eitaa logo
طریق الشهدا
1هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
617 ویدیو
32 فایل
•|🌿|• ایــنجا معبر؎ ست برای وصـال هــمـہ آبـاد نشیــنان ز خرابـے ترسنـد من خرابت شدم و از همــہ آبـادترم یازهـ️ــرا #سلام_الله_علیها ___ #این_راه_پایانش_وصال_است ___ [ما همه خواهیم رفت شهدا می مانند‌]
مشاهده در ایتا
دانلود
⭕️فصل اول⭕️ ✴️روایت زندگی پدربزرگ و پدر - بابا ، بیا این زمین ها را اجاره بدیم . این جا نزدیکه خشک سالی بیاد . یه سال به بامیان می ریم و این جا رواجاره می دیم اگه اون جا برای زندگی مناسب بود همون جا می مونیم و گهگداری به این زمین ها هم سری می زنیم و اجاره بهائشان رودریافت می کنیم. - نظر خوبیه، من در مورد آب وهوا و چشمه های پرآب بامیان زیاد شنیدم فقط نباید بیشتر از یکسال طول بکشه چون زمین ها خراب می شن باید برگردیم واینا رو آباد کنیم . بالاخره هیچ جا وطن خود آدم نمیشه! خب به نظرت تو چشمه ایلخی(دهی از دهستان فریمان مشهد) چه کسی می تونه زمین های ما رو اجاره کند؟ - من در مورد سید زیاد شنیدم او هم زحمت کش هست و هم وفادار وامانت دار به نظرم کسی بهتر از او نیست! یا حداقل ما نمی تونیم پیدا کنیم. - باشه . منم موافقم. با هم به نزد سید می روند وبعد از توضیح وشرح قضیه اجاره نامه ای تنظیم می کنند و زمین ها را به مدت یک یا دو سال به او اجاره می دهند و کم کم آماده می شوند تا به طرف بامیان افغانستان مهاجرت کنند. خلاصه ماجرا این پدروپسر در بامیان به کار و زندگی مشغول می شوند تا بالاخره میرزاحسین ازدواج می کند و پدرش هم به رحمت خدا می رود . دراین سال ها میرزا خیلی تلاش می کند به چشمه ایلخی برگردد ولی شرایط امنیتی وجوی افغانستان اجازه مهاجرت یا سفر را به میرزا نمی دهد.او بالاخره دل یک دله می کند و به زادگاه خودش بر می گردد .به درب خانه سید مراجعه می کند لبخند ملیحی بر لب دارد. در را می کوبد. -تق ، تق ، تق ... زنی با لباس محلی و قیافه ای خواب الود در را باز می کند. -کی هستی؟چیکار داری؟ -میرزا حسینم!از بامیان اومدم. -برو بابا اشتباه اومدی. ما چیکارمون به بامیان؟ با کی کار داری اصلا؟ -من با سید کار دارم خیلی خسته ام میشه بگید بیاد دم در؟ -اره منتظر باش برم قبرستون صداش کنم! او خیلی وقته به رحمت خدا رفته! اگه کاریش داری برو سرمزارش. -عجب! خدا بیامرزه خیلی ناراحت شدم.من برای گرفتن زمین های پدرم اومدم . با کی بایدصحبت کنم؟ -بیا تو دم در بده. پسرهای سید رفتن سر تلمبه الان دیگه پیداشون میشه. می اید داخل و روی تخته سنگی کنار درخت توت می نشیند و زل زده است به درخت پیر خانه سید همان جایی که با پدرش با او صحبت کردند و اجاره نامه را امضا کردند.و حالا دنیا مانده است ومیرزا... توهمین فکر وخیال ها ناگهان چند نفر جوان رشید وهیکلی باقیافه هایی خسته وژولیده از کار وارد حیاط می شوند و بقچه کارشان را به گوشه ای پرتاب می کنند. @shohadatarigh
⭕️فصل اول⭕️ ✴️روایت زندگی پدربزرگ و پدر نگاهشان به میرزا می افتد با همان حالت خسته می گویند: - با کی کار دارید؟ - من میرزاحسین هستم فرزندخداداد ناظر آمدم زمین هایی که چند سال پیش به پدر مرحومتان اجاره دادیم را پس بگیرم. - خیلی خوبه ما خیلی منتظرشما بودیم.حالا که از سرکار اومدیم و خسته ایم دم غروب بیا پایین دهه کنارپل چوبی میاییم اونجا و اجاره هامون رو پرداخت می کنیم و زمین ها را به شما پس می دیم. فقط میرزا تخفیف اجاره رویادت نره ها!!! - بابا قابل شمارونداره . به خاطر پدر مرحومتون خیلی ناراحت شدم. خدا بیامرزه.