
فریاد میزنم: «بگو چی شده؟»
صدای بوقهای پشت سر هم بلند میشود.
- لعنت به این تلفن. لعنت به این کشور. لعنت به من.
سیگارم را از جیب شلوار نظامی بیرون میکشم و با فندک آویزان به در یخچال میگیرانم. دماغم پر از بوی تخممرغ سوخته و سیگار میشود. گاز را خاموش میکنم. بی هدف از اتاق میزنم بیرون. پشت سرم طوری تیر میکشد که بیاختیار چشم میبندم و با دست فشارش میدهم؛ مثل قلوهسنگ سفت شده. نمیدانم این اشک از درد قلب است یا درد سر.
چیزی محکم به شانهام میکوبد؛ دارم میافتم که دستی یقهام را چنگ میزند و مرا با پشت محکم به دیوار میچسباند.
- هوی! کوری؟!
عبدالحمید است، تازهوارد کمحرفی که حالا مشتش را گره کرده تا حوالۀ صورتم کند. تسلیم و منتظر نگاهش میکنم تا دق دلی خستگی نگهبانی و تنۀ محکمی را که خورده خالی کند.
نگاهش خیره میماند به اشکی که در چشمم حلقه زده. چروکهای اطراف چشمش عمیقتر میشود و مشتش آرام پایین میآید.
صدای زنگ تلفن بلند میشود. با سرعت تمام تا کنار تلفن میدوم.
- مادر!... بگو چی شده؟!... تا تلفن دوباره قطع نشده.
- دیشب اومدن برادرت رو بردن...
صدای مادر سرد و بیروح است.
- کیا؟!.. کجا بردن؟!
- نمی دونم، نظامیها، دزدها، مزدورها... گروگان گرفتنش.
این بار صدایش نمیلرزد. سخت و سرد از گوشی تلفن کنده میشود و به حفره گوشهایم فرومیرود. صدای بوق پشت سر هم تلفن، مثل رگبار اسلحه مغزم را نشانه میرود. دستم بیاختیار با گوشی پایین میافتد و زانوهایم تا میشود. نمیدانم چقدر گذشته، ولی سنگینی نگاهی را حس میکنم. عبدالحمید در چارچوب در به من زل زده است.
آرام میآید و کنارم مینشیند. گویی تمام دنیا روی سرم آوار شده. برادرم تنها دلخوشی مادر در این سالها بود. سرم را به دیوار تکیه میدهم. دلم میخواهد فریاد بزنم؛ طوریکه تمام غمهای فروخوردۀ این سالها را بیرون بریزم. حس میکنم اگر فریاد نزنم خفه میشوم، ولی بغضها مثل تودهای عفونی تمام قلبم را گرفته و حالا راه نفسم را هم بستهاند. فقط راه اشک است که باز مانده.
عبدالحمید دست میگذارد روی شانهام. آرام میپرسد:
- مادرت بود؟
مادر! مادر! با سوال او باز تصویر مادر را میبینم و مویههایش به جانم چنگ میزند.
- ده ساله مادرم و برادرم رو ندیدم. ده سال! از وقتی لیبی تجزیه شد. اونا غرب بودن و من شرق. الآن هم اگه پام برسه به شهر خودمون دستگیرم میکنن، میبرن کمپ نظامی. معلوم نیست چه بلایی سرم میارن.
عبدالحمید در سکوت چشم میدوزد به ساختمانهای قهوهایرنگ روبروی پادگان. ساختمانهایی خالی که ساکنانش یا کشته شدهاند یا با رویای فرار از لیبی، سوار قایقهای بادی طعمه دریا شدهاند.
- پدرم نظامی بود و طرفدار قذافی.
اولین بار است که میشنوم چیزی از خودش بگوید. ناخواسته سراپا گوش میشوم.
- من مخالف قذافی بودم و مخالف پدرم. وقتی قذافی کشته شد 48 ساعت بود که تو درگیری بودیم. وقتی شنیدم مرده، سجده شکر کردم. فکر میکردم لیبی رو میکنیم دوبی. یه روز تروریستها ریختن تو خونهمون...
صدا در گلویش میشکند. اصلاً نمیدانم برای تسلایش چه باید بکنم. ناشیانه دست روی شانهاش میگذارم. اشکهایش را پاک میکند. بیآنکه به من نگاه کند، بلند میشود و پشت به من با حسرت میگوید:
- خوش به حالت که لااقل مادرت هنوز زندهاس...
