من از اساس آدمِ معتدلی نیستم!
نشون به اون نشون که شما وقتی غذاتون خراب میشه، بازم قابلِ خوردنه... اما من وقتی غذا خراب میکنم «مرگ حق دارد که از ما روی برگردانده است... زندگی در کامِ ما زهرِ هلاهل ریخته»!
وَ وقتی شما غذاتون خوب میشه، بازم تهِ قابلمه برای فردا ناهارتون میمونه، اما من وقتی غذام خوب میشه، دوستام بعد از لیسیدنِ قابلمه و ضرب گرفتن پشتش، برام میخونن «تو دستت دارچین دارد... وَ هِل در آستین دارد»!
بله!
«دیوانهها آدم به آدم فرق دارند».
سربهراه
❣🇮🇷دانشگاه فردوسی مشهد🇮🇷❣
گرچه عکسی که صبح گذاشتم هم خودش تبیینه، اما چون در پروفایلِ شادم، با اخبارِ فرانسه کار میکردم، روی عکسِ خوشگلِ آقای فردوسی و آقاجان، این رو گذاشتم🥲
خدا به خفت و ذلت به هلاکت برسونه هرکی به دروغ، ناامیدی و ترس القا کرد و مغزهای جاهل و بدون بررسی رو شستوشو داد و خودتحقیری رو باب کرد و دلخوشیهای کوچیکی مثلِ پروفایلِ دوستداشتنی گذاشتن رو هم از ما گرفت که از تبیین عقب نمونیم.
تجمعِ جای خونه که میرم، چادرمشکیِ دمِ دستیم و میپوشم. این چادر رو هر دو هفته میشورم نه مثل چادر اصلیم هفتهای یک بار.
امشب وقتی سرم میکردم بوی خیابون میداد. بوی دودِ ماشین و گردوغبار و خاک و هوای مخصوصِ خیابون.
یادِ مشّایه افتادم... چادرم اونجا بوی بیابون میگیره...
خوشحال شدم و بوسیدمش...
هر یک شبِ این خیابون، یه اربعین بود و چه افرادی که از دست دادن و خدا... خدای بزرگ... خدای مهربون... خدای بخشنده... خدای پوشانندهٔ خطاها... منِ خطاکار رو رحم کرد و... اجازه داد بی حتی یک شب غیبت... تحت هر شرایطی... امیدِ امامی باشم که تو هر پیامش به وجودِ منِ بیارزش، کفِ خیابون دلگرمه... سبحاناللّه... سبحاناللّه که وقتی #الغارات میخوندم و برای اینکه امیرالمؤمنینِ عالَم دلگرمی نداشته غصه میخوردم و برای لشکر نداشتنِ پسرش ظهرِ عاشورا، قلبم میسوخت... سبحاناللّه که همیشه میترسیدم پاش که برسه، اسیرِ بهانهها شم و... استغفراللّه... أعوذ باللّه... الحمدللّه... الحمدللّه... الحمدللّه...
دویست و سی شب رو رد کردیم؟
این چادر شهادت میده من دویست و سی شب دلگرمیِ امامی بودم که ندیدمش............ آخ...
خدایا من از جهنمت وحشتی ندارم... جهنمِ شما، نتیجهٔ اعمالِ خودمه... تنی که به گناه خو کرده رو جز آتش چی پاک کنه؟!
من از برهنه محشور شدنِ رستاخیز وحشت دارم...
خدایا من دویست و سی شب... سرما و گرما... مریضی و حالنداری... کار و مشغله و بیخوابی... مشکلاتی که فقط خودت میدونی... دلگرمیِ امامی بودم که حتی صداش رو نشنیدم... به دلِ امامم قسمت میدم قیامت من رو با همین چادر و پوشیده محشور کن... آبروی منِ بیآبرو رو پیشِ امام حسین علیهالسّلام نگه دار آبرودارِ رازدار...
سربهراه
♨️ تصاویری از جمعیت حیرتآور مردم در بزرگترین زنجیره انسانی «جانفدا» این جمعیت عجیب، از دانشگاه ف
برام مهمه رسانهٔ ولایتمداری و غیرتِ شهرم باشم؛
اگر هنوز خبردار نشدین، یه جستوجو بزنید ۱۷ کیلومتر پرچمگردانیِ امشبِ مشهد.
من نرفتم چون آقای راجی تأکید داشتن خود اهالی این محلهها باشن و از محلات دیگه نیان. میخوان پای کار بودن هر محله رو نشون بدن.
دیشب هم سیدیمون ترکوند. میتونید اونم جستوجو کنید.
اما امشب ۱۷ کیلومتر بود. دو طرفِ شمال و جنوبِ مشهد به هم وصل شدن. از پایانه امام رضا علیهالسلام تا میدون فجر طبرسی.
فوقالعاده است... رحمتِ خدا بر آقای راجی که چنین ایدههایی میدن برای قدرتنمایی مردم و اتمام حجت با دشمن و وطنفروش و بیتفاوتها!
یه آقای راجی تو شهرتون پیدا کنید و بذارید خبرای شهرای شما هم بترکونه.
