🇮🇷🇮🇷 وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷
✒قسمت بیست و پنجم
قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/415
فصل سوم
بلدچی شانزدهساله (۳)
شهری خالی از سکنه که انفجار توپ و خمپارهها نیمه ویرانش کرده بود. فکر میکردم اینجا هم مثل مریوان است اما در مریوان زندگی عادی مردم در جریان بود و در سرپلذهاب پرنده هم پر نمیزد.
جبهه به فاصله ۷ کیلومتر جلوتر از شهر بود. جایی که شب قبل بچههای سپاه استان همدان تمام توانشان را گذاشته بودند کوهی به نام قراویز را که مشرف به شهر سرپل ذهاب و جاده قصرشیرین است آزاد کنند.
هر که از خط برگشته بود غم زده بود و ناراحت. همان شب از سرپل ذهاب با یک خودروی سیمرغ به شهرکی به نام المهدی که عقبه جبهه قراویز محسوب می شد رفتیم.
از انبوه مجروحانی که روز و شب گذشته به آنجا انتقال داده شده بودند فهمیدیم نبرد سختی در این گرمای کشنده تابستان روی داده است.
میگفتند که بیشتر بچه ها در سینه کوه و روی قله شهید شدهاند و پیکرشان همان بالا مانده است.
شب سوم در تاریکی مطلق بی هیچ سهمی از مهتاب ما با چند نفر به زیر قله قراویز که دست دشمن بود رسیدیم.
نگهبانی زیر پای دشمن و در دامنه قراویز با فاصله کمتر از ۱۰۰ متر پایین تر از سنگرهای آنها، توأم با کنجکاوی و هیجان بود.
یواش یواش سنگر نشینی کلافهام می کرد. دشمن شلیک میکرد و ما فقط نظاره میکردیم.
یک روز وقتی در شهرک المهدی بودیم، جوان فرز و چابکی را دیدم که زیر آن گرما یک تنه دارد چاه می کند. پرسیدم: چه کار می کنی!؟
- خوب میبینید که چاه آب میکنم.
- چاهکن هستی یا کار دیگری داری؟
- توی جبهه هر کاری را باید یاد گرفت. حتی چاه کندن را.
وقتی فهمیدم که نمیخواهد از کارش حرف بزند و این خصلت بچه های گشت و شناسایی بود، گفتم:
- حداقل میگویی اسمت چیه؟
- مهدی بیات.
- حالا شناختمت شما برادر شهید مجید بیات هستی که چند ماه پیش روی همین جاده سرپل ذهاب رفت زیر تانک دشمن.
با ملایمت پرسیدم: میشه مرا هم با خودتان به گشت و شناسایی ببرید؟
فکر نمیکردم این سوال که همینطوری الله بختکی پرسیده بودم، نتیجه بدهد.
نگاهی به من کرد و گفت: اما شما سن و سالت خیلی کمه ولی اگر به چشم آقا جعفر بیایید سن و سال مهم نیست. حتماً میبردت.
فهمیدم که زدم به خال. معطل نکردم و رفتم بیش حبیب که پیش او اعتبار داشتم و ازش خواستم مرا به همان مسئول گروه شناسایی یعنی آقا جعفر معرفی کند و از بخت خوب من حبیب پذیرفت و به همین سادگی من شدم کوچکترین عضو گروه ۱۲ نفره گشت و شناسایی در میان در جبهه میانی سرپل ذهاب.
◀️ ادامه دارد ...
قسمت اول خاطرات علی خوشلفظ از جانبازان و شهدای همدانی در کتاب "وقتی مهتاب گم شد"؛ https://eitaa.com/salonemotalee/308
--------------
🖋سالن مطالعه محله زینبیه، با کلی کتاب، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
🌷❣شهدا عاشقترند❣🌷
✒قسمت سیزدهم
قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/417
فهمیدم تو این جلسه سید مجبوره رو در رو با خانمها حرف بزنه و چون زهرا هم بود میخواستم ببینم رابطهشون چه جوریه.