تمام فریادهایم به آه سردی بدل میشود.
#فردای_براندازی
https://eitaa.com/sadid_ch/346
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ #کلیپ | با همین حرفها، باعث شهادت سلیمانی عزیز ما شدند
🔹عدهای با دم زدن صبر راهبردی و بردن کاپ اخلاق، باعث شهادت شهید سلیمانی عزیز شدند.
آن مرد گفت و مردم نشنیدند...
#جلیلی
#سردار_دلها
#سلیمانی
https://eitaa.com/sadid_ch/348
«باران»
چند ساعت است باران کفریام کرده است. زیرم راه گرفته و لرز را تا مغز استخوانهایم میکشاند. خودم خوب میدانم لرز و رعشهام فقط از باران نیست. ترس بر تمام تنم ناخن میکشد. تاریکی، تنهائی، گرسنگی و شبی که معلوم نیست به صبح میرسد یا نه با خیسی باران جانم را به لب رساندهاند. اصلاً به من چه؟ نه مسلمانم، نه شیعه! چه خواستهام غیر از سقف روی سر و خانوادهام؟! میگفتند وضع نابسامان کشور بخاطر نالایق بودن رئیس جمهور اسد است. همهجا پیچیده بود او کشور را دو دستی تقدیم مجوسهای رافضی کرده است و ما نان برای خوردن نداریم. پدرم اما چیزهای دیگری میگفت. از روزهائی که وحشیهای سلفی به کشور حمله کردند. آن روزها برای ادامه تحصیل پدر، فرانسه بودیم. پدر تنها به وطن زیبایمان برگشت. مادر هر روز گریه میکرد و میخواست ما هم برگردیم. پدر رضایت نمیداد، میگفت داعشیها از حیوان وحشیتر هستند. به هیچ موجودی رحم نمیکنند، قید و بند اخلاقی ندارند، دین ندارند. فیلمها و عکسهایی که از جنایتهای سلفیها پخش میشد قلبمان را شکسته و امیدمان را کور کرده بود. همان مجوسها به کمک مردم آمده بودند. چرا تا بیرون راندن وحشیها در کنار مردمم ایستادند؟ ما که برگشتیم خبری از آبادانی نبود و فقط در هوای وطن میشد نفس کشید. چرا حالا که رئیس جمهور اسد رفته این کثافتها دست از سر ما بر نمیدارند؟ از کجا آمدند؟ باورم نمیشود کنارهم زندگی کرده باشیم. لعنت به باران، مگر چقدر میتوانم زیر این دریچۀ لجن گرفتۀ فاضلاب دوام بیاورم؟ چرا ریختند توی خانهمان؟! پدر و مادر که کارمند دولت نبودند، ما که طرفدار رئیس جمهور اسد نبودیم، ما که کاتولیک بودیم. نگاه دریدۀ یکیشان که روی موهای بلند خرمائیام قفل شد پدر ایستاد و نعره کشید. گفته بودند با مردم کاری ندارند ولی داغی گلولهشان سینۀ پدر را سرخ کرد. صدای شکسته شدن استخوانهای فک و جمجمۀ مادر بعد از جیغ بلندی که برای دفاع از ما کشید، در گوشم مانده. قلبم دارد یخ میزند. خواهرکم را کجا بردند؟... فقط دویدم، از دری که با لگد شکسته بودند بیرون زدم، ترس موتور رمندۀ پاهایم شده بود، گلولههائی که بدرقهام میکردند به گرد پایم نرسیدند، جز همان یکی که داغیاش از کنار صورتم رد شد، سرم به کجا خورد؟! خون پیشانیام هنوز بند نیامده. چرا فرار کردم؟ فردا چه میشود؟ صدای چلیک چلیک دندانهایم در شُرشُر باران گم شده. دندانهای تیز این موشهای کثیف دست کمی از آن وحشیها ندارد. همخانههای جدیم مثل خودم غرق لجناند. کاش باران لااقل بوی تعفن اینجا را از تنم بشوید...
