Farhad Mehrad - Vala Payamdar Mohammad (320) (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
بهمن رسیده و شب عید مبعث
مگر میشود با این شاهکار قدیمی و نوستالژیک خاطره بازی نکرد؟
میدانستید این آهنگ بهمن ماه سال ۱۳۵۷ متولد شده؟
۴۶ سالگیش خجسته.
#در_سکوت_شب
#پیامدار 💚
#فرهاد
درّ دونه ی خدا
گوهر شیعه
میلادت مبارک
سایه ی مهرت از دل های شیعه کم نشه.
#وترالموتور ❤️
@banoo_nevesht
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دورت بگردم
دنیا ویرانه شده...آره
ولی مهم دلمونه
که از تو گرمه
از مهرت آباده...
#حسینم
فیلم از صفحه ی نرگس ربانی
@AlefNoon59
@banoo_nevesht
گوشم سوتک میکشد. دخترکم یکبند جیغ میزند و هی دست دراز میکند، خودکارها را از توی دستمان چنگ بزند و هیچ نگاهِ خودکار رنگی و دفتر نقاشی ای که دستش داده ایم نمیکند. ازینکه قاتی بازیمان نیست، حرصی ست.
این دوتای دیگر هم سمت چپ و راستم، وِلوم بحثشان را زیاد کرده اند. سر عضو بدن بودن یا نبودنِ
دیواره ی رگ (ترجمه اِندوتلیوم) !
یا حیوان بودن یا نبودنِ
تِریکوفیتون مِنتا گروفایتِس !
میکروسپروم وان بروزکمی !
باهم جدل دارند و من هم این وسط ها به این فکر میکنم چرا وقتِ وقتش هیچ شغلی که با د شروع بشود، نمی آید توی سرم و نهایتا جایش مینویسم، دامن دوز ؟!
و آبرویم جلوی تُرُبچه های تازه لیسانسه شده به باد میدهم.
گوشم بین این سروصداها سوتک میکشد. دلم غنج می رود. و ذهنم زور میزند این صحنه این قاب را توی سرش حفظ کند، نگه دارد. و امیدم دوست دارد که عمر این لحظه ها طولانی باشد.
انگار همین چند وقت قبل بود.
وقتی دوتا طفل تازه زبان بازکرده ، زورشان را جمع کرده بودند تویِ پنجه هاشان و آنها را فرو کرده بودند توی موهای هم و می کشیدند. فحش نامفهومی را هم که از مهد یاد گرفته بودند را نثار هم کنند: «سوسگاله...سوسگاله»
یا انگاری ۱۳_۱۴ سالگی شان، همین پیارسال بود.
همان روزهایی که پر جنب و جوش بودم و توی خانه پایم بند نمیشد. نه من وقتم می رسید که مدام بیرون ببرمشان نه خودشان.
تابستان ها قرار کرده بودم با خودم که ببرمشان سینما هویزه و سه تایی باهم جدیدترین فیلم های اکران شده را ببینیم. بعد سر راه گذرمان بیوفتد به بازارچه گلستان و سر از کافه کتاب آفتاب دربیاوریم.
همان روزها فکر میکردم که وقتی صاحب خانه ی خودم شدم، خانه ی من برای آن ها مثل خانه ی خاله های خودم نباشد، دور و پر دغدغه و انگار غریبه! پشتشان به خانه ام گرم باشد.
باورم نمیشود که این تُربچه ها حالا شدند ۲۲ ساله!
از آن زمان هایی که دوتا دختر کوچولوی دوقلو را توی دو طرف آغوشم میگرفتم و روی شانه ها، روی زانو ها، کنارِ خودم می خواباندم، این همه سال گذشته ؟!
یکی یکی سالهای خدا به تقویم خورده و رسیده به امروز. رسیده به وقتی که ، بعد از هر کلمه ای که میخوانم، دوتاشان بِهِم بخندند و تهِ حلقشان را نشان بدهند و بگویند: «خالهههه....کجا دانه ی چیا میشه میوه و سبزی؟!»
و بعد هِرّ و کِرّ شان کل خانه ام را بگیرد.
سال ها پشت سرهم رفته، برخی صحنه ها برای همیشه رفته و برخی دیگر تکرار میشود. حالا گاهی پیش می آید که آنها حدیثه را روی شانه بخوابانند و جای من برایش لالایی بخوانند. نقش ها ارث میرسند به باقی انگار.
قد کشیدند، یک عالمه چیز یاد گرفتند و حالا خیلی وقتها آن ها چیزهای جدید یادم میدهند.
زمان گذشته و رسیده به جایی که بنشینم اینجا به جای تمام آن سالهایی که حرف های تینیجری می زدیم. (تا هم حرف شویم و فکر کنند من هم قدشان هستم و رفیقیم.)
به جای آنها، حالا حرف های حسابی و بزرگسالانه ی سیاسی و تشکیلاتی و هزار تا چیز دیگر بزنیم
و من خاطرم جمع باشد که این دو جفت گوش واین خیال وسیع و پت و پهن توی سرشان، امن امن است.
دلم به این اتصالات و این رابطه های خونی خوش است .
دلم بهشان گرم است.
نه فقط به خاطر اینکه ، وقتی کنارشان هستم، سلول های وجودم را بازتولید می کنند و جوانتر میشوم، نه.
برای اینکه با همه وجود حس میکنم، ما، خانواده ی ما، تمام نمیشویم.
توی تن های دیگری، خونمان و روحمان، حالا حالا ها ادامه دارد.
#ماشاالله_لاحول_ولاقوه_الابالله
#خواهرزاده 💚🫂
@banoo_nevesht