برخی بانکهای شهرم رو با ورقههای فولادی پوشوندن...
با عزت میرفتی بانک، بانکِ خوشگل، تو صف میموندی، پول میگرفتی، کارِت رو میکردی...
حالا باید وارد یه بانکِ بدون نور بشی، چون تمومش رو با ورقههای فولادی پوشوندن که فواحش و وحوش بهش هجوم نیارن(!)
میخوام دوباره با ارتباطات قوهٔ قضاییه تماس بگیرم.
میخوام مطالبه کنم این وحوش و فواحش رو به اشدّ مجازات عقوبت کنن.
اگر خونی ریختن، خونِ نجسشون ریخته شه و اگر آسیبی به اموال کشورم زدن، از جیب خودشون و هفتاد نسلشون کم شه و کشورم آباد شه.
یادتونه اینقدر پیامک زدم اتوبوسرانی که بعد از یک ماهونیم، بهجای ون، اتوبوس گذاشتن؟
اینبار هم اینقدر با ریاستجمهوری و قوهٔ قضاییه تماس بگیرم که بالاخره عدالت اجرا شه.
سربهراه
تو اتوبوس یکی از این خدازدههای برهنه نمیدونم چه سخنرانیای میکرد، من نصفهش و شنیدم.
داشت بلغور میکرد که مردم ماییم و مخالف حکومتیم و همین اقلیت نمیذارن فلان و...
خیلی مهربون و لطیف، اما با صدای بلند و رسا، طوری که مردها هم شنیدن و سر برگردوندن سمتم😎
گفتم عزیزم، مگه نمیگی زیادین؟ مگه نمیگی طرفدارای حکومت کم هستن؟ من طرفدارِ حکومتم. مگه نمیگی من اقلیتم؟ کمم؟ خب پس چرا شما که زیادید کار رو یهسره نمیکنین؟! چرا همهتون با هم تو روز نمیریزین بیرون و اعلام مخالفت کنید؟ ۲۲ دی ما رو دیدی؟ متحد با زن و بچه ریختیم تو خیابون، نه به کسی بیاحترامی کردیم، نه آسیب زدیم، نه کشتیم، حرفمون و زدیم، حریف طلبیدیم، اعلام وجود کردیم، مثل شیر هم برگشتیم خونههامون. چرا شما که زیادین نمیکنین؟! ما رو که میگی کمیم، حریفتون نمیشیم! شمام که زیادین، چطور سال ۵۷ مردم حکومت عوض کردن؟ شمام عوض کنید! شکست دادنِ اقلیت که کاری نداره! میگی مردم با شمان، پس چرا هیچوقت برنده نمیشید؟! ها عزیزم؟ چرا هیچوقت نتونستید کاری کنید؟ وقتی زیادید از چی میترسید؟ وقتی من کمم، اقلیتم، شما از چی میترسید؟!
خیلی لطیف و مهربون، مثل متّه هی سؤالم رو تکرار میکردم و اون هیچی نمیگفت😂😂😂😂😂😂
بالاخره مستمر سؤال پرسیدنِ من، یکی رو ملتفت کرد. یه خانم مانتوییِ معمولی جواب داد زیاد نیستن! راست میگه دیگه، اگه زیادین چرا پس کاری نکردین؟! خب زیاد نیستن! کلههاشون تو گوشیه و چرت و پرت میبینن میان همونا رو اینور اونور میگن بیخود اعصاب مردم و خراب میکنن!
خانومه بندهخدا حوصله نداشت😂😂😂
اتوبوس که ایستگاه نگه داشت، دختره بلند شد و بدوبدو پیاده شد😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
مسافرا زل زده بودن به من😂😂😂😂 اگر از زیادها بودن(!) کسی جرأت نداشت کلمهای حرف بزنه😂😂😂😂
و اگر از ما اقلیت بودن(!) گوووووووشت شد به تنشون، اما درست این بود که حرف میزدن و بابت سکوتشون قیامت دیدنیان😎
ولی من با سرِ بلند ایستاده بودم و میلهٔ اتوبوس رو گرفته بودم و داشتم فکر میکردم اینقدر این اقلیتِ مزدور بیسواد و بیتفکر و بیاندیشهان، که برای خفه کردنشون حتی استدلال و فلسفهٔ سنگین نمیخواد! با دو تا سؤال کودکانه میشه خفهشون کرد! 😂😂😂😁
ناگفته نماند نامحسوس ازش حین افاضاتش فیلم گرفتم تا فردا به اولین پایگاه بسیجی که رسیدم تحویل بدم. چون ممکنه اینا جاهلین و غافلین نباشن و مهرههای آموزشدیده باشن که هدفمند تو اتوبوس و مترو و اینجور جاها میتینگ برن. بهتره اطلاعات سپاه در جریان باشه و بررسی کنه.