#فردای_براندازی
#داستانک
https://eitaa.com/sadid_ch/349
هدایت شده از محمدعلی رامین
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁉️تکریم مقام زن😳
🔰کاش امثال ایندانشجو "سها قمریان" را که از حجاب و مراقبتهای حراست و محدودیت خوابگاههای دانشجویی گلهمندند و نادانسته "خدای رنگینکمان" همجنسگرایان را ستایش میکنند، برای آشنایی با سرنوشت هزاران "ژیزل پلیکو"ی فرانسوی چندوقتی به فرانسه بفرستند‼️
🎯"ژیزل" یک زن آزاد، یک مدیر موفق زنجیره تامین یک کارخانه فرانسوی است؛
حتی خلاف میلیونها زن جوان و دخترانی که "همهجا" مورد سوءاستفاده جنسی هر مردی قرار میگیرند، تنها نیست؛ او همسر و سه فرزند دارد و اتفاقاً شوهرش "دومینیک پلیکو" اهل "رنگینکمان"هاست و سالهای طولانی، دهها مرد رنگینکمانی را، به خانهاش میبرده تا در حضور خودش با همسرش ژیزل "همبستر" شوند و همگی شعار "زن-زندگی-آزادی" را با تمام تنوعش تجربه کنند!
‼️حالاکه خانم "ژیزل" فمینیست، بعد از چنددهسال آزادی کامل در روابط، بدون هیچگونه "حجبوحیاوحجاب"ی با "رنگینکمان"ها، تجربهها کرده و خسته از معنای "زن-زندگی-آزادی"، حداقل ۵۰نفر از "دوستان شوهرش" را به جرم تجاوزجنسی به خودش، در دادگاه فرانسه محاکمه و محکوم کرده است؛ انتقال تجربیات مبتذل او به طرفداران شعار "زن-زندگی-آزادی" و حامیان بیحجابی در ایران، بسیار بیدارکننده و عبرتآموز خواهد بود!
خانم یائل برونپیوه یهودی رئیس مجلس ملی فرانسه از «شجاعت افشاگری ژیزل» تشکر و "انجمن قربانیان جنسی" از او حمایت کرده؛ در حالیکه دینگریزها، حامیان برهنگی، فمینیستهای ضدحجاب و پیروان "زن-زندگی-آزادی" سکوت کردهاند!
📌آقای رئیسجمهور!
این سخنان در تکریم زن(‼️) برای فریب شما و تلهای برای دین شماست👆
✍محمدعلی رامین
@maramin
خط ناصاف
زانو بغل نشستهام. بغض در گلویم گره کرده. زل زدهام به عکست. به پیر به پیغمبر تقصیر من نبود. سامان را یادت هست. هم باشگاهیمان که خیلی جغله بود و همیشه سنگین میزد، بهش میگفتیم آرنولد. شب قبل زنگ زد با شمارهای که نمیشناختم.
گفت: فردا برنامه داریم بیا.
پرسیدم: کجا؟
گفت: معلوم نیست.
گفتم: چه ساعتی؟ گفت: فردا معلوم میشه.
گفت: تو فقط گوشی دستت باشه فیلم بگیر. هیچ کار دیگهای نمیخواد انجام بدی.
لاکردار، کاش آن شب مرده بودم، جوابش را نمیدادم. کاش حناق گرفته بودم، لال بودم. گره بغضم با قطرات اشک باز میشود. پلکهام سنگین از بار اشک، روی هم میافتد. اصلاً میدانی، تقصیر خودت هم بود.
آن روز را یادت هست، دست کشیدم روی خط ریشت و گفتم:
- خوب... چه مدلی برات بزنم داش؟ خنجری، سایه، سوزنی؟
بعد عکسی از توی گوشیم را مقابلت گرفتم. مردی بود با موهای قهوهای بلوطی و گردن بلند و پهن. موهاش را رو به بالا حالت داده بود. درست شبیه تو. در بالای گوشش، داخل سایه کمرنگ موها، یک خط ناصاف محو کار شده بود. گفتم:
- این مدل خوبه؟
پرسیدی:
- این دیگه چه فیلمیه؟
با طول و تفصیل گفتم:
- من بهش میگم خط ناصاف. یه مدل مو هم هست ترکونده، هلو. پشت سرت و صفر میزنم تا بغل گوش. بقیه را سایه میزنم تا پس کلهات. موهای جلوت بلند و پریشان یا رو به بالا. تو بمیری... بذار برات بزنم. با این چشای باباقوری و صورت الماس فرم و بدنکار خیلی دخترپسند میشی. دخترای محلمون دزدن، عشق تو رو و ...
