گوشم سوتک میکشد. دخترکم یکبند جیغ میزند و هی دست دراز میکند، خودکارها را از توی دستمان چنگ بزند و هیچ نگاهِ خودکار رنگی و دفتر نقاشی ای که دستش داده ایم نمیکند. ازینکه قاتی بازیمان نیست، حرصی ست.
این دوتای دیگر هم سمت چپ و راستم، وِلوم بحثشان را زیاد کرده اند. سر عضو بدن بودن یا نبودنِ
دیواره ی رگ (ترجمه اِندوتلیوم) !
یا حیوان بودن یا نبودنِ
تِریکوفیتون مِنتا گروفایتِس !
میکروسپروم وان بروزکمی !
باهم جدل دارند و من هم این وسط ها به این فکر میکنم چرا وقتِ وقتش هیچ شغلی که با د شروع بشود، نمی آید توی سرم و نهایتا جایش مینویسم، دامن دوز ؟!
و آبرویم جلوی تُرُبچه های تازه لیسانسه شده به باد میدهم.
گوشم بین این سروصداها سوتک میکشد. دلم غنج می رود. و ذهنم زور میزند این صحنه این قاب را توی سرش حفظ کند، نگه دارد. و امیدم دوست دارد که عمر این لحظه ها طولانی باشد.
انگار همین چند وقت قبل بود.
وقتی دوتا طفل تازه زبان بازکرده ، زورشان را جمع کرده بودند تویِ پنجه هاشان و آنها را فرو کرده بودند توی موهای هم و می کشیدند. فحش نامفهومی را هم که از مهد یاد گرفته بودند را نثار هم کنند: «سوسگاله...سوسگاله»
یا انگاری ۱۳_۱۴ سالگی شان، همین پیارسال بود.
همان روزهایی که پر جنب و جوش بودم و توی خانه پایم بند نمیشد. نه من وقتم می رسید که مدام بیرون ببرمشان نه خودشان.
تابستان ها قرار کرده بودم با خودم که ببرمشان سینما هویزه و سه تایی باهم جدیدترین فیلم های اکران شده را ببینیم. بعد سر راه گذرمان بیوفتد به بازارچه گلستان و سر از کافه کتاب آفتاب دربیاوریم.
همان روزها فکر میکردم که وقتی صاحب خانه ی خودم شدم، خانه ی من برای آن ها مثل خانه ی خاله های خودم نباشد، دور و پر دغدغه و انگار غریبه! پشتشان به خانه ام گرم باشد.
باورم نمیشود که این تُربچه ها حالا شدند ۲۲ ساله!
از آن زمان هایی که دوتا دختر کوچولوی دوقلو را توی دو طرف آغوشم میگرفتم و روی شانه ها، روی زانو ها، کنارِ خودم می خواباندم، این همه سال گذشته ؟!
یکی یکی سالهای خدا به تقویم خورده و رسیده به امروز. رسیده به وقتی که ، بعد از هر کلمه ای که میخوانم، دوتاشان بِهِم بخندند و تهِ حلقشان را نشان بدهند و بگویند: «خالهههه....کجا دانه ی چیا میشه میوه و سبزی؟!»
و بعد هِرّ و کِرّ شان کل خانه ام را بگیرد.
سال ها پشت سرهم رفته، برخی صحنه ها برای همیشه رفته و برخی دیگر تکرار میشود. حالا گاهی پیش می آید که آنها حدیثه را روی شانه بخوابانند و جای من برایش لالایی بخوانند. نقش ها ارث میرسند به باقی انگار.
قد کشیدند، یک عالمه چیز یاد گرفتند و حالا خیلی وقتها آن ها چیزهای جدید یادم میدهند.
زمان گذشته و رسیده به جایی که بنشینم اینجا به جای تمام آن سالهایی که حرف های تینیجری می زدیم. (تا هم حرف شویم و فکر کنند من هم قدشان هستم و رفیقیم.)
به جای آنها، حالا حرف های حسابی و بزرگسالانه ی سیاسی و تشکیلاتی و هزار تا چیز دیگر بزنیم
و من خاطرم جمع باشد که این دو جفت گوش واین خیال وسیع و پت و پهن توی سرشان، امن امن است.
دلم به این اتصالات و این رابطه های خونی خوش است .
دلم بهشان گرم است.
نه فقط به خاطر اینکه ، وقتی کنارشان هستم، سلول های وجودم را بازتولید می کنند و جوانتر میشوم، نه.
برای اینکه با همه وجود حس میکنم، ما، خانواده ی ما، تمام نمیشویم.
