طوطیان دیدم
و
خوشتر
زِحدیثت نشنیدم
شکرست
آن نه دهان
و لب
و دندان
که تو داری
شهید صادق شیبک🌷
صبـحتون شهـدایـی
@shahedaneosve
شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
📎کلام شهید
آنان که رفتند کار حسینی کردند و آنان که ماندند باید کاری زینبی بکنند و گرنه یزیدیند.
🌷شهید حسن خاکسار🌷
@shahedaneosve
شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
عاشقانه ای زیبا، #اینک_شوکران
زندگینامه شهید #مصطفیطالبی
@shahedaneosve
شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
⸤ شاهِدان اُسوه ⸣
عاشقانه ای زیبا، #اینک_شوکران زندگینامه شهید #مصطفیطالبی @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه
قسمتهای ۳۶ تا ۴۰ کتاب زیبای اینک شوکران
🌷 بسم رب الشهداء و الصدیقین 🌷
🥀 #اینک_شوکران
🌹زندگینامه شهید #مصطفی_طالبی
قسمت 1⃣4⃣
فروردین سال هفتاد و سه حال مصطفی خیلی بد شد. پوست دست چپش پر شده بود از جوشهای بزرگ و عفونی و دردهای استخوانی و تب و لرز که با هیچ مسکنی آرام نمیشد. مصطفی همراه برادرش رفت همدان پیش دکتر انصاری. بلافاصله آزمایش مغز استخوان نوشته بود. جواب آزمایش معلوم بود؛ سرطان خون.
دست هم عفونی شده بود و عفونت وارد خون میشد. اجازه قطع دست هم نمی دادند چون کوچکترین کاری که باعث خونریزی بود می توانست مصطفی را بکشد.
دندانهایش درد میکرد. نمی توانست خوب غذا را بجود، اما حتی کارهای دندانپزشکی برایش ممنوع بود. دکتر انصاری گفته بود در این شرایط فقط آقای دکتر کیهانی میتواند کمکش کند. دکتر کیهانی بیمارستان آراد بود. مصطفی را همان جا بستری کردیم. از همان وقت بنیاد جانبازان طردش کرد. میگفتند خودسری کردیم، آراد جزو بیمارستانهای تحت پوشش بنیاد نبود. خصوصی بود. به همین دلیل
بنیاد تا روز آخر دیگر هیچ کمکی نکرد.
داروها فوق العاده گران بود گاهی یک قلمش میشد سی چهل هزار تومان. حقوق ما که کفاف این خرجها را نمی داد. اگر کمک دوستان زمان جنگش نبود نمیدانستیم باید چه کنیم. آنها هر طور بود با استفاده از امکانات لشکر، هزینه دارو و بیمارستان را جور می کردند.
دوره اول شیمی درمانی جواب داد. مصطفی بهتر شد، اگر چه هنوز دارو مصرف میکرد و درد داشت. برگشتیم کرمانشاه. باز نگران کارش بود. وقتی درد نداشت با بچه ها بیشتر گرم می گرفت. با هم میرفتیم بیرون، پارک، خرید. اما خیلی زود خسته می شد. دیگر توان سابق را نداشت. برای خرید با ما می آمد اما می نشست توی ماشین. می گفت منتظرتان می مانم.
⬅️ ادامه دارد....
⛔️ ارسال فقط با ذکر لینک کانال مجاز و شرعی است.
🌸🌸🌸🌸🕊🕊🕊🕊🌸🌸🌸🌸
@shahedaneosve
شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
🌷 بسم رب الشهداء و الصدیقین 🌷
🥀 #اینک_شوکران
🌹زندگینامه شهید #مصطفی_طالبی
قسمت 2⃣4⃣
تازه یک پیکان کهنه قسطی گرفته بود از قسمت طرح واگذاری خودروهای مستهلک سپاه. شهید که شد هنوز قسط های پیکان تمام نشده بود. سپاه هم ماشین را پس گرفت. باز جای شکرش باقی بود که مقدار پولی را که بابتش پرداخته بودیم، ماه به ماه به ما برگرداندند. ماهی چهل هزار تومان که اگر نبود نمیدانستیم در آن هفت ماه بعد از شهادت مصطفی که حقوقش را قطع کرده بودند و حقوق بنیاد هم هنوز مراحل اداری اش را طی نکرده بود با سه تا بچه کوچک باید چه می کردم. از بیمارستان که مرخص شد خانه را عوض کردیم. واحد طبقه بالا را به ما دادند که کمی بزرگتر بود و حمامش آن قدر نور داشت که لباسهای شسته را آنجا پهن کنم.
میلاد و محیا را مهد کودک ثبت نام کردم. وقتی مصطفی درد داشت دلم نمی خواست بچه ها خانه باشند و ببینند. اما میثم را هر چه کردم مدرسه شاهد قبول نکردند. بنیاد شهید هنوز شیمیایی ها را جزو جانبازان نمی دانست.
مصطفی دوباره بد حال شده بود. بدن قدرت دفاعی نداشت و زود مریض میشد. آمبولانس دائم درِ خانه ما بود؛ یا برای بردن به بیمارستان یا رساندنش به تهران. اما مصطفی تا جایی که میشد خودش را نمی انداخت. هنوز فعال بود.
وقتی برای شیمی درمانی می آمد، کارهایش را هم انجام میداد. یک بار وقت شیمی درمانیاش، گزارشی که باید به نیروی زمینی ارائه می داد را هم آماده کرد و همراه برد. ماشین خودمان که خیلی کهنه بود. از سپاه درخواست ماشین کرد اما ظاهراً ماشینی که داده بودند، از ماشین خودمان بدتر بود. چند ساعت بعد با حال خراب برگشت و تلفن کرد سپاه. از حرفهایش فهمیدم ماشین وسط راه خراب شده. مصطفی هم با آن حال و روز مانده لب جاده و به مصیبتی خودش را رسانده شهر. داشت ماجرا را برایشان توضیح میداد که یک دفعه عصبانی شد. به من چیزی نگفت اما از جوابهایش فهمیدم که گفته بودند مگر تو با بقیه چه فرقی داری؟ با اتوبوس برو.
⬅️ ادامه دارد....
⛔️ ارسال فقط با ذکر لینک کانال مجاز و شرعی است.
🌸🌸🌸🌸🕊🕊🕊🕊🌸🌸🌸🌸
@shahedaneosve
شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
🌷 بسم رب الشهداء و الصدیقین 🌷
🥀 #اینک_شوکران
🌹زندگینامه شهید #مصطفی_طالبی
قسمت 3⃣4⃣
بعد از تلفن حالش به هم خورد. با آمبولانس رساندیمش تهران برای شیمی درمانی. گزارشش جا ماند.
خودم بیشتر اوقات مجبور بودم به خاطر بچه ها خانه بمانم اما برادر کوچک ترش که پاسدار است همه جا همراهش بود؛ شبهای بیمارستان، روزهای آزمایشگاه و داروخانه.
داروها کمیاب بود باید ساعت ها در صف داروخانه هلال احمر یا سیزده آبان می ماند، بلکه بتواند دوسه قلم از داروها را بگیرد. کم کم به خاطر مصطفی با محل کارش مشکل پیدا کرد. ایراد میگرفتند و توبیخش میکردند که مرخصی هایش تمام شده و غیبتهایش بیش از حد غیر موجه است. خودش هم که مریض نیست، پس هیچ دلیلی ندارد که نیاید سر کار. هیچ کس نمی گفت اگر او نباشد، کی صبح تا شب از این داروخانه به آن داروخانه بدود که داروهای مصطفی را بگیرد؟ وقت شیمی درمانی بالای سرش بماند؟ کی از کرمانشاه بیاوردش تهران برساندش دکتر؟
همه زندگی اش را گذاشته بود برای مصطفی، برای ما. کس دیگری نبود چند بار تقاضا نوشتیم که به ما هم یک خانه سازمانی در تهران بدهند که مصطفی نزدیک دکتر باشد و مجبور نشود ده ساعت راه را زمستان و تابستان با آن حال خراب، بکوبد تا تهران موافقت نمی کردند، امکانش نبود. خرداد هفتاد و سه امتحان میثم که تمام شد، آمدیم تهران، منزل مادرم تا مصطفی به بیمارستان نزدیک باشد، شیمی درمانی سخت بود. عوارض داشت. دهانش زخم میشد، غذا خوردن برایش خیلی مشکل شده بود. حالت تهوع و بیاشتهایی هم بود که روز به روز ضعیف تر میشد. مادرم دستور هر غذایی را که میشنید برای کسی که شیمی درمانی میکند خوب است، میپرسید و می پخت. هر کاری که به فکرمان میرسید می کردیم که راحتتر باشد اما فایده زیادی نداشت. نه سرفه هایش آرام میگرفت نه دردهایش.
⬅️ ادامه دارد....
⛔️ ارسال فقط با ذکر لینک کانال مجاز و شرعی است.
🌸🌸🌸🌸🕊🕊🕊🕊🌸🌸🌸🌸
@shahedaneosve
شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
🌷 بسم رب الشهداء و الصدیقین 🌷
🥀 #اینک_شوکران
🌹زندگینامه شهید #مصطفی_طالبی
قسمت 4⃣4⃣
دوستان و فامیل گاهی می آمدند کرج دیدنش. سر به سرش میگذاشتند میگفتند خودش را به مریضی زده که نازش را بکشند. مصطفی میخندید، سرفه می کرد و میخندید. با این که اتاق مصطفی جدا بود اما همه مان جمع می شدیم آنجا. اتاقش گرم بود. اوج گرمای مرداد ژاکت و کاپشن می پوشید. میگفت:
« استخوان هایم یخ کرده است. »
لاغر شده بود. چهل کیلو وزن کم کردن شوخی نیست. پیراهن هایش را همیشه من میخریدم سایز هجده. آن سال هم رفتم برایش پیراهن بخرم، گفتم:
« یک شماره کوچکتر هم دارید؟ »
آن قدر عوض کردم تا رسیدم به شماره چهارده. پیش خودم گفتم تنگ نباشد، اندازه است؟ وقتی پوشید دلم میخواست زار بزنم؛ باز هم گشاد بود.