آهنگ شهرام را قطع کردی و گفتی:
- نه هیچکدوم. جون مادرت نه دست به صورتم بزن نه به موهام.
گوشه لبهایم پایین کشیده شد و ابروهام به هم نزدیک شدند. از داخل آیینه خندیدی و گفتی:
- فقط موهام رو مرتب کن؛ اون هم خط پایینش. کمی هم کوتاهش کن.
پیشبند را دور گردنت چفت کردم و گفتم:
- ما رو گرفتی یا خودت رو؟! میخواستی قیچی بزنی تو موهات، میرفتی سلمونی قدیمی سر خیابون؛ ما رو چه به این کارای پیش پا افتاده. تو که همیشه رنگومش میزدی، فیشیال؟! اصلاح ابرو چی؟
سر تکان دادی:
- نه داش! فقط کوتاهی مو. اگه برات کسر شأنه، برم سلمونی سر خیابون.
لب کج کردم از تعجب:
- اِهِه کی!... حالا چرا قهر میکنی؟...تو جون بخوا... داش!
سر آوردم نزدیک گوشِت:
- نکنه میخوای استخدام بشی جایی؟
خندیدی:
- خیلی تیزی! میخوام برای سربازی برم تو سپاه. بابام آشنا گیر آورده.
- مو قشنگ! خب... از اول بگو. الان یه مدلی برات بزنم، بابات هم نشناسدت. بشی عینهو حاجی که تازه از مکه آمده.
پشت سرت را مرتب کردم و جلویش را اریب زدم. بعد چانهات را گرفتم بالا و گفتم:
- نه بابا! بهت میاد. حالا برو هرجا خواستی استخدامی. شیرینی هم یادت نره.
موقع رفتن، صورتم را ماچ کردی و گفتی:
- دستت دُرُست!
بعدش دیگر از تو بی خبر بودم. آن روز وقتی سامان دستم را کشید از جا کنده شدم. پسرهی ریقو چه زوری داشت، لامروت. چیزی زیر کاپشنش قایم کرده بود. گفتم: این چیه؟
گفت: چیزی نیست. نارنجک صوتیه.
با شنیدن اسم نارنجک لرز برم داشت.
گفتم: من نیستم داش!
گفت: الان برای جا زدن دیره. دربری به مأمورها می گم کار تو بوده.
به خدا من نمیدانستم میخواهد بیندازد توی پادگان. اینها برنامه داشتند. جاده منتهی به پادگان را بسته بودند. بعد جمعیت راه افتاده بود سمت پادگان. مأمورها تمام حواسشان به مردم بود. من و سامان رفتیم پشت پادگان. سامان گفت: من رو داشته باش، یه فیلم تمیز بگیر.
صفحه زمینه گوشیاش عکس یک موتور تریل بود. میگفت میخواهد با پول فیلم، موتور بخرد. پسرۀ آشغالکله همیشه دنبال پول یامفت میگشت.
قرار شد نارنجک را بیندازد و هر کدام از طرفی فرار کنیم.
از کجا باید می دانستم نارنجک صوتی نیست؟ از کجا باید می دانستم تو توی همین پادگان هستی؟
#فردای_براندازی
https://eitaa.com/sadid_ch/351
هدایت شده از بلد طیّب/منانِ رئیسی
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کالیفرنیا یا خالیفرنیا؟! منوّرالفکرهای صُمٌ بُكْمٌ عُمْی
به نظرتان اِشل آتش سوزی کالیفرنیا باید به چند برابر حادثه پلاسکو برسد و تعداد آوارههایی که به دلیل این آتشسوزی مجبور به ترک خانه و کاشانه خود شدهاند باید به چه عددی بالغ شود تا کر و کورهایی که توانایی دیدن واقعیتهای تمدن پوشالی غرب را ندارند حاضر شوند به بیعرضگی ابرقدرتهای پوشالیشان اعتراف کنند؟!
به نظر بنده حتی اگر کل ایالت کالیفرنیا هم تخلیه شود و کالیفرنیا به خالیفرنیا تبدیل شود باز هم پرده توهم برخی از این دوستان درباره اقتدار غرب پاره نخواهد شد: "صُمٌ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَرْجِعُون: آنها کران، گنگها و کورانند، لذا (از راه خطا) بازنمیگردند" (بقره/۱۸).