- سمانه؟!
- جانم؟؟
- منم میتونم بیام تو جلسه؟؟
- متاسفم عزیزم. فقط اونایی که آقا سید اجازه میدن میتونن بیان. جلسه خاصی نیستا! هماهنگی در مورد سفره.
- اوهوم... باشه.
جلسه تو اطاق بغل حسینیه خواهران بود و منم تو حسینیه بودم.. داشتم با گوشیم ور میرفتم که مینا بهم زنگ زد.
- سلام ریحانه! خوبی؟؟ چه خبر؟! بابا بی معرفت زنگی... پیامی، چیزی؟!
- من باید زنگ میزدم یا تو... آخه نپرسیدی زنده رسیدیم یا نه!!!
- پیام دادم. جواب ندادی!؟
- حوصله چک کردن ندارم
- چه خبرا دیگه؟ همسفرات چه جورین؟!
- سلامتی... آدمن دیگه. ولی همه بسیجین.
- مواظب باش اونجا به زور شوهرت ندن
- نترس اگه دادن برا تو هم میگیرم
- بی مزه. حالا چه خبرا خوش میگذره
- بد نیست. جای شما خالی
- راستی ریحانه
- چیه؟!
- پسره هست قد بلنده تو کلاسمون
- کدوم؟!
- احسان دیگه. باباش کارخونه داره.
- آها آها... اون تیره برقه! خوب چی؟؟
◀️ ادامه دارد...
داستان عاشقانه دانشجوی مدافع حرم؛ "شهدا عاشقترند"؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/384
🇮🇷🇮🇷 وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷
✒قسمت بیست و ششم
قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/404
فصل دوم
بلدچی شانزده ساله (۴)
... اولین گشت راپشت روستای "جگرمحمدعلی" رفتیم.
من در کنار پیرمردی به شناسایی مواضع دشمن میرفتم که حکم بابابزرگم را داشت.
در میان گروه ما جعفر همه کار بود. مرحله به مرحله مشاهداتش را روی کاغذ مینوشت.
وقتی مطمئن می شد دشمن از حضور ما بویی نبرده است، بیسیم را روشن میکرد و از خمپارهی مستقر در شهرک میخواست گلوله بفرستد. دیدن گلوله روی قراویز از بغل و عقب مرا به هیجان و شوق میآورد.
به خصوص وقتی گلولههای خمپاره یکی یکی و دقیق روی سنگرهای دشمن فرود میآمدند.
در گشت بعدی تا پشت قراویز رفتیم تا جایی که پیکر زیر آفتاب مانده شهدای ۱۱ شهریور را میدیدیم.
در یک شناسایی دیدبان مستقر در خط به مسئول گروه خبر داد که یک تیم گشتی دشمن، راست به سمت شما می آید. ما باید برمیگشتیم اما از همان مسیری که آنها میآمدند.
تمام تلاش ما این بود که درگیر نشویم اما اگر همین راه را ادامه میدادیم مقابل هم سبز میشدیم.
آخرالامر با هدایت دیدهبان از سمتی آمدیم که با دشمن روبرو نشویم. همه چیز داشت خوب تمام میشد که پیرمرد گروه دستش رفت روی ماشه و یک تیر کلاش به هوا فرستاد.
آیا گروه عراقی بر می گردند؟
عراقیها صدای تیر را در نزدیکی خود شنیده بودند اما انگار آنها به سمت مواضع خودشان فرار میکردند و ما به سمت مواضع خودمان.
اینکه از خط خودی بگذارم و مسیر راه برای عبور نیروهای خودی در شب عملیات را شناسایی کنم، برایم آرامش بخش بود.
فضای معنوی این گروه شناسایی نیز مشابه فضای معنوی گروه شناسایی در مریوان بود. از گشت که برمیگشتند یکی یکی در اتاق های شهرک المهدی از چشم پنهان میشدند و با خدا خلوت می کردند. بالاخره عموم رزمندگان، بچه های گشت و شناسایی را به جسارت و نترسی میشناختند و همین جا بود که شیطان، سراغ انسان می آمد.
