دست اگر کوتاه باشد آرزوئی می کنیم
زلف مشکین تورا از دور بوئی میکنیم
طاعت ما نیست غیر از شستن دست از جهان
گر نماز از ما نمی آید وضوئی می کنیم
نیست غمخواری که باشد خانه ما را صفا
سینه را از آه گاهی رفت و روئی می کنیم
تا رسد وقتی که باید بر زمین انداختن
خانه تن را به آب و نان رفوئی می کنیم
پیش ما از زاهدان امساک بی انصاف نیست
این غبار آلودگان را شست و شوئی می کنیم
قطره چون در بحر موج آمیخت دریا می شود
جان زار خویش را پیوند موئی می کنیم
در جهان بی وفا اندیشه منزل کجاست
می رود سیلاب تا ما فکر جوئی می کنیم
گر چه نتوان یافتن آن گوهر نایاب را
تا نفس باقیست صائب جستجوی می کنیم
#صائبتبریزی
از دست تو ای بخت هزاران گله دارم
با دلخوشی و خنده ی لب فاصله دارم
گویند که شب میرسد آخر به سپیده
ترس ازگذرِ عمر از این مرحله دارم
عمریست که همزاد غم و غصه و دردم
خو کرده به درد و دلِ بی حوصله دارم
با صبر دگر ز غوره حلوا نتوان ساخت
دل خسته ام و پای پر از آبله دارم
گفتند که چون میگذرد هیچ غمی نیست
عمریست که با میگذرد مسئله دارم
از دوست دل آزرده ام از غیر چه گویم
من چهره یِ ویرانیِ آن زلزله دارم
ای کاش بدانم به چه جرمیست اسیرم
صدها گله ازقِرقی و از چلچله دارم
میسوزم و میسازم و چون سنگ صبورم
از دست تو ای بخت هزاران گله دارم
#جوادالماسی
دل به هــــرکس میسپارم بـا دلم بد میکند
در جــواب خوبــی ام او ظلم بی حد میکند
دل به هـــرکس میسپـارم میزند زخم زبان
دربروی خنــده ها را با غــم اش سد میکند
درجوانی پیرگشتن اتفــاقی ساده نیست
پهلــوان را غصه ها آری کمـــان قـد میکند
زخــم از بیگانه خوردن صـد برابر بهتر است
دشمنی هـــا با دلـم آنـکه نبــــاید میکند
بس جفا دیـدم مــن از این روزگـار لعنتی
زندگــی با قلب من هـرآنچه خواهد میکند
دل حریف طعنه هــای مردم بی درد نیست
عشق رااین سینه ی سوزان من ردمیکند
#جواد_الماسی
زندگی در لحظه های با تو زیبا میشود
غم خودش هم گوشه ای غمگین و تنها میشود
ماه هم وقتی تورا میبیند از رو میرود
میرود گم میشود،خورشید پیدا میشود
در نظام روز و شب تو اختلاف آورده ای
سر بچرخانی گلم،امروز فردا میشود
هدهدی در قهوه ام دیدم،خداراشکر که
خیر در کار است و این معشوق پیدا میشود
عشق یک تصنیف پر معنا و زیبایی ست که
با عبور باد در موی تو اجرا میشود
بیش از این چیزی نمیگویم که میدانم عزیز
بر سرت بین منو یک شهر دعوا میشود
#امیر_حسین_مالکی
گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد
هرچه کردم هر چه آه انگار آرامم نکرد
روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد
بیتو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
دردِ دل با سایهی دیوار آرامم نکرد
خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد
سوختم آنگونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمال تببر نمدار آرامم نکرد
ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد
#نجمه_زارع
نگاهت ميكنم، خاموش و خاموشي زبان دارد
زبانِ عاشقان، چشم است و چشم، از دل نشان دارد
چه خواهشها در اين خاموشيِ گوياست، نشنيدي؟
تو هم چيزي بگو، چشم و دلت گوش و زبان دارد
بيا تا آنچه از دل ميرسد، بر ديده بنشانيم
زبانبازي به حرف و صوت، معني را زيان دارد
چو هم پرواز خورشيدي مكن از سوختن پروا
كه جفتِ جانِ ما، در باغِ آتش آشيان دارد
الا اي آتشين پيكر، بر آي، از خاك و خاكستر
خوشا آن مرغِ بالاپر، كه بالِ كهكشان دارد
زمان فرسود ديدم، هرچه از عهدِ ازل ديدم
زهي اين عشقِ عاشقكش، كه عهدِ بي زمان دارد
ببين داسِ بلا، اي دل مشو زين داستان غافل
كه دستِ غارتِ باغ است و قصدِ ارغوان دارد
درونها شرحه شرحهست، از دم و داغ جدايي ها
بيا از بانگِ ني بشنو، كه شرحي خون فشان دارد
دهانِ سايه ميبندند و باز از عشوه عشقت
خروشِ جانِ او آوازه در گوشِ جهان دارد
#هوشنگ_ابتهاج