#پرده_توهم_اقتدار_غرب
بلد طیب/کانال رسمی دکتر منان رئیسی
https://eitaa.com/baladetayyeb
7 خلأ
هر کلمهای که میگفت انگار از یک گوشم ترس وارد میشد و از آن یکی حیرت و ترکیبشان زبانم را فلج میکرد. یعنی واقعاً این همان مردی بود که هرجا گیر میکردم، تجربهها و نصیحتهایش مشکلم را حل میکرد؟ فکر کردم "سرش به جایی خورده، مسته یا از ترس دیوونه شده" مستی، آن هم در آن اوضاع؟ نه؛ این دیگر حتی از حرفهایش هم عجیبتر و باورنکردنیتر بود. ولی بالاخره باید میفهمیدم چه دارد میگوید که بتوانم با او حرف بزنم و قانعش کنم یا نه؟ جملات بریده و بیربطش پاهایم به زمین میخ کرده بود. با انتظار کلمۀ غریب دیگری به زور از جا کنده شدم و دنبالش به اتاق رفتم. داشت در کمد لباسها پی چیزی میگشت. بی آنکه برگردد، باز شروع کرد:
- هویت، همه چیز آدمه...
دو دست لباس از کمد درآورد. هر دو آویزانِ گیره، اتوشده و نایلونکشیده. یکی لباس سرلشکریاش و آن یکی، کت و شلوار و پیراهن.
- بی آب و غذا میشه زنده موند، بی هویت...
صدایش محو شد، طوری به خلسه فرورفت که مرا هم با خودش برد؛ یک لحظه تمام دلهرهها و اضطرابهایم را فراموش کردم. انگار که با خودش زمزمه کند، ادامه داد:
- بیهویتی ترسناکترین چیز دنیاست.
زودتر از من به خودش آمد؛ یک گیره را به دست راست داد، آن یکی را به دست چپ و لباسها را شانه به شانۀ هم نگه داشت. بعد رو به من لبخند تلخی زد؛ سری تکان داد و با آرامش خاصی هر دو را مرتب، طوری روی تختخواب گذاشت که اتویشان نشکند. دکمههای آستین پیراهنش را باز کرد و رفت سراغ بقیۀ دکمهها.
جملۀ آخرش گیج ترم کرد. با خودم میجنگیدم تا بتوانم خط اصلی حرفش را پیدا کنم؛ باز صدای غمگینش را شنیدم:
- بمب اتم که منفجر میشه، اولش یه موج سنگین همه چی رو داغون میکنه؛ بعد خلأ انفجار، یه موج معکوس درست میکنه. هرچی تو موج اول از بین نرفته باشه، دومی کلکش رو میکَنه.
فکر کردم "پس ترس حملۀ اتمی خُلش کرده" ندیده بودم ترسش را بروز دهد؛ حداقل دیگر به سرش نمیزد، اما هرچه که بود بالاخره میشد چیزی ازش فهمید. پرسیدم: «کی میخواد بمب اتم بزنه؟ آمریکا... یا اسرائیل؟ بعیده بزنن، آمریکا تموم این سالها میتونسته بزنه و نزده؛ اسرائیل هم همین طور؛ تازه...» فکر کردم این ممکن است تنها فرصتم باشد. گفتم اگر نجنبم، باز مجبور میشوم برای پیدا کردن کلمۀ معنادار دیگری، دنبال حرفهای بیسر و تهش بدوم. جمله را ناتمام گذاشتم و گفتم: «اصلاً شما که میدونی چرا نمیای بریم از اینجا؟» صدای بوق ممتد ماشین برای چندمین بار بلند شد. به پنجره اشاره کردم و گفتم:
- بچهها دارن از ترس سکته میکنن تو ماشین. بیا بریم تا نرسیدهن. گیر بیفتیم همهمون اعدامیم.
با شنیدن اسم بچهها انگار ناگهان به زمین برگشت. با همان پیراهنی که یک آستینش را پوشیده بود، تند و باعجله به طرفم آمد. یک آن ترسیدم. با آن دو دست چروکیده، شانههایم را محکم گرفت و تکان داد. بلند و هیجانزده گفت:
- برو... برین... اینجا نمونین... تو این کشور... بچههات رو بردار و برو. اسمت رو عوض کن. اسم بچهها و زنت رو عوض کن. پاسپورتهاتون رو بسوزونین. دیگه هیچ وقت با این زبون، با این لهجه حرف نزنین. هیچ وقت، هیچ جا به هیچکس نَگین اهل کجایین. سوریه مُرده، همچین کشوری وجود نداره.
