7 خلأ
هر کلمهای که میگفت انگار از یک گوشم ترس وارد میشد و از آن یکی حیرت و ترکیبشان زبانم را فلج میکرد. یعنی واقعاً این همان مردی بود که هرجا گیر میکردم، تجربهها و نصیحتهایش مشکلم را حل میکرد؟ فکر کردم "سرش به جایی خورده، مسته یا از ترس دیوونه شده" مستی، آن هم در آن اوضاع؟ نه؛ این دیگر حتی از حرفهایش هم عجیبتر و باورنکردنیتر بود. ولی بالاخره باید میفهمیدم چه دارد میگوید که بتوانم با او حرف بزنم و قانعش کنم یا نه؟ جملات بریده و بیربطش پاهایم به زمین میخ کرده بود. با انتظار کلمۀ غریب دیگری به زور از جا کنده شدم و دنبالش به اتاق رفتم. داشت در کمد لباسها پی چیزی میگشت. بی آنکه برگردد، باز شروع کرد:
- هویت، همه چیز آدمه...
دو دست لباس از کمد درآورد. هر دو آویزانِ گیره، اتوشده و نایلونکشیده. یکی لباس سرلشکریاش و آن یکی، کت و شلوار و پیراهن.
- بی آب و غذا میشه زنده موند، بی هویت...
صدایش محو شد، طوری به خلسه فرورفت که مرا هم با خودش برد؛ یک لحظه تمام دلهرهها و اضطرابهایم را فراموش کردم. انگار که با خودش زمزمه کند، ادامه داد:
- بیهویتی ترسناکترین چیز دنیاست.
زودتر از من به خودش آمد؛ یک گیره را به دست راست داد، آن یکی را به دست چپ و لباسها را شانه به شانۀ هم نگه داشت. بعد رو به من لبخند تلخی زد؛ سری تکان داد و با آرامش خاصی هر دو را مرتب، طوری روی تختخواب گذاشت که اتویشان نشکند. دکمههای آستین پیراهنش را باز کرد و رفت سراغ بقیۀ دکمهها.
جملۀ آخرش گیج ترم کرد. با خودم میجنگیدم تا بتوانم خط اصلی حرفش را پیدا کنم؛ باز صدای غمگینش را شنیدم:
- بمب اتم که منفجر میشه، اولش یه موج سنگین همه چی رو داغون میکنه؛ بعد خلأ انفجار، یه موج معکوس درست میکنه. هرچی تو موج اول از بین نرفته باشه، دومی کلکش رو میکَنه.
فکر کردم "پس ترس حملۀ اتمی خُلش کرده" ندیده بودم ترسش را بروز دهد؛ حداقل دیگر به سرش نمیزد، اما هرچه که بود بالاخره میشد چیزی ازش فهمید. پرسیدم: «کی میخواد بمب اتم بزنه؟ آمریکا... یا اسرائیل؟ بعیده بزنن، آمریکا تموم این سالها میتونسته بزنه و نزده؛ اسرائیل هم همین طور؛ تازه...» فکر کردم این ممکن است تنها فرصتم باشد. گفتم اگر نجنبم، باز مجبور میشوم برای پیدا کردن کلمۀ معنادار دیگری، دنبال حرفهای بیسر و تهش بدوم. جمله را ناتمام گذاشتم و گفتم: «اصلاً شما که میدونی چرا نمیای بریم از اینجا؟» صدای بوق ممتد ماشین برای چندمین بار بلند شد. به پنجره اشاره کردم و گفتم:
- بچهها دارن از ترس سکته میکنن تو ماشین. بیا بریم تا نرسیدهن. گیر بیفتیم همهمون اعدامیم.
با شنیدن اسم بچهها انگار ناگهان به زمین برگشت. با همان پیراهنی که یک آستینش را پوشیده بود، تند و باعجله به طرفم آمد. یک آن ترسیدم. با آن دو دست چروکیده، شانههایم را محکم گرفت و تکان داد. بلند و هیجانزده گفت:
- برو... برین... اینجا نمونین... تو این کشور... بچههات رو بردار و برو. اسمت رو عوض کن. اسم بچهها و زنت رو عوض کن. پاسپورتهاتون رو بسوزونین. دیگه هیچ وقت با این زبون، با این لهجه حرف نزنین. هیچ وقت، هیچ جا به هیچکس نَگین اهل کجایین. سوریه مُرده، همچین کشوری وجود نداره.