بعد از ۴۵ روز برای ادامه درس در همدان با جبهه سرپلذهاب و همه خاطراتش خداحافظی کردم.
◀️ ادامه دارد ...
با ما همراه باشید با هر روز یک قسمت از داستان زندگی قهرمان ملی همدانی در کتاب "وقتی مهتاب گم شد"
قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/308
--------------
🖋سالن مطالعه محله زینبیه، با کلی کتاب، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
🌷❣شهدا عاشقترند❣🌷
✒قسمت چهاردهم
قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/419
- فک کنم از تو خوشش اومده. خواهرش شمارتو از من میخواست
- ندادی که بهش؟!
- نه! گفتم اول باهات مشورت کنم
- آفرین که هنوز عقله رو داری
- ولی پسره خوبیه ها! خوش بحالت!
- خوش بحال مامانش
- ااااا ریحانه! چرا ندیده و نسنجیده رد میکنی؟
- اگه خوشت اومده میخوای برا تو بگیرمش؟!
- اصلا با تو نمیشه حرف زد... فعلا کاری نداری؟
- نه... خداحافظ
بعد قطع کردن با خودم فکر میکردم این همه پسر دور و برم و تو دانشگاه میخوان با من باشن و من محل بهشون نمیدم، اونوقت گیر الکی دادم به این پسره بیریخت و مغرور (زیادم بیریخت نبودا) شاید همین مغرور بودنش من رو جذب کرده. دلم میخواد یه بار به جای خواهر بهم بگه ریحانه خانم،
تو همین فکرا بودم دیدم که صدای ضعیفی از اونور میاومد که سمانه داره هی میگه: ریحانه! ریحانه! ...
سرم داغ شد. ای نامرد. نکنه لو داده که بهم نماز یاد داده و هیچی بلد نیستم! یهو دیدم سمانه اومد تو؛
- ریحانه پاشو بیا اونور
- من؟! چرا؟!
- بیا دیگه. حرفم نزن
- باشه. باشه.. الان میام.
وارد اطاق شدم. دیدم همه دور میز نشستن. زهرا اول از همه بهم سلام کرد و بعدش هم آقا سید همونجور که سرش پایین بود گفت:
- سلام خواهرم. سفر خوش گذشت؟! کم و کسری ندارید که؟!
- نه. اکیه همه چی... الان منو از اونور آوردید اینور که همین رو بپرسید؟!
◀️ ادامه دارد...
داستان عاشقانه دانشجوی مدافع حرم؛ "شهدا عاشقترند"؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/384
🇮🇷🇮🇷 وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷
✒قسمت بیست و هفتم
قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/420
فصل سوم
بلدچی شانزده ساله (۵)
پشت جبهه بحرانی بود. من و یکی دو نفر دیگر برای گرفتن حقوق به بسیج مرکزی همدان رفته بودیم. خجالت میکشیدم در سپاهی که همه چیز عطر تکلیف داشت از حقوق حرف بزنم.
همان روز عدهای شهید آوردند. زیر تابوت آنها را گرفتیم و با خیل مردم عزادار راهی گلزارشهدا شدیم که ناگهان خبر رسید در خیابان بوعلی درگیری پیش آمده.
من و همراهانم تابوت ها را زمین گذاشتیم و رفتیم به سمت کانون درگیریها، خیابان بوعلی همدان.
روز بعد، صبح علی الطلوع در میان بچههای سپاه استان جوانی را دیدم که در حال نظافت راهروها و جارو کردن محوطهها بود. اشتباه نمیکردم یکی از همان کسانی بود که با لباس شخصی روز گذشته در خیابان بوعلی با گروهها مباحثه میکرد.