و محکم مرا بغل کرد و بوسید. چیزی که همۀ عمر حسرتش را داشتم، اما نه این طور. دودستی بغلش کردم، با تمام وجود و تمام قدرت. سر روی شانهاش گذاشتم و اشکم سرازیر شد. خیلی طول نکشید؛ صدای رگبار که از آن دورها شنیده شد، مرا با قدرت به طرف در هل داد و فریاد زد:
- برو دیگه...
مگر میشد؟ گریان در قاب در ایستادم.
- چرا با ما نمیای؟ مگه نمیگی بمب اتم میزنن؟
لبخند تلخی روی لبش نشست.
- بمب اتم تو خیابونهای سوریه منفجر شده، تو دل مردم. تو موج اولش خود مردم همه چی رو داغون میکنن. بعد تو خلأ قدرت، همدیگه و سلاخی میکنن و هیچی باقی نمیمونه... سوریه دیگه جغرافیا نیست، تاریخه.
آستین دیگر پیراهن را آرام پوشید. کلت کمریاش را برداشت. خشاب را درآورد. و دوباره جا زد. لحظهای به اسم خودش و عنوان «سرلشکر گارد» که روی کلتِ یادگاری، بازنشستگی کندهکاری شده بود خیره ماند. حسرت و افسوس به صورتش دوید و رو برگرداند.
- اونی که تا آخرین گلوله میجنگه، سربازه؛ سیاستمدار همیشه آخری رو برای خودش نگه میداره... برو، الان میرسن.
- چرا با ما نمیای؟
- چون...
مکثی کرد.
- ... بیهویتی ترسناکترین چیز دنیاست.
صدای بوق ماشین باز بلند شد. نگاه نگرانی به پنجره کرد و بعد به من.
- لعنتی تو که هنوز اینجایی!
گلولهای به سقف روی سرم شلیک کرد و فریاد زد:
- برو دیگه.
تا به ماشین برسم، گریه دو بار زمینم زد.
تا دمشق یکسره گاز دادم اما... خبر قبل از ما به دمشق رسیده بود: سرلشکر بازنشسته، با آخرین گلولهاش خودکشی کرد.
#فردای_براندازی
https://eitaa.com/sadid_ch/353
هدایت شده از بلد طیّب/منانِ رئیسی
قهوهای یا صورتی؟!
ما که هرچه میبینیم زردی آتش و سیاهی دود است که نشان از قهوهای شدن ابرقدرت پوشالی شما دارد. اما چون شما تتمه شرافتتان را هم با دلارهای کذایی معامله کردهاید ترجیح میدهید قهوهایها را با عینک صورتی ببینید! فقط خدا میداند که اگر یک صدم این اتفاق در ایران افتاده بود تا حالا چه تیترهایی برای تحقیر کشور و ملت ما زده بودین...
پینوشت: هموطن گرامی! اگر میخواهید به عمق وقاحت این رسانهها و عمق بیعرضگی دولت آمریکا پی ببرید عنایت بفرمایید که آتشی که اینها هنوز بعد از حدود یک هفته نتوانستهاند خاموشش کنند تاکنون حدود ۴۰ هزار هکتار از کالیفرنیا را سوزانده است (یعنی معادل با حدود دو سوم از مساحت پایتخت ما!) و خسارتی که در نتیجه این آتش سوزی به بار آمده است بیش از ۲۰۰ میلیارد دلار است (یعنی حدود ۱.۵ برابر کل بودجه سال آینده دولت ما!). اما رسانههای وقیحشان ترجیح میدهند این افتضاح بیسابقه را با رنگ صورتی مالهکشی کنند!
#پرده_توهم_اقتدار_غرب
بلد طیب/کانال رسمی دکتر منان رئیسی
https://eitaa.com/baladetayyeb
950.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 کلامی از بهشت و زبان بهشتی...
اگر انسان در راه دفاع از حقوقش غضبناک و خشمگین شود، باز هم کمال است.
اسلام شهروند پفیوز نمیخواهد.
#نظریهپرداز_انقلاب_اسلامی
#بهشتی
https://eitaa.com/sadid_ch/355
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا اولین غریب، یا مولا...😭
https://eitaa.com/sadid_ch/357