و محکم مرا بغل کرد و بوسید. چیزی که همۀ عمر حسرتش را داشتم، اما نه این طور. دودستی بغلش کردم، با تمام وجود و تمام قدرت. سر روی شانهاش گذاشتم و اشکم سرازیر شد. خیلی طول نکشید؛ صدای رگبار که از آن دورها شنیده شد، مرا با قدرت به طرف در هل داد و فریاد زد:
- برو دیگه...
مگر میشد؟ گریان در قاب در ایستادم.
- چرا با ما نمیای؟ مگه نمیگی بمب اتم میزنن؟
لبخند تلخی روی لبش نشست.
- بمب اتم تو خیابونهای سوریه منفجر شده، تو دل مردم. تو موج اولش خود مردم همه چی رو داغون میکنن. بعد تو خلأ قدرت، همدیگه و سلاخی میکنن و هیچی باقی نمیمونه... سوریه دیگه جغرافیا نیست، تاریخه.
آستین دیگر پیراهن را آرام پوشید. کلت کمریاش را برداشت. خشاب را درآورد. و دوباره جا زد. لحظهای به اسم خودش و عنوان «سرلشکر گارد» که روی کلتِ یادگاری، بازنشستگی کندهکاری شده بود خیره ماند. حسرت و افسوس به صورتش دوید و رو برگرداند.
- اونی که تا آخرین گلوله میجنگه، سربازه؛ سیاستمدار همیشه آخری رو برای خودش نگه میداره... برو، الان میرسن.
- چرا با ما نمیای؟
- چون...
مکثی کرد.
- ... بیهویتی ترسناکترین چیز دنیاست.
صدای بوق ماشین باز بلند شد. نگاه نگرانی به پنجره کرد و بعد به من.
- لعنتی تو که هنوز اینجایی!
گلولهای به سقف روی سرم شلیک کرد و فریاد زد:
- برو دیگه.
تا به ماشین برسم، گریه دو بار زمینم زد.
تا دمشق یکسره گاز دادم اما... خبر قبل از ما به دمشق رسیده بود: سرلشکر بازنشسته، با آخرین گلولهاش خودکشی کرد.
#فردای_براندازی
https://eitaa.com/sadid_ch/353
هدایت شده از بلد طیّب/منانِ رئیسی
قهوهای یا صورتی؟!
ما که هرچه میبینیم زردی آتش و سیاهی دود است که نشان از قهوهای شدن ابرقدرت پوشالی شما دارد. اما چون شما تتمه شرافتتان را هم با دلارهای کذایی معامله کردهاید ترجیح میدهید قهوهایها را با عینک صورتی ببینید! فقط خدا میداند که اگر یک صدم این اتفاق در ایران افتاده بود تا حالا چه تیترهایی برای تحقیر کشور و ملت ما زده بودین...
پینوشت: هموطن گرامی! اگر میخواهید به عمق وقاحت این رسانهها و عمق بیعرضگی دولت آمریکا پی ببرید عنایت بفرمایید که آتشی که اینها هنوز بعد از حدود یک هفته نتوانستهاند خاموشش کنند تاکنون حدود ۴۰ هزار هکتار از کالیفرنیا را سوزانده است (یعنی معادل با حدود دو سوم از مساحت پایتخت ما!) و خسارتی که در نتیجه این آتش سوزی به بار آمده است بیش از ۲۰۰ میلیارد دلار است (یعنی حدود ۱.۵ برابر کل بودجه سال آینده دولت ما!). اما رسانههای وقیحشان ترجیح میدهند این افتضاح بیسابقه را با رنگ صورتی مالهکشی کنند!
