eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
از یه مجموعهٔ خفنِ کشوری که اگر اسم ببرم هممممممممممه می‌شناسید، باهام تماس گرفتن برای همکاری. قرار حضوری گذاشتیم و رفتم. هرجایی که مذهبی و فرهنگیِ خفن بوده و رفته بودم، این‌قدر کثیف بود که بهشون می‌گفتم شما اول خودتون رو درست کنید، بعد متولیِ فرهنگ و دین بشید(!) این‌جا ولی فووووووووق‌العاده تمیز بود. تمیز و شیک و مرتب. این رو هم گفتم. با جزئیات هم گفتم. با اسم بردنِ مجموعه‌های خفن مذهبی و فرهنگیِ پلشتی که دیده بودم. گفتم از فلان‌مجموعه که آقای فلان مسؤولشه، بهم گفتن بیا مدیر مدرسه‌مون شو، کوله‌م و برداشتم و بهشون گفتم شما وقتی عرضه ندارید میز خودتون رو تمیز و مرتب کنید، چطور ادعای تربیت و دین‌مداری برای دیگران دارید؟! خلاصه بهشون گفتم که این تمیز و‌ مرتب بودن‌تون به‌عنوانِ متولیانِ دین و فرهنگ، خی‌لی خی‌لی مهمه! بعد یه فرم دادن که خییییییییییی‌لی جزئی و دقیق بود! حوصله‌م سر رفت تا پُرش کردم. بعد از گزینهٔ مجرد یا متأهل، پرسیده بودن برنامه‌ای برای ازدواج دارید؟ خب خی‌لی خنده‌م گرفت! چی بنویسم؟ بگم بله ولی نیمه‌م واقعاً گم شده؟! چه سؤالیه خب! نوشتم بله، برنامهٔ زندگی‌ای تمدنی دارم و این برنامه رو خرجِ هر بی‌سروپایی نمی‌کنم. بعد دو تا سؤال داشتن که دو تا نقطه قوت و دو تا نقطه ضعف از خودتون بگید. قوت و نوشتم نظم و پیگیری. ضعف رو‌ نوشتم عدمِ درکِ انسان‌هایی که باهوش نیستن، وَ تحمل نکردنِ انسان‌هایی که زیاد توضیح می‌دن. بنده‌خدایی که اومد با هم جلسه بذاریم، فرمم رو ندید. یادم نمیاد از کجا من رو می‌شناخت، اما ذهنش به من فوق‌العاده مثبت بود و رسماً نویسنده خطابم می‌کرد و معلم بودنم براش در ردهٔ بعدی قرار داشت. نشست و یک ساعت و نیم توضیح داد😒 خی‌لی خسته و کلافه شدم، خصوصاً که بعد از این‌همه توضیح، شاکلهٔ مشخصی از کاری که ازم می‌خوان تو ذهنم شکل نگرفت. از حقوق و مزایا هم صحبتی نکرد که من خیلی از این مسأله بدم میاد. این‌که طرف قبل از حقوق، شروع کنه کار رو گفتن و انگار تو برده‌شی و موظفی براش کار کنی و تازه دست‌بوسشم باید باشی(!) این بنده‌خدا این‌طور نبود البته، فوووووووق‌العاده محترم با من برخورد کرد. ولی من به این مسأله حساسیت ذهنی دارم و اولین نکتهٔ منفی رو در ذهنم ریخت. بعد از توضیحاتش گفت ببخشید طولانی شد (😐) و اگر