سربهراه
چشمم به چلچراغِ حریمِ تو روشن است
ای چلچراغِ چشمِ تو، خورشیدِ راهِ من❣
@sarbehrah
تو مشّایه فراوانیِ نعمته. نوجوانتر(☺️) که بودم و بدنم کِشِشِ بیشتری داشت، دستِ رد به سینهی هیییییییچ موکبداری نمیزدم و روی هم، روی هم همهچیز رو میخوردم😂
با نیّت و نیابت هم میخوردم! معتقدم هرچی تو مشّایه میخوریم؛ سوختِ یک سال زندگی کردنمونه❤️
اما رفتهرفته دیگه بدنم جواب نمیداد و حالم بد میشد. دقیقا یادمه یه شبِ جمعه رسیدیم کربلا اما من اینقدر روهمروهم خورده بودم رفتم زیرِ سِرُم و نتونستم حرم برم... عبدالبطن نامِ دیگر من است، گرچه در ظاهر جسمم نشون نمیده😝
درسِ عبرتی شد کمی شکمم رو مراعات کنم. یعنی در مدارِ امام، به عشقِ امام، برای رسیدن به امام، از جسمم مراقبت میکردم و این اربعینِ شهریور یادمه گزیده خوراکی میخوردم؛ از چربها عبور میکردم با اینکه دلم کباب میشد😢 از بامیههای شیریییییین زیاد نمیخوردم با اینکه قابلیتِ کیلویی خوردن دارم😔 وَ سرِ ظهر کلهپاچه نمیگرفتم که گرمازده شم، با اینکه چشمم پیِ اون یه دونه چشمی بود که وسطِ کاسه چشمک میزد😞
طبقِ نیّتِ بر مدارِ امام زندگی کردن، اینجا هم باید مراقبِ جسمم باشم، مسؤول خواهرانِ امام زمان ارواحنا فداه، باید جونِ دویدن و پیگیری کردن داشته باشه😍 لذا تا رسیدم خونه، انتخاب کردم بعد از یه روزِ شلوغِ کاری، به جای چایِ جانِ دل❤️ این بدشکلِ بدمزه رو بخورم🥸 شیر با شیرهای که تابستون از نمایشگاهِ کاخ نادریِ کلات خریدم. مزهی مزخرفی داره و خستگیدرکُن نیست، اما لعنتی مُقوّیه😫
اگه خوابم نبرد، میام کللللللی بنویسم! ماجراهاااااااا داشتم امروز🤪
@sarbehrah
اینجا رو یه نگاه بندازین، رشته من و که نخواست، انشاءالله شما کارمندِ حرم بشید.
@sarbehrah
سربهراه
تو مشّایه فراوانیِ نعمته. نوجوانتر(☺️) که بودم و بدنم کِشِشِ بیشتری داشت، دستِ رد به سینهی هیییییی
دیشب از خستگی بیهوش شدم و نشد روزِ جذابم رو بنویسم :)
۱. هشتمایی که قیام کرده بودن یادتونه؟ مادرا اومدن، پدرا اومدن؟ بعد از اعلامِ ختمِ جلسه و رفتنِ من، با مدیرِ بندهخدام سااااااعتها صحبت کردن! وقتی نتونستن از امتحان، از تدریس و کلاسداریِ من ایراد بگیرن، عذرخواهی کردن و رفتن.
۲. قبلِ رفتن دو تا بارِ بچههاشون کردن که اونا رو سرافکنده کردن و هشتمها میفتن به جونِ هم :/
کلاسِ هنر رو کنسل میکنن و در حالِ فحش و کتککاریِ هم بودن که چرا مادرِ تو نیومده و چرا پدرِ تو پشتمون وانستاده و تو چرا سؤالِ ردیف و قافیه رو اشتباه نوشتی که سوتی بدی و اصلا چرا حرف زدی و...!