نه دیشب، نه امشب، درست مثل زنجیرهٔ انسانی دانشگاهمون، جانفدای خودنمای صورتی و کسر شأن زن و دفاع و مبارزه هم نداشتیم! دخترای اجقوجق و حجاباستایل و ویترینی نداشتیم. پرچم و شعارنوشته. این سلاحِ جانفداهای مشهد در این رزمایشها بوده و هست انشاءاللّه. واقعاً الگوی تمیز برای ادامهٔ این کارِ فرهنگیه مشهد.
حتماً ببینید.
حتماً پیگیری کنید یکی برای شهرتون یا روستاتون انجامش بده.
حتماً الگو بگیرید.
امامخامنهای خواهند دید و به پشتوانهٔ ما پیشمرگهاشون همچنان استوار امر خواهند فرمود.
قاتلِ اپستینی هم خواهد دید و روزی هزار بار در نجاستِ خودش خواهد غلتید.
سربهراه
ممکنه کلـــــــــــــــــی ویدئو دایرهای بریزم اینجا چوووووووووون دانشگاهم هستم😍 چرا صبحِ جمعه د
ارشد قبول شدم!
هر چقدر هم بگم من نخونده بودم باور نمیکنید! رفیق باور میکنه که دیده من نخوندم.
بههرروی من نخونده بودم. اینکه قبول شدم یعنی دانشجوها نخوندن و من باید فاتحهشون رو بخونم!
سربهراه
ارشد قبول شدم! هر چقدر هم بگم من نخونده بودم باور نمیکنید! رفیق باور میکنه که دیده من نخوندم. به
خوشحال نیستم.
ناراحت هم نیستم.
سوختم!
با تمومِ وجود سوختم!
وَ دارم برای خودم گریه میکنم.
من عاشقِ سفالگری بودم. جز اینکه استادم میگفت صبور نیستی و سفالگری صبوری میخواد، کارم خوب و خلاقانه بود. نوشته بودم کوزهای که خودم درست کرده بودم رو به استاد سلمان ساکت هدیه دادم.
اما هرچه ترمهاش بالاتر رفت، جیبِ من خالیتر شد. با اینکه استادم از بین همهٔ شاگردهاش فقط من رو دعوت کرد خونهشون. من رو برای برادرش که آلمان بود خواستگاری کرد. پیگیرم بود حتماً ادامه بدم. برای ترمِ جدید پول نداشتم و به استادم به دروغ گفتم دستهام به خاک حساسیت پیدا کرده و دکتر منعم کرده از سفالگری. با اینکه دستهای من در خاک و آب و چرخشِ چرخِ سفالگری سبز میشد... جوانه میزد... ریشه میدَووند...
در سکوت مینشستم پشتِ میز و همون کاری رو میکردم که خدا با هزااااار امید با گِلِ وجودِ آدمیزاد کرد... وَرز میدادم... شکل میدادم... دستهام رو خیس میکردم و به صورتِ گِلم میکشیدم... به مِهر نگاهش میکردم... برای خلقتش ذوق میکردم...
روزی هزار بار دلم برای خدا میسوخت...
سفالگری سلوکم بود تا خدا...
استادم تا مدتها به من پیام میداد و من با هر پیام اذیت میشدم...
یه روزی دیگه جواب ندادم... چون دیگه ظرفیتِ دروغهام تموم شده بود...
اون پیگیر بود کِی دستهام خوب میشه و من منتظر بودم جیبم پر شه...
وقتی نشد، دیگه نخواستم استادم رو چشمبهراه بذارم...
شاگردِ دوستداشتنیش که دلش میخواست زنبرادرش بشه، یهو غیب شد!
اون دنیا بهش میگم گرچه هرگز زنبرادرت نمیشدم چون دستهای من گیاهِ خاکِ این سرزمینه، اما دوستت داشتم و دارم استادِ مهربونم... استادِ دلسوزم... استادِ صبورم... دوستت داشتم و دارم و هرگز یادم نرفت دستهای صبورت رو میذاشتی دورِ دستهای من و خلقت بهم یاد میدادی... اگر جیبم پر بود... کنارِ خودت اوستا میشدم... اجازه میدادی بیام پای کوره... اجازه میدادی کوزههام رو به دلِ آتش بندازم... براشون یا نارُ کونی بَرداً و سلاماً بخونم... ابراهیموار سوختنشون رو به تماشا بشینم تا گلستان از آتش سر بکشه...
اگر میگفتم مشکلم مالیه... یا از حق خودت میگذشتی استاد... یا هزینهٔ من رو تقبل میکردی... وَ هیچکدومِ اینها در قاموسِ زندگیِ عزتمندانهٔ من نبود...
از نوشتنِ اینها گرچه برای خودم و استعدادهام اشک میریزم، اما خجالت نمیکشم.
من متوقف نشدم.
با همین اشکها ادامه دادم و زندگی رو از مسیرهای کمخرجتر پیش بردم.
با خاطرهٔ نرم و خیسی از استادِ تپلِ مهربونِ سفالگرم که هرکجا هست، خدایا به سلامت دارَش...
در خاطرِ شاگردِ فقیرت،
همیشه موزونی استادم❣