eitaa logo
عجیب و پر ابهام🥶
22.9هزار دنبال‌کننده
20.6هزار عکس
19.1هزار ویدیو
39 فایل
﷽حَسْبُنَاالله‌وَنِعْمَ‌الْوَکیٖلْ...خُڋا‌ݕَڔٰاےِݦَݧ‌ْڬٰاڣٖیښٺ❤ تعرفه تبلیغات http://eitaa.com/joinchat/1634205710Cfca0499cd4
مشاهده در ایتا
دانلود
* نامه به آموزگار پسرش: در کنار درسِ مدرسه، به پسرم درسِ بدهید. او باید بداند که همه‌ی مردم و صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می‌شود و به ازای هر دشمن، دوستی هم هست. به او بیاموزید اگر با کار و خویش، یک دلار به‌دست بیاورد، بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از شدن لذت ببرد. او را از حسادت بر حذر دارید. به او نقش و تأثیرِ را یادآور شوید. به او نقش مؤثر در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند؛ به پرندگانِ در حال در دل آسمان دقیق شود. به گل‌های درون باغچه و به زنبورها که در هوا هستند، با بنگرد. به پسرم بیاموزید که در بهتر این است که مردود شود تا با تقلب به قبولی برسد. به پسرم یاد بدهید با افراد به رفتار کند و دربرابر ظلم و ظالم بایستد. به او بگویید به عقایدش داشته باشد حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند. به پسرم یاد بدهید که همه‌ی حرف‌ها را بشنود و سخنی را که به نظرش می‌رسد انتخاب کند. ارزش‌های زندگی را به پسرم آموزش دهید تا بتواند در اوج اندوه، کند. به او بیاموزید که از اشک‌ریختن نکشد. به او بیاموزید که می‌تواند برای و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت‌گذاری برای بی‌معناست. به او بگویید که هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می‌داند پای سخنش بماند و با تمام قوا بجنگد. در کار به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده نسازید؛ بگذارید که او بشود. توقعات من زیاد بود، اما ببینید که چه می‌توانید بکنید. 📚داستانڪ📚 ༺📚‌‌‌════‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌══‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌══‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @dastanakk
* نامه به آموزگار پسرش: در کنار درسِ مدرسه، به پسرم درسِ بدهید. او باید بداند که همه‌ی مردم و صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می‌شود و به ازای هر دشمن، دوستی هم هست. به او بیاموزید اگر با کار و خویش، یک دلار به‌دست بیاورد، بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از شدن لذت ببرد. او را از حسادت بر حذر دارید. به او نقش و تأثیرِ را یادآور شوید. به او نقش مؤثر در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند؛ به پرندگانِ در حال در دل آسمان دقیق شود. به گل‌های درون باغچه و به زنبورها که در هوا هستند، با بنگرد. به پسرم بیاموزید که در بهتر این است که مردود شود تا با تقلب به قبولی برسد. به پسرم یاد بدهید با افراد به رفتار کند و دربرابر ظلم و ظالم بایستد. به او بگویید به عقایدش داشته باشد حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند. به پسرم یاد بدهید که همه‌ی حرف‌ها را بشنود و سخنی را که به نظرش می‌رسد انتخاب کند. ارزش‌های زندگی را به پسرم آموزش دهید تا بتواند در اوج اندوه، کند. به او بیاموزید که از اشک‌ریختن نکشد. به او بیاموزید که می‌تواند برای و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت‌گذاری برای بی‌معناست. به او بگویید که هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می‌داند پای سخنش بماند و با تمام قوا بجنگد. در کار به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده نسازید؛ بگذارید که او بشود. توقعات من زیاد بود، اما ببینید که چه می‌توانید بکنید. 📚داستانڪ📚 ༺📚‌‌‌════‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌══‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌══‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @dastanakk