اواخر تابستان شیمی درمانی تمام شد حال مصطفی بهتر شده بود. وزنش رسیده بود به حدود پنجاه و پنج کیلو. موهایش دوباره داشت در می آمد؛ نازک نازک مثل موهای نوزاد ریشهایش هم دوباره داشت پر میشد.
مادرم هنوز هم دستور غذاهای تازه می گرفت و هر روز یک چیز مقوی درست می کرد و با اصرار و قربان صدقه مصطفی را وامی داشت تا چند قاشق بخورد. دوستانش میآمدند احوالپرسی. می گفتند:
« اگر می خواهید جنایت کنید مصطفی را از خانه مادرزنش ببرید. »
مهر که شد برگشتیم کرمانشاه چارهای نبود، هنوز با درخواست خانه سازمانی موافقت نکرده بودند. محیا را ثبت نام کردیم کلاس اول. میلاد را هم صبح ها می بردم کودکستان. مصطفی هنوز پیگیر کارهای لشکر چهارم بود. پایش همان که ترکش خورده بود خیلی اذیتش میکرد. به سختی راه میرفت. سیستم دفاعی بدن هم که ضعیف شده بود. چند ماه بعد بیماری دوباره برگشت. از صبح که بچه ها را می بردم تا ظهر خدا خدا می کردم که حال مصطفی بد نشود که وقتی بچه ها می رسند آمبولانس دم در نباشد.
⬅️ ادامه دارد....
⛔️ ارسال فقط با ذکر لینک کانال مجاز و شرعی است.
🌸🌸🌸🌸🕊🕊🕊🕊🌸🌸🌸🌸
@shahedaneosve
شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
🌷 بسم رب الشهداء و الصدیقین 🌷
🥀 #اینک_شوکران
🌹زندگینامه شهید #مصطفی_طالبی
قسمت 5⃣4⃣
میلاد و محیا تا آمبولانس را میدیدند هر جا بود می زدند زیر گریه. از رنگ سفیدش از چراغ های گردان و آژیرش وحشت داشتند. بغض کرده می ایستادند کنار در. خودشان را می چسباندند به دیوار تا آن دو نفر با روپوش سفید پدرشان را که نیمه بیهوش از درد و روی برانکارد خوابیده بود، بگذارند توی آمبولانس و ببرند. مصطفی که شهید شد میلاد دیگر حاضر نبود پایش را بدون من از خانه بیرون بگذارد. کودکستان هم نمی رفت، می ترسید. می گفت:
«مامان اگر برگشتم و آمبولانس تو را هم مثل بابا برده بود، من کجابروم؟ »
می گفت و گریه میکرد و خودش را سفت می چسباند به من. بهار هفتاد و چهار بهار بدی بود. نیمههای اردیبهشت، دوباره دست عفونت کرده بود، بدن خون سازی نمی کرد و عفونت وارد خون می شد. باز من ماندم کرمانشاه. محیا کلاس اول بود و میثم سوم راهنمایی. نمی شد تنهایشان گذاشت. نمیشد از مدرسه شان زد. مصطفی میگفت:
« مژگان محیا تازه دارد الفبا یاد میگیرد. یکی از حروف را که خوب یاد نگیرد، املایش سالهای سال ضعیف میشود میثم هم سال بعد میرود دبیرستان امسال خیلی مهم است. »
گاهی تلفن می زدم. یک بار همراه مادرم با ماشین یکی از دوستان رفتیم تهران. ناراحت شد گفت نیا. گفت:
« راضی نیستم این مسیر را دائم به خاطر من بیایی خودم می آیم. »
می آمد.
دکتر گفته بود نباید از تهران دور شود. اما فاصله بین تزریق ها و آزمایشها یکی دو روز هم که بود میآمد کرمانشاه. بدن سیستم دفاعی نداشت. دکتر گفته بود هیچ کس نزدیکش نباشد، یک سرما خوردگی ساده، یک مریضی ضعیف که برای ما اصلا مهم نبود می توانست او را از پا بیندازد.
⬅️ ادامه دارد....
⛔️ ارسال فقط با ذکر لینک کانال مجاز و شرعی است.
🌸🌸🌸🌸🕊🕊🕊🕊🌸🌸🌸🌸
@shahedaneosve
شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✨◾️✨◾️✨◾️✨
یاد حضرت در دقایق زندگی
🟢 اربعین، پیام نجات به دنیا
#مهدویت