مدیرِ بندهخدا که از صبحِ امتحانِ فارسیِ من درگیره :) (درگیر هااااا! همه درسها دو معلمه است، یعنی اگر اعتراضی به معلمی باشه، نهایتا دو کلاسه که تقسیم شده بین معلما، اما من تنها دبیرِ مدرسهام که کلِ کلاسا رو دارم و در چنین مواقعی، دقیقا کلللللل مدرسه به هم میریزه😂) میره سرِ کلاسشون که ببینه وقتی نتونستن چیزی رو ثابت کنن، دقیقا چه مرگشونه؟! فکر میکنین تهِ این ماجراها چی میشه؟! حتی به مخیّلهتون هم خطور نمیکنه! در تصوراتتون هم نمیگنجه!
۳. «خانوم نهما رو دوست داره، ما رو نه!»
تهِ همهی این ماجراها یکیشون بلند میشه و این رو میگه!
مدیرم اول شوخی میگیرن و میذارن رو حسابِ کمآوردنشون اما وقتی بچهها ریزریز صحبت میکنن، میفهمه نهههه! واقعا همهی بدقِلِقیهاشون از همینه...
به مدیر گفتن خانوم با نهما عکس گرفته ولی با ما نه... خانوم به حیوونخونگیِ نهما (همون شیطنتی که بالاتر براتون گفته بودم) خندیده، به ما محل نذاشته... خانوم زنگای تفریح لُپِّ نهما رو میکشه، ما رو نه... خانوم فلان، خانوم بیسار...!
اینا و نهما، طبقه بالا و همسایهان...
بله! امتحانِ من و... تدریسِ من و... کلاسداریِ من و... پیشِ والدین... پیشِ همکارام... پیشِ مابقیِ مدرسه زیر سؤال بردن و چندین روز انرژی و اعصابِ ما رو گرفتن به خاطرِ حساسیت/حسادت...!
۴. مدیرم با خنده اینا رو بهم میگفتن و گفتن آخرش چند نفر زدن زیرِ گریه! پرسیدن راسته؟
بله راسته! وَ این ایراد نیست! از نظر احساسی و عاطفی همه به همه عُلقه پیدا نمیکنن + از نظرِ اخلاقی همه از همه خوششون نمیاد + از نظرِ تربیتی با همه نمیشه یهجور رفتار کرد. هرکس بگه اینطور نیست، یا خودش رو به نفهمی زده یا اهلِ شعاره!
هشتمای من جنبهی یکی از رفتارهایی که با نهمها و هفتمها میکنم رو ندارن... نهمها و هفتمهای من مرامی و اخلاقی، بسیاااااار متفاوتن، من به هفتمام یک بار اوایل آبان گفتم فارسی و نگارشتون رو همیشه با هم بیارید چون میترسم عقب بیفتید، همین و به هشتما گفته بودم، اونا نیاوردن و بهانه کردن، هفتمام هرررررر جلسه دو کتاب به دوش میکشن و پابهپای اضطراب من، برای رسوندنِ درسشون به بودجهبندی تلاش میکنن. من با نهمام شوخیهای صمیمیتری میکنم اما ادب رو از یادشون نمیبره و حرمتِ معلمیم رو دارن، اما هشتما رو دو بار رو بدی، دخترخاله میشن و حتی فرقِ تو و شما گفتن رو نمیدونن!
مدیرم و همکارام این تفاوتها رو احتمالا از جانبِ من درک نمیکنن... در تلاش بودن با خودم بیان سرِ کلاس و مثلا مراسمِ صمیمیکنون داشته باشیم(!) که نذاشتم و گفتم صلاح نمیدونم.
۵. هشتمها بیشتر از چشمم افتادن :)
تبعاتِ کارشون گرچه باعثِ سربلندی و عزّتم شد، اما چندین روز انرژی ازم گرفت... من رو در مظانِ اتهام قرار داد... فضای درسی و امتحانیِ درسم رو متشنّج کرد و الآن همهی مدرسه از امتحانِ فارسیِ دی میترسه و اضطرابِ روحی گرفتن... وَ زبونِ همکارام رو به روم باز کردن که بهم بگن سختگیر!
۶. یکی از هشتما گفته دوستپسرم تربتیه... میگم خانوم و بکنه تو گونی...
مدیرم و خانومِ هنر با نگرانی این و بهم گفتن... وَ توصیه کردن مراقبِ خودم باشم...!