سؤالی هست در خدمتم. من که بعد از مدرسه رفته بودم و بسیار خسته بودم، حوصله‌م هم سر رفته بود، تهشم نفهمیدم کارم چیه، مکثی کردم و ترجیح دادم خودم باشم. اگر من و می‌شناسن که براشون طبیعیه، اگر نمی‌شناسن هم لازمه بشناسن تا همکاری‌مون به مشکل نخوره! لذا گفتم ببخشید، من کوتاه و سؤالی می‌پرسم تا زودتر به نتیجه برسیم. تو فرم هم نوشتم که نقطه ضعفم چیه... آقاهه فرم رو برداشت و نگاه کرد و سرخ و سفید شد😂😂😂 من سریع شروع کردم به پرسیدن: حقوقم چقدره؟ گفت قانون کار با بیمه. گفتم ساعت کاری‌م چقدره؟ اومد توضیح بده که تذکر دادم لطفاً مشخص و کوتاه پاسخ بدید. گفت ساعت کار اداری مگر خودتون اضافه‌کار بخواید. گفتم فرض کنید من استخدام شدم. الآن باید کارم و شروع کنم. بفرمایید تا فردا باید چه کنم؟ باز اومد توضیح بده که نذاشتم. گفتم لطفاً منسجم و مشخص پاسخ بدید. گفت و بالاخره متوجه شدم و چند دقیقه‌ای سکوت کردم. فهمید جوابم منفیه و باز شروع کرد به توضیح دادن. سر بلند کردم و حرف‌شون رو قطع کردم و گفتم شما در طول مدت فرمایشات‌تون مدام به نویسنده بودنِ من اشاره کردید. اما کاری که ازم می‌خواید شبیه به ادمین بودنه(!) خب من می‌خواستم ادمین باشم که تو دیوار ریخته، فراتر از قانون کار هم حقوق می‌دن! این‌جا یه مجموعهٔ به‌نام هست، شما ادعای فرهنگ و دین دارید. وقتی تخصص و مهارتِ من رو می‌دونید، چرا متناسب با خودم کاری برام تعریف نمی‌کنید؟! چرا همهٔ استعدادم رو گذاشتید کنار که بیام و صرفاً گوشه‌ای از مجموعه‌تون رو که لنگ مونده جمع کنم؟! وای خدا که دوباره شروع کرد به توضیح و با احترامی صدچندان و ابراز شگفتی از صراحت و دقتم، تلاش کرد این‌طور نشون بده که اولشه و بعد شما به علاقهٔ خودتون مشغول می‌شید و... خی‌لی خی‌لی حرفای دیگه که به‌هیچ‌وجه برام دیگه جایگاهی نداشت. می‌تونستم بگم باشه و از این بی‌حقوقی نجات پیدا کنم..‌. ولی من دیگه یه دختر بیست ساله نیستم که پی پول و مقام و مجموعه‌هایی با اسم‌های خفن باشم! من دویدنام و دویدم... تلاشام و کردم... درک‌هام و به خرج دادم... صبوریام و گذروندم... خیلی بردباری کردم تا به رؤیاهام برسم... وَ دیگه وقتشه یا برسم، یا حداقل دیگه برای خودم کار کنم، نه جمع کردنِ گوشه‌ای از کار لنگِ مجموعه‌ای! حتی اگر شده بخور و نمیر، اما برای خودم یا عقایدم، نه برای دیگران و مجموعه‌هاشون(!)
