eitaa logo
سدید
129 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
1.2هزار ویدیو
6 فایل
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلًا سَدِيدًا ﺍﻱ ﺍﻫﻞ ﺍﻳﻤﺎﻥ!ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﭘﺮﻭﺍ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ سخن استوار گویید تاملاتی تحلیلی در عالم واقع نگاشته‌های احسان کرمی ارتباط با من: @Ehsan_Karami1 صفحه ویراستی من: https://virasty.com/Ehsan_Karami
مشاهده در ایتا
دانلود
خط ناصاف زانو بغل نشسته‌ام. بغض در گلویم گره کرده. زل زده‌ام به عکست. به پیر به پیغمبر تقصیر من نبود. سامان را یادت هست. هم باشگاهی‌مان که خیلی جغله بود و همیشه سنگین می‌زد، بهش می‌گفتیم آرنولد. شب قبل زنگ زد با شماره‌ای که نمی‌شناختم. گفت: فردا برنامه داریم بیا. پرسیدم: کجا؟ گفت: معلوم نیست. گفتم: چه ساعتی؟ گفت: فردا معلوم می‌شه. گفت: تو فقط گوشی دستت باشه فیلم بگیر. هیچ کار دیگه‌ای نمی‌خواد انجام بدی. لاکردار، کاش آن شب مرده بودم، جوابش را نمی‌دادم. کاش حناق گرفته بودم، لال بودم. گره بغضم با قطرات اشک باز می‌شود. پلک‌هام سنگین از بار اشک، روی هم می‌افتد. اصلاً می‌دانی، تقصیر خودت هم بود. آن روز را یادت هست، دست کشیدم روی خط ریشت و گفتم: - خوب... چه مدلی برات بزنم داش؟ خنجری، سایه، سوزنی؟ بعد عکسی از توی گوشیم را مقابلت گرفتم. مردی بود با موهای قهوه‌ای بلوطی و گردن بلند و پهن. موهاش را رو به بالا حالت داده بود. درست شبیه تو. در بالای گوشش، داخل سایه کمرنگ موها، یک خط ناصاف محو کار شده بود. گفتم: - این مدل خوبه؟ پرسیدی: - این دیگه چه فیلمیه؟ با طول و تفصیل گفتم: - من بهش میگم خط ناصاف. یه مدل مو هم هست ترکونده، هلو. پشت سرت و صفر می‌زنم تا بغل گوش. بقیه را سایه می‌زنم تا پس کله‌ات. موهای جلوت بلند و پریشان یا رو به بالا. تو بمیری... بذار برات بزنم. با این چشای باباقوری و صورت الماس فرم و بدنکار خیلی دخترپسند می‌شی. دخترای محلمون دزدن، عشق تو رو و ... آهنگ شهرام را قطع کردی و گفتی: - نه هیچکدوم. جون مادرت نه دست به صورتم بزن نه به موهام. گوشه لب‌هایم پایین کشیده شد و ابروهام به هم نزدیک شدند. از داخل آیینه خندیدی و گفتی: - فقط موهام رو مرتب کن؛ اون هم خط پایینش. کمی هم کوتاهش کن. پیشبند را دور گردنت چفت کردم و گفتم: - ما رو گرفتی یا خودت رو؟! می‌خواستی قیچی بزنی تو موهات، می‌رفتی سلمونی قدیمی سر خیابون؛ ما رو چه به این کارای پیش پا افتاده. تو که همیشه رنگ‌و‌مش می‌زدی، فیشیال؟! اصلاح ابرو چی؟ سر تکان دادی: - نه داش! فقط کوتاهی مو. اگه برات کسر شأنه، برم سلمونی سر خیابون. لب کج کردم از تعجب: - اِهِه کی!... حالا چرا قهر می‌کنی؟...تو جون بخوا... داش! سر آوردم نزدیک گوشِت: - نکنه می‌خوای استخدام بشی جایی؟ خندیدی: - خیلی تیزی! می‌خوام برای سربازی برم تو سپاه. بابام آشنا گیر آورده. - مو قشنگ! خب... از اول بگو. الان یه مدلی برات بزنم، بابات هم نشناسدت. بشی عینهو حاجی که تازه از مکه آمده. پشت سرت را مرتب کردم و جلویش را اریب زدم. بعد چانه‌ات را گرفتم بالا و گفتم: - نه بابا! بهت میاد. حالا برو هرجا خواستی استخدامی. شیرینی‌ هم یادت نره. موقع رفتن، صورتم را ماچ کردی و گفتی: - دستت دُرُست! بعدش دیگر از تو بی خبر بودم. آن روز وقتی سامان دستم را کشید از جا کنده شدم. پسره‌ی ریقو چه زوری داشت، لامروت. چیزی زیر کاپشنش قایم کرده بود. گفتم: این چیه؟ گفت: چیزی نیست. نارنجک صوتیه. با شنیدن اسم نارنجک لرز برم داشت. گفتم: من نیستم داش! گفت: الان برای جا زدن دیره. دربری به مأمورها می گم کار تو بوده. به خدا من نمی‌دانستم می‌خواهد بیندازد توی پادگان. اینها برنامه داشتند. جاده منتهی به پادگان را بسته بودند. بعد جمعیت راه افتاده بود سمت پادگان. مأمورها تمام حواسشان به مردم بود. من و سامان رفتیم پشت پادگان. سامان ‌گفت: من رو داشته باش، یه فیلم تمیز بگیر. صفحه زمینه گوشی‌اش عکس یک موتور تریل بود. می‌گفت می‌خواهد با پول فیلم، موتور بخرد. پسرۀ آشغال‌کله همیشه دنبال پول یامفت می‌گشت. قرار شد نارنجک را بیندازد و هر کدام از طرفی فرار کنیم. از کجا باید می دانستم نارنجک صوتی نیست؟ از کجا باید می دانستم تو توی همین پادگان هستی؟ https://eitaa.com/sadid_ch/351
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کالی‌فرنیا یا خالی‌فرنیا؟! منوّرالفکرهای صُمٌ بُكْمٌ عُمْی به نظرتان اِشل آتش سوزی‌ کالیفرنیا باید به چند برابر حادثه پلاسکو برسد و تعداد آواره‌هایی که به دلیل این آتش‌سوزی مجبور به ترک خانه و کاشانه خود شده‌اند باید به چه عددی بالغ شود تا کر و کورهایی که توانایی دیدن واقعیت‌های تمدن پوشالی غرب را ندارند حاضر شوند به بی‌عرضگی ابرقدرتهای پوشالی‌‌شان اعتراف کنند؟! به نظر بنده حتی اگر کل ایالت کالیفرنیا هم تخلیه شود و کالی‌فرنیا به خالی‌فرنیا تبدیل شود باز هم پرده توهم برخی از این دوستان درباره اقتدار غرب پاره نخواهد شد: "صُمٌ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَرْجِعُون: آنها کران، گنگها و کورانند، لذا (از راه خطا) بازنمی‌گردند" (بقره/۱۸). بلد طیب/کانال رسمی دکتر منان رئیسی https://eitaa.com/baladetayyeb
7 خلأ هر کلمه‌ای که می‌گفت انگار از یک گوشم ترس وارد می‌شد و از آن یکی حیرت و ترکیبشان زبانم را فلج می‌کرد. یعنی واقعاً این همان مردی بود که هرجا گیر می‌کردم، تجربه‌ها و نصیحت‌هایش مشکلم را حل می‌کرد؟ فکر کردم "سرش به جایی خورده، مسته یا از ترس دیوونه شده" مستی، آن هم در آن اوضاع؟ نه؛ این دیگر حتی از حرف‌هایش هم عجیب‌تر و باورنکردنی‌تر بود. ولی بالاخره باید می‌فهمیدم چه دارد می‌گوید که بتوانم با او حرف بزنم و قانعش کنم یا نه؟ جملات بریده و بی‌ربطش پاهایم به زمین میخ کرده بود. با انتظار کلمۀ غریب دیگری به زور از جا کنده شدم و دنبالش به اتاق رفتم. داشت در کمد لباس‌ها پی چیزی می‌گشت. بی آنکه برگردد، باز شروع کرد: - هویت، همه چیز آدمه... دو دست لباس از کمد درآورد. هر دو آویزانِ گیره، اتوشده و نایلون‌کشیده. یکی لباس سرلشکری‌اش و آن یکی، کت و شلوار و پیراهن. - بی آب و غذا میشه زنده موند، بی هویت... صدایش محو شد، طوری به خلسه فرورفت که مرا هم با خودش برد؛ یک لحظه تمام دلهره‌ها و اضطراب‌هایم را فراموش کردم. انگار که با خودش زمزمه کند، ادامه داد: - بی‌هویتی ترسناک‌ترین چیز دنیاست. زودتر از من به خودش آمد؛ یک گیره را به دست راست داد، آن یکی را به دست چپ و لباس‌ها را شانه به شانۀ هم نگه داشت. بعد رو به من لبخند تلخی زد؛ سری تکان داد و با آرامش خاصی هر دو را مرتب، طوری روی تختخواب گذاشت که اتویشان نشکند. دکمه‌های آستین پیراهنش را باز کرد و رفت سراغ بقیۀ دکمه‌ها. جملۀ آخرش گیج ترم کرد. با خودم می‌جنگیدم تا بتوانم خط اصلی حرفش را پیدا کنم؛ باز صدای غمگینش را شنیدم: - بمب اتم که منفجر می‌شه، اولش یه موج سنگین همه چی رو داغون می‌کنه؛ بعد خلأ انفجار، یه موج معکوس درست می‌کنه. هرچی تو موج اول از بین نرفته باشه، دومی کلکش رو می‌کَنه. فکر کردم "پس ترس حملۀ اتمی خُلش کرده" ندیده بودم ترسش را بروز دهد؛ حداقل دیگر به سرش نمی‌زد، اما هرچه که بود بالاخره می‌شد چیزی ازش فهمید. پرسیدم: «کی می‌خواد بمب اتم بزنه؟ آمریکا... یا اسرائیل؟ بعیده بزنن، آمریکا تموم این سال‌ها می‌تونسته بزنه و نزده؛ اسرائیل هم همین طور؛ تازه...» فکر کردم این ممکن است تنها فرصتم باشد. گفتم اگر نجنبم، باز مجبور می‌شوم برای پیدا کردن کلمۀ معنادار دیگری، دنبال حرف‌های بی‌سر و تهش بدوم. جمله را ناتمام گذاشتم و گفتم: «اصلاً شما که می‌دونی چرا نمیای بریم از اینجا؟» صدای بوق ممتد ماشین برای چندمین بار بلند شد. به پنجره اشاره کردم و گفتم: - بچه‌ها دارن از ترس سکته می‌کنن تو ماشین. بیا بریم تا نرسیده‌ن. گیر بیفتیم همه‌مون اعدامیم. با شنیدن اسم بچه‌ها انگار ناگهان به زمین برگشت. با همان پیراهنی که یک آستینش را پوشیده بود، تند و باعجله به طرفم آمد. یک آن ترسیدم. با آن دو دست چروکیده، شانه‌هایم را محکم گرفت و تکان داد. بلند و هیجان‌زده گفت: - برو... برین... اینجا نمونین... تو این کشور... بچه‌هات رو بردار و برو. اسمت رو عوض کن. اسم بچه‌ها و زنت رو عوض کن. پاسپورت‌هاتون رو بسوزونین. دیگه هیچ وقت با این زبون، با این لهجه حرف نزنین. هیچ وقت، هیچ جا به هیچ‌کس نَگین اهل کجایین. سوریه مُرده، همچین کشوری وجود نداره. و محکم مرا بغل کرد و بوسید. چیزی که همۀ عمر حسرتش را داشتم، اما نه این طور. دودستی بغلش کردم، با تمام وجود و تمام قدرت. سر روی شانه‌اش گذاشتم و اشکم سرازیر شد. خیلی طول نکشید؛ صدای رگبار که از آن دورها شنیده شد، مرا با قدرت به طرف در هل داد و فریاد زد: - برو دیگه... مگر می‌شد؟ گریان در قاب در ایستادم. - چرا با ما نمیای؟ مگه نمی‌گی بمب اتم می‌زنن؟ لبخند تلخی روی لبش نشست. - بمب اتم تو خیابون‌های سوریه منفجر شده، تو دل مردم. تو موج اولش خود مردم همه چی رو داغون می‌کنن. بعد تو خلأ قدرت، همدیگه و سلاخی می‌کنن و هیچی باقی نمی‌مونه... سوریه دیگه جغرافیا نیست، تاریخه. آستین دیگر پیراهن را آرام پوشید. کلت کمری‌اش را برداشت. خشاب را درآورد. و دوباره جا زد. لحظه‌ای به اسم خودش و عنوان «سرلشکر گارد» که روی کلتِ یادگاری، بازنشستگی کنده‌کاری شده بود خیره ماند. حسرت و افسوس به صورتش دوید و رو برگرداند. - اونی که تا آخرین گلوله می‌جنگه، سربازه؛ سیاستمدار همیشه آخری رو برای خودش نگه می‌داره... برو، الان می‌رسن. - چرا با ما نمیای؟ - چون... مکثی کرد. - ... بی‌هویتی ترسناک‌ترین چیز دنیاست. صدای بوق ماشین باز بلند شد. نگاه نگرانی به پنجره کرد و بعد به من. - لعنتی تو که هنوز اینجایی! گلوله‌ای به سقف روی سرم شلیک کرد و فریاد زد: - برو دیگه. تا به ماشین برسم، گریه دو بار زمینم زد. تا دمشق یکسره گاز دادم اما... خبر قبل از ما به دمشق رسیده بود: سرلشکر بازنشسته، با آخرین گلوله‌اش خودکشی کرد. https://eitaa.com/sadid_ch/353
قهوه‌ای یا صورتی؟! ما که هرچه می‌بینیم زردی آتش و سیاهی دود است که نشان از قهوه‌ای شدن ابرقدرت پوشالی شما دارد. اما چون شما تتمه شرافتتان را هم با دلارهای کذایی معامله کرده‌اید ترجیح می‌دهید قهوه‌ای‌ها را با عینک صورتی ببینید! فقط خدا می‌داند که اگر یک صدم این اتفاق در ایران افتاده بود تا حالا چه تیترهایی برای تحقیر کشور و ملت ما زده بودین... پی‌نوشت: هموطن گرامی! اگر میخواهید به عمق وقاحت این رسانه‌ها و عمق بی‌عرضگی دولت آمریکا پی ببرید عنایت بفرمایید که آتشی که اینها هنوز بعد از حدود یک هفته نتوانسته‌اند خاموشش کنند تاکنون حدود ۴۰ هزار هکتار از کالیفرنیا را سوزانده است (یعنی معادل با حدود دو سوم از مساحت پایتخت ما!) و خسارتی که در نتیجه این آتش سوزی به بار آمده است بیش از ۲۰۰ میلیارد دلار است (یعنی حدود ۱.۵ برابر کل بودجه سال آینده دولت ما!). اما رسانه‌های وقیحشان ترجیح می‌دهند این افتضاح بی‌سابقه را با رنگ صورتی ما‌له‌کشی کنند! بلد طیب/کانال رسمی دکتر منان رئیسی https://eitaa.com/baladetayyeb
950.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 کلامی از بهشت و زبان بهشتی... اگر انسان در راه دفاع از حقوقش غضبناک و خشمگین شود، باز هم کمال است. اسلام شهروند پفیوز نمی‌خواهد. https://eitaa.com/sadid_ch/355
هدایت شده از حمید رسایی