#پرده_توهم_اقتدار_غرب
بلد طیب/کانال رسمی دکتر منان رئیسی
https://eitaa.com/baladetayyeb
950.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 کلامی از بهشت و زبان بهشتی...
اگر انسان در راه دفاع از حقوقش غضبناک و خشمگین شود، باز هم کمال است.
اسلام شهروند پفیوز نمیخواهد.
#نظریهپرداز_انقلاب_اسلامی
#بهشتی
https://eitaa.com/sadid_ch/355
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا اولین غریب، یا مولا...😭
https://eitaa.com/sadid_ch/357
هدایت شده از حمید رسایی
.
♻️ تشکر حمید رسایی از حسامالدین آشنا به دلیل تعریف دقیق از وفاق مورد نظر پزشکیان
👈 کانال حمید رسایی:
eitaa.com/rasaee
8- آب
بدنش میلرزد و هذیان میگوید. مقداری آب ته دبه را داخل لگن میریزم تا پاشویهاش کنم. رحمان کنار پنجره نشسته و دستهایش را به زانو قفل کرده است. صدای گوساله مثل خوره به جانم افتاده. دلم ریش میشود.
- زبان بسته ! از صبح که مادرش تلف شده یه ریز ماعماع میکنه.
رحمان جلو میآید و در گوشی میگوید: امروز تموم شهر رو برای پیدا کردن آب زیر پا گذاشتم. جز همین یه دبه نتونستم پیدا کنم.
به زانویش چنگ میزند و ادامه میدهد: تانکردارها هم بازار سیاه درست کردند. قیمت آب سر به فلک کشیده. معلوم نیست فردا همین یه مقدار هم بتونم بخرم!
با شنیدن این حرفها دلم میریزد. صدای ضربان قلبم را میشنوم! دستهایم بیحس میشود و دستمال از دستم میافتد.
- چکار کنیم؟ گاوهامون یکی یکی دارن تلف میشن. چیزی هم برای فروش نداریم. شک ندارم مریضی عدنان برای همینه. خودت میدونی چقد به این زبون بستهها وابستهست!
- از وقتی بلندیهای جبل الشیخ دست صهیونیستهای وحشی افتاده، حال و روزمون بدتر شده.
در حالی که دستم را روی پیشانی عدنان میگذارم میگویم: آره خب! سرچشمۀ رودخانهها از این کوههاست.
- اگه گاوها رو بفروشم، به خاک سیاه میشینیم و اگه نگه دارم، آبی نیست، یکی یکی تلف میشن.
از جیب پیراهنش سیگاری بیرون میکشد و روشن میکند. پکی به سیگار میزند و به فکر میرود.
کنار عدنان دراز میکشم. هنوز پلکهایم روی هم نخوابیده که با صدای بارش باران سمت پنجره میروم. دانههای درشت باران به پنجره میخورد و هر لحظه شدیدتر میشود. تمام ناراحتیهایم با قطرههای باران شسته میشود و در جوی وسط کوچه حل میشود. پسرکم زیر باران مشغول بازی است.
- نکنه مریض بشه. عدنان مادر ! چرا لباس گرم نپوشیدی؟!
میخواهم بلند شوم تا خودم را به عدنان برسانم. از خواب میپرم...
- عدنان ! عدنان کجایی مادر؟! نکنه لخت بیرون رفته.
سمت پنجره میروم. کوچه تاریک و خلوت است. حکومت نظامی حتی جلوی تردد گربهها را هم گرفته است!
- عدنان!
دلم میریزد. رد نور کم سوی چراغ فانوس سمت طویله میکشاندم.
- اینجا چکار میکنی عزیز مادر؟!
زبانش به لکنت افتاده! لبهایش میلرزد. زیر گریه میزند و به آغوشم پناه میآورد. با صدای لکنت گرفته میگوید: گفتم ش... شاید تشنهش شده. ل... لیوان آبم رو براش آ آوردم. ولی...ولی با... بابا...
نگاهم سمت گوساله میرود که غرق خون شده و رحمان که به دیوار تکیه داده، شاید میخواهد خرد شدنش را پنهان کند...