وقتی دید هم‌چنان پاسخم قاطع و محکم منفیه و نه پول و مزایا، نه توضیحاتش که در آینده(!) سردبیر فلان شم وسوسه‌م نکرد و حاضر نیستم حتی یک روز در بخشی کار کنم که علاقه‌ای بهش ندارم، وارد مسخره‌ترین فازی شد که هممممممهٔ مذهبی‌جوگیرای بی‌سواد و بی‌تخصص رو گیر می‌ندازه! خیال کرده بود منم از اونام😏 گفت ما همه این‌جا برای تمدن مهدوی کار می‌کنیم و تحت لوای حضرت مهدی علیه السلام هستیم و... اوه! منبری رفت! قبلاً این‌جور وقت‌ها خیلی محترم و مستدل توضیح می‌دادم چون دارید مهدوی و ظهوری کار می‌کنید باید ملزم به شایسته‌سالاری باشید. باید هر انسانی رو متناسب با استعدادهاش در مجموعه بچینید. باید حق انتخاب خادمی یا کارمندی بذارید. باید انسان‌ها در مجموعهٔ شما شکوفا شن، نه که مجموعه‌تون با انسان‌ها شکوفه بده و انسان‌ها در مجموعه حل بشن و استعدادهاشون کنار گذاشته بشه... اوووووو قبلاً واقعاً می‌نشستم و با سند و مرجع، توضیح می‌دادم چون ادعای دین دارید، من مخالفِ این و اونم و دلیلم فلان و بهمانه... ولی هر بار می‌دیدم طرف مقابلم اصلاً دردش دین و تمدن نبوده که از حرفام به فکر فرو بره(!) اون می‌خواسته از عقایدم سوءاستفاده کنه تا من رو به بردگی بگیره... خی‌لی وقته دیگه توضیح نمی‌دم... حرف‌شون رو قطع کردم و گفتم عذر می‌خوام؛ من نگاه مذهبی ندارم. نگاهم فقط شغلیه و درآمدی. برای رضای خدا کاری نمی‌کنم! مات‌ومبهوت زل زدن به من و ساکت شدن. گفتم شغل من مشخصه؛ اگر برای تدریس، نوشتن وَ ویراستاری در مجموعه‌تون گزینه‌ای بود خبرم کنید. برای امور دیگه تمایل به همکاری ندارم. این مکالمه می‌شد بیست دقیقه طول بکشه، ولی چندین ساعت مغز من رو بیهوده خوردن... بی‌نهایت خسته‌ام... باید چهار دسته برگه امضا کنم تا فردا... باید لباس اتو کنم... باید دوش بگیرم... دو‌ ساعت هم دیدنِ دونگی طول می‌کشه... دیشب هم خوابم نبرده و الآن دارم می‌میرم... چقدر وقتم و تلف کرد... چون این اخلاق زشت رو در استادهام تو دانشگاه فردوسی هم دیده بودم نمی‌گم مذهبیا... انگار اخلاق همهٔ آدماییه که برای پیش بردن کار خودشون، می‌خوان دیگران رو بردهٔ فکر و مجموعه‌شون کنن که با صحبت‌های طولانی گیج‌شون می‌کنن و می‌ندازن‌شون تو تعارف. روی من جواب نمی‌ده بندگان خدا! فقط خسته‌م می‌کنید و زحمت می‌دید که یا می‌شورم‌تون، یا موکول می‌کنم به قیامت و برای خودتون بد می‌شه. اَه!
برخی بانک‌های شهرم رو با ورقه‌های فولادی پوشوندن... با عزت می‌رفتی بانک، بانکِ خوشگل، تو صف می‌موندی، پول می‌گرفتی، کارِت رو می‌کردی... حالا باید وارد یه بانکِ بدون نور بشی، چون تمومش رو با ورقه‌های فولادی پوشوندن که فواحش و وحوش بهش هجوم نیارن(!) می‌خوام دوباره با ارتباطات قوهٔ قضاییه تماس بگیرم. می‌خوام مطالبه کنم این وحوش و فواحش رو به اشدّ مجازات عقوبت کنن.‌ اگر خونی ریختن، خونِ نجس‌شون ریخته شه و اگر آسیبی به اموال کشورم زدن، از جیب خودشون و هفتاد نسل‌شون کم شه و کشورم آباد شه. یادتونه این‌قدر پیامک زدم اتوبوسرانی که بعد از یک ماه‌ونیم، به‌جای ون، اتوبوس گذاشتن؟ این‌بار هم این‌قدر با ریاست‌جمهوری و قوهٔ قضاییه تماس بگیرم که بالاخره عدالت اجرا شه.
