سربهراه
لا یوم کیومک یا اباعبدالله
دلم میخواد پرچمِ ایران بکشم روی سرم و
با صدای بلند از نهمِ اسفند رو زار بزنم...
سربهراه
دلم میخواد پرچمِ ایران بکشم روی سرم و با صدای بلند از نهمِ اسفند رو زار بزنم...
بمونه برای سیزده مرداد...
سربهراه
عمودهای نهایی بود. شبِ آخر. کربلا نزدیک. فردا اربعین میشد و موکبها جمع میشدن تا اربعینِ بعدی. موکبدارا کنارِ جاده شمع روشن کرده بودن. این مداحی رو گذاشته بودن و مردهای چارشونهٔ قدبلندِ عِراقی، مثل دختربچههای بیپدرشده، زار زار گریه میکردن. زائرها هرکدوم جدا. هم شوقِ امامِ پیشِ رو بود، هم غصهٔ جانکاهِ تموم شدنِ بهترین روز و شبای عمرمون.
باد میوزید. دلم داشت میترکید. دلِ دوستامم. سکوت کرده بودیم. قدمهامون آروم شده بود. اما متوقف نه.
میخواستیم برسیم و
نمیخواستیم برسیم...
آخ...
موکبداری از بین اونهمه شمع، التماس میکرد شای عِراقی... زائر بوسجّاد... شای عراقی... عفواً... عفواً... اربعین خلاص...
آخ...
آخ حسین...
نوکریش داشت تموم میشد... نوکری؟ خودش میدونه و اربابش که از چه سلطانیای حرف میزنم...
التماس میکرد آخرین شبِ موکبداریش شلوغ باشه...
به بغضِ کُشندهای ایستادیم که ازش چای بگیریم...
انگار استکان و نعلبکی محبوبش باشن، با چنان لطافت و ظرافتی برشون میداشت که انگار وداع عاشقانهای داره اتفاق میفته...
چای عِراقی دستم بود و هم برای نوشیدنش میمُردم... هم نمیخواستم بنوشم و تموم شه... در سکوت ایستاده بودیم کنارِ جاده بین شمعها و اشکها و باد و شونههای لرزونِ مردهای بلندبالای عِراقی...
موکبدار تونست یه زائر دیگه رو هم به وداعِ عاشقانهش دعوت کنه. زائر پرچمِ بزرگی داشت. روش بزرگ نوشته بود یا صاحبالزمان...
آخ...
گذاشتش کنارِ صندلی و رفت چای بگیره. استکان توی دستهام لرزید و دستم کشید سمت پرچم...
پرچم و کشیدم سرم و به صدای بلند زدم زیر گریه...
بمونه برای سیزده مرداد...
بمونه...
بمونه...
سربهراه
ریخت بر هم با زمین افتادنت دنیای من دیدی آخر چشم خوردی خوشقدوبالای من...
کربلا نرفت که ما رو در امن و امان و عزت هر سال راهیِ کربلا کنه...
ذبیحِ پاکدامنم...
آخ... بمونه برای بیابونها... عمودها... بادهای از نجف به کربلا... بمونه برای موکبها... بمونه برای موکب سکینه بنت الحسین... بمونه برای موکب امالبنین... بمونه برای موکب فاطمة الزهراء... بمونه... بمونه برای موکب زینب الحوراء...
تجمعاتِ شبهامون رو دوست دارم...
موکب چایمون رو...
پرچمها رو...
اشکها رو...
امیدهامون رو...
بادها رو...
بارونها رو...
اونقدر دوست دارم که هرشب منتظرم یکی وسطِ خیابون استکان و نعلبکی رو به هم بزنه و فریاد بکشه هلبیکم... هلبیکم یا انصارِ بوسجّاد...
وقتی بود دلم میخواست براش از نجف عبا بخرم... از این عباها که لبههاش به ظرافت کار شده... ولی از محب شانس نداشت که منِ هیچیندار دچارش شدم...
دنیا چرخید و یه روز دارا شدم بهجای عبایی که به دلم موند، یه موکب میزنم حوالی عمود هشتصد و هشتاد و هشت، اسمشم میذارم موکب اولاد الخامنهای... به عشقِ خودِ چایخورش، چای میدم دستِ زوّار...
حسرتِ سادهترین چیزها به دلم مونده...
مثل سیاه زدن دم در خونه
مثل روضه گرفتن
مثل میز چیدن با عکسش و دو تا شمع و یه گلدون با کاغذکادو و ربان سیاه گوشهٔ پذیرایی
مثل هفتسین انداختن با قاب عکسش و در نهایت سلیقه و پر از بوی شهدا...
همین چیزای ساده
همین چیزای پیش پا افتاده
حسرتش به دلم مونده
سربهراه
حسرتِ سادهترین چیزها به دلم مونده... مثل سیاه زدن دم در خونه مثل روضه گرفتن مثل میز چیدن با عکسش و
همون نهم اسفند دوست داشتم به نیتش سبزه بذارم
ولی از اینکه نیت من رو خونوادهم متوجه نشن و خیال کنن همهچی دنیا مثل قبل از نهم اسفنده پرهیز کردم و این کارم گذاشتم گوشهٔ دلم