6.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
֢ ֢ #آقامونه ֢ ֢
√ دل را باید آباد کرد..🍃
•کافی نیست که سر و صورت را
درست کنید، باطن خراب باشد؛
باطن را باید درست کرد.. 😌
𐚁 مَنمَدَدتَنهاطَلَباَزذاتِحِيدَرمےڪُنَم
عشق یعني، یڪ #علي رهبر شده👇🏻
🌸اللهم احفظ امامنا الخامنه ای🌸
↙ قرار ما هرشب ساعت ۲۳ یک تصویر از #آقای_عشق
@shahedaneosve
شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
سردتر از فصل زمستان شده، منتظر روی گلت ماندنی
بیشتر از لیلی و مجنون شده، قصه احوال دلم خواندنی!..
#یاایهاالعزیز #سلام_یامهدی
@shahedaneosve
شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
مَن بِه عــِشقِ اَربابَم زِنده اَم ••ღ...❥︎حـسیــن••ღ...❥︎
#صبحتون_حسینی
@shahedaneosve
شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
جـانا ،
دلِ مــا
هوای خنده هایت را دارد...
کمی برای بهانه های دلمان
لبخنـــد بزن...
@shahedaneosve
شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
🌀 وصیت شهید:
برای اسلام و انقلاب تبلیغات زیادی بکنید تا ندای اسلام و اسلام طلبی به اقصی نقاط جهان برسد در اشاعه و گسترش فرهنگ اسلامی تلاش لازم را بنمایید و از هیچ کوششی دریغ نکنید همیشه گوش به فرمان امام امت و مسئولین کشور باشید".
#شهید_اکبر_چاجی🌷
@shahedaneosve
شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
کتاب فوقالعاده زیبا و پر احساس #اسمتومصطفاست
زندگینامه شهید مدافعحرم #مصطفی_صدرزاده
به روایت همسر گرامی شهید خانم سمیه ابراهیمپور
@shahedaneosve
شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
⸤ شاهِدان اُسوه ⸣
کتاب فوقالعاده زیبا و پر احساس #اسمتومصطفاست زندگینامه شهید مدافعحرم #مصطفی_صدرزاده به روایت ه
قسمتهای ۶۱ تا ۶۵ کتاب زیبای اسم تو مصطفاست
🌷 بسم رب الشهداء و الصدیقین 🌷
🥀 #اسمتومصطفاست
🌹زندگینامه داستانی شهید مدافع حرم #مصطفیصدرزاده
قسمت 6⃣6⃣
پنجشنبه هم ماندم بیمارستان و قرار بود جمعه مرخص شوم. شب بچه نخوابید، مدام گریه می کرد. صبح که دکتر آمد ویزیت کرد و گفت:
« این بچه گرسنهاس، براش شیر خشک تهیه کنین. »
برایت پیامک دادم:
« آقامصطفی یک فلاسک آب جوش و یک قوطی شیر خشک بگیر بیار، هرچه زودتر. »
+ « چشم. »
پیامت همراه با دو تصویر قلب و آدمکی بود که میخندید. ساعت ده شد و من همچنان منتظر بودم. ساعت یازده که مادرت با قوطی شیر خشک و فلاسک آب جوش آمد، وا رفتم.
- « پس مصطفی کو؟ »
_ « رفت نماز جمعه و راه پیمایی روز قدس، گفت اگه برسم میام. »
اما نیامدی. پدرم آمد و کار ترخیص را انجام داد. راهپیمایی روز قدس واجب تر بود یا رسیدن به زن و بچه؟ اگر الان بودی، میگفتی: «راهپیمایی روز قدس. »
مدتی بود از اندیشه به طبقه پایین خانه پدرت اسباب کشی کرده بودیم. میخواستیم به خاطر بچه به مادرهایمان نزدیک تر باشیم. با پدر و مادرم برگشتیم خانه مان. خیلی ها بودند، اما تو نبودی. نزدیک غروب بود که آمدی. اخم هایم در هم بود. گفتم:
« خسته نباشی، قرار بود بیایی بیمارستان! »
خسته و کوفته بودی و سرد برخورد کردی، طوری که انگار من مقصرم. عذر خواهی هم نکردی.
- « انگار نه انگار که قرار بود بیایی دنبالم و برای بچه شیر خشک بیاوری. »
+ « وظیفه من رفتن به راه پیمایی و مراسم روز قدس بود. »
مادرت اصرار داشت برویم طبقه بالا تا به من و بچه برسد و مامانم هم میگفت برویم خانه اش تا او به من و بچه برسد اما تو از هر دو تشکر گردی و گفتی:
« خیر، همین جامیمونن، خودمم بهشون میرسم! »
واقعا هم رسیدی و از من و بچه مراقبت کردی. از حمام تا پوشک، وقتی خواب بودم صدایم نمیزدی و وقتی اعتراض میکردم میگفتی:
« اون قدر قشنگ خوابیده بودی که دلم نیومد بیدارت کنم. »
⬅️ ادامه دارد....
⛔️ ارسال فقط با ذکر لینک کانال مجاز و شرعی است.
🌸🌸🌸🌸🕊🕊🕊🕊🌸🌸🌸🌸
@shahedaneosve
شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
🌷 بسم رب الشهداء و الصدیقین 🌷
🥀 #اسمتومصطفاست
🌹زندگینامه داستانی شهید مدافع حرم #مصطفیصدرزاده
قسمت 7⃣6⃣
اسم دخترمان را گذاشتیم فاطمه. هروقت گریه می کرد بغلش می کردی:
« بیا درد دلت را به بابا بگو ببینم چی شده ؟ »
برایش مداحی می کردی و برایش روضه میخواندی. شب سوم، تب شدیدی کرده بودم. نصفه شب بیدار شدم، دیدم بالای سرم نشسته ای. گفتی:
« خدا رو شکر بیدار شدی، فاطمه خیلی گریه می کرد، اما بیدارت نکردم. بهش آب قند دادم، حالا بیاشیرش بده. »
روز چهارم برای تست غربالگری او را بردی، بعدها هم برای واکسن. دلم نمی آمد خودم بغلش کنم تا به او آمپول بزنند. هنوز یک ماهش نشده بود که او را بالا می انداختی و میگرفتی.
- « آقامصطفی، دختره ها! لطیف تر برخورد کن! »
+ « بچه یه ماهه باید یه متر بالا بپره، باید رنجر بار بیاد، طوری که توی خیابون کسی جرئت نکنه نگاه چپ بهش بکنه! »
فاطمه که به دنیا آمد دیگر نه مدرسه رفتم نه حوزه و نه بسیج. نمیشد هم کار کرد، هم درس خواند، هم مادری کرد و هم همسری. در جریان فتنه ۸۸، هم به تحصیلت لطمه خورد هم ضرر مالی دادی. آن روزها در کنار برنج، پلاستیک و نایلون هم میفروختی. آنها را با چک از یکی از اقوام خریدی و گذاشتی تا فروش بروند. به قول خودت میخواستی به او کمک کنی. اما در روزهای شلوغی، مغازه نیمه تعطیل شد. یا چیزی فروش نمیرفت یا اگر می رفت، درست یادداشت نمی شد و سود و زیان نامشخص بود. بالاخره آنجا را تعطیل کردی و خلاص.
⬅️ ادامه دارد....
⛔️ ارسال فقط با ذکر لینک کانال مجاز و شرعی است.
🌸🌸🌸🌸🕊🕊🕊🕊🌸🌸🌸🌸
@shahedaneosve
شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم