توی تن هر کداممان، کسی زندگی میکند که اهل هیچ جا نیست!
اهل هیچ جا نیست ، نه به این معنا که آدم لاقیدی است و مفهوم وطن برایش حرمت ندارد. نه ...
اهل هیچجا نیست، یعنی پاگیر جایی نیست. هوای جایی که بزند به سرش،خیلی راحت توی تنِ آدم، بارو بندیل میبندد و میزند به دلِ جاده. غل و زنجیر به پاهاش نیست و هر جایی به راحتی اهلی میشود.
وَرِ عجیب_غریبی است تویِ وجودِ آدم که سفر برایش فقط به معنی خوشگذرانی و تفریح و لذت نیست. مثلِ وَرهای غالبِ دیگر وجودم، وقتی به فکر رفتن می افتد، اولین چیزی که خیال میکند، تشک نرم و ملحفه تمیز و سوییت مجهز و وعده های غذاییِ متنوعِ هتلی نیست.
سبک می زند به راه و توی تمام مسیر ، فقط به این فکر میکند که مثلا لایِ دیوارههای بلندِ کولخرسان، شاید پا روی جا پایِ انسانهای اولیهی غارنشینِ ایرانی میگذارد و هیچ برایش مهم نیست که تا آنجا دست کم باید 20 کیلو متری پیاده گز کند.
فوبیایی ندارد از غیره سواره راه رفتن، ساعت ها زیر باران، تویِ گل، تا که تمامِ طولِ دامنههایِ اطرافِ دهِ پامنار را کشف کند و ذرهذره هوایِ هر نقطهاش را سر بکشد.
شبها، بی که هراسی از گرگ و زوزههای موحشِ باد، که آدمِ غیر اهلی را تا خود صبح، مالیخولیایی میکنند، داشته باشد. زیر سقفِ توریِ چادر میخوابد و رطوبت زمین، به گزگزه اش نمیاندازد.
تنهاییسفر کردن، یا بعبارتی با آدمهای جدید سفر کردن، دست و دلش را نمیلرزاند و با جهان و آدمهاش غریبی نمیکند.
آدم اهلیِ سفر، لذتهاش با غیر اهلیها فرق دارد. هوایِ دودیِ مرفه سفرکردن، راه گلوش را میبندد. راهبلدِ کورهراههایی است که میداند در ازای نیرو و قوتی که از جسمش پس میدهد، با دستودلبازی، هوای تازه و بسیاری فرصتِ یادگرفتن، دریافت میکند. آدم اهلیِ سفر، هرچه بارش سبک است، عوضش سرش سنگین است و کولهی ذهنش، انبار اندوختههایی که هیچ جا، تویِ هیچ کتابی، در هیچ فروشگاه یا مکتب و مدرسه ای، به آدم یاد نمیدهند.
غصهدار است که این وَرِ گیرا و نَمَکین، زمانی بخشی از وجود همهی ماها بوده است و حالا فقط یک غریبه است. معدودی از ماها، دربرابرش، از مقاومت شانه خالی کردیم و پابه پاش راه آمدیم و دل به دلش دادیم. اکثرمان جایی توی سیاهیهای ذهنمان، اسیرش کردیم و نادیده اش گرفتیم.
وقتی «و کسی نمیداند درکدام زمین میمیرد» خودش را بینِ دستهام جا داد. وقتی دخترِ اهلیِ سفرِ تویِ کتاب، دستم را کشید توی جادهها و هاستلها، بینِ آدمهایی که منِ غیر اهلیاَم باهاشان غریبی میکند. وقتی تنگِنپالیها تویِ مینیبوس ،نوزاد چند ماههای را بغل داشت، وقتی فهمیدم خیالش از این راحت است که اگر در هر زمینی بمیرد، تو خاکِ خودش دفنش میکنند. کسی تویِ سیاهی های سرم آه کشید. مثل پرندهی تویِ قفسی پرپر زد. یکهو دیدم این فنسهایی که از عادتهایِ یکجانشینی دورتادور خودم کشیدم، از من آدمی پاگیر ساخته در غل و زنجیر.