یکی نوشته بود روز پاسدار به هرکی داره این وطن رو پاسداری میکنه مبارک؛ حتی تویی که صبح تا شب، شب تا صبح دم پنجرهای و آمار همه همسایههات و داری😂
واقعاً هم همینطوره و تکتکمون باید پاسدار باشیم این روزا. مثلِ حضرتِ آقای امام حسین علیه السلام😍❣
بالاخره رسیدم خونه و دیگه فقططططططط میخوام دونگی ببینم😂😂😂😂😂
نیروی کمکی میخوام برای تصحیح برگههام😭😭😭😂😂😂😂😂
سربهراه
یا صاحبالزمان! از شما مدد ❤️ @sarbehrah
خسته و رنجورم
وَ زمانی برای توقف ندارم.
سربهراه
زیرِ چشمهام گود افتاده. اسپرسوی داغ ریختهام داخلش. باید تا صبح دوام بیاورم. سه دسته برگه مانده و مُصرّ هستم فردا تحویل دهم. فردا سبکبال برگردم خانه و توی گودِ چشمهام، فقط آب سر بکشم. آبِ سرد و گوارا.
رنگِ صورتم زرد شده. زردِ کمحالِ آبکی. انگار که تهِ پودرِ زردرنگِ جعبهٔ آبرنگ را، آب بسته باشی. با رنگِ چهرهام نور میکشم. میپاشم به دلم. دلم حوضِ خالیِ کاشیترکخوردهایست. بینِ نمِ ترکهایش لجن بسته شده. مُشت مُشت از صورتم رنگ برمیدارم و نور میپاشم به حوضِ دلم. بالاخره پیامبری در قلبم به ساحل میرسد. نهنگش را سُر میدهد توی حوضِ دلم. بالاخره «إنّی کنتُ مِن الظالمین»ها کفِ حوضم را برق میاندازند. لجنها میخشکد و ترکها به آغوشِ هم برمیگردند.
لاغرتر از قبل شدهام. به خورد و خوراکم نمیرسم. فرصت ندارم. روزی یک وعده غذا میخورم و دو وعده غصه. غصهها دیرهضماند. روی دلم میمانند. برای همین حوضم پر از ترک شده.
خوابم میآید. زود به زود هم میآید. بیخبر هم میآید. مثلاً وقتی دارم از ماستِ برگههای یازدهمِ تجربی مو بیرون میکشم. یا وقتی برای بارِ سوم انشای هستی را میخوانم و سردرنمیآورم چرا اینقدر بد مینویسد و مدرسه مدام او را به مسابقاتِ نویسندگی میفرستد و اتفاقاً رتبه هم میآورد!
بعد که سر بر بالش میگذارم، خواب میرود. بیخداحافظی هم میرود. میرود که میرود. بیبازگشت.
من میمانم و حوضم!
اسپرسوی گودِ چشمهایم را سر میکشم و برای حوضم میخوانم: دوام بیاور. یونسِ نبی برایت ذکر گرفته.
وَ باز ترش میکنم. بسکه دیرهضماند غصهها. اسپرسو که تمام میشود، توی گودِ چشمهام عکسِ نهنگ افتاده... به فالِ قهوهام انگشت که میزنم، صدای گریهٔ پیغمبری از گوشهای تاریک بلند میشود...
سربهراه
برای این کلیپ، متشکرم🖤😭
من خودم رو میشناسم؛
میدونم که یه روز با قرآن میرم مدرسه
وَ ابراهیم رئیسی رو در ژنو
تقلید میکنم.
سربهراه
زیرِ چشمهام گود افتاده. اسپرسوی داغ ریختهام داخلش. باید تا صبح دوام بیاورم. سه دسته برگه مانده و م
گفتم امروز خودم رو سبکبال میکنم...