eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
عمودهای نهایی بود. شبِ آخر. کربلا نزدیک. فردا اربعین می‌شد و موکب‌ها جمع می‌شدن تا اربعینِ بعدی. موکب‌دارا کنارِ جاده شمع روشن کرده بودن. این مداحی رو گذاشته بودن و مردهای چارشونهٔ قدبلندِ عِراقی، مثل دختربچه‌های بی‌پدرشده، زار زار گریه می‌کردن. زائرها هرکدوم جدا. هم شوقِ امامِ پیشِ رو بود، هم غصهٔ جانکاهِ تموم شدنِ بهترین روز و شبای عمرمون. باد می‌وزید. دلم داشت می‌ترکید. دلِ دوستامم. سکوت کرده بودیم. قدم‌هامون آروم شده بود. اما متوقف نه. می‌خواستیم برسیم و نمی‌خواستیم برسیم... آخ... موکب‌داری از بین اون‌همه شمع، التماس می‌کرد شای عِراقی... زائر بوسجّاد... شای عراقی... عفواً... عفواً... اربعین خلاص... آخ... آخ حسین... نوکریش داشت تموم می‌شد... نوکری؟ خودش می‌دونه و اربابش که از چه سلطانی‌ای حرف می‌زنم... التماس می‌کرد آخرین شبِ موکب‌داریش شلوغ باشه... به بغضِ کُشنده‌ای ایستادیم که ازش چای بگیریم... انگار استکان و نعلبکی محبوبش باشن، با چنان لطافت و ظرافتی برشون می‌داشت که انگار وداع عاشقانه‌ای داره اتفاق میفته... چای عِراقی دستم بود و هم برای نوشیدنش می‌مُردم... هم نمی‌خواستم بنوشم و تموم شه... در سکوت ایستاده بودیم کنارِ جاده بین شمع‌ها و اشک‌ها و باد و شونه‌های لرزونِ مردهای بلندبالای عِراقی... موکب‌دار تونست یه زائر دیگه رو هم به وداعِ عاشقانه‌ش دعوت کنه. زائر پرچمِ بزرگی داشت. روش بزرگ نوشته بود یا صاحب‌الزمان... آخ... گذاشتش کنارِ صندلی و رفت چای بگیره. استکان توی دست‌هام لرزید و دستم کشید سمت پرچم... پرچم و کشیدم سرم و به صدای بلند زدم زیر گریه... بمونه برای سیزده مرداد... بمونه... بمونه...
سربه‌راه
ریخت بر هم با زمین‌ افتادنت‌ دنیای‌ من دیدی آخر چشم خوردی خوش‌قدوبالای‌ من...
کربلا نرفت که ما رو در امن و امان و عزت هر سال راهیِ کربلا کنه... ذبیحِ پاکدامنم... آخ... بمونه برای بیابون‌ها... عمودها... بادهای از نجف به کربلا... بمونه برای موکب‌ها... بمونه برای موکب سکینه بنت الحسین... بمونه برای موکب ام‌البنین... بمونه برای موکب فاطمة الزهراء... بمونه... بمونه برای موکب زینب الحوراء...
تجمعاتِ شب‌هامون رو دوست دارم... موکب چای‌مون رو... پرچم‌ها رو... اشک‌ها رو... امیدهامون رو... بادها رو... بارون‌ها رو... اون‌قدر دوست دارم که هرشب منتظرم یکی وسطِ خیابون استکان و نعلبکی رو به هم بزنه و فریاد بکشه هلبیکم... هلبیکم‌ یا انصارِ بوسجّاد...
وقتی بود دلم می‌خواست براش از نجف عبا بخرم... از این عباها که لبه‌هاش به ظرافت کار شده... ولی از محب شانس نداشت که منِ هیچی‌ندار دچارش شدم... دنیا چرخید و یه روز دارا شدم به‌جای عبایی که به دلم موند، یه موکب می‌زنم حوالی عمود هشتصد و هشتاد و هشت، اسمشم می‌ذارم موکب اولاد الخامنه‌ای... به عشقِ خودِ چای‌خورش، چای می‌دم دستِ زوّار...