ساعتی بعد از صبحگاه، بچههای سپاه همه در مسجد جمع شدند و همان جوان که ما اصلا احتمال نمیدادیم فرمانده سپاه همدان باشد، برای جمع کلاس تفسیر نهج البلاغه گذاشت؛ او سردار شهید مهندس حاج محمود شهبازی متولد ۱۳۳۷ اصفهان و از دانشجویان فاتح لانه جاسوسی آمریکا بود.
با دیدن او پیوستن به جمع سپاه را برای خود رویایی دست نیافتنی دیدم و فاصله خود با چون او را، فاصله خاک تا افلاک.
خودم را مثل بچههای سپاه، لایق شهادت نمیدیدم و فکر می کردم که؛ خدایا مشکل من کجاست؟
باید از خانواده شروع میکردم. از پدر و مادرم. هرچند برای رفتن به جبهه مانعم نبودند اما فکر کردم به خصوص مادرم مهیای شهادت من نیست. لذا فکری به سرم زد:
"او را به پابوس امام رضا علیهالسلام ببرم و همانجا قسم بدهم که به شهادت من راضی باش."
شب اول فروردین بود که مارش عملیات را در حرم شنیدم. عملیات بزرگی به نام فتح المبین آغاز شده بود. سه چهار روز کارمان شده بود، رفتن به حرم برای نماز زیارت و هر بار که میخواستم به مادرم بگویم؛ "برای شهادت من رضایت بده،" خجالت میکشیدم و فقط میگفتم: "مادر جان! برایم دعا کن."
او اصرار میکرد که بیشتر بمانیم و من اصرار که برگردیم متوجه شده بود که هوایی شدهام.
برگشت همان و رفتن به سپاه برای اعزام به جنوب همان.
غروب بود که به "دوکوهه" رسیدیم. رزمندگان تهرانی گروه گروه با قطار خودشان را به اندیمشک میرساندند و در گردانهای تیپ تازه تاسیس ۲۷ محمد رسولالله صلاللهعلیهوآله سازماندهی میشدند.
وقتی رسیدم، مرحله سوم عملیات برای آزاد سازی سایت و رادار در محور دشت عباس آغاز شده بود.
دنبال حبیب بودم. گفتند؛ "فرمانده گردان شده. گردانی به نام مسلم بن عقیل و الان در محور دشت عباس میجنگد.
عملیات تمام شد و آنجا بود که من گمشده خود را یافتم. حبیب را با آن قیافه صبور باروت زده که حالا یک گردان ۳۵۰ نفره را هدایت میکرد. گردانی که بیشترشان از بچههای نازی آباد تهران بودند.
وقتی مرا دید، گفت: "آقای خوشلفظ! شما کجا؟ اینجا کجا؟"
گفتم: "برای عملیات آمدهام ولی دیر رسیدم."
گفت: "عملیات که تمام نمیشود که دیر شده باشد. بچهها برای مرخصی به همدان میروند. شما هم برو و چند روز دیگر بیا.
از ترس اینکه مبادا از عملیات بعدی جا بمانم، گفتم: "من همینجا میمانم. تازه از همدان آمدهام."
حبیب با نیروهایش به همدان و تهران برگشتند و من در دوکوهه ماندم.
یک روز صبح سبزپوش باوقاری را دیدم که به گردانها سر میزد. معطل نکردم و گفتم: "سلام! حاج آقا!" ...
◀️ ادامه دارد ...
هر روز با ما باشید با یک قسمت از خاطرات قهرمان ملی "علی خوشلفظ" از جانبازان و شهدای همدانی در کتاب "وقتی مهتاب گم شد"؛ https://eitaa.com/salonemotalee/308
--------------
🖋سالن مطالعه محله زینبیه، با کلی کتاب، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
🌷❣شهدا عاشقترند❣🌷
✒قسمت پانزدهم
قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/421
وارد اطاق شدم. دیدم همه دور میز نشستن. زهرا اول از همه بهم سلام کرد و بعدش هم آقا سید همونجور که سرش پایین بود گفت:
- سلام خواهرم. سفر خوش گذشت؟! کم و کسری ندارید که؟!