سربه‌راه
تو اتوبوس یکی از این خدازده‌های برهنه نمی‌دونم چه سخنرانی‌ای می‌کرد، من نصفه‌ش و شنیدم. داشت بلغور می‌کرد که مردم ماییم و مخالف حکومتیم و همین اقلیت نمی‌ذارن فلان و... خی‌لی مهربون و لطیف، اما با صدای بلند و رسا، طوری که مردها هم شنیدن و سر برگردوندن سمتم😎 گفتم عزیزم، مگه نمی‌گی زیادین؟ مگه نمی‌گی طرفدارای حکومت کم هستن؟ من طرفدارِ حکومتم. مگه نمی‌گی من اقلیتم؟ کمم؟ خب پس چرا شما که زیادید کار رو یه‌سره نمی‌کنین؟! چرا همه‌تون با هم تو روز نمی‌ریزین بیرون و اعلام مخالفت کنید؟ ۲۲ دی ما رو دیدی؟ متحد با زن و بچه ریختیم تو خیابون، نه به کسی بی‌احترامی کردیم، نه آسیب زدیم، نه کشتیم، حرف‌مون و زدیم، حریف طلبیدیم، اعلام وجود کردیم، مثل شیر هم برگشتیم خونه‌هامون. چرا شما که زیادین نمی‌کنین؟! ما رو که می‌گی کمیم، حریف‌تون نمی‌شیم! شمام که زیادین، چطور سال ۵۷ مردم حکومت عوض کردن؟ شمام عوض کنید! شکست دادنِ اقلیت که کاری نداره! می‌گی مردم با شمان، پس چرا هیچ‌وقت برنده نمی‌شید؟! ها عزیزم؟ چرا هیچ‌وقت نتونستید کاری کنید؟ وقتی زیادید از چی‌ می‌ترسید؟ وقتی من کمم، اقلیتم، شما از چی‌ می‌ترسید؟! خی‌لی لطیف و مهربون، مثل متّه هی سؤالم رو تکرار می‌کردم و اون هیچی نمی‌گفت😂😂😂😂😂😂 بالاخره مستمر سؤال پرسیدنِ من، یکی رو ملتفت کرد. یه خانم مانتوییِ معمولی جواب داد زیاد نیستن! راست می‌گه دیگه، اگه زیادین چرا پس کاری نکردین؟! خب زیاد نیستن! کله‌هاشون تو گوشیه و چرت و پرت می‌بینن میان همونا رو این‌ور اون‌ور می‌گن بی‌خود اعصاب مردم و خراب می‌کنن! خانومه بنده‌خدا حوصله نداشت😂😂😂 اتوبوس که ایستگاه نگه داشت، دختره بلند شد و بدوبدو پیاده شد😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂 مسافرا زل زده بودن به من😂😂😂😂 اگر از زیادها بودن(!) کسی جرأت نداشت کلمه‌ای حرف بزنه😂😂😂😂 و اگر از ما اقلیت بودن(!) گوووووووشت شد به تنشون، اما درست این بود که حرف می‌زدن و بابت سکوت‌شون قیامت دیدنی‌ان😎 ولی من با سرِ بلند ایستاده بودم و میلهٔ اتوبوس رو گرفته بودم و داشتم فکر می‌کردم این‌قدر این اقلیتِ مزدور بی‌سواد و بی‌تفکر و بی‌اندیشه‌ان، که برای خفه کردن‌شون حتی استدلال و فلسفهٔ سنگین نمی‌خواد! با دو تا سؤال کودکانه می‌شه خفه‌شون کرد! 😂😂😂😁 ناگفته نماند نامحسوس ازش حین افاضاتش فیلم گرفتم تا فردا به اولین پایگاه بسیجی که رسیدم تحویل بدم. چون ممکنه اینا جاهلین و غافلین نباشن و مهره‌های آموزش‌دیده باشن که هدفمند تو اتوبوس و مترو و این‌جور جاها میتینگ برن. بهتره اطلاعات سپاه در جریان باشه و بررسی کنه. یکی نوشته بود روز پاسدار به هرکی داره این وطن رو پاسداری می‌کنه مبارک؛ حتی تویی که صبح تا شب، شب تا صبح دم پنجره‌ای و آمار همه همسایه‌هات و داری😂 واقعاً هم همین‌طوره و تک‌تک‌مون باید پاسدار باشیم این روزا. مثلِ حضرتِ آقای امام حسین علیه السلام😍❣
بالاخره رسیدم خونه و دیگه فقططططططط می‌خوام دونگی ببینم😂😂😂😂😂 نیروی کمکی می‌خوام برای تصحیح برگه‌هام😭😭😭😂😂😂😂😂
سربه‌راه
یا صاحب‌الزمان! از شما مدد ❤️ @sarbehrah
خسته و رنجورم وَ زمانی برای توقف ندارم.