. ♻️ تشکر حمید رسایی از حسام‌الدین آشنا به دلیل تعریف دقیق از وفاق مورد نظر پزشکیان 👈 کانال حمید رسایی: eitaa.com/rasaee
8- آب بدنش می‌لرزد و هذیان می‌گوید. مقداری آب ته دبه را داخل لگن می‌ریزم تا پاشویه‌اش کنم. رحمان کنار پنجره نشسته و دست‌هایش را به زانو قفل کرده است. صدای گوساله مثل خوره به جانم افتاده. دلم ریش می‌شود. - زبان بسته ! از صبح که مادرش تلف شده یه ریز ماع‌ماع می‌کنه. رحمان جلو می‌آید و در گوشی می‌گوید: امروز تموم شهر رو برای پیدا کردن آب زیر پا گذاشتم. جز همین یه دبه نتونستم پیدا کنم. به زانویش چنگ می‌زند و ادامه می‌دهد: تانکردارها هم بازار سیاه درست کردند. قیمت آب سر به فلک کشیده. معلوم نیست فردا همین یه مقدار هم بتونم بخرم! با شنیدن این حرفها دلم می‌ریزد. صدای ضربان قلبم را می‌شنوم! دستهایم بی‌حس می‌شود و دستمال از دستم می‌افتد. - چکار کنیم؟ گاوهامون یکی یکی دارن تلف می‌شن. چیزی هم برای فروش نداریم. شک ندارم مریضی عدنان برای همینه. خودت میدونی چقد به این زبون بسته‌ها وابسته‌ست! - از وقتی بلندی‌های جبل الشیخ دست صهیونیستهای وحشی افتاده، حال و روزمون بدتر شده. در حالی که دستم را روی پیشانی عدنان می‌گذارم می‌گویم: آره خب! سرچشمۀ رودخانه‌ها از این کوه‌هاست. - اگه گاوها رو بفروشم، به خاک سیاه می‌شینیم و اگه نگه دارم، آبی نیست، یکی یکی تلف می‌شن. از جیب پیراهنش سیگاری بیرون می‌کشد و روشن می‌کند. پکی به سیگار می‌زند و به فکر می‌رود. کنار عدنان دراز می‌کشم. هنوز پلکهایم روی هم نخوابیده که با صدای بارش باران سمت پنجره می‌روم. دانه‌های درشت باران به پنجره می‌خورد و هر لحظه شدیدتر می‌شود. تمام ناراحتی‌هایم با قطره‌های باران شسته می‌شود و در جوی وسط کوچه حل می‌شود. پسرکم زیر باران مشغول بازی است. - نکنه مریض بشه. عدنان مادر ! چرا لباس گرم نپوشیدی؟! می‌خواهم بلند شوم تا خودم را به عدنان برسانم. از خواب می‌پرم... - عدنان ! عدنان کجایی مادر؟! نکنه لخت بیرون رفته. سمت پنجره می‌روم. کوچه تاریک و خلوت است. حکومت نظامی حتی جلوی تردد گربه‌ها را هم گرفته است! - عدنان! دلم می‌ریزد. رد نور کم سوی چراغ فانوس سمت طویله می‌کشاندم. - اینجا چکار می‌کنی عزیز مادر؟! زبانش به لکنت افتاده! لبهایش می‌لرزد. زیر گریه می‌زند و به آغوشم پناه می‌آورد. با صدای لکنت گرفته می‌گوید: گفتم ش... شاید تشنه‌‌ش شده. ل‌... لیوان آبم رو براش آ آوردم. ولی...ولی با... بابا... نگاهم سمت گوساله می‌رود که غرق خون شده و رحمان که به دیوار تکیه داده، شاید می‌خواهد خرد شدنش را پنهان کند... https://eitaa.com/sadid_ch/359
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینستاگرام و بلاگرانش با تمام توان در حال نابودی تمام باورهای انسانی و دینی ! مسئولان مملکت ما هم بدنبال رها کردن بیشتر این فحشاخانه و سکوهای اطلاعاتی دشمن هستند...