- نه. اکیه همه چی... الان منو از اونور آوردید اینور که همین رو بپرسید؟!
- بله کار خاصی نبود. میتونید بفرمایید...
سمانه پرید وسط حرفش: نه بابا، این چیه. کار دیگهای داریم.
سید: لا اله الا الله...
زهرا: سمانه جان اصرار نکن
ریحانه: میتونم بپرسم قضیه چیه؟؟
سمانه سریع جواب داد: هیچی، مسئول تدارکات خواهران دست تنهاست و یه کمک میخواد و من تو رو پیشنهاد دادم، ولی اینا مخالفت میکنن.
یه لحظه مکث کردم.
آقا سید گفت: ببخشید خواهرم. من گفتم که بهتون نگن.
دوستان! ایشون مهمان ما هستن نباید بهشون همچین چیزی میگفتید... از اول گفتم که ایشون نمیتونن.
نمیخواستم قبول کنم. ولی این حرف آقا سید که گفت "ایشون نمیتونن" خیلی عصبیم کرد و اگه قبول نمیکردم
حس ضعیف بودن بهم دست میداد. آب دهنمو قورت دادم و با اینکه نمیدونستم کارم چیه، گفتم: قبول میکنم!
سمانه لبخندی زد و روبه زهرا گفت: دیدین گفتم.
آقا سید بهم گفت مطمئنید شما؟! کار سختیهها!
تو چشماش نگاه کردم و با حرص گفتم: بله آقای فرمانده پایگاه!
در همین حال یکی از پسرهای بسیجی بلند شد و گفت: محمدجان من برم خواهرم توحرم منتظره.
- برو علی جان!
تااینجا فهمیدم اسمشم محمده...
داشتم بیرون میرفتم که دیدم یه پسر دیگه رفت و گفت: حاج مهدی منم میرم یکم استراحت کنم.
-به سلامت سجاد جان
داشتم گیج میشدم! چرا هرکی یه چی میگه؟!
رفتم جلو،
- جناب فرمانده؟!
◀️ ادامه دارد...
داستان عاشقانه دانشجوی مدافع حرم؛ "شهدا عاشقترند"؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/384
🇮🇷🇮🇷 وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷
✒قسمت بیست و هشتم
قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/422
فصل دوم
بلدچی شانزده ساله (۶)
... دویدم و هنهن کنان گفتم: "سلام حاج آقا!"
جواب سلام را که داد ذوق زده پرسیدم: "مرا که میشناسید حاج آقا! جاده راه خون یادتان که میآید. خوشلفظ هستم که برایم از بلدچی خوب بودن گفتید. یادتون که نرفته؟"
خندید. آغوش باز کرد و بوسه بر پیشانیام زد که گرمیاش را هنوز احساس میکنم.
با این کار با حاج احمد متوسلیان احساس صمیمیت بیشتری کردم. بچههای گردان نگاه میکردند.
گفتم: "حاجآقا! روز آخر در مریوان فرمودید برو و زود برگرد. آمدهام برای عملیات.
گفت: "حتماً! انشاءالله در عملیات بعدی شرکت خواهی کرد. اما بگو ببینم چرا توی این گرما ژاکت زمستانی پوشیدهای؟"
سرم را پایین انداختم و گفتم خوب باید معلوم شود که بچه همدانم.
روز بعد وقتی حبیب از همدان به دوکوهه آمد، رفتم پیشش و گفتم: "برادر مظاهری! در خدمتم. هر کاری که بفرمایید." حبیب گفت: "فعلا منتظر باش! وقتش که شد بهت میگم چه کار کنیم."
دوکوهه حال و هوای عجیبی داشت. تمام پادگان مثل یک مسجد بود. آدم فکر می کرد لحظه لحظه در حال عبادت است. همه چیز؛ نوشته ها، در و دیوار، آدم ها همه تذکر بودند و همه شده بودند اصحاب مراقبه که مبادا عمدا یا سهواً مکروهی از آنها سر بزند.