۷. یکشنبه شروعِ هفتهی پژوهش بود. برنامه داشتم تو حیاط زنگِ پژوهش بزنم و تیمِ شونزدهنفرهم و معرفی کنم. مدیر به خاطر گاردی که نسبت به من پیش اومده بود، صلاح ندونستن. دیروز که گره باز شده بود و معما حل، اجازه گرفتم و این کار رو کردم. اما ببینید خدا چطور برام درست کرد که اگر یکشنبه میگرفتم، مدیرِ اصلی نبود... اما دیروز برای رسیدگی به مسائلی که سرِ درسم اتفاق افتاده بود، مدیریتِ اصلیِ مدرسه اومده بود و من وقتی دیدمشون تو دلم گفتم امروز اخراج میشم :)) اینقدر که این اتفاق برام افتاده... اما ببین خدا چه عزتم داد و آبروم رو حفظ کرد... هزار الحمدالله❤️ وقتی سرِ صف تیمم رو با وظایفشون معرفی کردم و زنگِ پژوهش رو رسما زدم، مدیرِ اصلی اومدن و غافلگیرانه شروع کردن به صحبت.
سربهراه
تو مشّایه فراوانیِ نعمته. نوجوانتر(☺️) که بودم و بدنم کِشِشِ بیشتری داشت، دستِ رد به سینهی هیییییی
گفتن من شنیدم تیم پژوهش هیچ امتیازی نداره و بابتِ فعالیتها کسی نمرهای نمیگیره و خانم فارسی هیچ جایزه و تقدیری براش در نظر نگرفتن، اما پانزده نفر داوطلبِ این کار شدن و دارن با ایشون همکاری میکنن. کللللللی من و بچهها رو تشویق کردن و قشششششنگ شد یه مراسمِ رسمی و آبرومند... بلافاصله بعد از اتمامِ مراسم دو نفر اومدن که ما هم میخوایم با شما باشیم. فکر میکنین یکیشون کی بود؟ ؛)
۸. دخترِ آقای شارلاتان :)
آقای شارلاتان بعد از شکایتِ مدرسه به اداره و تهدید به اخراج، دیگه سر و کلهش پیدا نشد. دو هفته پیش که دخترش کنفرانس داد و از پنج نمره، ۲/۷۵ گرفت، فقط با معاونت تماس گرفته بود که به خانم فارسی بگید این خیلی زحمت کشیده، چرا کم گرفته؟ که لیستِ ایراداتِ کارش رو دادم به معاونت و دیگه خبری ازش نشد :)
حالا اگر بفهمه دخترش داوطلبِ مفت و مجانی با من کار کردنه، به جانِ خودش دیوار رو گاز میزنه :))
۹. سعی میکنم به شوخی و خنده، بچهها رو نسبت به محیطشون مسؤول کنم. مثلا وقتی داشتم به هفتما انشای توصیفی یاد میدادم، گفتم بیاید من کلاسِ شما و شما رو توصیف کنم؛
دخترایی مهربون، خوشدل، مؤدب، شلخته، معلمپیرکُن، درودیوارِ بیسلیقه و شلوغ، لبِ پنجرهی کثیف، خوشسخن اما بیدقت، زیپِ کیفا همیشه باز، خلاصه که همه دخترای این کلاس باد میکنن رو دستم :)
خندهخنده مرتب شدن و سردستهشون شد همین دخترِ آقای شارلاتان که کلاس رو خوشگل کنن! بدون هییییچ اجبار و نمرهای!
حالا یک ماهه هر جلسه که میرم سر کلاسشون، دختر آقای شارلاتان ازم میپرسه خانوم! کلاسمون قشنگ شده؟ دوسش دارین؟
حتی تو دفترچهش یادداشت کرده من نور دوست دارم و هر وقت میرم کلاس، پرده رو برای من کنار میزنن که نور بیاد تو کلاس :)
چه خوشم میاد آقای شارلاتان اینا رو بفهمه :))
۱۰. یکی از هفتما برام نشانِ کتاب درست کرده :) دستسازِ خودش :) یهو بغلم کرد و گفت دستام و باز کنید. دستاش و که باز کردم هدیهم و دیدم :) شب برسم خونه عکسش رو میذارم😍
@sarbehrah
این منم :/
شاگردم سرِ کلاس میکشید! زیرش براش یادداشت گذاشتم و امضا و تاریخ زدم و برگردوندم و گفتم حالا حواست و بده کلاس.