حسرتِ ساده‌ترین چیزها به دلم مونده... مثل سیاه زدن دم در خونه مثل روضه گرفتن مثل میز چیدن با عکسش و دو‌ تا شمع و یه گلدون با کاغذکادو و ربان سیاه گوشهٔ پذیرایی مثل هفت‌سین انداختن با قاب عکسش و در نهایت سلیقه و پر از بوی شهدا... همین چیزای ساده همین چیزای پیش پا افتاده حسرتش به دلم مونده
سربه‌راه
حسرتِ ساده‌ترین چیزها به دلم مونده... مثل سیاه زدن دم در خونه مثل روضه گرفتن مثل میز چیدن با عکسش و
همون نهم اسفند دوست داشتم به نیتش سبزه بذارم ولی از این‌که نیت من رو خونواده‌م متوجه نشن و خیال کنن همه‌چی دنیا مثل قبل از نهم اسفنده پرهیز کردم و این کارم گذاشتم گوشهٔ دلم
می‌بینین؟ کانال رسمی ادبیات فارسی آموزش و پرورش این کلیپ رو گذاشته(!) دخترکره‌ایه مشهوره است که زیاد درس می‌خونه. خودمم کلیپش رو تو کانال براتون گذاشته بودم و صحبت کردم راجع‌بهش. این فقط درس نمی‌خونه. با کلیپاش کلی تبلیغ می‌کنه و راه درآمدشه. یعنی کسی درس خوندنش و نمی‌بینه، جلب زندگی مادی و مصرفی‌ش می‌شه. یعنی اگه دانش‌آموزی ندونه چنین شخصی موجوده، جلبش می‌شه و میفته دنبالش و سبک زندگیش گندتر از گند می‌شه... متولیانِ تربیت و فرهنگ مگه نباید به این چیزا فکر کنن؟! مگه مسؤول این چیزا ما فرهنگی‌ها نیستیم؟! دارم فکر می‌کنم همه دنیا دیدن و فهمیدن سیدعلی خامنه‌ای با همون روحیهٔ کشوردوستِ وطنیِ جهادی و مستقلش چطور مردم و سربازانی تربیت کرده که در نبودش کشور رو نگه داشتن، ولی این عقب‌مونده‌ها عارشونه الگو از خودی بگیرن(!) پیام دادم می‌تونستید از این کلیپ الگو بگیرید، ایرانی‌ش و بسازید! یه دختر ایرانی یه پسر ایرانی اتاق و محیط ایرانی با همین‌قدر تلاش! خب البته این‌قدر تلاش بین دانش‌آموزا و دانشجوهای خصوصاً انقلابی ما نیست...(!) ولی خب... می‌شد فیلمش و ساخت! البته که اثر کار واقعی یه چیز دیگه است، ولی می‌شد! می‌شد بومی‌ش کرد! می‌شد وطنی‌ش کرد! می‌شد اگه دغدغه‌ای بود! اگر دلسوزی‌ای بود! اگر وطن‌پرستی‌ای بود! اگر شعوری بود! چیِ آدم بودن سخته؟! چرا رهبر تونست؟ ابراهیم رئیسی تونست؟ قاسم سلیمانی تونست؟ اینا که معصوم نبودن، پس چطور تونستن؟
سربه‌راه
می‌بینین؟ کانال رسمی ادبیات فارسی آموزش و پرورش این کلیپ رو گذاشته(!) دخترکره‌ایه مشهوره است که زیاد