شبها فانوس تهجد و شب زنده داری روشن بود و روزها مهیای سازماندهی و آموزش برای رزم.
فرماندهان کمتر به چشم میآمدند. بر خلاف قبل از عملیات فتح المبین که آوازه کلاسهای نهج البلاغه فرمانده سپاه همدان حاج محمود شهبازی که حالا قائممقام تیپ شده بود، پیچیده بود، اما حالا خبری از کلاس و اجتماعات گروهی نبود.
همه در تکاپوی رفتن به جایی بودند که نمیدانستیم کجاست یا حداقل من نمی دانستم.
یک روز در محوطه پادگان پشت یک موتور خاموش نشسته بودم و دستم به عادت موتور سواری روی کلاج و ترمز بود. بیخبر از اینکه یک جفت چشم نافذ و خداترس به من دوخته شده است. نزدیک آمد سنش دو برابر من، شاید سی سال با لهجه همدانی در کمال ادب گفت:
"برادر چرا با موتور خاموش بازی می کنی؟"
گفتم: "هیچی همینجوری روی عادت. مگر چه اتفاقی میافتد؟"
گفت: "قرار نیست که حتماً اتفاقی بیفتد. این موتور بیت المال است. شما وقتی با کلاج و ترمزش کار کنید، سیمهایش فرسوده و آسیب پذیرتر میشود. حالا این خودش یک اتفاق هست یا نه؟"
گفتم: "البته همین طور است که شما می فرمایید."
وقتی که رفت از دور و بری ها پرسیدم: "این آقا کی بود؟"
گفتند: "حاج محمود نیکمنظر مسئول واحد تدارکات تیپ محمد رسول الله صلی الله علیه و آله."
او با همه امکاناتی در اختیار داشت به فکر سیم کلاج یک موتور خاموش بود و این از جنس همان درس های عملی بود که هر کسی با زبان نرم به همرزمانش میداد.
◀️ ادامه دارد ...
با ما همراه باشید با هر روز یک قسمت از داستان زندگی قهرمان ملی همدانی در کتاب "وقتی مهتاب گم شد"
قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/308
--------------
🖋سالن مطالعه محله زینبیه، با کلی کتاب، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
1_442664055.mp3
5.97M
#لالایی_فرشتهها
قسمت بیست و یکم
#قصه
🌹🏴حضرت عباس ع🌹
🗣قرائت قرآن : سوره واقعه ( آیه ۱تا۸ )
قسمت بعد:https://eitaa.com/salonemotalee/429
🌷❣شهدا عاشقترند❣🌷
✒قسمت شانزدهم
قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/423
- بله خواهرم؟!
- میتونم بپرسم اسم شما چیه؟!
- بله اختیار دارید! علوی هستم.
- نه منظورم اسم کوچیکتون بود!
دیدم یکم مکث کرد که سریع گفتم: چون هرکس یه چیزی صداتون میکنه کنجکاو شدم بپرسم. همین!
- آها... بله. من محمد مهدی هستم. دوستان چون لطف دارن سر به سرم میزارن هر بار یه کدوم رو صدا میزنن.
- خوب پس. حالا من اگه کارتون داشتم چی صداتون کنم؟
- هر چی مایلید ولی ازاین به بعداگه کاری بود به خانم مولایی (منظورش زهرا بود) بگید. ایشون به من منتقل میکنن.
اعصابم خوردشد و باغرض گفتم:
- باشهه. چشم
موقع شام غذاها رو پخش کردم و بعدشم سفره رو جمع کردم. سمانه با اینکه مسئول فرهنگی بود و کارش چیز
دیگه، ولی خیلی بهم کمک کرد. یه جورایی پشیمون شدم چرا قبول کردم
.
تو دلم به سمانه فحش میدادم که منو انداخت تو این کار.