@sarbehrah
سربهراه
یا صاحبالزمان! از شما مدد ❤️ @sarbehrah
مدیرم دوباره بهم گفتن مؤسس پیگیرن دوازدهمِ اون یکی شعبه رو هم قبول کنم.
رفیق میگه قبول کن، اما این وضعِ منه! حتی اومدم کتابخونه که متمرکز مجبور شم بشینم پای برگهها تا تموم شه، اما آذر تموم شد و برگههای من نه...
چطور ببرمش در مدارِ امام و مثلِ مشّایه، که پرقدرت انجامش بدم؟! نمیدونم... وَ واقعا از تصحیحِ برگه و دیر رسوندن و بدوبدوی وارد کردنِ نمرات و هی پرسیدنِ دخترام که خانوم نمرهها رو آوردین خسته شدم...
خدایا ناشکر نیستم... ناتوانم... از خودت مدد...
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
خسته رسیدم خونه. خستهی واقعی. خستهی روحی و جسمی. برای بقا غذا میخورم و دراز میکشم که تا ده و نیم بخوابم و بعد تا صبح بیدار بمونم و برگههای نهم رو تموم کنم که فردا در جوابِ سؤالِ «خانوم نمرههامون رو آوردید؟» باز نگم تموم نشده...
ساعت میگذره و خواب به چشمای من نمیاد... جسمم از بیخوابی در رنجه و ذهنم اما فرمانِ خواب نمیده...
اگر «کلمه» نبود بیشک سالها قبل از این مُرده بودم و جسدوار به زندگی ادامه میدادم... به قولِ دکتر شریعتی؛ قلم توتمِ من است... توتمِ ما نویسندهها که مغزمون خاموشی نداره... به جای فریاد مینویسیم... به جای گریه مینویسیم... به جای فرار مینویسیم... به جای مُردن مینویسیم و در نوشتن هزار بار میمیریم!
مقاومت میکنم و پهلو به پهلو میشم تا خوابم ببره اما همهی عمرم قطار میشه و سوووووتزنان از جلوی چشام میگذره... سیاهیها بیشتر به چشمم میان و سرِ واگنِ درسم، وقتی پایاننامهی ارشدم از واگنِ عمرم میافته و خون میپاشه به چشمهام و واگنِ دکتری از قطار جدا میشه و دور و دورتر میشه... دیگه تحمل نمیکنم! پتو رو کنار میزنم و به کلمه پناه میارم و بعدش بدونِ خواب به تصحیحِ برگه ادامه میدم و ساعتِ شش میرم که برم مدرسه...
یادتونه نوشته بودم به خونهدارها حسادت میکنم؟
اینجور وقتها هزار بار بیشتر! هزار بار بیشتر!
خیلیها برابرِ این حرفم تمسخر میکنن اما من از پسِ سالها درس خوندن و کتاب خوندن و کار کردن تو جامعه حرف میزنم؛ کارِ خونه هزار برابرِ تراپی و مشاوره، حالخوبکنه! به جای هزار مهمونیِ پر از گناه که مثلا شارژمون کنه، شارژکُنه! به جای هزار باشگاه و اَدااَطوارای اینستاگرامی، سرِ حالکُن و سلامتآفرینه! به جای هزار پیادهروی و معاشرتهای غلط، امیددهنده و انگیزهآوره!
من بنا به دلایلی که مربوط به خودم نیست، نمیتونم کارِ خونه کنم. با روحیهی فعالم، در خونه مجبورم مصرفکننده باشم و همین بخشی از روحم رو فرسوده میکنه.
شما به یک روزِ من نگاه کنید؛ شغلم در تکرار میچرخه... (این به معنی نفی شغلم یا علاقهم به شغلم نیست، دارم از تکامل و چرخهی کاملِ زندگی حرف میزنم)
اما اگر در کنارش یه ظرف بشورم... یه غذا بپزم... یه جارو کنم... یه سبزی پاک کنم...