باشه پس من میرم و دم غروب میام همونجا! - ماهم استراحتی می کنیم و مزاحمت می شیم. - مزاحم ماییم . خلاصه میرزا بعد از گشت وگذاری در چشمه ایلخی دم غروب به محل مورد نظر می رود و مقداری منتظر می ماند بالاخره سرو کله پسرهای سید پیدا می شود. -سلام میرزا !ببخشید دیرشد. - سلام اشکالی نداره. - میرزا امشب شب خوبیه! مخصوصا برای ما. خیلی منتظرت بودیم . کجا بودی مرد؟ - ممنون بزرگوارین. چند وقتی تو بامیان مشغول دامداری وکشاورزی بودیم بعدشم درگیر زندگی شدیم وبعد از فوت پدرم خیلی سعی کردم بیام ولی نشد تا حالا که پیش شمام. - خوش اومدی! سندهارو میشه ببینیم. - بله حتما بفرمایید. - خب میرزا این سند ها پیش ما می مونه وزمین ها هم دیگه اگه ما نبودیم از بین می رفتند . چندساله که ما برادرها انتظار می کشیدیم پدرمان از دنیا برود و بتوانیم این زمین های حاصلخیز را برای خودمان بگیریم وکشت کنیم. بگو ببینم نظرت چیه؟ -پناه برخدا! آقا اینا مال ما هستن. ما به شما اجاره دادیم. -نه دیگه نشد. برو رد کارِت!وگرنه... این جا میرزا با این پسران کارشان از جرو بحث می گذرد و دست به یقه می شوند. میرزا از حقش نمی گذرد وآن ها هم حسابی از خجالتش در می آیند واورا کتک مفصلی می زنند ودست وپایش را با طناب می بندند و به ژاندارمری وقت فریمان تحویل می دهند. او شش ماه در زندان به سر می برد ودر آن جا نیت می کند اگر از زندان آزاد شد به سفر کرببلا برود. حاجتش روا می شود وراهی کربلا می شود روز رفتن به آن ها گفت خدا بین ما و شما قضاوت کند که حق ما را خوردید. سه ماه در راه بود تا رسید به کربلا و بعد از زیارت وچندروزی اقامت در نجف وکربلا به طرف بامیان حرکت کرد یکسال وچندماه از رفتن او از بامیان می گذشت و دوباره مشغول کار وزندگی شد و در همین حین همسرش هم می میرد و میرزا حسین تنها تر می شود غم از دست دادن پدر وهمسر واز دست دادن زمین ها و خستگی سفر او را کلافه می کند اقوام میرزا حسین برای او چاره اندیشی می کنند و با پیشنهاد اقوامش بعد از گذشت مدتی با دختری از اهالی بامیان ازدواج می کند از این زن صاحب پسری می شود به نام علی عسکر و علی عسکر می شود شروع قصه ما... آن زمان کسی به درس اهمیت نمی داد آن هم درافغانستان ولی علی عسکر خیلی استعداد و پشتکار در درس داشت و خیلی زرنگ وچابک بود از تجربیات پدرش میرزا حسین خیلی استفاده می کرد و از وقتی که شنیده بود اصالتا مشهدی هستند و به دلایلی به بامیان مهاجرت کردند علاقه اش به ایران وشهرمشهد هم دوچندان می شود وقصد می کندهر طور که شده به اصالت خودش برگردد او بزرگ وبزرگ تر می شود تا سال 1355 شمسی ازدواج می کند . هم چنان اخبار انقلاب اسلامی ایران را دنبال می کند علاقه بسیار زیادی به شخصیت روح الله خمینی پیدا کرده بود بعد ازچندسال خبر تجاوز ارتش بعث عراق به خاک ایران را می شنود و با خودش عهد می کند که خودش را به جبهه برساند او رفقای خودش را جمع می کند و به آن ها پیشنهاد می کند که همراه او به ایران بیایند برای مقابله با بعثی ها. خیلی هایشان از روی تعصبی که داشتند می گفتند : - علی عسکر جنگ ایران و عراق چه ربطی به ما داره؟ ما افغانستانیم و باید از خاک خودمون دفاع کنیم. - ببینید این جنگ جنگ ایران و عراق فقط نیست جنگ بین اسلام و کفار است اگر ما راست می گوییم وشیعه هستیم باید خودمان را برای همراهی برادرانمان به خط مقدم این جنگ برسونیم. البته زیاد کسی حرف هایش را جدی نمی گرفت . آن ها دغدغه نان و آب وخانواده وفرزندانشان را داشتند. بالاخره تعدادی را با خودش همراه می کند که به ایران بروند و از آن جا به جبهه اعزام شوند. روز موعود فرا می رسد و علی عسگر و رفقایش خودشان را با هزار زحمت ومشقت فراوان به تهران می رسانند و...