#فریبا_امجدی
#فردای_براندازی
https://eitaa.com/sadid_ch/359
هدایت شده از ایران مقتدر 🇮🇷✊🏻
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینستاگرام و بلاگرانش
با تمام توان در حال نابودی تمام باورهای انسانی و دینی !
مسئولان مملکت ما هم بدنبال رها کردن بیشتر این فحشاخانه و سکوهای اطلاعاتی دشمن هستند...
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 تبیین مذاکره به روش آمریکایی توسط رهبر انقلاب
آمریکا نقد میگیرد و در مقابلش وعده میهد. با این فذمول آدم عاقل میرود مذاکره کند؟
https://eitaa.com/sadid_ch/361
9- «ماده پلنگ»
نمیتوانم خیلی چیزها را به کسی بگویم، زن بودن دست و پای دلم را برای خیلی حرفها بسته است. از همان بچگی وقتی با عروسک قشنگم زیر میزهای تاریک کافه بازی میکردم میدیدم مادر یک چیزی بیشتر از مردها در وجودش هست، یک شجاعت مخصوص. از سوسک و موش میترسید اما در برابر بعضی نگاهها مثل ماده پلنگ چنگ و دندان نشان میداد. زیر میزهای تنگ کافه، دور از نگاه مشتریها بازی کردم، درس خواندم و بزرگ شدم. از پدر فقط یک اسم در ذهنم هست، نمیدانم چرا در زندگی ما نبوده و نیست. جواب پرسشهایم دربارهاش همیشه سکوت سرد بوده. همۀ هستی و زندگیام مادر است. دستهای گرمش چرخ زندگیمان را بدون تکیه بر دیگران چرخاندهاند. نتوانستم شبیه مادر باشم، نه اینکه نخواسته باشم؛ نشد. مشتریهای کافه قبلاً همشهریهای خودمان بودند، قهوه و کیکهای خانگی مادر راضیشان میکرد اما این اجنبیها فرق دارند. تمام کودکی و نوجوانیام بین مشتریهای مادر گذشت ولی نگاه این خارجیها قلبم را آتش میزند. از وقتی مردم به خیابان ریختند تا رفتن رئیس جمهور را جشن بگیرند سر و کلۀ اینها پیدا شد. صورتهای بیروح و نگاههای بیشرمشان روی قلبم خراش انداخت. دستهای کثیفش را برای گرفتنم دراز کرد که مادر غرید. سیلی نره غول بیحیا نصف صورت مادر را به کبودی تنگ دم غروب رساند. چیزی از غرور و شجاعت ماده پلنگ زندگیام زیر لگدهای سربازهای کثیف باقی نمانده است. از پرچمشان متنفرم. حس میکنم زیر تیزی نوک ستارۀ ششپر توخالی، هزاران ماده پلنگ زخم خورده لگدمال شدهاند...
#فردای_براندازی
https://eitaa.com/sadid_ch/363
10- «آشخور»
- قربان!... قربان!
- چیه؟
- قربان باز این آشخوره...
- خیـــــلی خب!... بگو بیاد ببینم باز چه دسته گلی به آب داده.
این بار یک خارجی را بازداشت کرده بود. "کی حوصلۀ سفارتشون رو داره. آخ... مافوقهام، توبیخی... خدایا کمک کن تا کسی نفهمیده ردّش کنیم، بره." سریع شکایتنامه را از بالا تا پایین خواندم. حتی اسم خارجی هم آنجا نبود. "خدایا شکر!... پس این پسره چرا بازداشتش کرده؟" به سختی جلوی خودم را گرفتم که جلوی خارجی به این جوان خام و تند چیزی نگویم. از بین دندانهایی که ناخودآگاه به هم فشار میدادم، پرسیدم:
- خارجیه کجای شکایته؟
- قربان، تو دعوا نبود ولی...
- پس چرا آوردیش؟
خارجی وسط حرفمان پرید:
- قذافی مرده...