میبینید! حتی اسم بردنش متفاوته! دنیایی از رنگ و بو و صدا و تجربه و...
ذهنتون مثلِ تکبُعدیهای پرمنظور فقط سمتِ ازدواج نره(!) من دارم از اصالتِ فعالیتِ متناسب با روحیاتِ ریحانهی خلقت حرف میزنم که به تجرّد و تأهل ربطی نداره!
کارِ خونه روحیهدهنده است.
تمومِ ساعتهای من ولی یه شکله؛
مدرسه... برگه... خودکارِ قرمز!
من دارم از علایقِ فطریِ جنسِ لطیف حرف میزنم و سازگاریش با گفتمانِ خانهداری و در حریمِ خونه موندن...
+ حس میکنم چون خستهام، بد نوشتم و جانِ مطلب رو نرسوندم... فکر کنم موضوع به این مهمی و پرفلسفگی رو به باد دادم...
فقط بگم پرچمِ خونهدارهای «حقیقی» بالاست. حقیقی ها! نه هر زنِ خونهداری که به دارچین ریختنش سرِ قوریِ چای عشق نمیورزه و افتخار نمیکنه و اثرگذاریش در جریانِ عالَم رو نمیدونه!
@sarbehrah
اتوبوسِ اول از مدرسه رو با یکی از هفتمام هممسیرم. امروز مثلِ همیشه خندون منتظرم نبود. پَکَر بود و بیحوصله. نهمام که سوارِ اتوبوساشون شدن و ما رو تنها گذاشتن، احوالش رو پرسیدم. اولش میخندید و میپیچوند، اما کمکم زبون باز کرد...
دیشب خونهشون دعوا بوده... باباش مامانش و زده... خودشم کتک خورده...
فرصتی بود که بفهمم این اتفاق، معمولِ خونهشونه یا نه، چون این شاگردم با سادهترین مسأله به هم میریزه و عصبی میشه... تهاجمی حرف میزنه و پُرتنش...
دیدم بله... معمولِ زندگیشونه...
سه تا دختر... سه تا شاخه گلِ لطیف... تو سنینِ غنچگی... دارن تو این باد و طوفان بزرگ میشن...
من اگه خدا بودم نمیذاشتم هر کسی بچهدار شه... عجب صبری خدا دارد!
مردها رو همیشه با چمران مقایسه میکنم؛ هرچه چمرانتر، برای من عزیزتر... در کار، در زندگی، در انتخاب...
چمران نمیگفت تو خوب باش تا منم خوب باشم(!) چمران، آیینهی صبر و عطوفتِ خدا بود با ریحانهی خلقت... چه با پروانه، چه با غاده، چمران مظهرِ لطافت بود... همون چمرانِ قاطعِ شبهای عملیات... همون چمرانِ توفندهی التهاباتِ لبنان... همون چمران برابرِ ساحَتِ زن، وَ هر زنی، مظهرِ عطوفت و لطافتِ شرعی بود... نگاه نکنین دو بار ازدواج کرد؛ از عشق به عقیده هجرت کرد و این هم تنها از «مرد»ها برمیاد! داد زدن بلد نبود! من کاری به عصبانیتِ آدمیزاد ندارم، دقیقا دارم از کلمهی «مرد» حرف میزنم! مردها داد نمیزنن... کتک بلد نیستن... من مردها رو به تقواشون قابلِ جواب سلام دونستن میدونم...
هییییچ کاری به دلیلِ عصبانیتِ یه مرد ندارم، اصلا همممممهی حقهای دنیا با اون! مردها داد نمیزنن... کتک بلد نیستن... که اگه اینا باشه، تکیهگاه، اسمِ دیگهی اون مرد نیست... که حتی «مرد» هم نیست!
میگم چمران... چون نه امامه، نه معصوم... اما وقتی زندگی و اخلاقش رو میخونی، نمیگی چقدر انسانه، دقیقا میگی چقدر «مرد»ه! مرد! همونکه جزو گونههای کمیابِ زمانهی ماست!
@sarbehrah