⭕️فصل اول⭕️ ✴️روایت زندگی پدر - حالا تو این شهر شلوغ با این همه آدم کجا بریم؟ - میریم قم. من چند نفر از هم ولایتی هامون رو می شناسم اونجا درس طلبگی می خونن.البته اگه بتونیم پیداشون کنیم. - ما که این جا رو بلد نیستیم . هیچی نمی دونیم خودت هر کار میدونی بهتره انجام بده. علی عسکر با رفقایش به قم می روند و بعد از یک روز تفحص وجستجو بالاخره رفیق و هم شهری قدیمی اشان را آن جا پیدا می کنند . او طلبه بود ، علی عسکر ورفقایش را در حجره خود میهمان کرده و هرشب برایشان چای درست می کرد ، برایشان از امام و تحولات انقلاب و ایران می گفت.این جلسات شبانه از بهترین شب های عمر، علی عسکر ورفقایش به شمار می رفت. او به علی عسکر ورفقایش گفته بود که اعزام شما به جبهه کار راحتی نیست و به احتمال زیاد با رفتن شما مخالفت کنند مگر این که از راه های دیگه خودتون رو به جبهه برسونید...خیلی هایشان ناامید شدند و تصمیم گرفتند چند وقتی در شهر قم به کاری مشغول شوند این گروه چند وقت در قم ماندند علی عسکرهم تحت تاثیر فضای شهر قم و طلبه های ساکن آن قرار گرفت و عزم خود را جزم کرد که طلبه بشود بالاخره طلبه شد و سه سال در حوزه علمیه قم با راهنمایی همشهری اش دروس طلبگی را خواند تا بعد از مدتی درس خواندن مریضی سختی او را از پا می اندازد . علی عسکر جوری مریض می شود که تمام دکترهایی که در قم بودند او را ارجاع می دهند به تهران و می گویند اگر قرار باشد خوب شوی از قم به تهران برو! رفقایش همه هرچه که داشتند ونداشتند برای او هزینه می کنند واو را به تهران می برند عصر یکی از روزهای سرد زمستان به مطب دکتر در تهران مراجعه می کند و بعد از معاینه ، پزشک هندی به او می گوید: - مریضی سختی داری! بدنت عفونت داخلی کرده و با پول کم تو مداوایی صورت نمی گیره ولی من نسخه دوایت را می نویسم.تهیه اش با خودت! رفقایش برای تهیه داروهای علی عسکر در تهران در گاراج باربری اتوشهپر کنار بهشت زهرا مشغول به کار می شوند . صاحب گاراج به این ها یک اتاق درضلع شمالی گاراج داده بود اتاقی نمور با فرش هایی روغن زده و... می افتند به جان اتاق و حسابی تمیزش می کنند و مکانی را برای استراحت علی عسکر اختصاص می دهند.علی عسکر ناراحت از این که چرا نتوانسته به قم برگردد و درسش را ادامه بدهد و همان جا همراه رفقایش می ماند و بعد از بهبودی هم در کنار آن ها مشغول به کار می شود.شب ها هنگام استراحت برای بچه ها حرف می زد: - بچه ها من شنیدم حضرت امام فرمودند هر مسلمانی باید یک رادیو داشته باشد و از اوضاع جامعه انسانی با خبر باشد بیایید هر کس مقداری پول بگذارد تا بتوانیم یک رادیو تهیه کنیم و به این حرف امام عمل کنیم. - ما موافقیم علی عسکر... پول از ما خرید رادیو و گوش کردنش با خودت. - نه دیگه همه دور هم میشینیم و شب ها اخبار و سخنان امام را گوش می کنیم. - باشه فقط ما خسته ایم ! قرارنباشه هرشب دوساعت برای ما سخنرانی کنی. - نه اذیتتون نمی کنم. پس بسم الله ...هر کی هر چه قدر می تونه پول بزاره. شب بعد همه دور یک رادیو کهنه حلقه زدند و علی عسکر سعی می کند بتواند موج رادیو را تنظیم کند تا همه راس ساعت اخبار و سخنان را بشنوند بالاخره موج رادیو تنظیم شد همه تا صدای امام خمینی را شنیدند بلند صلوات فرستادند و به علی عسکر اصرار کردند که دیگر موج رادیو را دستکاری نکند امام می گفت: مساجد را پرکنید جبهه ها را محکم کنید و امروز هر مسلمانی وظیفه دارد که خودش را به صفوف جنگ برساند. آن شب علی عسکر برای رفقایش یکساعت صحبت کرد: - نکنه یادتون رفته برای چی از بامیان اومدیم این جا! ما با شنیدن این حرف های امام امت دیگر هیچ عذر و بهانه ای نداریم و نمی تونیم داشته باشیم . ساک ها تون رو جمع کنید . فردا میریم پیش صاحب گاراج و تسویه حساب می کنیم و به سمت اهواز حرکت می کنیم. - علی عسکر ما از اولش هم آماده بودیم . یادت نره اگه تا حالا هم موندگارشدیم فقط به خاطر مریضی تو بوده! - بابت همه محبت هاتون و رفیق راه بودنتون از همتون ممنونم. خداروشکر که خدا رفیق های خوبی نصیبم کرد حالا بریم بخوابیم که فردا باید به سمت اهواز حرکت کنیم.
