برای اینکه بتوانم این زندگی را دو قدم پیش ببرم
باید دست کم ده نفر باشم
امّا من سه نفر بیشتر نیستم
یکی که دوستت دارد
یکی که رفته کمک بیاورد
و دیگری که زیر دست و پا مانده است.
حسین شکربیگی
ـ از اندوهی به اندوهی دیگر
@shearvdastan
احمد شیرازی، شاعری که خورده شد!
ساممیرزا در کتاب تحفهء سامی (چاپ همایون فرخ صفحه ۲۸۱) نوشته که در زمان قحطی، او را آدمیخواران، خوردهاند!
این بیت از احمد شیرازی است:
جدا ز شستِ تو چون تیر، بیقرارِ توأم
به هر زمین که نشینم در انتظارِ توأم
در کتاب احسن التواریخ روملو (چاپ نوایی جلد دوم صفحه ۱۰۸۹) نیز آمده است که در سال ۹۲۰ ھ ق در خراسان خصوصا هرات، قحطی به مرتبهای اشتداد یافت که مردم یکدیگر را میخوردند.
احتمالا احمد شیرازی در هرات متوطن بوده و در قحطیِ سال ۹۲۰ ھ ق بهدستِ آدمیخواران خورده شده باشد و شاید سام میرزا قصّهاش را در هرات شنیده بوده است.
@shearvdastan
دلم میخواهد به کوهستان بروم
سالها مقیم شوم
آنقدر به تو فکر کنم
که سرم به صخرهای بزرگ بدل شود
آنگاه تو بیایی
مقابلم بایستی
فریاد بزنی: «من!»
فریاد بزنم: «تو.......!»
جواد گنجعلی
- بیتفاوتی در نور زرد
@shearvdastan
من اندوهگین نیستم
خود
اندوه عالمم!
و سرزمینی در سینهام گریه میکند...
غادة السمان
@shearvdastan
اگر عشق واقعى است، پس به همان روشى با آن رفتار كن كه با يك گياه رفتار مىكنى.
تغذيهاش كن و در برابر باد و باران از آن محافظت كن. هر كارى را كه مىتوانى كاملا انجام دهى.
اما اگر عشق واقعى نيست، در اينصورت بهترين كار اين است كه به آن بىتوجهى كنى تا پژمرده شود.
🖋هیرومی کاواکامی
- حالوهواى عجيب در توكيو
@shearvdastan
دریا را نمی شد
تانکر تانکر به شهر آورد
همینطور شهر را نمیشد
کامیون کامیون به ساحل برد
عمر مردی که دریا و شهر را یکسان دوست داشت
در جاده گذشت!
رسول یونان
@shearvdastan
هوشنگ ابتهاج:
کتابی رو که سعید نفیسی به من داده بود و امضا کرده بود، فروختم....
بهنقل از کتاب پیر پرنیاناندیش
گفتگوی میلاد عظیمی با هوشنگ ابتهاج
امروز با سایه و خانم آلما و عاطفه رفتیم گردش. طرفهای خیابان منوچهری... خانم آلما میخواست از کتابفروشی قدیمی که سالها از او کتاب میخرد، کتاب بخرد؛ کتابهای دست دوم...
سرمان به کتابها گرم بود... سایه هم بر یک صندلی زواردررفته جلوس کرده و متصلاً سیگار میکشید.
ناگهان جوانی وارد مغازه شد، با چند کتاب در دست... هوا سرد بود و برف میبارید. جوان بلندبالای لاغراندام تکیده، خیس شده بود. کتابها را برای فروش آورده بود. فروشندۀ پیر کتابها را به ثمن بخس از جوان خرید.
سایه را دیدم که سرخ شد و نفس عمیقی کشید و نفسش را کمی با صدا بیرون داد. این کار یکی از حالتهای او در زمان ناراحتی است.
در ماشین از سایه پرسیدم که چرا آنقدر منقلب شد؟ گفت: یاد روزهایی افتادم که پول نداشتم و کتابامو فروختم. چندین بار این اتفاق برای من افتاد...
سال 30؛ میخواستم خونه اجاره کنم، کتاب میفروختم (میخندد)، پول روزانۀ شام و نهارمو نداشتم، میخواستم نون بخرم، کتابهامو میفروختم... من خیلی کتاب میخریدم. واقعاً کتابهایی رو که من پول دادم خریدم، اگه داشتم، حالا شاید 20 هزار جلد میشد. چه کتابهایی هم بود؛ مثلاً کتابی رو که سعید نفیسی به من داده بود و امضا کرده بود، فروختم....
@shearvdastan
آخرین روزهای اسفند است
از سر شاخ این برهنه چنار،
مرغكی با ترنمی بیدار،
می زند نغمه،
نیست معلومم
آخرین شكوه از زمستان است،
یا نخستین ترانه های بهار؟!
#شفیعی_کدکنی
@shearvdastan
سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانیِ حالم
باز گویم که عیانست، چه حاجت به بیانم...
#سعدی
#مخاطب_خاص
@shearvdastan
به کمال عجز گفتم که به لب رسید جانم!
به غرور و ناز گفتی تو مگر هنوز هستی؟
#فروغی_بسطامی
@shearvdastan
شب جمعه زحرم موج کرم می آید
باز از کرب و بلا شیون و غم می آید
امشب انگار هوای دگری خواهم داشت
فاطمه (س) با کمری خم به حرم می آید
#شب_جمعه
#دلتنگ_حرم
@shearvdastan
#اندکی_مطالعه
«نه سیخ بسوزد نه کباب»
📕شجاعالسلطنه، پسر فتحعلیشاه، یک وقتی حاکم کرمان بود. اسم کوچکش حسنعلی میرزا بود. او در کرمان تجربه کرده بود و متوجه شده بود که ترکههای نازک انار میتواند کار سیخ کباب را بکند و کباب بر سیخی که چوبش انار باشد خوشمزهتر هم میشود.
برای همین پخت کباب با چوب انار را باب کرد که در کرمان به «کباب حسنی» معروف شد و حاکم وقتی میل کباب داشت به نوکرها میگفت: «طوری کباب را بگردانید که نه سیخ بسوزه نه کباب.»
این دستور او به صورت ضربالمثل درآمد و برای بیان و توصیه میانهروی و اعتدال در کارها توسط مردم به کار میرود.
@shearvdastan