«قذافی» را جور خاصی ادا میکرد که فقط میتوانستم بگویم عمدی است و همان لحظه از گوشۀ چشم دیدم که انگشتان سرباز جوان مشت شد و خون به صورتش دوید. خارجی همین طور خونسرد ادامه میداد:
- ... ولی میراثش هنوز تو خون شماست، حتی نسل جوون.
و دنبالۀ نگاهش را به آشخور برافروخته کشید. عضلات فک سرباز جوان برجسته شده بود. با فکر اینکه که ناگهان مردک را بکشد زیر مشت و لگد، بمبی ساعتی با زمان انفجاری نامعلوم در ذهنم مجسم شد و عرق سرد به تنم نشست. از او بعید نبود؛ امان از جوانی و جوانها. خارجی اما همان طور نشسته، کمی به این سمت خم شد؛ چشمهای آبی بیحالتش را به من دوخت و پرسید: «کجای دنیا خنده جرمه؟» نیمنگاه سریعی به سرباز انداختم و پرسیدم: «خنده؟!» نیشخندی گوشۀ لب خارجی نشست. گفت: «از این دو تا سرشکسته بپرسین» به بغلدستیهایش اشاره کرد و همان طور که دوباره به پشتی صندلی درب و داغان پشت میزد، ادامه داد: «خودتون میفهمین» لحن دانای کل و قیافۀ حق به جانب آن هم در برابر افسر پلیس؟ قبل از اینکه مثل سرباز جوان گر بگیرم، به طرفین دعوا رو کردم. برای اولین بار از ورودشان، نگاهی به صورتهایشان انداختم که با خون خط افتاده بود. خواستم بپرسم: «نمیشد یکی سر و صورت اینها رو بشوره؟» شاید هم کسی این وسط فکر کرده بود اگر بشویند، مدرک جرم از بین رفته؛ ولی وقت این حرفها نبود. ترسان از واکنش سرباز، دوباره برگۀ شکایت را مرور کردم. پرسیدم: «سعد کدومتونین؟»
- منم.
- چرا زدیش؟ مردم گفتهن بی هوا از راه رسیدی و سرش رو شکستی. گفتهن شاید دیوونه باشی که بیخودی دعوا راه میندازی.
سعد نگاه پرغیظی به شاکی انداخت و گفت:
- شانس آورد وسط مردم بود وگرنه بدتر به سرش میآوردم.
شاکی کمی جا خورد، خودش را جمعوجور کرد که جواب بدهد. همین را کم داشتم که باز این دوتا سر هم را بشکنند، اوضاع از کنترل خارج شود و آشخور کاری دست همهمان بدهد. صدا بلند کردم:
- حرف اضافی موقوف! میگم: «چرا زدیش؟»
- سیزده سال پیش، وقتی علیه قذافی شورش شد، من مخالف بودم؛ میگفتم با آرامش، با صحبت کردن قضیه رو حل کنیم. یه روز با چند نفر بحثم شده بود که همین با سه چارتا احمق مثل خودش رسیدن و تا میخوردم زدنم. سر و دستم شکست. چو انداختن آدم قذافیام. کاری کردن که مجبور شدم از شهر خودم فرار کنم. فقط خدا میدونه تو این سالها چقدر زجر کشیدم. شنبه برگشتم اینجا. امروز این رو اتفاقی دیدم که داشت میگفت قذافی چقدر خوب بود و ما قدرش رو ندونستیم. یاد وقتی افتادم که نعره میزد: «بکشینش، این مزدور قذافیه. این خائنه». نتونستم جلوی خودم رو بگیرم؛ زدمش. دوباره با رفقاش گرفتن زدنم و سرم رو شکستن...
انفجار خندۀ خارجی اتاق را لرزاند؛ آن طور که از کلمات بریدهبریدهاش میشد فهمید، میگفت: «گرفتین؟ یه بار به اتهام طرفداری از قذافی... یه بار به خاطر دعوا با طرفدارهای قذافی...» قهقههاش که تمام شد فهمید جز خودش کسی نمیخندد. صورت سرباز سرخ سرخ شده بود. نگاه خارجی که به او افتاد خندهاش را جمعوجور کرد، اما خودش را از تکوتا نینداخت؛ نیشخند کمرنگ را روی لبها نگه داشت؛ موهای طلایی را، که تکان قهقهه به صورتش ریخته بود، با انگشت پشت گوش داد و اشکِ خنده را پاک کرد.
طرفین دعوا انگار تازه متوجه شده باشند که دعوای جدیشان چطور مایۀ تفریح و تمسخر خارجی است، سر پایین انداخته بودند. حال سرباز را میفهمیدم، اما میدانستم با خارجی نمیشود کاری کرد. همین کل ماجرا را به یک تلخی گس و عمیق و برگۀ شکایت را در دستم به چیزی نکبتبار و چندشآور بدل میکرد. فریادی در گلویم مانده بود که نفسم را سنگین میکرد و دلم را به هم میزد. نمیدانم چقدر طول کشید تا تکانی بخورم. کند و سنگین برگه را دور انداختم و به سرباز گفتم همه را بیرون کند.
#فردای_براندازی
https://eitaa.com/sadid_ch/364
سیاست مدن جریان خودباخته، خودفروخته و خودتحقیر غربگرای ایران در چند کلمه قابل خلاصه کردن است:
سیاست داخلی: گرانسازی
سیاست خارجی: به ثمن بخس فروختن
این جریان منحط ادعای علم و دانش و مدرنیته دارد اما جریانی فاقد علم و دانش، خرافهپرست، سطحی و کوتاه نظر است.
#غربگرایی
#ایران_ستیزی
#خودتحقیری
https://virasty.com/Ehsan_Karami/1737820552750203020
هدایت شده از نوشتههای مهدی جمشیدی
🔻مواجههی قائمان و قاعدان:
در مذمّت اصحاب سکوت
🖊مهدی جمشیدی
دوست گرامی، آقای محمدرضا قائمینیک، مرا نقد کرده است:
https://eitaa.com/mojtamaona/526
من این نقد را ندیده بودم اما فکر میکنم ویراستی اخیرم نیز در دایره و دامنهی این نقد بگنجد. از این جهت، درخور است که به آن بپردازم.
۱. مسألهی ایشان این است که چرا من به استاد پارسانیا تاختم و وی را اهل «سفر» ندانستم. ایشان برای ابطال سخن من، به «سفرهای میانشهریِ» استاد پارسانیا استناد کرده است. نمیدانم چطور میتوان چنین معنایی را از «سفر» استنباط کرد. سفری که من به آن اشاره کردم، همان «سفر هویّتی» است که باید در مرحلهای از مراحل آن، خَلق را به خدا رسانید؛ یعنی نباید جامعه و عرصهی عمومی را فراموش کرد. از این شهر به آن شهر رفتن، مصداق سفر هویّتی نیست. ذهنیّت اجتماعی از سوی عالَم و اصحاب تجدّد، در حال بلعیدهشدن است اما واکنش متناسب و متوازنی از سوی بسیاری از بزرگان نمیبینیم. این آفت، واقعیّت ندارد؟!
۲. چالش نیز منحصر در مناقشات نظری در نسبت میان فلسفه و علوم اجتماعی نیست، بلکه باید عینیّت اجتماعی را دریافت و وضع هویّتیِ جامعه را تغییر داد. چالشهایی که استاد پارسانیا به آنها علاقمند است، در دپارتمان فلسفیِ فرح پهلوی نیز از سوی سیدحسین نصر انجام میگرفت؛ چون بیخطر و خاموش بودند. این انتزاعیاتِ مطلق و بیکرانه، راه به امر اجتماعی نخواهند برد و در نهایت، مدرّسانِ آسودهخاطرِ اسفار در حوزه، در محاصرهی «خَلق تجدّدی» قرار خواهند گرفت و جامعه، به سفر هویّتیِ معکوس و وارونه خواهد رفت. خطر اینجاست.