خلاصه این چند روز به همین روال گذشت تا صبح روز اخر
که چند تا از دخترها به همراه زهرا برای خرید می.خواستیم بریم بیرون.
- سمانه!
- جانم؟!
- الان حرم نمیخوایم بریم که؟!
- نه، چی بود؟!
- حوصله چادر گذاشتن ندارم آخه خیلی گرمه!
- سمانه یکم ناراحت شد، ولی گفت: نه حرم نمیریم
رفتیم تو بازار رضا و مشغول بازدید بودیم که زهرا با دوستش که تو یه مغازه انگشترفروشی بودن ما رو دیدن:
◀️ ادامه دارد...
داستان عاشقانه دانشجوی مدافع حرم؛ "شهدا عاشقترند"؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/384
🇮🇷🇮🇷 وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷
✒قسمت بیست و نهم
قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/424
فصل سوم
بلدچی شانزده ساله (۷)
اردیبهشت سال ۶۱ فرا رسید.
قطار اتوبوسها جلوی دوکوهه صف کشیدند و انبوه نیروهای آماده رزم را در خود جای دادند.
حبیب مرا کنار خودش نشاند داخل تویوتای جنگی فرماندهی گردان و پشت سرش اتوبوس ها به حرکت درآمدند.
به کجا؟ به غیر از فرماندهان و مسئولان اطلاعات عملیات هیچ کس نمی دانست. از دوکوهه به سمت اهواز حرکت کردیم.
پرسیدم: "آقا حبیب قرار است کجا برویم؟"
گفت: "نزدیک آبادان. جایی به نام دارخوین. مقر انرژی اتمی."
پس از سه ساعت از جاده اهواز آبادان به سمت جاده خاکی رفتیم. بعد، شکل و شمایل همان کانتینرهایی که حبیب میگفت مشخص شد. معلوم بود که فرماندهان بیدلیل اینجا را برای عقبهی تیپ انتخاب نکردهاند.
نخلستان ها پوشش خوبی برای استار بودند و رودخانه کارون هم مانع طبیعی که مثل یک مرز ما را در این سوی خود پذیرفته بود و عراقی ها را در آن سوی خود.
سه چهار روز گذشت و همه کنجکاو و پرسان که عملیات کجاست؟
حبیب با موتور تریل آمد و گفت: "برادر خوشلفظ وسایلت را جمع کن برویم."
دلم هوری ریخت که خدایا چه اتفاقی افتاده؟ نکند اشتباهی از من سر زده و فرمانده گردان میخواهد تنبیهم کند.
چند نفر از بچههای گردان ما را از دور نگاه میکردند با اضطراب پرسیدم: "چه شده؟"
گفت: "سوار شو بعداً میگویم."
حبیب گاز موتور را گرفت تا ساختمان فرماندهی و ستاد. باز هم حرف نزد و رفت داخل، طبقه دوم همان ساختمانی که متوسلیان و شهبازی نشسته بودند، یک نفر هم کنارشان بود که نمیشناختمش.
هر سه نفر، سرشان روی نقشه بود. حبیب سلام کرد و گفت: "ایشان برادر خوشلفظ مسئول اطلاعات عملیات گردان مسلم بن عقیل هستند."
احمد متوسلیان وقتی دوباره مرا دید خوشحال شد. حاج محمود شهبازی و سومی که بعدها فهمیدم مسئول اطلاعات عملیات تیپ است به من نگاه کردند. حاج احمد گفت: "برادر صمد تو را با مأموریت شناسایی محدوده عملیاتی گردان مسلمبنعقیل آشنا می کند."
صمد یکتا گفت: "اینجا مریوان و سرپلذهاب نیست هر مسئول اطلاعات در هر گردان باید ۳۵۰ نفر را از راهکارهایی که قبلاً شناسایی کرده عبور بدهد و این کار ساده ای نیست."
خیلی محکم و با اعتماد به نفس گفتم: "اگر به توان من شک دارید، خب امتحانم کنید."