⭕️فصل اول⭕️ ✴️روایت زندگی پدر تهران-اهواز - حالا نمیشه یه کاری کنید برامون؟ به خدا با یه عشق وزحمتی از بامیان اومدیم! - نه برادرا ،گفتم که ما هم اینجا مسئولیت داریم نمی تونیم هرکی اومد این جا بفرستیم منطقه. یکی از رفقای علی عسکر که حسابی بهش برخورده بود برگشت از مسئول اعزام یه سوال پرسید: - بگو ببینم مگه ما چه عیبی داریم؟ اگه چیزی کم داریم بگو تا بدونیم؟ از صبح تا الان ما رو معطل کردید. - شما چیزی کم ندارید . بزارید خیالتون رو راحت کنم ما نسبت به فرستادن اتباع کشورهای دیگر هنوز بخشنامه و دستوری دریافت نکردیم. یکی دیگه از این بچه ها که گوشه اتاق نشسته بود بلندشد و با لحن اعتراض آمیزی گفت: - بخشنامه و دستورچیه؟ مگه شما از غیر امام دستور می گیرید؟مگه نشنیدید امام فرمودند هر مسلمانی مسئوله و وظیفه داره اگه توانایی داره باید خودش رو برسونه به جبهه های حق علیه باطل؟؟؟ - من نمی دونم اصلا.صبرکنید تا ... صدای این سروصداها به اتاق فرمانده رسیده بود یه مرد تنومد و مهربون از در اتاق اومد داخل به همه سلام کرد و همه رو حسابی تحویل گرفت و از همه دعوت کرد که روی صندلی بشینن و بعد از حال و احوال ازشون خواست که مشکلشون رو مطرح کنن بعد از صحبت هاشون فرمانده ضمن توضیحاتی و بیان یک سری شروط لازم برای جبهه مخصوصا آموزش وکسب مهارت لازم برگه اعزام این هشت نفر رو امضا می کنه و همه رو همراه یک اتوبوس به اهواز می فرستد. موقع سوارشدن به اتوبوس دل تو دلشون نبود حسابی خوشحال بودند از این که تونستند اجازه اعزام به جبهه رو دریافت کنند بعد از رسیدن به اهواز به پادگانی نزدیک بستان رفتند، بعد از پیاده شدن از اتوبوس همه نیروهای داوطلب هنوز نرسیده مورد استقبال فرمان های شیرین فرمانده قرارگرفتند با یک فرمان محکم همه به خط شدند اگه به خط شدنشون رو می دیدی کلی می خندیدی ! قدم های سنگین ومحکم ودر عین حال آهسته فرمانده به علی عسکر نزدیک می شود . فرمانده دستی به شانه اش می زند و اشاره می کند از صف بیا بیرون همه نگاه ها به سمت علی عسکر دوخته شده چند نفر دیگر هم به بیرون راهنمایی می کند حالا فقط از آن هشت نفر پنج نفراز رفقای علی عسکر در آن صف بزرگ مانده بودند و علی عسکر و دونفر از رفقایش به دلیل کوتاه بودن قدشان اجازه حضور در خط مقدم را نداشتند و قرار شد آن ها به پادگان امام حسین(ع)اهواز اعزام شوند ودر واحد پشتیبانی و تدارکات مشغول به خدمت بشوند. چهارماه از دوری این رفقا می گذرد. بعد از چهار ماه همان فرمانده ای که علی عسکر را از صف بیرون کشیده بود با یک ماشین جیپ به پادگان اومده بود به سنگر پشتیبانی و تدارکات رفت و علی عسکر را پیدا کرد و می خواست با او صحبت کند. علی عسکر تعجب کرده بود و دوست داشت از سر این دیدار با خبر بشه! - سلام برادر. خدا قوت! کار و کاسبی چه طوره؟ - سلام بزرگوار هیچ خبری نیست پشه هم اینجا پر نمی زنه صبح تا شب باید یا بار بزنیم یا بار خالی کنیم. شما که نزاشتید ما همراه رفیقامون بریم. راستی چه خبر از رفیقای بی معرفت ما؟ - خداروشکر برای همین مزاحمت شدم.ببین علی عسکر دو تا از این رفیقات تو یکی از عملیات هاشهید شدن یکیشونم زخمی شده فک نکنم اگه خوب هم بشه دیگه بتونه بجنگه! یه زحمت دارم برات اگه بتونی این رو برسونی پیش خانوادش ممنون میشم و قول میدم وقتی برگشتی خودت رو ببرم جلو! - چی می گی آقای فرمانده! این اهل وعیالش افغانستانه من چه جوری ببرمش؟ - یعنی تو ایران هیشکی رو نداره؟تهران؟قم؟ - نه فقط فک کنم بعضی از قوم و خویشش مشهد باشن. اگه شما کمک کنید شاید بتونم پیداشون کنم. - خوبه من هماهنگ می کنم با یه آمبولانس بیارنش با پرواز برید مشهد اونجا هم باز به یکی می سپارم که کمکتون کنه. - باشه. - خب فعلا دست حق نگه دارت برو که اون کامیون پر از کمپوت داره به تو چشمک می زنه! - تشکر منتظر می مونم ولی قولتون یادتون نره - حتما برادر. یاعلی