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 تبیین مذاکره به روش آمریکایی توسط رهبر انقلاب آمریکا نقد می‌گیرد و در مقابلش وعده می‌هد. با این فذمول آدم عاقل می‌رود مذاکره کند؟ https://eitaa.com/sadid_ch/361
9- «ماده پلنگ» نمی‌توانم خیلی چیزها را به کسی بگویم، زن بودن دست و پای دلم را برای خیلی حرف‌ها بسته است. از همان بچگی وقتی با عروسک قشنگم زیر میزهای تاریک کافه بازی می‌کردم می‌دیدم مادر یک چیزی بیشتر از مردها در وجودش هست، یک شجاعت مخصوص. از سوسک و موش می‌ترسید اما در برابر بعضی نگاه‌ها مثل ماده پلنگ چنگ و دندان نشان می‌داد. زیر میزهای تنگ کافه، دور از نگاه مشتری‌ها بازی کردم، درس خواندم و بزرگ شدم. از پدر فقط یک اسم در ذهنم هست، نمی‌دانم چرا در زندگی ما نبوده و نیست. جواب پرسش‌هایم درباره‌اش همیشه سکوت سرد بوده. همۀ هستی و زندگی‌ام مادر است. دست‌های گرمش چرخ زندگی‌مان را بدون تکیه بر دیگران چرخانده‌اند. نتوانستم شبیه مادر باشم، نه این‌که نخواسته باشم؛ نشد. مشتری‌های کافه قبلاً همشهری‌های خودمان بودند، قهوه و کیک‌های خانگی مادر راضی‌شان می‌کرد اما این اجنبی‌ها فرق دارند. تمام کودکی و نوجوانی‌ام بین مشتری‌های مادر گذشت ولی نگاه این خارجی‌ها قلبم را آتش می‌زند. از وقتی مردم به خیابان ریختند تا رفتن رئیس جمهور را جشن بگیرند سر و کلۀ این‌ها پیدا شد. صورت‌های بی‌روح و نگاه‌های بی‌شرم‌شان روی قلبم خراش انداخت. دست‌های کثیفش را برای گرفتنم دراز کرد که مادر غرید. سیلی نره غول بی‌حیا نصف صورت مادر را به کبودی تنگ دم غروب رساند. چیزی از غرور و شجاعت ماده پلنگ زندگی‌ام زیر لگدهای سربازهای کثیف باقی نمانده است. از پرچم‌شان متنفرم. حس می‌کنم زیر تیزی نوک ستارۀ شش‌پر توخالی، هزاران ماده پلنگ زخم خورده لگدمال شده‌اند... https://eitaa.com/sadid_ch/363
10- «آشخور» - قربان!... قربان! - چیه؟ - قربان باز این آشخوره... - خیـــــلی خب!... بگو بیاد ببینم باز چه دسته گلی به آب داده. این بار یک خارجی را بازداشت کرده بود. "کی حوصلۀ سفارتشون رو داره. آخ... مافوق‌هام، توبیخی... خدایا کمک کن تا کسی نفهمیده ردّش کنیم، بره." سریع شکایت‌نامه را از بالا تا پایین خواندم. حتی اسم خارجی هم آنجا نبود. "خدایا شکر!... پس این پسره چرا بازداشتش کرده؟" به سختی جلوی خودم را گرفتم که جلوی خارجی به این جوان خام و تند چیزی نگویم. از بین دندان‌هایی که ناخودآگاه به هم فشار می‌دادم، پرسیدم: - خارجیه کجای شکایته؟ - قربان، تو دعوا نبود ولی... - پس چرا آوردیش؟ خارجی وسط حرفمان پرید: - قذافی مرده... «قذافی» را جور خاصی ادا می‌کرد که فقط می‌توانستم بگویم عمدی است و همان لحظه از گوشۀ چشم دیدم که انگشتان سرباز جوان مشت شد و خون به صورتش دوید. خارجی همین طور خونسرد ادامه می‌داد: - ... ولی میراثش هنوز تو خون شماست، حتی نسل جوون. و دنبالۀ نگاهش را به آشخور برافروخته کشید. عضلات فک سرباز جوان برجسته شده بود. با فکر اینکه که ناگهان مردک را بکشد زیر مشت و لگد، بمبی ساعتی با زمان انفجاری نامعلوم در ذهنم مجسم شد و عرق سرد به تنم نشست. از او بعید نبود؛ امان از جوانی و جوان‌ها. خارجی اما همان طور نشسته، کمی به این سمت خم شد؛ چشم‌های آبی بی‌حالتش را به من دوخت و پرسید: «کجای دنیا خنده جرمه؟» نیم‌نگاه سریعی به سرباز انداختم و پرسیدم: «خنده؟!» نیشخندی گوشۀ لب خارجی نشست. گفت: «از این دو تا سرشکسته بپرسین» به بغل‌دستی‌هایش اشاره کرد و همان طور که دوباره به پشتی صندلی درب و داغان پشت می‌زد، ادامه داد: «خودتون می‌فهمین» لحن دانای کل و قیافۀ حق به جانب آن هم در برابر افسر پلیس؟ قبل از اینکه مثل سرباز جوان گر بگیرم، به طرفین دعوا رو کردم. برای اولین بار از ورودشان، نگاهی به صورت‌هایشان انداختم که با خون خط افتاده بود. خواستم بپرسم: «نمی‌شد یکی سر و صورت اینها رو بشوره؟» شاید هم کسی این وسط فکر کرده بود اگر بشویند، مدرک جرم از بین رفته؛ ولی وقت این حرف‌ها نبود. ترسان از واکنش سرباز، دوباره برگۀ شکایت را مرور کردم. پرسیدم: «سعد کدومتونین؟» - منم. - چرا زدیش؟ مردم گفته‌ن بی هوا از راه رسیدی و سرش رو شکستی. گفته‌ن شاید دیوونه باشی که بیخودی دعوا راه میندازی. سعد نگاه پرغیظی به شاکی انداخت و گفت: - شانس آورد وسط مردم بود وگرنه بدتر به سرش می‌آوردم. شاکی کمی جا خورد، خودش را جمع‌وجور کرد که جواب بدهد. همین را کم داشتم که باز این دوتا سر هم را بشکنند، اوضاع از کنترل خارج شود و آشخور کاری دست همه‌مان بدهد. صدا بلند کردم: - حرف اضافی موقوف! می‌گم: «چرا زدیش؟» - سیزده سال پیش، وقتی علیه قذافی شورش شد، من مخالف بودم؛ می‌گفتم با آرامش، با صحبت کردن قضیه رو حل کنیم. یه روز با چند نفر بحثم شده بود که همین با سه چارتا احمق مثل خودش رسیدن و تا می‌خوردم زدنم. سر و دستم شکست. چو انداختن آدم قذافی‌ام. کاری کردن که مجبور شدم از شهر خودم فرار کنم. فقط خدا می‌دونه تو این سال‌ها چقدر زجر کشیدم. شنبه برگشتم اینجا. امروز این رو اتفاقی دیدم که داشت می‌گفت قذافی چقدر خوب بود و ما قدرش رو ندونستیم. یاد وقتی افتادم که نعره می‌زد: «بکشینش، این مزدور قذافیه. این خائنه». نتونستم جلوی خودم رو بگیرم؛ زدمش. دوباره با رفقاش گرفتن زدنم و سرم رو شکستن... انفجار خندۀ خارجی اتاق را لرزاند؛ آن طور که از کلمات بریده‌بریده‌اش می‌شد فهمید، می‌گفت: «گرفتین؟ یه بار به اتهام طرفداری از قذافی... یه بار به خاطر دعوا با طرفدارهای قذافی...» قهقهه‌اش که تمام شد فهمید جز خودش کسی نمی‌خندد. صورت سرباز سرخ سرخ شده بود. نگاه خارجی که به او افتاد خنده‌اش را جمع‌و‌جور کرد، اما خودش را از تک‌وتا نینداخت؛ نیشخند کمرنگ را روی لب‌ها نگه داشت؛ موهای طلایی را، که تکان قهقهه به صورتش ریخته بود، با انگشت پشت گوش داد و اشکِ خنده را پاک کرد. طرفین دعوا انگار تازه متوجه شده باشند که دعوای جدی‌شان چطور مایۀ تفریح و تمسخر خارجی است، سر پایین انداخته بودند. حال سرباز را می‌فهمیدم، اما می‌دانستم با خارجی نمی‌شود کاری کرد. همین کل ماجرا را به یک تلخی گس و عمیق و برگۀ شکایت را در دستم به چیزی نکبت‌بار و چندش‌آور بدل می‌کرد. فریادی در گلویم مانده بود که نفسم را سنگین می‌کرد و دلم را به هم می‌زد. نمی‌دانم چقدر طول کشید تا تکانی بخورم. کند و سنگین برگه را دور انداختم و به سرباز گفتم همه را بیرون کند. https://eitaa.com/sadid_ch/364