توی تن های دیگری، خونمان و روحمان، حالا حالا ها ادامه دارد.
#ماشاالله_لاحول_ولاقوه_الابالله
#خواهرزاده 💚🫂
@banoo_nevesht
ایستاده
و استواری
چون
ریشه هایت،
تویِ تن های ما تنیده
و در رگ های مان قوام گرفته.
ما تکه هایی از همیم خاک عزیزم.
#بهمن۵۷✌️
#۴۶
@banoo_nevesht
هدایت شده از خط روایت
پادکست خط روایت_ آقای جمهوری اسلامی.mp3
زمان:
حجم:
5.8M
📻﷽
〰〰〰〰〰
#پادکست_خط_روایت
یوسفِ یعقوب، عزیز مصر شد؛ اما تو میدانی نه تنها بچههایت عزیز مصر نشدهاند که هیچ چیزی از بچههایت برنخواهد گشت؛ مگر تکهای استخوان. تو آرامی چون میدانی بچههای دزدیده شدهات، عزیز آسمانها و زمینند.
✍ #سمیه_شاکریان
🎙#سمیه_شاکریان
〰〰〰〰〰
#خط_روایت
#ایرانْ_جان
#روایت_بشنویم
🔻روایتهای زیبای شما هم میتواند شنیدنی باشد.
〰〰〰〰〰
@khatterevayat
بامداد ۲۲ بهمن
ساعت ۳ صبح
بالاخره آخرین قسمت این سریال رو دیدم.
از خیلی ها پرسیدم که تماشاش کنم یا نه؟ الان از انتخابم راضیم.
حتما دلیلی داشته که در این روزهای بهمن ماه، توی این دهه ی حماسی، قسمتی از تاریخ حماسی کره رو ببینم.
درسته که بخشی از روایت های این سریال به احتمال قوی جعلی اند.
اینقدر سروشکل آمریکا تو این سریال خوشگله که آدم باورش نمیشه ، تو این بلایی که سر کُره اومده، آمریکایی ها نقشی داشته باشن!
درسته که سریال از این جهتا قابل اعتماد نیس، ولی مگه آدم میتونه مسحور این مدل درام نشه؟!
مگه میشه تصاویر جادویی شب های قبل از فروپاشی یک سرزمین رو، تو این سریال ببینیم و تَهِ دلمون نگیم حیف...
حیف....
حیفِ قصه ی شب های آخر سقوط دمشق،
حیفِ قصه ی شب های قبل از آتش بس حماسه ی فلسطین،
حیف قصه ی شبی که اون موشکِ نحس، افتاد تو این خیابون از شهرِ ضاحیه ی لبنان و عمامه ی سیاه سیدی روی زمین افتاد.
حیف این قصه ها که تو سینه ی آدماش بمونن.
تصویر نشن،
توی این قاب جادویی مجازی، جایی نداشته باشن برای روایت شدن.
لحظه لحظه سریال بغض کردم و گلوم سنگ شد. نه برای این عاشقانه ی خیالیِ دستخورده و جعلی.
برای جایِ خالیِ قصه های مقاومت، توی این قاب جادویی و در این مجازیِ لعنتی...
#مستر_سان_شاین
#مردانِ_آفتابیِ_واقعی💔
@banoo_nevesht
.
السَّلامُ عَلَیک یا مُعِزَّ الْمُؤْمِنِینَ الْمُسْتَضْعَفِینَ، السَّلامُ عَلَیک یا مُذِلَّ الْکافِرِینَ الْمُتَکبِّرِینَ الظَّالِمِینَ.
.
.
سلام بر کسی که به مومنینِ مستضعف،
عزت می دهد.
سلام بر کسی که کافرینِ متکبرِ ستمگر را،
ذلیل می کند!
#فرزند_زهرا 🌱
#عیدتون_مبارک
@banoo_nevesht
خوی علی خوی او روی علی روی او
دست به زانو زند فتح اراضی کند
بنده سرافکنده ام درگُذر از نطفه ات
قول دهم چون شما شیرِخدایی روم
#در_سکوت_شب
#چاووشی
@banoo_nevesht
دوباره و چندباره انجام دادن کارهای هیچ، از آدم کم می کنند.
ولی دنیا را همین کارهای روتین تشکیل داده.
تنها چیزی که زهر کارهای روتین را میگیرد، انجام کارهای جدید، دنبال کردن هدف های بلند است.
هیچ ها نباید تمام وقت آدم را پر کنند. نباید باعث شوند آدم درجا بزند.
#هیچ
@banoo_nevesht