⭕️فصل اول⭕️ ✴️روایت زندگی پدر پاکستان - آهای با شما هستم ! علوی هستید یا عمری؟ روحانی شیعه سید جواد بلند می شود و می گوید ما چند نفر علوی هستیم. - همه گوشاشون رو باز کنن علوی ها جدا ،عمری ها هم جدا . ایوب خان... ایوب خان... - بله قربان - کجایی پس؟ از این به بعد یه مرتبه صدات می کنم جواب بدی... - چشم قربان - ایوب خان شب که شد همه این علوی ها رو به رود گومل ببر و سر از تنشون جدا کن. - چشم قربان. قیافه های وحشتناک این تکفیری ها حال آدم رو به هم می زنه اصلا هیچ کاری هم نکنند فقط تماشای اینا یه عذاب و شکنجه روحی بزرگه . خلاصه علی عسکر ورفقایش اینجا هم یه کتک حسابی از این تکفیری ها خوردند آن ها فکر می کردند این ها جاسوس های ایران هستند که به دام افتاده اند. این ها را به یک اتاقی بردند و بعد از ساعتی برایشان شام آوردند. هرکسی یک گوشه این زندان زانوی غم بغل گرفته و از میان این ها علی عسگر حال و روزش دیدنی است . و اما آرام ترین فرد سید جواد است علی عسکر خودش را به سیدجواد نزدیک می کند تا کمی روحیه بگیرد و این ساعت های آخر عمرش را از سیدجواد استفاده کند. سید غذا را پخش کرد و گفت: - بچه ها بخورید خدا مهربونی و رحمتش زیاده . از این ستون تا اون ستون فرجه. - چی رو بخوریم؟ مگه از گلومون پایین می ره! تو یا خیلی به خدا متصلی که دیگه رو زمین نیستی یا هنوز نفهمیدی چی شده و بیهوشی ... بیدار بشی حال و روزت از ما دیدنی تره! علی عسکر با حالت توبیخ و تشر به این فرد می گوید: - بی صدا باش ! این سید جواد روحانی پخته ای است بعدشم سنش از همه ما بیشتره این چه طرز حرف زدن با سید اولاد پیغمبره! اگه کسی هم بتونه به دادمون برسه توی لحظه مرگ جد همین سیده. سید بلند میشه و دقایقی برای علویون صحبت می کنه و متقاعدشون می کنه که فعلا شام رو بخورید تا فردا صبح خدا بزرگه. همه شام را می خورند و به گوشه اتاق می خزند . رمق در دست و پای بیشترشان نیست . عرق سردی تمام بدنشان را فرا گرفته. آن ها می دانند این تکفیری ها برگشت در کارشان نیست وقتی دستور بریدن سر باشد مثل آب خوردن سر می برند. هیچ کس خواب به چشمانش نمی آمد به همدیگر نگاه می کردند . در همین هنگام در باز شد همان فرد اصلی با ریش های ژولیده وبلندش وارد شد حرف که می زد از بوی بد دهانش همه می خواستند بالا بیاورند! دندان هایش از کثیفی سبز شده بودند خلاصه دنبال سید جواد می گشت. می گفت : - کی اینجا بین شما ادعا کرده بود که من ملا هستم؟ بدون تاخیر سید جواد دستش را بلند کرد. - من ملا هستم می خواهی بکشی بکش . - نه ، من الان برایم خبر آوردند دختری دارم هجده ساله و دائم در حال تشنج کردنه . اگه تو واقعا ملا هستی و شریعت شما حق است این دختر منو شفا بده. اگه شفایش دادی تو رو آزاد می کنم اگه ندادی همه می میرند. - من به حول وقوه الهی اینو خوبش می کنم ولی شرط تو قبول نیست. یا همه آزاد می شوند یا من اقدام نمی کنم. - ببینم تو از کجا این قدر با اراده و محکم حرف می زنی؟ - شما دیگه کارت به این کارا نباشه . همینی که گفتم . اگر مایلی شرط منو قبول کن. - باشه قبوله . - خب حالا یه کاغذ و قلم برام بیارید. سید جواد کاغذ و قلم را می گیرد و روی آن دعایی را می نویسد و آن را در ظرف آبی می شوید و می گوید این آب را ببرید بدهید این دختر بخورد وبا باقی مانده این آب دست و صورتش را بشورید. خلاصه می برند و کارهایی که سید گفته بود را انجام می دهند و این دختر حالش خوب می شود. فردا صبح این فرد که سرکرده این تکفیری ها و پدر این دختر بود دوباره به اتاق این ها آمد همه از ترس خودشان را جمع کردند. سید تشری به همه زد و گفت یک علوی هیچ وقت از کسی غیر از خدا نمی ترسد شما در شیعه بودن خودتان شک کنید. با این که این حرف ها به مذاق این شخص خوش نیامد ولی می بایست به شرط خود عمل کند . دستور داد برای این ها صبحانه مفصلی آوردند و