سربه‌راه
زیرِ چشم‌هام گود افتاده. اسپرسوی داغ ریخته‌ام داخلش. باید تا صبح دوام بیاورم. سه دسته برگه مانده و مُصرّ هستم فردا تحویل دهم. فردا سبک‌بال برگردم خانه و توی گودِ چشم‌هام، فقط آب سر بکشم. آبِ سرد و گوارا. رنگِ صورتم زرد شده. زردِ کم‌حالِ آبکی. انگار که ته‌ِ پودرِ زردرنگِ جعبهٔ آبرنگ را، آب بسته باشی. با رنگِ چهره‌ام نور می‌کشم. می‌پاشم به دلم. دلم حوضِ خالیِ کاشی‌ترک‌خورده‌ای‌ست. بینِ نمِ ترک‌هایش لجن بسته شده. مُشت مُشت از صورتم رنگ برمی‌دارم و نور می‌پاشم به حوضِ دلم‌. بالاخره پیامبری در قلبم به ساحل می‌رسد. نهنگش را سُر می‌دهد توی حوضِ دلم‌. بالاخره «إنّی کنتُ مِن الظالمین‌»ها کفِ حوضم را برق می‌اندازند. لجن‌ها می‌خشکد و ترک‌ها به آغوشِ هم برمی‌گردند. لاغرتر از قبل شده‌ام. به خورد و خوراکم نمی‌رسم. فرصت ندارم. روزی یک وعده غذا می‌خورم و دو وعده غصه. غصه‌ها دیرهضم‌اند. روی دلم می‌مانند. برای همین حوضم پر از ترک شده. خوابم می‌آید. زود به زود هم می‌آید. بی‌خبر هم می‌آید. مثلاً وقتی دارم از ماستِ برگه‌های یازدهمِ تجربی مو بیرون می‌کشم. یا وقتی برای بارِ سوم انشای هستی را می‌خوانم و سردرنمی‌آورم چرا این‌قدر بد می‌نویسد و مدرسه مدام او را به مسابقاتِ نویسندگی می‌فرستد و اتفاقاً رتبه هم می‌آورد! بعد که سر بر بالش می‌گذارم، خواب می‌رود. بی‌خداحافظی هم می‌رود. می‌رود که می‌رود. بی‌بازگشت. من می‌مانم و حوضم! اسپرسوی گودِ چشم‌هایم را سر می‌کشم و برای حوضم می‌خوانم: دوام بیاور. یونسِ نبی برایت ذکر گرفته. وَ باز ترش می‌کنم. بس‌که دیرهضم‌اند غصه‌ها. اسپرسو که تمام می‌شود، توی گودِ چشم‌هام عکسِ نهنگ افتاده... به فالِ قهوه‌ام انگشت که می‌زنم، صدای گریهٔ پیغمبری از گوشه‌ای تاریک بلند می‌شود...
سربه‌راه
برای این کلیپ، متشکرم🖤😭
من خودم رو می‌شناسم؛ می‌دونم که یه روز با قرآن می‌رم مدرسه وَ ابراهیم رئیسی رو در ژنو تقلید می‌کنم.