از اراده و آمادگی من خوشش آمد و گفت: "یا علی! از فردا شب، اولین شناسایی ها را خواهیم رفت.
◀️ ادامه دارد ...
هر روز با ما باشید با یک قسمت از خاطرات قهرمان ملی "علی خوشلفظ" از جانبازان و شهدای همدانی در کتاب "وقتی مهتاب گم شد"؛ https://eitaa.com/salonemotalee/308
--------------
🖋سالن مطالعه محله زینبیه، با کلی کتاب، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
1_443598653.mp3
5.77M
#لالایی_فرشتهها
قسمت بیست و دوم
#قصه
🌹🏴حضرت علی اکبر ع🌹
🗣قرائت قرآن :سوره واقعه(آیه ۹ تا ۱۶)
قسمت بعد:https://eitaa.com/salonemotalee/434
🌷❣شهدا عاشقترند❣🌷
✒قسمت هفدهم
قسمت بعد: https://eitaa.com/salonemotalee/427
رفتیم تو بازار رضا و مشغول بازدید بودیم که زهرا با دوستش که تو یه مغازه انگشترفروشی بودن ما رو دیدن:
- دخترا یه دیقه بیاین
- بله زهرا جان؟!
و با سمانه رفتیم سمتشون
- دخترا به نظر شما کدوم یکی از اینا قشنگ تره؟! (تو دستش دو تا انگشتر عقیق مردونه داشت)
که سمانه گفت به نظر من اون یکی قشنگ تره. منم همونو با سر تایید کردم و زهرا هم خرید و گفت:
- راستی دخترا قبل اذان یه جلسه درباره کارهای برگشت داریم. حتما بیاین
یه مقدار خرید کردیم و با سمانه رفتیم سمت حسینیه. اول از همه رفتم چادرم رو گذاشتم و منتظر ساعت جلسه شدیم.
وارد اطاق شدیم که دیدم اقا سید و زهرا با هم حرف میزنن. در همین حین یکی ازپسرها وارد شد.
آقا سید دستش رو بالا اورد که دست بده، دیدم همون انگشتری که زهرا خریده بود تو دستشه...
نمیدونم چرا، ولی بغضم گرفته بود.
من اولش فقط دوست داشتم با اقا سید کلکل کنم ولی چرا الان ناراحتم؟! نکنه جدی جدی عاشقش شدم؟!
تاآخر جلسه چیزی نفهمیدم و فقط تو فکر بودم. میگفتم شاید این انگشتره شبیهش باشه.
ولی نه... جعبه انگشتر هم گوشهی میز کنار سر رسیدش بود.
بعد جلسه با سمانه رفتیم برای آخرین زیارت.
دلم خیلییی شکسته بود.
وقتی وارد صحن شدم و چشمم به گنبد خورد اشکهام همینطوری بی اختیار میومد.
به سمانه گفتم من باید برم جلو و زیارت کنم!
سمانه گفت خیلی شلوغهها ریحانه
گفتم نه من حتما باید برم... و ازش جدا شدم.
وقتی وارد محوطه ضریح شدم احساس کردم یه دقیقه راه باز شد و تونستم جلو برم.
فقط گریه میکردم. چیزی برای دعا یادم نمیومد اون لحظه فقط میگفتم کمکم کن.
وقتی وارد صحن انقلاب شدیم سمانه گفت وایسا زیارت وداع بخونیم. تا اسم وداع اومد باز بی اختیار بغضم
گرفت، یعنی دیگه امروز همه چیز تمومه؟ دیگه نمیتونیم شب ها تو حرم بمونیم؟
سریع گفتم من میخوام بعدش باز دو رکعت نماز بخونم.
- باشه ریحانه جان
مهرم رو گذاشتم و اینبار گفتم نماز حاجت میخوانم قربتا الی الله
◀️ ادامه دارد...
داستان عاشقانه دانشجوی مدافع حرم؛ "شهدا عاشقترند"؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/384