بعد از صرف صبحانه به جمع این ها گفت: - شما تا شب اینجا باید بمانید من شب شما رو از یک منطقه رد می کنم از اونجا که رد شدید به راهتان ادامه بدهید چون اگر از این جا رهایتان کنم به دست گروه محمود خان کشته می شوید. جمع علوی منتظر ماندند تا وقت رفتن برسد. همه از سید جواد تشکر می کردند و او به همه می گفت : از خدا تشکر کنید. بالاخره این جا هم با کمک خدا از خطر عبور کردند و به دیار خودشان رسیدند. فصل تازه ای برای زندگی علی عسکر شکل گرفت تا اینجای زندگی او که بسیار تا بسیار سخت گذشت. آیا علی عسکر روز های سخت تری را می بیند؟ آیا باز هم به ایران بر می گردد؟
⭕️فصل اول⭕️ ✴️روایت زندگی پدر افغانستان یکی پس از دیگری گردنه ها و کوه های پیچ در پیچ و مرتفع پاکستان را رد کردند تا به افغانستان رسیدند حالا تا رسیدن به بامیان هم ،خطرات گوناگونی را پشت سر گذاشتند که مجال گفتنش نیست . پسرهایش بزرگ شده بودند ولی این چند وقتی که کنار خانواده نبوده خیلی برایشان سخت گذشته بود. پسرهایش برایش از روزهایی که نبوده می گویند: - بابا وقتی که نبودی اینا خیلی ما رو اذیت کردن ، ما هر چند وقت یکبار از دست این ها کتک می خوردیم. من نمیدونم ما گناهمون چیه که شیعه شدیم؟! - غصه نخور یه روزی مستضعفین عالم به حکومت می رسن . این ظلم ها تموم میشه. آه مظلوم روی زمین نمی مونه بالاخره یه جایی دامن این تکفیری ها رو می گیره و نابودشون می کنه . بعدشم شما نگاه کنید به اون پدر ومادرایی که هم خودشون و هم خانواده هاشون رو سر بریدند و شهید شدند ما درمقابل اونا هیچی نیستیم! - باشه قبوله ولی بابا ما خودمون کتک می خوریم تحمل می کنیم اما وقتی به مامان بی احترامی و فحاشی می کنن ما چه جوری تحمل کنیم؟ - باباجون شیعه که روز اولش نیست . امیرالمومنین علی(ع) توی مدینه جلوش همسرش را کتک زدند. چه بکند؟ فقط بعضی وقتا باید صبر کرد . کربلایی هم تو راه هست این جوری نمی مونه! خدا به ایران عزت داده اون جا شیعه احساس غرور می کنه . ما خودمون اونجا نفس راحتی می کشیدیم چون تو خیابونا و کوچه هاش که رد می شدیم نگران نبودیم که الان پشت سرمون یا جلومون یه تکفیری داره ماروتعقیب می کنه. - خب بابا چرا افغانستان نمی تونه مثل ایران بشه؟ - حالا دیگه باید بزرگ تربشید این چیزا رو بدونین! بسّه دیگه بلند بشید برید تا بعد! همین طور یکی یکی سه پسر و دختر علی عسکر می آمدند و با پدرشان درد و دل می کردند . اصلا اجازه نمی دادند که نوبت به مادرشان برسد همه خوشحال از آمدن پدر بودند. علی عسکر سعی کرد به وضعیت خانواده سامانی بدهد . با این اوضاع بامیان نمی شد تصمیم گرفت که خانه و زندگی را به مزارشریف ببرد و همین کار را هم کرد در مزارشریف با کمک پسرهایش یک نانوایی زدند و از این راه مایحتاج زندگی اشان را تامین می کردند. روزها یکی پس از دیگری می گذشت ولی افغانستان همچنان درگیر گروه های تروریستی و تکفیری بود همان هایی که آمریکا آن ها را از لحاظ مالی و تسلیحاتی پشتیبانی می کرد و ترغیبشان می کرد که بیشتر شیعه سر ببرند و شیعه هراسی را در افغانستان بیش از پیش رواج بدهند. افغانستان هیچ وقت پیشرفت نکرد و هیچ وقت سامان نگرفت . آمریکا القاعده را به وجود آورد و بعد ها طالبان هم سر وکله اش پیدا شد این دو گروه تکفیری هیچ چیز برای افغانستان و پاکستان باقی نگذاشتند و چه سر هایی که نبریدند و نمی برند! این دو گروه جوری تقویت شدند که خار چشمان خود آمریکا شدند و آمریکا نیروهای خودش را به افغانستان آورد تا آن ها را نابود کند اما نتوانست . استراتژی جدید آمریکا ،گروه تکفیری دیگری را به وجود آورد .