eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
51 دنبال‌کننده
170 عکس
445 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/4114 سباستین راهشو میکشه که بره ولی بعد چیزی یادش میوفته. _جلوی در اتاق امیلی چهار تا از سربازای خوبتو بزار. _چرا؟ _نپرس. و همینطور میخوام چند تا از سرباز هات بیرون جوری کمین کنن که بتونن به پنجره دید کامل داشته باشن. نه که اتاق رو دید بزنن، همین که ببین کی از کنار پنجره رد میشه کافیه. _باشه. چیز دیگه ای هست که بخوای بگی؟ ویکتور پکی به سیگارش میزنه. و ادامت میده: _میخوام برم. _نه. لطفا کارایی که گفتمو زودتر انجام بده. _باشه. و هردو به دو جهت مخالف هم حرکت میکنن. ~~~~~~~~~~ سباستین لنگان لنگان با عصاش وارد اتاق میشه و بعد درو پشت سرش می‌بنده .نفس عمیقی می‌کشه که باعث میشه درد توی دنده هایش بپیچه ولی این دفعه خون بالا نمیاره . به سمت تخت امیلی می‌ره تا تب شو اندازه بگیره ، وضعیت ش ثابته که یعنی سباستین می‌تونه استراحت کنه به سمت تخت خودش می‌ره و روش میشینه . گوشیش رو بر میداره و با ریچارد تماس میگیره . _ الو؟ _ الو سلام، کاری که بهش گفتم رو انجام دادی ؟ _ منظورتون چیه آقا ؟اشتباه تماس گرفتید . _ اوه ببخشید متاسفم . و قطع تماس . آن صدا بی شک صدای ریچارد بود ولی این رمز بین آن دو بود که هر وقت نیاز به پاک شدن اطلاعات بود همدیگر را نمی‌شناختند . خوشبختانه مدرکی از طرف ریچارد وجود ندارد پس فعلا جان بقیه و خودش در خطر نیست . روی تخت دراز می کشد و همینطور که فکر میکند چشم هایش سنگین می شود و به خواب می رود . صبح روز بعد سر ساعت بیدار می شود ، بلافاصله به سمت امیلی می رود تا ببند بیدار شده یا نه ولی او هنوز خواب است . دستور می دهد که رولان را خبر کنند .
https://eitaa.com/satsojen/4119 حیحی بله😔 ~~~~~~~~~~~~~~ اره
https://eitaa.com/satsojen/4118 اوکی مرسی ~~~~~~~~~~~~~~ خواهش
https://eitaa.com/satsojen/4120 یوهاهاهاهاااا ~~~~~~~~~~~~~~ عجیبه ولی یوهاهاههاهاهاه متقابل
https://eitaa.com/satsojen/4123 اصلا هم عجیب نیس یوهاهاهاهاها متقابل تر ~~~~~~~~~~~~~~ مطمئن شدم عجیبه یوهاهاهاهاهاه
https://eitaa.com/satsojen/4124 یوهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها ~~~~~~~~~~~~~~ بسه 😐😂
https://eitaa.com/satsojen/4120 بعد ۲ دقیقه رولان وارد اتاق میشه. _چی کارم داری. _امیلی هنوز بیدار نشده. _خب؟ _خب به جمال نداشتت.طبق حرفات اون باید حدود ۱٠ دقیقه پیش به هوش میومد. _اخه به من چه ربطی دا.. سباستین قبل از اینکه رولان حرفش رو تموم کنه به سمتش میره، یقه ی لباسشو با دستش میگیره و میچسبوندش به دیوار.با خشم میگه: _میخوای ربطشو نشونت بدم؟ میتونم اینکارو به کمک یه گلوله انجام بدم. _هی چته تو.من کاری از دستم بر نمیاد.اون موقع خوندن اواز کاملا سالم نبوده پس الان طبیعیه ک.. ادامه داره ~~~~~~~~~~~~~~ جووووووون یه لحظه چقدر کراش شدم
ادامه صدای رولان یکهو قطع میشه. اون با کمی ترس به سباستین نگاه میکنه. دلیل قطع شدن صداش این بود که سباستین تفنگش رو در اورده و رو به سر رولان نشانه گرفته. انگشت سباستین روی ماشه تفنگ بود و همین باعث شد رولان فقط نگاهش رو از تفنگ به سباستین جا به جا کنه و دیگه یک کلمه هم حرف نزنه. _اگه فقط یه کلمه ی دیگه چرت و پرت بگی، یه گلوله حرومت میکنم عوضی. رولان سر تکون میده و سباستین یقه ی لباسشو ول میکنه، چند قدم عقب میره و تنفگ رو برمیگردونه سرجاش. ادامه داره، اگه میخوای بگو تو ادامه بده. ~~~~~~~~~~~~~~ نه تو بگو من یکم مشغولم
https://eitaa.com/satsojen/4125 یوها- نه چیز یعنی چشم پادشاه ~~~~~~~~~~~~~~ آفرین خوبه
امیلی هم اکنون بیدار میشود. او با ضربه های لطیف خود رولان را محو میکند و سباستین را زیر لگد میگیرد.سباستین جا خالی میدهد و میگوید نکن ای (ناسزا)، دنده هایم شکسته اند. امیلی میگوید ای (ناسزای بدتر)، چرا زودتر نگفته بودی بعد از بلند کردن سباستین، مشتی به کتفش میزند. سباستین میگوید(ناسزای رکیک)، کتفم تازه جوش خورده بود(و باز هم ناسزا) و امیلی که کفری شده بدترین ناسزا را به زبان میاورد و سباستین را با تفنگ گوگولی اش به پیش خداوند میفرستد. (همینجوری محض فان نوشتم الان میرم اصلیه رو مینویسم🤡) ~~~~~~~~~~~~~~ وای خیلی خوب بودددددد عاشقش شدم
https://eitaa.com/satsojen/4128 اوکی راستی پیام قبلیم رو جدی نگیر، یه لحظه تسخیر شدم🤡 ~~~~~~~~~~~~~~ اممم اوکی