دوستم عکسِ شهیدِ شیراز رو نشون می‌داد که صلوات‌شمار دستش بوده و می‌گفت منم دلم می‌خواد موقع ذکر خدا شهید بشم. تو چی؟ تو دوست داری چه شکلی شهید شی؟ من گفتم شبیه حاج قاسم و ابراهیم رئیسی و آقاجان. یعنی حین انجام‌وظیفه. نه انجام‌وظیفه‌های عمومی، مثلاً تجمعات شب یا وقتی دارم به خانواده‌م خدمت می‌کنم. نه. همون وظیفه‌ای که غالباً بین واجب و مستحب نمی‌تونن انتخابش کنن. وظیفه‌ای مثل درس خوندن، مثل خوب تدریس کردن، مثل شب‌کاری‌م. وظایفی که خی‌لی‌ها توش کم‌کاری می‌کنن و از این واجب می‌زنن تا به مستحبات بپردازن. ولی من می‌خوام مثل همیشه پای واجبم بمونم و حین واجبم شهید شم‌. خدایا من رو حین انجام‌وظیفه شهید کن... و البته بعد از سال‌ها خدمت به اسلام و انقلاب و مهیا کردن ظهور. الآن نه. هنوز جوانم و می‌خوام جوانی‌م رو به پای ظهور بریزم. بعد از والعادیات ضبحا دویدنم، به سیدعلی قسمت می‌دم من رو حین انجام وظیفه‌م شهید کن. درست اون نقطه‌ای که تو از من راضی هستی و داری با افتخار من رو به فرشته‌هات نشون می‌دی.
دیدم شب‌کارم، فردام تشییع شهیده، عصرم تحویل ساله، صبح شنبه هم نماز عید فطر. منم پی بهانه بودم یه شبی برم حرم. کوله‌پشتی‌م و برداشتم، یه بلوز و روسری، کمی خوراکی وَ قاب عکس‌ش... وَ از خونواده خداحافظی کردم تا شنبه. جز امشب هم همه تجمعات و تجمع تحویل سال رو می‌رم خیابونای اطراف حرم. این چند روز می‌خوام اگر حوصله‌م کشید ناقصی‌های کانالم و مرتب کنم و فرستهٔ جدید ننویسم. سفرنامهٔ شعبانیه‌م باید تموم شه، فرستهٔ علما و مراجع و افرادی که باید یه تکونی به خودشون بدن. و چند پیام که گذاشته بودم سر فرصت. برای امشبم هرکی جام رفت تجمع، همون همیشگی رو تقدیمش می‌کنم. برای سال تحویل هم اگر خیری ازم بهتون رسیده دعا کنید ظهور رو ببینم و مسؤول خواهرانش باشم و حین انجام‌وظیفه شهید شم‌. علی علی‌.
سربه‌راه
دیدم شب‌کارم، فردام تشییع شهیده، عصرم تحویل ساله، صبح شنبه هم نماز عید فطر. منم پی بهانه بودم یه شبی
دیشب هیچ‌کس جام نرفته تجمعات... هیچ پیامی ندادید در صورتی که همیشه چندین نایب تو شهرای مختلف داشتم. خودم به‌درک، نکنه کلاً نرفته باشید تجمع؟! از صحنِ امام رضاجان دارم می‌نویسم: والله والله والله این تجمعات شبانه جبهه است... والله خالی‌ش بذارید خون دل خوردنای فاطمهٔ زهرا سلام الله علیها رو هدر دادیم... والله اگر نریم، اگر بقیه رو به رفتن مجاب نکنیم، اگر دست یکی رو نگیریم و هر شب همراه نبریم... والله قیامت می‌فهمید خسران یعنی چی... معنی خسران رو قبل‌ها تو کانالم نوشتم... والله این تجمعات نماد و شوخی نیست... به امام رضایی که روبه‌روی گنبدشم قسم؛ بعدها خواهید فهمید این شب خیابون بودنامون و بردنامون چه کرده و چه بلاها از سر نسل شیعه دور کرده... من امام رضاجان رو گواه گرفتم بین خودم و شما که من گفتم اتمام حجت کردم.