گروه ابو مصعب الزرقاوی که ابوبکر بغدادی داعشی هم ثمره همین تفکر و گروه بود. اصلا داعش از این جا شروع شد. جنگ ها امان شیعیان را بریده بود . پسر آخر علی عسکر به دنیا آمده بود آن هم در محرم اسمش را گذاشته بودند محمد علی سه ماهه بود که نیروهای طالبان به شهر حمله کردند هرکس از شیعیان را می دیدند سر می بریدند اوضاع وخیم و بدی بود همه جا را بوی باروت و خون گرفته بود عمران به خانه می رود اهالی خانه را خبر می کند که آماده شوند برای فرار . از خیابان اصلی که می خواهند رد شوند و فرار کنند سرهای بریده دو طرف جاده را می بینند حال بچه ها به هم می خورد و بزرگ تر ها هم خیلی ترسیده اند و علی عسکر از راه های میانبر آن ها را به طرف کوه می برد. از یک جایی دو دسته می شوند زنان و بچه ها با یک ماشین راه افتادند(چون معمولا بعضی از گروه های تکفیری اطراف افغانستان به زنان و کودکان رحم می کردند واجازه تردد می دادند) و علی عسکر و دو تن از پسرانش همراه راه بلد ها از میان کوه ها رفتند . قرار گذاشته بودند یک جا همدیگر را ملاقات کنند. عمران محمد علی را به مادرش سپرده بود و خواسته بود خیلی مواظبش باشد. او اکنون در آغوش گرم مادر پشت وانت درب وداغون در میان جمعیت به خواب عمیقی فرو رفته بود. تقریبا به محل قرار رسیده بودند ناگهان ماشین شروع می کند به آتش گرفتن . صدای زمخت راننده می آید از همه با التماس می خواهد که زودتر بیرون بیایند همه پیاده می شوند اما دود غلیظ کار خودش را کرده بود محمد علی نفسش بالا نمی آمد. رنگ صورتش مایل به سیاهی بود مادرش ضجه می زد... یک مادر مانده و یک بچه سه ماهه و آدم هایی که همه به فکر فرار و نجات جان خودشان هستند.
از محبوب و معشوق حاج قاسم سلیمانی چه میدانید ؟ شهیدی که حاج قاسم وصیت کرد مرا کنار او دفن کنید و نگذاشت آن قسمت کرمان کسی دفن شود ... ...
! . یک روز که چشم هایش درگیر آسمان و زمین هست و در جستجوی خیال خویش دارد پرندگان را می شمارد ، ناگاه یادش می آید که فضایی هم هست به نام مجازی ! درباره اش بسیار شنیده و از آنجایی که معتقد هم هست ، سخنان آقا درباره مهم بودن این فضا در ذهنش مرور می شود . تصمیم میگیرد ، آن هم یک تصمیم سازنده ، اینکه بیاید و در فضای مجازی ، به اصطلاح سنگری برای خود دست و پا کند . اما سنگرِ که فایده ای ندارد... دوباره در خود فرو می رود و بالاخره فکری به خاطرش خطور می کند ، اینکه باید در زمینه حجاب فعالیت کنم ! و تولید محتوا هم داشته باشم ! . سراسیمه گوشی اش را بر می دارد و برای آن فلان رفیق عکاسش زنگ می زند: از چه نشسته ای که فضای مجازی فرهنگی هست آن هم از نوع حجاب که بی حجابان دارند فراوان می شوند و روایت ماجرا و خداحافظ . . حالا می نشیند و فکری می کند به حال ملزومات عکاسی ، در اتاق می چرخد ، یک پیکسل پیدا می کند فکر کنم عکس یک شهید باشد یا ”” هست احتمالا ! یک کیف زیبا هم دارد که گل های قرمز روی آن فرش شده اند ! کیف را هم می گیرد ، چون حیف هست! و یا اینکه اصلا مگر بدون انگشتر و ساعت می شود تبلیغ حجاب کرد؟ نه والا ، نمی شود! خلاصه را هم می گیرد ! می رود مرحله بعد و اکنون نوبتی هم باشد نوبت عکس هست و اولین مکانی که به ذهنش می رسد ، گلزار شهداست ، امروز را قرار بر اینجا می گذارند حالا شاید فرداها دریا ، جنگل ، پارک ، میدان ، قبرستان ، و یا هرجایی دیگر... . می روند و می رسند به گلزار شهدا ... خب فلانی دوربینت را در بیاور که کنون نوبت تِرکاندن ماست ! زاویه ها را در ذهنش می چیند ، ابتدا می رود بالای ، به حالت فاتحه ، عکسی از او می گیرد ، بعدی ، پیکسل را می آورد جلوی چهره اش ، و دیگری فوکوس می کشد روی پیکسل که نکند صورت او معلوم شود ، که یکهو زشت باشد! بعدی ، در میان قبر ها راه می رود و از پشت سر ، عکسی می گیرد ، تازه کیف گلدار هم مانده ، یک گل سرخ در دست ، همان دستی که انگشتر و ساعت تزییناتش را به عهده دارد ، و بک را هم نصف کیف و نصف گلزار قرار می دهد ، ذوق عکاسی هم که الحمدالله عالی... . خندان و شاد و سرخوش از اینکه بالاخره آنها هم زده اند ، مسیر خانه را طی می کنند ، البته رَمِ عکس ها را هم از رفیقِ عکساش می گیرد ،به خانه که رسید می رود و می نشیند به پشت لب تاپ (لپ تاب؟ لپ تاپ؟ چی؟ نفهمیدیم آخر) عکسها را گلچین می کند ، ادیت می کند و به به و چه چه که قرار است فوج فوج از بی حجابان به حجاب بگرایند. یادش می آید که ای وای ، حالا کجا باید اینها را منتشر کنم؟ احتیاج به یک رسانه عکس محورِ بدون فیلتر دارد و البته پر رفت و آمد ، و از آنجایی که در میان صحبت دوستان ، از اینستاگرام و دیده شدن ، شنیده بود ، را انتخاب می کند. پس از طیِ مراحل ثبت نام می رسد به نام ، خب این هم داستانی دیگر ! چه بگذارد که به تبلیغ حجاب بیآید؟ چادر خاکی؟ مدافع چادر؟ ساداتِ چادری؟ کیمیاحجاب؟ یا چی؟ بالاخره روی ”مدافع چادرِ خاکی مادر” به نتیجه می رسد.(اسامی همیشه به اینها ختم نمی شود!) . اولین پست را با ذکر یا زهرا و با ارسال می کند ، همان که نشسته مقابل یک شهید گمنام ، که نیمه تار است ، خدا را شکر اعتقاد به تاری چهره هم دارد (اما خب فعلا!) کپشن را هم می نویسد : من می خواهم با قلعه ی نفس را فتح کنم همچون آن شهیدی که بود . . باور کنید ، من هم او را لایک خواهم کرد(با اغماض) ، عالی... هم عکس هم متن ... جای قسم نیست اما بدانید نیت واقعا خالص ... اما اندکی بیراهه و اندکی ناآگاه نسبت به آینده ... . ... @shohadatarigh
... . روزها می گذرد ، دنبال کننده ها بیشتر می شوند ، پسند و کامنت ها رو به افزایش می روند ، راستی یک آقا پسری در کامنت نوشته بود : چقدر زیبا بانو🌹 ! (زیبایی را کجا دیدی شما؟!) او هم گفت : ممنون از لطفتان ! عجب ! ( به نظر که آقا پسرها بیشتر به حجاب علاقه مند شدند تا بی حجاب ها !) . تا یادم نرفته این را هم بگویم که چند روز پیش یک عکس نامرتبط با خودش گذاشت، یعنی ، ملت زیاد نپسندیدند آن را ! فکرکنم سر خورده شد و برای انتقام یک عکس بهتر با چادر از خود گذاشت تا آن را بشورد و ببرد ( اتفاقا ، انتقامِ خوبی هم گرفت ! ) . خلاصه ... بانوی قصه ی ما ، اتاق فکرش را راه اندازی می کند . نه ، نمی شود دیگر! عکس ها تکراری شده اند ! همه اش که مشکی باشد ، ما مذهبی ها ، افسرده و عقب افتاده ایم ! باید کمی رنگ را هم قاطی ماجرا کنم ، پس می رود از یک مزون لاکچریِ حجاب ، یک روسریِ گلدار قرمزِ خوش نقش و نگار می خرد .(چقدر این گل گلیهای قرمز را دوست دارم!) . نوبتی هم باشد نوبت عکاس داستان هست که بیاید و با هم بروند در پارکی جایی ، که شهدا هم نباشند که اگر بی حجابی عکس را دید ، نگوید همه اش غم ! نیمه صورت اش را رو به افق میگیرد ، پس زمینه را نیمه آسمان و نیمه درختان پارک قرار می دهد ، و چیک! . آن شب این عکس بیشتر از تمامِ پست ها ، مورد توجه قرار می گیرد و سیل لایک و کامنت روانه ی پستش می شود ! هم از تعاریف و هم ناخوش از انتقاد ها . این را هم بگویم که کسی در کامنتش نوشته بود : خانم به فکر دلِ ما مذهبی هایی که امکان ازدواج نداریم ، نیستید؟ آن یکی هم نوشته : زیبایی برازنده ی شماست ! و باز هم عجب ! ( حالا که کامنت ازدواجِ بنده خدایی را گفتم این را هم اضافه کنم که، چند وقت پیش ها بانو! ، ، عاشقِ یک آدم خوش ریشِ انگشتر به دستِ نورانی ، آن هم در تاکسی! (باور می کنید؟) و آن را ، تبدیل به کرد که درچند قسمت منتشر شد ! جدیدا هم فکر کنم راهیان نور رفته اند ، چون دارد رمان را منتشر می کند!(پیشنهاد بنده :مسجد محل ، راهپیمایی۲۲ بهمن ، بسیج ، دانشگاه ، این ها هم میتواند خوراک خوبی برای رمان عاشقانه باشند ، عاشقی دراین نقاط را هم تست کنند) یک اعترافی هم بکنم ، چند سال پیش یک رمان به همین سبک ها ، البته دونفره اش ها ! نوشته بودم برای خودم نه برای انتشار ، به یک دوست مجرد دادم تا بخواند ، بنده خدا درد عشقی کشید که مپرس ! من هم کلا پاک کردم قضیه را !( حتی اگر توهم باشند ، برای جار زدن !) ) . می بینید چی شد؟! از عکس در قطعه شهدا تا جهنمِ پسندیده شدن..! ... @shohadatarigh