۳. ایشان از استاد رحیمپور سخن گفته. بهراستی، منطق و مشی و عمل اینان، چه اندازه شبیه رحیمپور است؟! هیچ در هیچ. استاد رحیمپور در شورای عالی انقلاب فرهنگی نیز تنهاست. او را در خط مقدّم، تنها نهادند. البته من ادعا نکردم که برای این درد، کاری کردم، بلکه سخنم این بود که چرا بزرگان، کنار کشیدهاند. ایشان چون در مقام «عینیّت»، شاهد مبطلی ندارد، به سراغ شخصیّت من رفته و مرا اتهام اخلاقی نواخته است که خودخواه و خودمدار و خودبسنده هستم؛ درحالیکه درد و دغدغه، انقلاب و خواصش بود و نه خود من. باید به کسی که فریاد میزند و اعتراض میکند، نسبت خلاف اخلاق داد و خود او را نشانه گرفت؟!
۴. آقای قائمینیک نمیداند من کتاب «تجدّد از نگاهی دیگر» را همان ماهی که چاپ شد، از شخص استاد کچویان در اتاقش خریدم و پولش را روی میزش نهادم! من وگلین را بیش از یک دهه است که میشناسم. کتاب ایشان دربارهی فوکو را نیز خواندهام. اما مسأله این است که آنهنگام که بر کچویان هجوم آوردند و روایت وی از اغتشاش را برنتابیدند، شاگردانِ دیروز، سکوت کردند و این ناشاگرد، برآشفت و پرچم حمایت از وی برافراشت. در این لحظههاست که صدق و خلوص، رخ مینمایاند.
۵. منطق من، تکفیر نیست؛ بلکه نوشتن و مباحثه و مناظره است. دیدهاید و دیدهاند که در اغتشاش اخیر که زبانهای بسیاری بسته شده بود، چه کسی و کسانی، در معرکهی نزاع هویّتی بودند و صراحت و شفافیّت به خرج دادند و از خطوط قرمز فرهنگی، دفاع کردند. آنهمه استدلال و برهان و روایتگری را به تکفیر، ترجمهکردن، اندک نسبتی با حقیقت ندارد. محافظهکاری و مصلحتاندیشی دوستان، آنان را برانگیخته تا «قاطعیّت انقلابی» را تکفیر بخوانند. با معیار و مناط اینان، باید روی کاغذ بر تجدّد تاخت و در عینیّت، بر مدار مدارات حرکت کرد. من تکفیری نیستم ولی اینان، سخت گرفتار محافظهکاری و انفعال هستند.
۶. نیک میدانم که قلمِ قائم من، مخالفساز است و علیه من، جبهه میآفریند، اما چه کنم نباید حقیقت را نهفته نگاه دارم و مجال بدهم که هویّتِ اینجایی را سیلاب تجدّد تحمیلی، با خود ببرد. من رسم خاموشی و محافظهکاری و انفعال و هراس نمیدانم و به انتزاعیات بیخاصیّت و بریده از عینیّت، دلخوش نمیکنم. تجربهی اغتشاش اخیر نشان داد که بسیاری از بزرگان انقلاب، گرفتار مرعوبیّت شدهاند و «جلسهی مَدرسی» را بر «جهاد تبیین» ترجیح دادهاند. شورای عالی انقلاب فرهنگی، مدتهاست که در بستر احتضار افتاده است. هویّت در متن امر اجتماعی، به راه خویش میرود و این شورا نیز سرگرم بوروکراسی است. به مداخلات سیاستی و عینیّت اجتماعی بنگرید تا دریابید که شورا در اغماست. شورا اینچنین است، چون اعضایش آنچنان هستند که گفته شد. من فقط در بیان و اظهار این روایت، تنها هستم اما معتقدان و قائلان به آن در میان سرآمدان و نخبگان، کم نیستند. باید به این رکود تدبیری و سستی کنشی، پایان داد. با این حکمرانیِ رقیق و نیمبند در حوزۀ فرهنگ، تحوّلی رقم نخواهد خورد و انقلاب فرهنگی، همچنان به صورت یک آرمان معلّق خواهد ماند. این تحرّکات ناچیز و حداقلی را باید با بیشفعّالیِ تمدّن تجدّدی مقایسه کرد.
https://eitaa.com/mahdi_jamshidi60