* نامه به آموزگار پسرش: در کنار درسِ مدرسه، به پسرم درسِ بدهید. او باید بداند که همه‌ی مردم و صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می‌شود و به ازای هر دشمن، دوستی هم هست. به او بیاموزید اگر با کار و خویش، یک دلار به‌دست بیاورد، بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از شدن لذت ببرد. او را از حسادت بر حذر دارید. به او نقش و تأثیرِ را یادآور شوید. به او نقش مؤثر در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند؛ به پرندگانِ در حال در دل آسمان دقیق شود. به گل‌های درون باغچه و به زنبورها که در هوا هستند، با بنگرد. به پسرم بیاموزید که در بهتر این است که مردود شود تا با تقلب به قبولی برسد. به پسرم یاد بدهید با افراد به رفتار کند و دربرابر ظلم و ظالم بایستد. به او بگویید به عقایدش داشته باشد حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند. به پسرم یاد بدهید که همه‌ی حرف‌ها را بشنود و سخنی را که به نظرش می‌رسد انتخاب کند. ارزش‌های زندگی را به پسرم آموزش دهید تا بتواند در اوج اندوه، کند. به او بیاموزید که از اشک‌ریختن نکشد. به او بیاموزید که می‌تواند برای و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت‌گذاری برای بی‌معناست. به او بگویید که هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می‌داند پای سخنش بماند و با تمام قوا بجنگد. در کار به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده نسازید؛ بگذارید که او بشود. توقعات من زیاد بود، اما ببینید که چه می‌توانید بکنید. 📚داستانڪ📚 ༺📚‌‌‌════‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌══‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌══‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @dastanakk
💠 💠 از خیابان شهدا آرام آرام در حال گذر بودم! 🌸اولین کوچه به نام شهید همت؛ محمد ابراهیم با صدایی آرام و لحنی دلنشین... نامم را صدا زد! گفت: توصیه ام بود! چه کردی... جوابی نداشتم؛سر به زیر انداخته و گذشتم... 🌸دومین کوچه شهید عبدالحسین برونسی؛ پرچم سبز یا زهرا سلام الله علیها بر سر این کوچه حال و هوای عجیبی رقم زده بود! انگار همین جا بود... عبدالحسین آمد! صدایم زد! گفت: سفارشم توسل بود به حضرت زهرا و رعایت خدا... چه کردی؟ جوابی نداشتم و از از کوچه گذشتم... 🌸به سومین کوچه رسیدم! شهید محمد حسین علم الهدی... به صدایی ملایم،اما محکم مرا خواند! گفت: و در کجای زندگی ات قرار دارد؟!؟ چیزی نتوانستم جواب دهم! با چشمانی که گوشه اش نمناک شد! سر به گریبان؛ گذشتم... 🌸به چهارمین کوچه! شهید عبدالحمید دیالمه... آقا وحید بر خلاف ظاهر جدی اش در تصاویر و عکس ها! بسیار مهربان و آرام دستم را گرفت؛ گفت: چقدر برای روشن کردن مردم! کردی؟! برای خودت چه کردی!؟ برای دفاع از !!؟ همچنان که دستانم در دستان شهید بود! از او جدا شدم و حرفی برای گفتن نداشتم... 🌸به پنجمین کوچه و شهید مصطفی چمران... صدای نجوا و شهید می آمد! صدای و ناله در درگاه پروردگار... حضورم را متوجه اش نکردم! شدم،از رابطه ام با پروردگار... از حال معنوی ام... گذشتم... 🌸ششمین کوچه و شهید عباس بابایی... هیبت خاصی داشت... مشغول تدریس بود! مبارزه با ،نگهبانی ... کم آوردم... گذشتم.. 🌸هفتمین کوچه انگار بود! بله؛ شهید ابراهیم هادی... انگار مرکز کنترل دل ها بود!! هم مدارس! هم دانشگاه! هم فضای مجازی! مراقب دل های دختران و پسرانی بود که در خطر لغزش و تهدیدشان میکرد! را دیدم... از کم کاری ام شرمنده شدم و گذشتم... 🌸هشتمین کوچه؛ رسیدم به شهید محمودوند... انگار پازوکی هم کنارش بود! پرونده های دوست داران شهدا را میکردند! آنها که اهل به وصیت شهدا بودند... شهید محمودوند پرونده شان را به شهید پازوکی می سپرد! برای ارسال نزد ... 🌸پرونده های باقیمانده روی زمین! دیدم وساطت میکردند،برایشان... اسم من هم بود! وساطت فایده نداشت... از تا ! فاصله زیاد بود... 🌸دیگر پاهایم رمق نداشت! افتادم... خودم دیدم که با چه کردم! تمام شد... 💠از کوچه پس کوچه های دنیا! بی شهدا،نمی توان گذشت... گاهی نگاهی🌹🕊 📚داستانڪ📚 ༺📚‌‌‌════‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌══‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌══‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @dastanakk