ومن، وَرِ اهلیام را با قساوت تمام، توی خودم حبس کردهام. درهای دنیا را ، روی خودم بستهام. به هزار یک بهانه، از زیستن فرار کردهام! این کتاب تکانم داد.
نه فقط لرزههایی که این کتاب، به تنم انداخت، ریشتر های قوی ای داشت. بلکه نویسنده، مهزاد الیاسی را میگویم، دستش را انداخت توی وجودم، درز باز کرد، خزید از لا لوی عادتهای بیمارگونهام، وَرِ اهلی سفرم را پیدا کرد و تنگ بغلش کرد و توی تنم را صدای عزاداری و گریههاشان، پر کرد …
#زیر_خط_فقر
#منطقهی_محروم_ذهن
#وکسی_نمیداند_چطور_خودش_را_نااهل_میکند
#با_کتاب_قد_بکش
#وکسینمیدانددرکدامزمینمیمیرد
#تنها_کتاب_نخون
#حلقه_هشتمکتاب
@banoo_nevesht
هدایت شده از چیمه🌙
.
«چگونه میشود به شاخهی شکسته فهماند
که باد عذرخواهی کرده است؟»
__محمود درویش
@chiiiiimeh
.
چشمش همش به آن طرف است. همیشه... هروقت میرویم پارک...
چه سوار تاب باشد ، چه سرسره!
چشمش دنبال بچه هایی است که آن طرف می دوند ، توپ شوت میکنند، قایم باشک بازی میکنند...
همه جا که نمیشود زیر بغلش را بگیرم و ادای دویدن دربیاوریم.
همیشه که نمیشود خودم را بیندازم قاطی بازی بچه ها، خوششان نمی آید.
سرسره بازی دوست دارد، ولی فقط سه چهار بار...
بعد از دل و دماغ می افتد. دلش آن طرف دیگر است...
تو هم یه روزی میتونی مامان... میتونی عزیزکم...❤️💔❤️🩹
.
.
#پروانه_ها_گریه_نمیکنند
#حدیث
@banoo_nevesht
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غزل بنوشید
نوش جان!
.
.
بنظرم حامد عکسری شاعر، بیشتر اثرگذاره نسبت به حامد عسکری نویسنده...
.
.
#خال_سیاه_عربی
#حامدعسکری
.
.
@banoo_nevesht
کتاب های ۱۱ تا ۲۰ از ۹۰
#چند_از_چند
تا ۱۵ اردیبهشت
.
.
احساس کردم برای همه شان نوشتن، کانالم را شلوغ و پلوغ میکند.
گزارش های دو هفته ای یا یک ماهه را بیشتر میپسندم، مگر کتابی مجبورم کند به نوشتن!
.
.
.
_ برخی از داستانهای کوتاه احمد محمود به قول خودش ، بیشتر شبیه متن و تمرین بودند که بعدها به اصرار خانواده و علی رغم میل باطنی اش چاپ شدند.
اما امان از برخی هاشان!
از قله های زبان داستانی فارسی اند که روی قلم خیلی ها بعد از خودش رنگ پاشید!
چقدر بهم خوش میگذرد با خوانش آثار احمد محمود که هنوز هم ادامه دارد!
.
.
_ برایم کاموا بیاور مریم حسینیان هم مثل خون خورده، کتاب همسرش، یک فضای مرموز و تخیلی و مالیخولیایی داشت.
من دوستش نداشتم.
ولی نمیشود کتمان کرد که هم او و هم یزدانی خرم، چقدر نویسنده اند! چقدر حرفه ای اند!
.
.
_ قصه ها از کجا می آیند را با صدای آقای صدرعاملی گوش دادم و از روی کتاب خط بردم ،
دنیا دنیا حرف و تجربه... برخیشان به تنم نشست، خیلیها شان را هم ظاهرا باید با سپری کردن سالهای زیادی از نویسندگی بفهمم!
.
.
برای باقی هم حرف خاصی ندارم!
🤔☺️😶
.
.
.
از حالم اگر میپرسید؟
از همنشینی زیاد با کتابها ، آرام و سبک و خوش و خرمم!
.
.
پ ن: در اینستاگرامم،از چالش چند از چند بروز تر گزارش میگذارم.
اینجا👈 @fatemeh.banoo_
.
.
.
@banoo_nevesht